شعر شماره ۵۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد /  بعد از آن دیوانگی ها، ای دریغ…

شعر «بعد از آن دیوانگی ها، ای دریغ…» که با عنوان «گمشده» نیز شناخته می‌شود، از دفتر شعر «دیوار» فروغ فرخزاد است. این شعر، روایتی است از سکوت پس از طوفان؛ گویی پس از آن همه شور و شیدایی، ناگهان سکوت و خاموشی بر جان شاعر چیره شده است. فروغ در این سروده، از مرگ «او» در درون خویش سخن می‌گوید؛ «او»یی که می‌تواند نماد عشق، شور زندگی، یا حتی بخشی از هویتِ پرشورِ خود شاعر باشد. این شعر، فضایی از حسرت، تهی‌شدگی و پرسش از هویت را بازتاب می‌دهد که در آن، شاعر از آینه، از خود و از معبودِ دل دیوانه‌اش، پرسش‌هایی بی‌پاسخ می‌پرسد.

شعر شماره ۵۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد /  بعد از آن دیوانگی ها، ای دریغ...

شعر احساسی فروغ فرخزاد

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر بچشمت

چیستم ؟

لیک در آینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم و نیستم

همچو آن رقاصه هندو بناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمیجویم بسوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز

بیم

در دل مردابها بنهفته ام

می روم … اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا … ؟ منزل کجا …؟ مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

او چو در من مرد نا گه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در

بر گرفت

آه … آری … این منم … اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست ؟

مطالب مشابه: شعر شماره ۵۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد | شعر شماره ۵۶ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

مطالب مشابه: شعر شماره ۵۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد | شعر شماره ۵۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، یکی از غم‌انگیزترین، شخصی‌ترین و فلسفی‌ترین سروده‌های اوست. فروغ در این شعر با لحنی سوزناک و آکنده از حسرت، از دگرگونی‌های درونی خود پس از یک دوره‌ی شیدایی و دیوانگی سخن می‌گوید. او با خود می‌اندیشد که چگونه پس از آن همه شور و شیدایی، به ظاهر «عاقل» و آرام شده است، اما این آرامش، نه از روی خشنودی، که از روی خاموشی و خستگی است. او خود را چون «رقاصه‌ای هندو» می‌بیند که بر گور خود می‌کوبد و با حسرت، ویرانه‌ی وجودش را با نور خود روشن می‌کند. در پایان، با پرسش از «او» (معشوق یا خودِ ازدست‌رفته)، شعر در ابهام و حیرت باقی می‌ماند.

 فضای کلی شعر

شعر در فضایی آکنده از حسرت، خاموشی و بی‌گانگی با خود جریان دارد. فروغ:

– از دیوانگی‌های گذشته با حسرت یاد می‌کند.

– از عقل و خاموشی کنونی خود ابراز ناباوری می‌کند.

– خود را به آیینه می‌سپارد و از چیستی خود می‌پرسد.

– خود را به رقاصه‌ای هندو تشبیه می‌کند که بر گور خود می‌کوبد.

– از گوهری در دل مرداب سخن می‌گوید که آن را پنهان کرده است.

– در پایان، از «او» (معشوق یا بخشی از خود) می‌پرسد که کیست و کجاست.

 تفسیر بخش‌های شعر

 بخش اول: حسرت دیوانگی‌ها

«بعد از آن دیوانگی‌ها، ای دریغ / باورم ناید که عاقل گشته‌ام»

– پس از آن همه دیوانگی‌ها (شیدایی‌های عاشقانه)، ای دریغ!

– باورم نمی‌شود که اکنون عاقل و خردمند شده‌ام.

«گوییا او مرده در من کاینچنین / خسته و خاموش و باطل گشته‌ام»

– گویا «او» (معشوق یا آن بخش شیدای من) در من مرده است.

– به همین دلیل، من این‌چنین خسته، خاموش و بی‌حاصل شده‌ام.

نکته: شاعر از دست‌رفتن شور و شیدایی خود حسرت می‌خورد. «عاقل شدن» در اینجا به معنای از دست دادن شور عشق است، نه رشد واقعی.

 بخش دوم: آیینه و پرسش از خود

«هر دم از آیینه می‌پرسم ملول / چیستم دیگر به چشمت / چیستم؟»

– هر دم با ملال از آیینه می‌پرسم:

– «دیگر در چشم تو چه هستم؟ چه هستم؟»

«لیک در آیینه می‌بینم که وای / سایه‌ای هم زانچه بودم و نیستم»

– اما در آیینه می‌بینم که افسوس!

– حتی سایه‌ای از آنچه بودم، دیگر نیستم.

نکته: شاعر در آیینه، نه خودِ پیشین را می‌بیند و نه حتی سایه‌ای از آن. این یعنی هویت پیشین او به کلی محو شده است.

 بخش سوم: رقص بر گور خویش

«همچو آن رقاصه هندو به‌ناز / پای می‌کوبم ولی بر گور خویش»

– مانند آن رقاصه‌ی هندی (که با ناز می‌رقصد)،

– پا می‌کوبم، اما بر روی گور خودم.

«وه که با صد حسرت این ویرانه را / روشنی بخشیده‌ام از نور خویش»

– افسوس که با صد حسرت، این ویرانه (وجود خود) را

– با نور خود روشن کرده‌ام.

نکته: تصویر رقاصه‌ی هندو بر گور خود، نماد تلاش بی‌ثمر برای شادی در میان مرگ و ویرانی است. شاعر با حسرت، وجود ویران خود را با نور عشق روشن کرده است.

 بخش چهارم: گوهر در دل مرداب

«ره نمی‌جویم به‌سوی شهر روز / بی‌گمان در قعر گوری خفته‌ام»

– راهی به سوی شهر روز (زندگی و روشنایی) نمی‌جویم.

– بی‌گمان در قعر گوری خفته‌ام.

«گوهری دارم ولی آن را ز بیم / در دل مرداب‌ها نهفته‌ام»

– گوهری (جوهر و ارزشی) دارم، اما از ترس،

– آن را در دل مرداب‌ها پنهان کرده‌ام.

نکته: «شهر روز» نماد زندگی و روشنایی است. شاعر خود را در گور (مرگ و خاموشی) می‌بیند. گوهری که در دل مرداب پنهان کرده، شاید همان عشق یا جوهر وجودی اوست که از ترس آسیب، آن را پنهان کرده است.

 بخش پنجم: پرسش از مقصد

«می‌روم … اما نمی‌پرسم ز خویش / ره کجا …؟ منزل کجا …؟ مقصود چیست؟»

– می‌روم، اما از خود نمی‌پرسم:

– «راه کجاست؟ منزل کجاست؟ مقصود چیست؟»

«بوسه می‌بخشم ولی خود غافلم / کاین دل دیوانه را معبود کیست»

– بوسه می‌بخشم، اما خود غافلم که

– معبود این دل دیوانه کیست.

نکته: شاعر در حرکت است، اما بی‌هدف و بی‌آگاهی. حتی بوسه‌هایش نیز بی‌آنکه بداند برای کیست.

 بخش ششم: مرگ «او» و دگرگونی

«او چو در من مرد ناگه هر چه بود / در نگاهم حالتی دیگر گرفت»

– وقتی «او» (معشوق یا بخش شیدای من) ناگهان در من مرد،

– هر چه بود، در نگاهم حالتی دیگر گرفت.

«گوییا شب با دو دست سرد خویش / روح بی‌تاب مرا در بر گرفت»

– گویا شب (تاریکی) با دو دست سرد خود،

– روح بی‌تاب مرا در آغوش گرفت.

نکته: با مرگ «او»، همه چیز دگرگون شد. شب تاریک، روح بی‌تاب شاعر را در بر گرفت.

 بخش هفتم (پایانی)

«آه … آری … این منم … اما چه سود / او که در من بود دیگر نیست نیست»

– آه، آری، این من هستم، اما چه سود؟

– «او» که در من بود، دیگر نیست، نیست.

«می‌خروشم زیر لب دیوانه‌وار / او که در من بود آخر کیست کیست؟»

– زیر لب، دیوانه‌وار می‌خروشم:

– «آن که در من بود، آخر کیست؟ کیست؟»

نکته: شاعر در پایان، خود را می‌شناسد، اما از فقدان «او» (معشوق یا بخشی از خود) اندوهگین است. پرسش «او که در من بود کیست؟» نشان از حیرت و سردرگمی او دارد.

 خلاصه به زبان ساده

فروغ می‌گوید:

پس از آن همه دیوانگی‌ها، ای دریغ! باورم نمی‌شود که اکنون عاقل شده‌ام. گویا «او» (معشوق یا بخش شیدای من) در من مرده است و من خسته، خاموش و بی‌حاصل شده‌ام.

هر دم با ملال از آیینه می‌پرسم که دیگر در چشم تو چه هستم. اما در آیینه می‌بینم که حتی سایه‌ای از آنچه بودم، دیگر نیستم.

مانند رقاصه‌ی هندی، با ناز پا می‌کوبم، اما بر روی گور خودم. با صد حسرت، این ویرانه را با نور خود روشن کرده‌ام.

راهی به سوی شهر روز نمی‌جویم. بی‌گمان در قعر گوری خفته‌ام. گوهری دارم، اما از ترس، آن را در دل مرداب‌ها پنهان کرده‌ام.

می‌روم، اما نمی‌پرسم راه کجاست و منزل کجا. بوسه می‌بخشم، اما نمی‌دانم معبود این دل دیوانه کیست.

وقتی «او» ناگهان در من مرد، نگاهم دگرگون شد. گویا شب با دستان سرد خود، روح بی‌تاب مرا در آغوش گرفت.

آه، آری، این من هستم، اما چه سود؟ «او» که در من بود، دیگر نیست. زیر لب، دیوانه‌وار می‌خروشم: «آن که در من بود، آخر کیست؟ کیست؟»

 نکته پایانی

این شعر فروغ، سرود فقدان، حسرت و بیگانگی است. فروغ در این شعر، با زبانی سوزناک و تصاویری تأثیرگذار، از دست‌رفتن شور و شیدایی خود، از خاموشی و خستگی پس از عشق، و از بیگانگی با خود سخن می‌گوید. «او» که در من بود، دیگر نیست – این فقدان، بزرگ‌ترین اندوه شاعر است. پرسش پایانی («او که در من بود آخر کیست؟») نه تنها پرسش از معشوق، که پرسش از هویت ازدست‌رفته‌ی خود شاعر است. این شعر، یکی از بهترین نمونه‌های شعر اعترافی و فلسفی فروغ است که در آن، عشق و فقدان، خودشناسی و بی‌خودی، در هم آمیخته‌اند.

مطالب مشابه: شعر شماره ۵۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد | شعر شماره ۵۲ از اشعار فروغ فرخزاد

مطالب مشابه: شعر شماره ۵۱ از اشعار فروغ فرخزاد | شعر شماره ۵۰ از اشعار فروغ فرخزاد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.