اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر

اشعار وفایی شوشتری را در سایت ادبیو  فرهنگی روزانه می‌خوانید. آخوند ملا فتح‌الله ملقب به وفائی شوشتری، شاعر، صوفی و عارف قرن سیزدهم هجری بود. حکیم وفایی شوشتری در سال ۱۲۰۸ هجری شمسی ( حدود ۱۸۲۹ م.) در شوشتر متولد شد و در سال ۱۳۰۳ هجری شمسی ( ۱۹۲۴ م.) در نجف در عراق دیده از جهان فروبست.

اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر

غزل‌ها

بسته‌ام باز، به پیمانهٔ می پیمان را

تا ز پیمانهٔ می تازه کنم ایمان را

جز دل من که زند، یک‌تنه بر آن خم زلف

کس ندیده‌ست که گو لطمه زند چوگان را

دل ربودی ز من و جان به تو خواهم دادن

منّت از بخت کشم چون بسپارم جان را

دید تا چاه زنخدان تو را یوسف دل

برگزید از همه آفاق چه و زندان را

گر رسد دست به آن زلف درازم روزی

مو به مو شرح دهم با تو شب هجران را

دوش گفتی بطلب هر چه که خواهی از ما

از تو بهتر چه بوَد تا که بخواهم آن را

گر اشاره ز لبت هست که جان باید داد

پیش مرجان تو قدری نبود مر جان را

به جحیمم مبر ای دوست که از همّت عشق

رشک فردوس به یاد تو کنم نیران را

گر به جنّت بروم باز تو را می‌جویم

طالب دوست «وفایی» چه کند رضوان را

به روی خوب تو دیدیم روی خوب یزدان را

به کفر زلف تو دادیم نقد ایمان را

بطوف کعبه‌ی اسلام بت پرست شدیم

خبر دهید ز ما کافر و مسلمان را

به جز دلم که زند خویش را، بدان خم زلف

کسی ندیده زند گوی لطمه چوگان را

دلم به حلقه‌ی زلفش گزیده است مقام

بوَد، که جمع کند خاطر پریشان را

برای کشتنم افراخته است پیوسته

کمان ابرو و آن تیرهای مژگان را

طلوع صبح سعادت شود، دمی که صبا

زلطف باز کند چاک آن گریبان را

به جویبار دو چشمم گذر نما ای سرو

که از نظر فکنم سروهای بُستان را

به یک تبسّم شیرین ربودی از من دل

تبسّمی دگر، ای دوست تا دهم جان را

«وفایی» از گل روی تو می‌زند دستان

چنانکه بسته زبان هزار دستان را

به سر زلف تو گر جز تو مرا یاری هست

یا به جز زلف توام رشتهٔ زنّاری هست

تاجر عشقم و بارم همه کالای وفاست

نه گمانم که در این شهر خریداری هست

مشک تاتار، دو صدبار به یک جو نخرم

برکفم از شکن زلف تو تا، تاری هست

به جز آئینه‌ی رویت که ز خط یافت صفا

تیره هر آینه کو را خط زنگاری هست

همه دانند که من مات و گرفتار توام

خود در آئینه نظر کن گرت اِنکاری هست

شور لعل لب پرشور تو اندر دل من

آن چنانست که در سینه نمکزاری هست

نه خیال خُتنم هست و نه سودای خطا

تا مرا، با سر زلف تو سروکاری هست

به سر زلف تو سوگند که گر، بی رخ تو

دو جهان را، به نظر قیمت و مقداری هست

بیوفایی به «وفایی» مکن اینسان که وفا

نه متاعیست که در هر سر بازاری هست

ره از همه جا بسته ولی راه تو باز است

عالم همه را بردر تو روی نیاز است

دارم گله از زلف تو بسیار ولیکن

گر، بازنمایم سر این رشته درازاست

ارباب بصیرت همه دانند که محمود

کحل بصرش خاک کف پای ایاز است

هرچند نیم لایق بخشایشت امّا

چشم طمعم بر در احسان تو باز است

خود قبله و چشم سیهت قبله نما شد

وان طاق دو ابروی تو محراب نماز است

از هر دو جهان قبله ی کوی تو گزیدیم

روسوی تو داریم که بهتر زحجاز است

چشم تو به هر، بی سر و پا بر سر لطف است

جز با من دلخسته که پیوسته به ناز است

دیگر مزن آتش به دل زار «وفایی»

کز آتش رخسار تو در سوز و گداز است

گیرم نبود نای سرچنگ سلامت

چنگ ار نبود مرغ شباهنگ سلامت

گر باده ی گلرنگی و طرف چمنی نیست

اشک بصر خویش و دل تنگ سلامت

برآئینه ی خاطر اگر زنگ ملال است

از صحبت زاهد سر این زنگ سلامت

از دوری خلقم به سر، ار، هنگ خرد نیست

جانم بود از این سر بی هنگ سلامت

صدبار، زمی توبه نمودیم و شکستیم

صدبار دگر باز سر سنگ سلامت

زین زهد ربایی که مرا هست چه حاصل

از نام گذشتیم سر ننگ سلامت

مارا، حبشی خال توگر، دل نرباید

زلفین تو یعنی سپه زنگ سلامت

دین نبی اندر کف این فرقه ی بی دین

چون شیشه بود در بغل سنگ سلامت

هستند دو ابروی تو در جنگ و کشاکش

در قتل «وفایی» سراین جنگ سلامت

تا که ابروی ترا، با مژگان ساخته‌اند

بهر صید دل ما تیر و کمان ساخته‌اند

خال هندوی ترا، آفت دل‌ها کردند

چشم جادوی تو غارتگر جان ساخته‌اند

نیست گر نقطهٔ موهوم به جز، وهم و خیال

دهن تنگ ترا، بی‌شک از آن ساخته‌اند

چون که دیدم قد و بالای ترا، دانستم

آفت جان و دل پیر و جوان ساخته‌اند

به علاج دل بیمار من آن روز نُخست

خال چون خرفه و عنّاب لبان ساخته‌اند

قدّ دلجوی تو چون سرو روانی ماند

کاندر آن سرو روان روح روان ساخته‌اند

روی زیبای ترا، آیینهٔ جان کردند

وندر آن مردم چشمم نگران ساخته‌اند

نظم شیرین «وفایی» به گهر، می‌ماند

مگرش از لب و دندان بتان ساخته‌اند

بلکه چون در صفت گوهر پاک تو بود

می‌توان گفتنش از جوهرِ جان ساخته‌اند

مطلب مشابه: اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

غزل‌ها

کسی گوی سعادت از میان بُرد

که در عالم غم بیچارگان خورد

می عشرت منوش از جام گیتی

که باشد صاف اوهم درد وهم دُرد

تکلّف گر نباشد خوش توان زیست

تعلّق گر نباشد خوش توان مُرد

خوش آن عاشق که در کوی محبّت

به جانان جان ز روی شوق بسپرد

مشو ایمن زکید نفس بی باک

مدان هرگز چنان دشمن چنین خُرد

«وفایی» سر بلندی یافت زآنرو

که خود را همچو خاک راه بشمرد

دل چو به زلفت اسیر دام بلا شد

خون شد و فارغ ز قید چون و چرا شد

چند کنی جامه را حجاب تن ای گُل

جامه براندام گل ز رشک قبا شد

از لب عنّاب گون و خرفه ی خالت

درد دل عاشقان زار دوا شد

چون زوفا ساختند خانه ی دل را

وقف بتان شد از آن دمیکه بنا شد

نیست جمال ترا، به دهر نظیری

شاهد یکتایی تو زلف دوتا شد

فتنه ی چشمت نخفته بود، که ناگه

فتنه ی دیگر زقامت تو بپا شد

جز، به می و ساقی ام دگر سروکاری

نیست به کس زانک می تمام صفا شد

حاصل مهر و وفا چه بود «وفایی»

جور و جفا حاصلم ز مهر و وفا شد

ناظران رخت ای ماه مقیم حرمند

خادمان حرمت جمله ملایک خدمند

عَلَم حُسن بر افراز و برافروز جهان

تا بدانند که شیران همه شیر علمند

سایهٔ سرو قدت گر، به چمن باز افتد

سروهای چمن از بار خجالت بچمند

زاهدا، در گذر از جنّت و فردوس و نعیم

که جز او هرچه به خاطر گذرانی صنمند

پیرو پیر مغان شو که نقوش قدمش

دیده گر، باز نمایی همه چون جام جمند

گر، به جامی بنوازند، مرا باده کشان

عجبی نیست که این طایفه اهل کرمند

ای «وفایی» به سر کوی وفا باش مقیم

تا زانفاس مسیحا، به وجودت بدمند

حُسنت چو عشق من همه ساعت فزون شود

تا منتهای کار ندانم که چون شود

در کار جان گرهی سخت هست لیک

آسان شود دمیکه دل از عشق خون شود

حاصل ز دور چرخ مرادم شود اگر

این گردشش چو طالع من واژگون شود

چون با خیال روی تو خواب آیدم به چشم

مژگان به جای سوزنم اندر جفون شود

یکباره سرنگون شود این چرخ بیستون

در زیر بار محنت من گر، ستون شود

ناید برون زخانه اگر طفل اشک من

ترسد که پایمال شود چون برون شود

گفتی خوش است عقل «وفایی» به کیش عشق

آری به شرط آنکه در آخر جنون شود

یکدم از زیر نقاب ای ماهرو بنما جبین

تا زکف خورشید را آئینه افتد بر زمین

عکسی از روی تو ای مه گر بتابد در چمن

تا ابد خورشید خواهد رُست جای یاسمین

گر تو گُل باشی چکد از دیده ی بلبل گلاب

ور تو شمعی از پر پروانه ریزد انگبین

گر تویی ساقی سزد، مستی نمایم بی شراب

ور تویی شاهد برافشانم به هستی آستین

گر اشاره از لب لعل دُر افشانت بود

هر دو گیتی را توان آورد در زیر نگین

خواهمت یک لحظه با آئینه کردن روبرو

تا که خود، برخود بگویی صدهزاران آفرین

ترک چشم مست خونریزت پی نخجیر دل

برکفش زابرو کمان پیوسته باشد در کمین

قد موزونت بود سروی که بارش آفتاب

لعل جان بخشت عقیقی هست با شکر عجین

طوطی طبع «وفایی» شکّرین لعل ترا

گوئیا دیده است کاین سان گشته نطقش شکّرین

مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

رباعیات

مولای همه علیست مولای خدا

او هم روی خداست هم رای خدا

گر، می بود خدای را همتایی

من می گفتم علیست همتای خدا

نبود، به جز از علی کسی مرد خدا

باشد او شیر دست پرورد خدا

حق منحصر است و فرد، در فرد علی

او منحصر است و فرد، در فرد خدا

گویند «وفایی» که علی نیست خدا

او نیست خدا و از خدا نیست جدا

در، دایره ی وجود یکتاست علی

یکتاست از آنکه پیش یکتاست دوتا

مُشکی که ز نافه است و اصلش ز خطاست

گویی اگرش غیر خطا عین خطاست

با حُبّ علی نافهٔ هرکس نبرند

شک نیست که او ز اصل مادر، به خطاست

این رتبه علی را، ز علی اعلاست

کاندر دو جهان حاکم و فرمان فرماست

البتّه پس از خدا و پیغمبر او

شک نیست که او خدای بر خلق خداست

هرکس که بمیرد اهل یا، نا اهل است

آید، به سرش علی حدیثی نقل است

مردن اگر این است «وفایی» به خدا

در هر نفسی هزار مردن سهل است

در باغ جهان میل تماشایم نیست

با حوری و غلمان سرِ سودایم نیست

از نعمت هر دو گیتی ار، بخشندم

یک جرعهٔ می دگر تمنّایم نیست

این دختر رز، که مادرش انگور است

تلخ است ولی مایه ی چندین سور است

پنهان باید چو جان شیرینش داشت

از دیدهٔ بد، که چشم زاهد شور است

رباعیات

این دختر رز، چه شوخ و شنگ آمده است

یکرنگ و به زاهدان دو رنگ آمده است

با این همه ریو و رنگ زاهد از چیست

کز این دختر چنین به تنگ آمده است

در آرزوی جرعه ی می جانم سوخت

از سر، تا پا تمام ارکانم سوخت

با این حالت «وفایی» ار خواهم مُرد

می دان تو یقین که دین و ایمانم سوخت

گفتی که به وقت مردن آیم به سرت

ای من به فدای این حدیث و خبرت

ای کاش هزار بار، در هر نفسی

میرم که ببینم من از این رهگذرت

زهّاد، به دخت رز، ببندند نکاح

بیزار شوید زین چنین زهد و صلاح

این زهد و صلاح را، طلاقی گویید

وز، خُم شنوید دم به دم بانگ فلاح

بر دوش پیمبر چو علی بالا، شد

بگذشت ز قوسین و به اوادنی شد

معراج نبی به هر کجا بود از وی

یک قامت احمدی علی اعلی شد

کس کو که توان علی به عینین بیند

با این عینین امام کونین بیند

چشمی چون چشم مصطفی حق بین کو

تا آنکه علی به قاب قوسین بیند

در خلقت مرتضی به هنگام وجود

شک نیست که حق کمال قدرت بنمود

حق گفت هر آنکه گفت بی پرده چنین

آمد زپس پرده برون هرچه که بود

گر بنده گنه ز رحمتت بیش کند

جا دارد اگر هراس و تشویش کند

تو عفو به قدر رحمت خویش کنی

او جُرم به قدر قوّهٔ خویش کند

کس صرفه ز سودای قیامت نبرد

هر چند به جز زهد و کرامت نبرد

یارب تو به عدل اگر مکافات کنی

از دست تو کس جان به سلامت نبرد

در گلشن عمر ما بهاری نبود

دهر است «وفایی» اعتباری نبود

گویند که فاعلیم و مختار چرا

پس مفعولیم و اختیاری نبود

قطعات

اندر اسماء خمسه اسمی هست

کاندر او نکته‌ای بود باهر

پنج حرف در حرف اوسط او

می شود هر دو سمت او ظاهر

ضرب در نفس نیم اوّل او

ضرب در حرف آخرین آخر

حرف اوّل ز چار اسم دگر

باز از هر دو سمت او ظاهر

هیچ اسمی به این صفت نبود

«جل شأن الذی هوالفاطر»

ای فارسی که بر فرس طبع فارسی

هستی سواره و دگران نی سوارها

وی شاعری که چون فرس طبع زین کنی

شعرات جان سپر، شعرا، پی سپارها

هستی تو خود ظهیر ظهیری و انوری

دارد ز تو کمال کمال افتخارها

گر شعر آبدار تو خوانند در چمن

گردد عسل چو آب روان ز آبشارها

مطرب اگر ببندد شعرت به تار تار

مستی دهد چو باده بم و زیر تارها

گر مدح خارگویی و گر هجو گل کنی

بلبل برد تمتّع چون گل ز خارها

از رأی روشن تو که شمعی است دلفروز

وز گلشن خیال تو و آن بهارها

ریزد، به بزمت از پر پروانه انگبین

خیزد ز خاک کویت بلبل هزارها

با کاروان ز طبع روان ساختی روان

از بهر بنده قد و شکر تنگ و بارها

این بنده را نبود عوض قند و شکّری

یا لعل و گوهری که نمایم نثارها

گشتم نیافتم مگر این مُشت از خزف

آری بحارها شده یکسر قفارها

چندیست دل فسرده ام از شعر و شاعری

از شاعریست ننگم و زاشعار عارها

شد ناخن خیال تو مضراب جان چنان

کاوتار من کنند فغان همچو تارها

مثنویات

پریشان حال مردی از، زر و مال

دل او بود مالامالِ آمال

زبس می بود محتاج و پریشان

ز «کادالفقر» کفری داشت پنهان

چو حالش بود، دَرهم دِرهمی قلب

نمودی سکّه تا نفعی کند جلب

جز این صنعت دگر چیزی نبودش

ز بی چیزی غم دل می فزودش

بزد آن سکّه آوردش به بازار

به هر کس داد، رد کردش به آزار

قضا را بود بقالی در آن کوی

که خویش همچو رویش بود نیکوی

به شغل خویشتن آن مرد بقّال

ز اهل حال پنهان بود در قال

چو آمد نزد آن بقّال خوشخو

گرفت آن قلب از او با روی نیکو

چنین پنداشت آن قلب دغل کار

که نبود مرد از قلبش خبردار

زدی آن سکّه را هر روز آن قلب

چو آوردی نکردی او زخود سلب

تمام عمر کار هر دو این بود

که این داد و سِتد با هم قرین بود

نه او می کرد ترک بد فعالی

نه این یک ترک این نیک خصالی

من آن قلب دغل آن بد فعالم

تویی بقّال خوب و خوش خصالم

«وفایی» را شود یارب زبان لال

که بقّال آفرین را خواند بقّال

نه بقّالی تو بقّال آفرینی

که بقّال از تو دارد این امینی

مطلب مشابه: اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

مطلب مشابه: اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.