غزلیات ادیب الممالک / شعرهای عاشقانه و غزل قدیمی از شاعر بزرگ ایرانی
ادیبالممالک فراهانی (۱۲۳۹-۱۲۹۶ شمسی) یکی از چهرههای درخشان و چندوجهی ادبیات و روزنامهنگاری عصر مشروطه است که با وجود زندگی در روزگار آشوبناک قاجار، دیوانی پربار از خود بر جای نهاد که شامل نزدیک به ۱۵۵۰۰ بیت شعر در قالبهای گوناگون است. غزلهای او اگرچه در میان انبوه قصاید و قطعاتش کمتر دیده شدهاند، اما در آنها لطافت عاشقانه، نقدهای اجتماعی تیزبینانه و گاه طنزی تلخ جریان دارد که نشان از شاعری توانا با نگاهی به «مقتضیات روزگار خویش» دارد . از غزلهای ناتمام «نه طاقتی که بماند دل من از طلبش» تا تغزلهای عاشقانهای که در آنها «دلارام» و «نگار» را میستاید، اشعار او همچنان برای دلدادگان ادب پارسی، نویدبخش دریچهای تازه به سوی عشق و دورانِ پرفرازونشیبِ مشروطه است.

غزلهای زیبای ادیب الممالک
ای سوده برتر از عرش دیهیم سرفرازی
تا چند همچو طفلان مشغول خاکبازی
سرمایهای که در عمر اندوختی به زحمت
از یک کرشمه بربود ترکی به ترکتازی
چون کودکان ربودند هوشت به نقل و بادام
آن ترک قندهاری وآن لعبت طرازی
اندر مقام محمود چون ره نمیدهندت
در معرض حریفان دعوی مکن ایازی
بر طلعت مجدر زشت است نیل و غازه
بر قامت محدب عیب است رخت غازی
از جانور نشاید گفتار آدمیزاد
از پارسی نیاید لحن و سرود تازی
مقتول تیغ طبعی از زندگی چو لافی
مخذول دیو نفسی از چیرگی چو نازی
گیرم که جغد و کرکس سازند صید مرغان
کو فره همایی کو پر شاهبازی
اسباب عافیت را از دست دادی ای دل
اینک بر طبیبان رو بهر چارهسازی
درمان درد عاشق ماء الحیات وصل است
یا نوشداروی مهر یا شهد دلنوازی
گر خواستار وصلی باید به محفل غم
یا همچو عود سوزی یا همچو رود سازی
ور طالب خلاصی باید به نار اخلاص
یا همچو سیم تابی یا همچو زر گدازی
بگشای بال فکرت بگذر به پای همت
در عالم حقیقت زین قنطره مجازی
اسرار عشق و مستی از اهل راز بشنو
نز عارف عراقی وز مفتی حجازی
این رازهای پنهان بنیوش از امیری
تا نیم جو فروشی تحقیق فخر رازی
دوش آن بت سیمین لب آمد به بالینم همی
برداز نگاهی بوالعجب جان و دل و دینم همی
بدرالدجی شمس الحقی در کار دادم رونقی
زان پس که بودم بیدقی بنمود فرزینم همی
چون برگ گل رخساره اش در دشت زرین باره اش
روشن شد از نظاره اش چشم جهان بینم همی
چون دید از جور و ستم افتاده ام در بحر غم
بخشید آن زیبا صنم بر جان مسکینم همی
گفتا غمم فرموش کن گفتارم اندر گوش کن
برخیز و جامی نوش کن از لعل شیرینم همی
نشناختم آن ماه را شمع و چراغ راه را
نادید چشمم شاه را از اشک خونینم همی
ای ملک از همتت سرسبز شد بستان گیتی
شادمان زی کز تو شد آباد شارستان گیتی
گشت محکم با اساس فکرتت بنیاد عالم
ماند ستوار از برای همتت بنیان گیتی
گرنه عزمت سد شادی گرد عالم راست کردی
سیل غم افکنده بودی رخنه در ارکان گیتی
راست گویم بی تو گیتی قالبی بی روح باشد
زانکه گیتی چون تنستی و تو هستی جان گیتی
جشن میلاد حسین ابن علی را تازه کردی
لوحش الله گوی سبقت بردی از میدان گیتی
طاعت آوردی در اینره تا جهانی شد مطیعت
بندگی کردی در ایندر تا شدی سلطان گیتی
با تو پیمان جهان محکم شد اکنون گرچه هرگز
تاکنون با هیچکس محکم نشد پیمان گیتی
اقتدار و مردمی این بس که طبعت آشکارا
شد کفیل دور گردون ضامن تاوان گیتی
ای مظفر شاه شاه ثانی ناصرالدین شاه سوم
ای محمد شاه چارم پنجمین خاقان گیتی
راست گویم کاین نظام السلطنه در پیشگاهت
تالی بوذرجمهر است ای انوشروان گیتی
تا نخشکد شاخ فضلت در زمستان حوادث
تا نخوشد گلبن جودت به تابستان گیتی
آنقدر سرسبز بادا کشتزار عدل و دادت
کش نیارد به درویدن تا ابد دهقان گیتی
تاریک شد جهان ز ملال نظرعلی
دریا کریست خون ز خیال نظرعلی
ابر آورد قطیفه زنهار در کنار
گوید منم مصدق حال نظر علی
مرغ آورد بدیعه شوریده آشکار
کز من شنو جواب و سئوال نظرعلی
کوه از کنار خویش یم خرده ساز کرد
در شستن حرام و حالا نظرعلی
کمتر کسی به زاویه دیدم سپرده جان
محروم از عطا و نوال نظرعلی
وارسته گشت دامن قدرش ز ماسوی
کو شاخ بود و میوه ظلال نظرعلی
بنگر که شاهدان به کجا قائمند از آنک
کوته شود سخن به کمال نظرعلی
دلدارم از وثاق چو آمد به مهر خوان
بنشست گوشه ای به خیال نظرعلی
تاگه جمال فرخ وی را بدید باز
پیدا از او صفات و خصال نظرعلی
گفتا حقیقتی بود از سال مرگ او
گفتم کدام گفت جمال نظرعلی
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار محیط قمی | غزلیات ادیب صابر

شعرهای غزل از ادیب الممالک
اگر یک تن به گیتی درد یاران را طبیبستی
خداوند محبت شاه مهرویان حبیبستی
ز صوت عندلیب اندر چمن جانها برقص آید
مگر در وصف او سرگرم دستان عندلیبستی
گر او را بر فلک جانیست یا رب از چه رودایم
رخش چون آفتاب و پنجه چون کف الخضیبستی
چنان آویختم در دامن مهرش که پنداری
ز حلق کودکان آویخته عود الصلیبستی
به گیتی هر کسی را حق نصیبی داده است اما
مرا از ملک و مال این جهان مهرش نصیبستی
امیری را از او باید ادب آموختن گرچه
به فرمان مظفر شه ممالک را ادیبستی
چون پدرم باغ خلد داد به خشتی
ما به بهشتی فروختیم بهشتی
خاک وطن را بظلم و جور سرشتیم
زانکه در او نیست مرد پاک سرشتی
ما به بهشتی شدیم ، مسلم و ترسا
بهر بهشتی به کعبه ای و کنشتی
حاصل تحصیل علم و دانش ما شد
یاری و جام شرابی و لب کشتی
وز نفس ما خدا بمردم ایران
طالع شومی بداد و طلعت زشتی
بیضه اسلام را بسنگ بکوبیم
گر رسد از روس تخم نیم برشتی
سنگ ملامت بما اثر نکند هیچ
بحر نفرساید از تحمل خشتی
تاریک شد جهان ز ملال نظر علی
دریا گریست خون ز خیال نظر علی
ابر آورد قطیفه زنهار در کنار
گوید منم مصدق حال نظر علی
مرغ آورد بدیعه شوریده آشکار
کز من شنو جواب و سئوال نظر علی
کوه از کنار خویش یم خرده ساز کرد
در شستن حرام و حلال نظر علی
کمتر کسی بزاویه دیدم سپرده جان
محروم از عطا و نوال از نظر علی
وارسته گشت دامن قدرش ز ماسوی
کو شاخ بود و میوه ظلال نظرعلی
بنگر که شاهدان بکجا قائمند از آنک
کوته شود سخن بکمال نظرعلی
دلدارم از وثاق چو آمد بمهر خوان
بنشست گوشه ای به خیال نظرعلی
ناگه جمال فرخ وی را بدید باز
پیدا از او صفات و خصال نظرعلی
گفتا حقیقتی بود از سال مرگ او
گفتم کدام گفت جمال نظرعلی
سراج الهدی حاج ملاعلی
که نفسی زکی بود و حبری ملی
کنوز حکم در دلش مختفی
رموز هدی از لبش منجلی
دلش گنجی از ما سوی الله تهی
ز اسرار عین الیقین ممتلی
فلست اخاف من العاذلین
و لم اخش مما یقولون لی
چو فضلش برافروخت نارالقری
خرد مقتبس بود و او مصطلی
دبستان و محراب و منبر گذاشت
بفرزند فرزانه عبدالعلی
سفر کرد از این دارو در ماتمش
پریشان عدو گشت و گریان ولی
امیری به تاریخ گفتا لقد
قضی نحبه الحاج ملاعلی
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار وفایی شوشتری | اشعار عسجدی
عکس نوشته اشعار ادیب الممالک
چو سیف الدوله از سلسال باقی
ریاض احمدی را گشت ساقی
حمیت ساخت با غیرت تحالف
مروت کرد با همت تلاقی
ترقی یافت روح علم از آن پس
که ابدان را نفوس اندر تراقی
رواقی ساخت بهر درس سادات
که افلاطون در او آمد رواقی
بنای طاق این بنیاد عالی
فلک را خسته کرد از جفت و طاقی
بروبد ساحتش با زلف و مژگان
بت خرگاهی و ترک و ثاقی
در او خوانند شاهان حجازی
سرود حق بآهنگ عراقی
کرامت کرد سیف الدوله الحق
بگوهر بخشی و شیرین مذاقی
تو گوئی زهر جهل و مارکین را
دمش تریاق و فضلش گشته راقی
عدیلش باشد اندر ملک نایاب
بدیلش نادر است و اتفاقی
قدر بادش به هر اندیشه یاور
خدا بادش ز هر مکروه واقی
وقاه الله من شرالدواهی
سقاه الله من کاس دهاقی
بروز فتح این مکتب بتاریخ
امیری زد رقم خیرات باقی
حاج باقر جان بقر بودی چرا بیقور گشتی
گاو بودی خر شدستی مار بودی مور گشتی
فرض با منکر شدی بر فسق خود اقرار کردی
بر تقلب های بی پایان خود مغرور گشتی
در هوای انگبین کندوی خود بر باد دادی
با دلی سوراخ همچون لانه زنبور گشتی
فحش مفتی خورد از مفتی و زر دادی بزاری
زر زرت شد بی نتیجه بی زر و بی زور گشتی
همچون ریحان سبز و چون گل سرخرو بودی به بستان
از سیاهی زرد رو وز من به بوری بور گشتی
شاه دستوری عمل کردی و از بدبختی آخر
سرنگون یا سربکون چون شیشه دستور گشتی
گر زبان بودت چرا از گفتن حق لال بودی
گر بصر داری چرا از دیدن حق کور گشتی
غوره ناگشته مویزی خواستی کردن ازیرا
خسته در زیر لگد چون دانه انگور گشتی
نیزه بازی یکه بودی از کجا جان بازگشتی
ذوالفقاری تیز بودی از چه ذی القنقور گشتی
گرم بودی با حریفان از چه رو سردی فزودی
جور بودی با ظریفان از چه رو ناجور گشتی
مخور جانا فریب از گنج گیتی
مشو اندوهگین از رنج گیتی
پیاده پیل گردد شاه ماتت
همی در بازی شطرنج گیتی
همه دانشوران مستند و شیدا
ز سحر و جادو و نیرنج گیتی
دل و چشم حکیمان خیره ماند
ز افسون و دلال و غنج گیتی
چنان کاین مغزها را تیره دارد
می و افیون و بذر البنج گیتی
نماند تا تو بشماری نفس را
شبانه وز چهار و پنج گیتی
امیری دوش کرد این نکته مشهود
از آن دانای حکمت سنج گیتی
که گیتی را نیاید رنج چونان
که دیدی می نیاید گنج گیتی
ای دل چو ز تن کاهی و در جان بفزائی
در جلوه ز صاحبنظران هوش ربائی
وربسته زنجیر سر زلف بتانی
سخت است ز زنجیر غمت روی رهائی
تا چند گرفتاری در چاه زنخدان
جهدی کن کز چاه طبیعت بدر آئی
انجام کمال است چو وارسته زمالی
پاداش هوان است چو در قید هوائی
گر قدر رخ خویش هر آئینه بدانی
این روی چو آئینه به هر کس ننمائی
تو مخزن یاقوتی و تو معدن گوهر
انصاف نباشد که کنی کاه ربائی
تو صورت رحمانی در کسوت انسان
بردار نقاب خودی از روی جدائی
آنرا که نگنجد بجهان در دل تو جاست
تا چند پیچیده در این تنگ قبائی
می نوش و قدح گیر که در خلوت انسی
بنشین و سخنگوی که همصحبت مائی
اندر خفقان است دل بلبله باید
امروز بیائی و رگ از وی بگشائی
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار وحیدالزمان قزوینی | اشعار صامت بروجردی

دریغ کز اثر تندباد سخت سیاه
شکست گلبنی از گلشن شرف ناگاه
ز خاندان نبی هم زدودمان صفی
برفت مردی دانش پژوه و کارآگاه
جهان فضل و محامد سپهر هوش و ادب
ابوالمفاخر و المجد امیر عبدالله
امیر داشت تخلص که از کمال و هنر
همیشه بر درش استاده بود خبل و سپاه
بروز نیمه شعبان برات خلد و بقا
گرفت و در صف مینو قدم نهاده براه
ز ماتمش قد تیر دبیر شد چو کمان
نمود اطلس نیلی فلک پرند سیاه
ستاره گفت عفی الله عن جرائمه
سپهر گفت سقی الله تربه و ثراه
برای سال وفاتش امیری ازیم طبع
کشید مصرع نغزی مناسب و دلخواه
فقال ضم به آخر الفراق و قل
لقد فقدت امیرالکلام عبدالله
شعرهای زیبای ادیب الممالک
در مشهد کویت آمده بود
سرمست دی از خمار باده
مادر زن خویش را گرفت او
چون توپ بیاری عراده
نیمی چو ز شب گذشت دیدم
کامد به سرای رو گشاده
این بنده ز جای جسته گفتم
ای قوم دیگر چه روی داده
گفتند قلی ز عشق لیلی
در مضج قیس رو نهاده
گفتم بزنید آقلی را
کاین پای غلط بجا نهاده
دستش شکنید و مغز کوبید
تا برگردد ازین اراده
یک چند تن از ملازمانم
دیدم که برویش اوفتاده
بیچاره بریز چوب ایشان
می خواند عدیله و شهاده
این نص حدیث و صدق محض است
باور منما ازین زیاده
شمس و قمرم سجده نمودند سحرگاه
کی یوسف مصری تو برون آی از اینجاه
می ریخت از آن شمس و قمر نجم و ثریا
و آن نجم و ثریا چو دو صد عارف آگاه
با من به زبان آمده گفتند که ای طفل
مادر ز چه افکند زبونت به سر راه
اکنون ز سر خاک برندت سوی افلاک
اینک ز تک چاه برندت به صف چاه
چون مادرت افکند به خواری بسر ره
آمد پدرت تا بردت جانب خرگاه
بگرفته برای تو یکی دایه زیبا
رویش چو دو خورشید و دو پستانش چو دو ماه
دانایی و تدبیر ز انفاق و کرم به
انفاق و کرم نیز ز دینار و درم به
تا نیک ببخشند و بپوشند و نیوشند
دینار و درم در کف اصحاب کرم به
شمشیر و قلم حامی ملکند به تحقیق
اما دل بیدار ز شمشیر و قلم به
در مذهب من ساده دروغی به سزاوار
زان راست که باور نشود جز به قسم به
دستی که پی آز و طمع تیغ ستم آخت
گر زآن که ببرّند به شمشیر ستم به
تخم بد نابهره ازین بیش که جنبد
گر سقط شود یا که بمیرد به شکم به
انگشت خموشی به لب خویش نهادن
از آنکه بخایی به لب انگشت ندم به
در محضر ارباب هنر همچو امیری
گر هیچ نگویی سخن از لا و نعم به
ای تاجر بیثروت سوداگر بیمایه
ایوان تو بیدیوار بستان تو بیسایه
بستان ترا پژمان هم سوسن و هم سنبل
ایوان ترا ویران هم پیکر و هم پایه
در بوته غمازان بگداخته همچون زر
در بزم شش اندازان درباخته سرمایه
انده به تو وابسته از باب الی المحراب
نکبت به تو پیوسته از بدو الی الغایه
بدنامی و ننگت را آورده ملک سوره
بدبختی و نحست را بر خوانده فلک آیه
بابات به خون غلتید از کینه این عمو
مادرت زبون گردید از فتنه این دایه
این دایی و این عمو خستند روانت را
تا کرد تنت را قوت بن جعده و بن دایه
بر مادر مسکینت از دیده به خاک افشان
خونی که فریدون ریخت از کشتن برمایه
کشتید اتابک را بیجرم و گمان کردید
کو باغ نیاکان را داده است به همسایه
دیدی که برادرهات این روضه دلکش را
دادند به همسایه با زینت و پیرایه
سخت باشد خزان سرو و سمن
خاصه در چشم بلبلان چمن
ای دریغا که شام تیره ما
بغم و غصه بود آبستن
نوجوان میرزا حسین خان آنک
داشت خوی بدیع و خلق حسن
تنش آراسته بفضل و کمال
مغزش انباشته بدانش و فن
پدر پیر را ز داغش خاست
از جگر دود و از سرا شیون
در فراقش نظام سلطنه گشت
جفت انده اسیر بیت حزن
عیش را برگسست رشته انس
صبر را بر درید پیراهن
آنکه چشم وطن برویش بود
همچو چشم منیژه بر بیژن
وطن از ماتمش فشاند خون
بر رخ از دیده چون عقیق یمن
زین سبب گشت سال تاریخش
باز بروی گریست چشم وطن
اشعار ادیب الممالک
ای فتنه کفر و خصم ایمان
غارتگر کافر و مسلمان
دیدار تو آفت خرد شد
چو بسمله در فرار شیطان
یا زهر هلاکی از دو بادام
جانداروی مرگی از دو مرجان
حصنی است بگرد جان ز عشقت
ستوارتر از دز اسدخان
پیوسته غمت به مرگ همچون
آغاز صیام و سلخ شعبان
خواب از مژه ام گریخت چون آب
از شمر، کویر حوض سلطان
قصاب اگر خورد غم پیه
دارد بز بینوا غم جان
دشنام تو را شرف کند حرز
چون حامله حرز ام صبیان
خالت بکنار لب چو دیوی است
اندر پی خاتم سلیمان
از دست غمت به دل زنم سنگ
چون سنگ زن بلاد کاشان
زلف تو در آفتاب رویت
چون خرمت مشک شد پریشان
با باد فرستیش به هر سوی
همچون بوجار دشت لنجان
دیدی بذغال روسیاهی
ماند از پس رفتن زمستان
گوهر خاوری است این دیوان
که بود رشک گوهر عمان
نامه ای در ضیا چو مهر منیر
چامه ای در صفا چوآب روان
اثر کلک دانش است که یافت
چون خضر ره بچشمه حیوان
بحر همت پرنس صلح طلب
میر نویان فیلسوف جهان
ارفع الدوله آکه از رفعت
برده بر باب فضل شادروان
در سخاوت گذشته از حاتم
در فصاحت فزوده بر حسان
نام او زخم ننگ را مرهم
صلح او درد جنگ را درمان
شاد زی ای یگانه آفاق
شاد زی ای خلاصه دوران
چون بپایان رسید این دفتر
که بود قدر ذوق را میزان
از امیری بخواستم تاریخ
بهر انشاء و طبع این دیوان
گفت تاریخ ختم انشایش
سزد از طبع گوهر غلطان
هم بتاریخ طبع آن بنگاشت
خاوری گوهر آورد وجدان
شب ولادت فیروز شه مظفر دین
چو آسمان، مه و مهره و ستاره داشت زمین
نشسته نیر دولت بصدر و گشته بپای
وزیر و عارض و سالار و حاجب و نوئین
چنانکه در بر خورشید آسمان بینی
سهیل و مشتری و تیر و زهره و پروین
دمید از دل گلهای آتشین آنشب
به چرخ تافته پیکان و آخته ژوبین
همی تو گوئی کز آفتاب و زهره و ماه
رها شدند شهب هر دم از یسار و یمین
کسیکه وارد آن بزم دلگشا گشتی
نشست کردی در روضه بهشت برین
قطوف دانیه چیدی ز شاخه طوبی
می طهور گرفتی زدست حورالعین
مراد خویش عیان سازم اندرین تشبیه
که خصم خیره نگوید مرا چنان و چنین
قطوف دانیه شد میوه محبت شه
می طهور بود باده پرستش دین
گرسنه ماند چشمی کزین نجوید کام
چو زهر باشد کامی کزان نشد شیرین
ای دریغا کهربا با امزیک و فیروزه نگین
آن بصافی بی نظیر و این بخوبی بی قرین
آن یکی افتاد از کالسکه اندر آستان
وین به بزم نصرة الدوله برفت از آستین
آن یکی انگشتری را حضرت والای راد
داده بهر زیب دست ساعدالملک مهین
و آن دگر همزاد لعل فرخ میراجل
در صفا و راستی مانند نای حور عین
ساعدالملک ارنگین گم کرد خود بشگفت نی
زانکه جم را نیز چندی یاوه شد از کف نگین
هست بگشفت آنکه گم شد مریمی کاندر دمید
بادها در پیکرش روح القدس روح الامین
ناگوار آید طعام از بعد خسرانی چنان
پرخمار آید شراب از بهر فقدانی چنین
میزبان گر انگبین برخوان مهمانان نهد
میهمانان را در این خوان سرکه گردد انگبین
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار ترکی شیرازی | مجموعه اشعار هلالی جغتایی
غزل ادیب الممالک
از دستبرد چرخ شنیدم که ناگهان
آسیب و درد یافته پای خدایگان
ای شهریار عادل و دارای دادبخش
ای شهسوار باذل و میر جهان ستان
تو پا بچشم چرخ نهادی از آن سبب
آسیب دید پای تو از چشم فرقدان
یا خواست آسمان که ببوسد رکاب تو
شد خسته پایت از اثربوس آسمان
سوگند باسر تو که از درد پای تو
باشد مرا شراره به دل نیشتر بجان
خواهم بپایمردی دعوت که کردگار
بخشد بلای پای تو بر فرق بندگان

مرد چو باشد به وقت کار هراسان
مشکل گردد ورا به دیده هر آسان
عزم درست و دل قویت چو باشد
کوه توانی همی بسفت به پیکان
باید دل ساخت ز آهنی که نگردد
دستخوش امتحان و آژده سوهان
مشت چو سندان اگر نداری هرگز
می نتوانی نواخت مشت بسندان
تا رخ شمس السعاده تافت در ایوان
سر زد ایوان ز راه فخر به کیوان
بود شب جمعه و چهارم شعبان
کاین مه تابان گشود چهره در ایوان
چارده ماهی به سال چارده آمد
خرم و سرسبز همچو سرو به بستان
ماشاء الله تبارک الله بنگر
سرو سهی قد به رخ چو لاله نعمان
دختری اندر حجاب صفوت و عصمت
اختری از ماهتاب برده گروگان
خواست امیری ز بحر طبع به تاریخ
رشته کشد گوهری چو لؤلؤ و مرجان
طبعش غواصیی نمود و پس آنگاه
سر به در آورد کای ادیب سخندان
آنچه ز مه رفته رفته گیر و رقم زن
مولد شمس السعاده چارم شعبان
نادیده چنان مست تمنای تو گشتم
کاول قدم از عمر گرانمایه گذشتم
اندر طلب روی تو در دوزخ محنت
چون عابد گریان پی نادیده بهشتم
حسن تو چنان کوس طرب کوفت در آفاق
کز بام درافتاد به غوقای تو طشتم
خاک رهت از خون بصر گل کنم امروز
کز این گل پاکیزه سر شیشه سرشتم
تا روز دیگر کز سر خاکم بدمد خشت
امروز خط دوست بود سبزه کشتم
گیسوی خیالت به هوس بافتم ای وای
در گردنم افتاد همین دام که رشتم
اندر سر کوی تو من ای قبله عشاق
آسوده ز فکر حرم و دیر و کنشتم
پروانه صفت سوختم از آتش عشقت
بگذشت زسر آب وز پیمان نگذشتم
مهناباد این جشن معظم
مبارک باد این عید مفخم
بفرزندان مرز و بوم ایران
هواخواهان قانون مکرم
به همدستان دفع مستبدین
بهمراهان خیر خلق عالم
بجانبازان عین عدل دستور
بانبازان منع ما تقدم
بمبعوثان خیراندیش ملت
مهین نواب مختار و مقدم
بانصار مهین شورای ملی
بهمراهان این بنیاد محکم
چه بنیادی که با پیرایه و لاف
تواند بود سر انی اعلم
بشد در موقع این عید ملی
پی بنیان خود رایان مهدم
زبان ناطقه کوته کن ایشکسته قلم
سیاه باش و خمش باش و سرنگون و دژم
هنر مجوی که در شرق شد جهان تاریک
سخن مگوی که در شرق شد هوا مظلم
مخوان حدیث که شد کاخ عقل و دین ویران
مران چکامه که شد کار شاعری درهم
فغان ز کوشش استاد و آرزوی پدر
دریغ از آن همه رنج فزون و راحت کم
یکی درختی باشد هنر بروضه شرق
که سایه اش همه رنج است و میوه اش همه غم
ز آب شرق بکام جهانیان شکر است
ولی بجام ادیبان شرنگ ریزد و سم
تا بدانی کاندرین سودا چه سود اندوختم
عقل و هوش و جان خریدم دین و دل بفروختم
غوره بودم عشق شهدم داد و غیرت چاشنی
خام بودم در محبت پختم از غم سوختم
راه دولت را در آئین گدائی یافتم
درس شاهی را ز لوح بندگی آموختم
از کف عیسی شراب سلسبیل اندر زدم
در ره هرچه چراغ جبرئیل افروختم
گو بدوزد دیده با تیرم که بر روی خوشش
دیده بگشودم نظر از ماسوی بردوختم
چون امیری با اسیری ساختم تا عاقبت
رنجها از یاد شد وین گنجها اندوختم
نادیده چنان مست تمنای تو گشتم
کاول قدم از عمر گرانمایه گذشتم
اندر طلب روی تو در دوزخ محنت
چون عابد گریان پی نادیده بهشتم
حسن تو چنان کوس طرب کوفت در آفاق
کز بام درافتاد به غوقای تو طشتم
خاک رهت از خون بصر گل کنم امروز
کز این گل پاکیزه سر شیشه سرشتم
تا روز دیگر کز سر خاکم بدمد خشت
امروز خط دوست بود سبزه کشتم
گیسوی خیالت بهوس بافتم ای وای
در گردنم افتاد همین دام که رشتم
اندر سر کوی تو من ای قبله عشاق
آسوده ز فکر حرم و دیر و کنشتم
پروانه صفت سوختم از آتش عشقت
بگذشت زسر آب وز پیمان نگذشتم
ادیبالممالک فراهانی کیست و چه جایگاهی در ادب فارسی دارد؟
پاسخ: محمدصادق فراهانی (۱۲۳۹-۱۲۹۶ش)، ملقب به ادیبالممالک، شاعر، ادیب و روزنامهنگار دوره قاجار و مشروطه است. او در زمره چیرهدستترین سخنسرایان سدههای اخیر ایران به شمار میرود و دیوانی شامل قصیده، غزل، قطعه و رباعی از خود به جای گذاشته است
مهمترین درونمایههای غزلیات ادیبالممالک چیست؟
پاسخ: غزلهای او ترکیبی از مضامین عاشقانه، انتقادهای اجتماعی، نکوهش نابسامانیهای زمانه و ستایش مفاخر است. او از یک سو به عشق و جمال معشوق میپردازد و از سوی دیگر با زبانی تلخ و گزنده، فساد اداری، رشوهخواری و ظلم را به تصویر میکشد
غزلهای عاشقانه و ناب او کداماند؟
پاسخ: غزلهایی با مطلع «تقدیم دوست کردم تصویر خویشتن را» و «در دلم جز هوای اقدس نیست» نمونههایی از غزلهای عاشقانه و لطیف او هستند که با زبانی روان و تصاویری دلنشین سروده شدهاند
غزلهای انتقادی و اجتماعی او چه ویژگیهایی دارند؟
پاسخ: اشعار انتقادی ادیب، لحنی تند و اعتراضی دارند. او در غزلهایی مانند «به نخواهد گشت هرگز کار دیوان عدالت» و «این چه مشروطه منحوسی بود»، فساد قضایی و ناکامیهای نهضت مشروطه را با صراحتی کمنظیر به نقد کشیده است










