شعر شماره ۵۱ از اشعار فروغ فرخزاد | یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی… به همراه تفسیر
شعر شماره ۵۱ از اشعار فروغ فرخزاد را در این بخش از روزانه خوانده و لذت ببرید. شعرهای فروغ فرخزاد بسیار شخصی و صمیمی هستند. او با صداقت و بیپردهگویی، تجربیات خود را به تصویر میکشد و خواننده را به دنیای درونی خود دعوت میکند. این نوع بیان احساسات، ارتباط عمیقی با خواننده برقرار میکند و او را درگیر میسازد. همچنین شعر شماره ۵۲ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آتشی بود و فسرد، رشته ای بود و گسست… را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۵۱ فروغ فرخزاد
یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه
عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه رهآورد سفر دارم … ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن
هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در آینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا…
این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز
مطلب مشابه: شعر شماره ۵۰ از اشعار فروغ فرخزاد؛ آسمان همچو صفحه دل من روشن از …
مطلب مشابه: شعر شماره ۴۹ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته …
تفسیر این شعر

این شعر از فروغ فرخزاد، از جمله غناییترین و عاطفیترین سرودههای اوست. فروغ در این شعر، در قالب یک بازگفتِ عاشقانه، از زخمِ دوری، حسرت وصال و تحولِ درونی خود پس از سفرِ عشق (چه حقیقی، چه مجازی و عرفانی) سخن میگوید.
فضای کلی شعر
شعر روایتی است از گفتوگویی عاشقانه: معشوق از عاشق میپرسد: «از این سفر دراز چه هدیهای برایم آوردهای؟» عاشق در پاسخ، به جای کالا یا چیز مادی، خودِ سوخته و دگرگونشدهاش را نشان میدهد. در انتها، این هدیه (که عشق و آتش درونی است) را شایسته معشوق میداند.
بند اول:
«یاد داری که زمن خندهکنان پرسیدی / چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز؟»
– شاعر صحنهای از گذشته را به یاد میآورد: معشوق با خنده (نشانهای از ناز و یا شاید ناباوری) از او پرسید: از این سفر طولانی چه سوغاتی آوردهای؟
«چهرهام را بنگر تا بتو پاسخ گوید / اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز»
– پاسخ شاعر اشاره به چهره خودش است. اشکِ شوق در چشمان نیازمند او (چشمانی که حسرت و اشتیاق دارد) خود گویای همه چیز است. یعنی این سفر چنان مرا دگرگون کرده که اشک شوق، همدم چشمهایم شده.
بند دوم:
«چه رهآورد سفر دارم ای مایهٔ عمر؟»
– «ای مایه عمر» یعنی ای معشوق که جان و سرمایه زندگانی منی.
«سینهای سوخته در حسرت یک عشق محال / نگهی گمشده در پردهٔ رویایی دور / پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال»
– سه ویژگی از رهآورد سفر:
1. سینه سوخته از حسرت عشقی ناممکن (عشق محال، آرزویی که شاید هرگز به وصال نرسد).
2. نگاهی گمشده در ورای پرده یک رؤیای دور (یعنی آمیختن با خیال و فراسوی واقعیت).
3. پیکری سوزان از خواهش وصال که شبیه تب و التهاب درونی عاشق است.
یعنی رهاورد سفر نه کالا که آتش درون و حسرت و اشتیاق است.
بند سوم:
«چه رهآورد سفر دارم … ای مایه عمر؟ / دیدگانی همه از شوق درون پرآشوب / لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز / بوسهای داغتر از بوسه خورشید جنوب»
– باز هم تقریر همان پاسخ: چشمانی انباشته از شوقِ پُرآشوب، لب گرمی که امید نیاز بر آن خفته، و بوسهای داغتر از بوسه خورشید جنوب (تشدید حرارت عشق درونی).
بند چهارم (نقطه عطف شعر):
«ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست / در دل کوچه و بازار شدم سرگردان / عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم / پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان»
– شاعر میگوید: بسیار در پیِ آن هدیهای که لایق تو باشد، در کوچه و بازار سرگردان شدم.
– اما سرانجام تصمیم گرفتم که خودِ پیکر خویش را که شعله شوق نهان در آن زبانه میکشد، به تو هدیه کنم. یعنی هرچه جست، جز خودِ سوختهاش نیافت.
بند پنجم (افسوس و تحول):
«چو در آینه نگه کردم دیدم افسوس / جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید / دست بر دامن خورشید زدم تا بر من / عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید»
– در آینه که نگاه میکند، میبیند هجران معشوق، جلوه زیباییاش را کاهش داده. (افسوس میخورد)
– سپس دست به دامن خورشید میزند (نماد روشنی و حیات و عشق مطلق) و از او عطش، روشنی، سوزش و تابش میخواهد.
– یعنی از عشق زمینی به عشقی بزرگتر و آسمانیتر پناه میبرد و دگرگون میشود.
بند پایانی (حالیا):
«حالیا… این منم این آتش جانسوز منم / ای امید دل دیوانه اندوهنواز / بازوان را بگشا تا که عیانت سازم / چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز»
– «حالیا» یعنی اکنون. شاعر به معشوق میگوید: این منم، همین آتش جانسوز که میبینی.
– ای معشوق که امید دل دیوانه منی و اندوه را به نوازش تبدیل میکنی.
– بازوهایت را باز کن تا من آشکارا نشانت دهم که رهآورد این سفر دراز چیست — خودِ همین آتشِ درونم.
پیام اصلی و درونمایههای شعر
1. سفر در شعر فروغ فقط سفر جغرافیایی نیست
بلکه سفر درونی، عبور از عشق زمینی به عشقی والاتر، شاید سیر و سلوک روح.
2. هدیه حقیقی، خودِ عاشقِ دگرگونشده است
نه چیز مادی، نه سوغات عادی، بلکه سینه سوخته و آتش درون.
3. هجران، هم میسوزاند هم میسازد
هجران اگرچه جلوه ظاهری را کاهش میدهد، اما عاشق را به خورشید (کمال و حقیقت) میرساند.
4. تقابل آینه (ظاهر) و خورشید (جوهر)
آینه، زوال را نشان میدهد، اما خورشید عطش و روشنیِ بیپایان میبخشد.
5. تکرار «چه رهآورد سفر دارم»
حکم درونمایه اصلی و ریتمِ پرسشانگیز شعر را دارد که تا پایان بیپاسخ نمیماند. پاسخ همان حضورِ آتشبار شاعر است.
خلاصه به زبان ساده
معشوق با خنده میپرسد: از این سفر دور چه سوغاتی برایم آوردهای؟
شاعر میگوید: به چهره من نگاه کن — اشک شوق در چشمهایم نشانه آن است.
آوردهام: سینهای سوخته در حسرت عشق ناممکن، نگاهی گمشده در رؤیا، پیکری سوزان از اشتیاق وصال.
آوردهام: چشمانی پر از شوق، لب گرمی پر از نیاز، بوسهای داغتر از بوسه خورشید جنوب.
هرچه در کوچه و بازار گشتم، چیزی لایق تو نیافتم. پس تصمیم گرفتم: خود پیکر خویش را با آن شعله نهانی به تو هدیه کنم.
در آینه دیدم هجر تو زیبایی ظاهرم را کاست. پس دست به دامن خورشید زدم تا عطش و روشنی و سوزش و تابش به من ببخشد. حالا… این منم، این آتش جانسوز. بغلم کن تا نشانت دهم رهآورد سفر را — همان آتش عشق.
مطلب مشابه: شعر شماره ۴۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمی آید …
مطلب مشابه: شعر شماره ۴۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی …










