اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه مجموعه اشعار اشعار میرزا حبیب خراسانی را قرار داده ایم. میرزا حبیب خراسانی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری – درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) از شاعران عارف و از روحانیان دانشمند خراسان بودهاست. نسب او از طریق جدش سید محمدمهدی خراسانی ملقب به شهید رابع به شاه نعمتالله ولی میرسد.

غزلیات
نهان در خاک کن ما و توئی را
یکی کن در همه عالم دوئی را
وجودت جز طلسم جادوئی نیست
ز هم بشکن طلسم جادوئی را
بهر سوئی که پوئی ره نجوئی
مگر پوئی تو سوی بیسوئی را
نثار بیشه شیران حق کن
همه غنج و دلال آهوئی را
دوئی غیر از طریق مانوی نیست
رها کن این طریق مانوی را
ره بدخوئی از ما و توئی خاست
رها کن راه زشت بدخوئی را
نگردد جام جم دل، تا نبینی
در او پیدا جمال خسروی را
جوهر قدسی، نهفته رخ در آب و گل چرا
مرغ روحانی، بتیغ دیو و دد بسمل چرا
قلب مومن عرش رحمن است و منزلگاه حق
خیل شیطان را بناحق ره در این منزل چرا
محفل قدس و مقام انس و مرآت شهود
صورت وهم و هوارا جادر این محفل چرا
تکیه زن بر مسند جم ناسزوار اهرمن
جلوه گر در صورت حق معنی باطل چرا
چون بامر حق بود ادبار و اقبال عقول
آن یکی مدبر چرا وان دیگری مقبل چرا
آشنایان معانی غرقه در دریا و ما
مانده از صورت پرستی بر لب ساحل چرا
شیخ را از گفتگو چون مطلبی حاصل نشد
دعوی بیهوده و تطویل لاطائل چرا
ناقصی کامل نگشت و سالکی واصل نشد
حرف بیمعنی چرا تکرار بیحاصل چرا
سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه را
تا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکرد
کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهد
قوت بازوی مردان همت مردانه را
برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شب
آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیز
چون رسد نوبت بپایان گردش پیمانه را
ما گدایانرا طفیل خویش از این خوان کرم
قسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خدا
آستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز
در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
محو آن روی پریواریم ما
در حقیقت نقش دیواریم ما
نیمه در غیبم و نیمی در شهود
نیمه مست و نیمه هشیاریم ما
نیمه از فرخار و نیم از کاشغر
نیمه ای از شهر بلغاریم ما
در نظر ایقاظ و در معنی رقود
سخت در خوابیم و بیداریم ما
فارغ و مشغول و مستور و خلیع
سخت در کاریم و بی کاریم ما
نیمه روز اندر درون صومعه
نیمه شب در دیر خماریم ما
سبحه و زنار چون دام دل است
فارغ از تسبیح و زناریم ما
تا نهفته ماند این سر نهان
سر نهفته زیر دستاریم ما
گر عبادت مردم آزاری بود
زین عبادت سخت بیزاریم ما
در حق ما هر چه میخواهی بگو
هر چه میگوئی سزاواریم ما
بربسته دست جور فلک پای اگر مرا
از چوب خشک ساخته پای دگر مرا
دارم بسی سپاس از این درد پای خویش
کازاد کرده از همه گون درد سر مرا
مانند آسمانم کز جای خویشتن
امکان پویه نیست بجای دگر مرا
نی همچو آفتاب که هر روز دور چرخ
از خاوران کشاند تا باختر مرا
منت ز چرخ سفله نخواهم کشید اگر
بندد ز کهکشان بمیان بر کمر مرا
دانم که باز گیرد اگر بالمثل، دهد
از ماه طوق سیم و زخور تاج زر مرا
گر تن ز پا فتاد، خداوند را سپاس
کز پا نیوفتاده دل هوشور مرا
پایم زدرد خسته ولی صد هزار شکر
برپاست عقل و دانش و فضل و هنر مرا
زی خوان ناکسان ننهم پای، اگر چه نیست
جز اشک چشم و لخت جگر ماحضر مرا
ای عشق گرفتی سخت ناگاه دهان ما را
بردی بسرای دل از راه نهان ما را
بگذشت شبی ما را نامت بزبان ای عشق
زانشب همه دم سوزد چون شمع زبان ما را
مهمان توایم ای عشق ما را به از این میدار
آخر نه تو آوردی عشقا بجهان ما را
ما از وطن عشقیم حرف و سخن عشقیم
عشق است که آورده است از دل بزبان ما را
چون نام و نشان گم شد مائی ز میان کم شد
از عشق مگر جویند هم نام و نشان ما را
مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر
مطلب مشابه: اشعار نشاط اصفهانی { گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار }

روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چرا
وز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا
روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مرید
همچنین دلخسته و رنجوری و زاری چرا
چون مسلمانی بمعنی عین بی آزاری است
شیخ الاسلاما تو چندین مردم آزاری چرا
بندگی بیزاری از خلق است ای شیخ کبیر
بنده خلقی و از حق سخت بیزاری چرا
از خدا کردی فراموش ای فقیه ذوفنون
روز و شب در فکر درس و بحث و تکراری چرا
شب حریف باده نوش و صبح شیخ خرقه پوش
شیخنا بالله چنین وارونه کرداری چرا
صبحدم در خدمت سالوس و تزویر و ریا
نیمه شب با لعبت کشمیر و فرخاری چرا
روز روشن در صف اهل تقدس پیشوا
شام تاری بر در دکان خماری چرا
دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ما
شام شد باز و نیامد دل دیوانه ما
روزنی بود در این خانه که گاهی خورشید
تابشی داشت ز روزن بسوی خانه ما
روزن خانه فرو بسته شد از چشم حسود
تیره شد چون دل دشمن همه کاشانه ما
مگر این خانه سراسر همه ویرانه کنیم
تا فتد روشنی مهر بویرانه ما
فکر و اندیشه بیهوده چرا
حسرت بوده و نابوده چرا
گفتن و کردن بی جا و خلاف
که خداوند نفرموده چرا
از غم و حسرت دنیای دنی
رخ بخون جگر آموده چرا
داشتن دل بهوای زر و سیم
روز و شب سوده و فرسوده چرا
طعنه و تسخر پکان جهان
با چنین دامن آلوده چرا
خفتن اندر بگذرگاه فنا
با چنین خاطر آسوده چرا
خواجه کز بیخردی مثل خر است
این همه بار برافزوده چرا
رخ ز پوزش بدر بی خردان
کردن از بیخردی سوده چرا
شیخنا تا کی گرانتر میکنی عمامه را
تا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست
در ره خاصان منه ای شیخ دام عامه را
صید عنقا می نشاید کرد با بال مگس
دانش آموزی نیارد مکتبی علامه را
افکنی در پیش و پس تا کی بصید خرمگس
ان کبیر الهامه را وان قصیر القامه را
تامی آلوده نگردد دامنت، چون بگذری
در خرابات مغان ای شیخ برچین جامه را
میکنی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق
تا بکی زحمت دهی این آسمانی نامه را
بحر اندیشه فرو برده بیک بار مرا
خیل انده زده ره بر دل افکار مرا
شب دوشینه باشکنجه اندیشه گذشت
نیز امروز باندیشه بمسپار مرا
سر ز اندیشه یکی کوه گران گشته و نیز
می نهی بر سر اندیشه تو دستار مرا
تو بیا تا رود اندیشه بسیار از دل
ور تو نائی کشد اندیشه بسیار مرا
تا نهم من سرو دستار پپای خم می
بنه اندر بکف آن ساغر سرشار مرا
ببر این خرقه و دستار بخمار که سخت
کرده این خرقه و دستار گرانبار مرا
اگر این خرقه و دستار ز تو نستانند
نیز بفروش بخمار بیکبار مرا
سخت آزرده ام از گردش گردون ای ترک
نیز چون گردش گردون تو میازار مرا
ای برده دل ما و سپرده دل خود را
آتش زده با خرمن ما حاصل خود را
تو دین و دل خویش سپرده بحریفان
ما یاوه سپرده بتو دین و دل خود را
ای مرغ دلت بسمل ترکان کماندار
مسپار بدست دگران بسمل خود را
ما داد تو زان ترک جفا جوی بخواهیم
گر باز نمائی تو بما قاتل خود را
مطلب مشابه: اشعار میلی مشهدی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و گلچین زیباترین اشعار
مطلب مشابه: اشعار سیدای نسفی شامل زیباتری غزلیات، رباعیات، قصاید و مثنویات
رباعیات
ای جان و سر حبیب و ایمان حبیب
ای درد دل حبیب و درمان حبیب
تو جان همه عالمی، آزرده مباش
اندوه تن تو باد بر جان حبیب
آن یک گوید که چرس و تریاک خوش است
وان یک گوید فشرده تاک خوش است
از من بشنو که هر دو آلودگیست
دامن زهر آلودگی ای پاک خوش است
آن یک گوید که چرس با بنگ خوش است
و این یک گوید شراب گلرنگ خوش است
از دود سیه میشود از آب خراب
آئینه دل هماره بی رنگ خوش است
زاین خم که همیشه بی می ووارون است
میخانه عیش من چرا پر خون است
عیبش نکنم گر، دنی و گر، دون است
زانروی که نام نحس او گردون است
سیگار که لب بر لب تو دوخته است
آتش بدلم از حسد افروخته است
دلسوخته تر ازو منم در عشقت
لعل تو اگر قسمت دلسوخته است
آن زلف سیه که خوشه خرمن تو است
چون هاله بگرد ماه، پیرامن تو است
آنرشته که پای بند دلها است چرا
سرگشته همیشه دست در گردن تو است
یکعمر رهم بدیر خمار افتاد
کارم بکلیسیا و زنار افتاد
بد عاقبی که در این آخر کار
بازم سوی مدرسه سرو کار افتاد
بنگر بنگارم که عجب میگذرد
جان است توئی که بلب میگذرد
آن گردن سیمین بمیان زلفین
روزی است که در بین دو شب میگذرد
عمری است که عمر به تعب میگذرد
از هجر توام روز چه شب میگذرد
چون زلف تو تاب دارد و چشمت تب
روز و شب من به تاب و تب میگذرد

دیشب صنمی وعده بازارم کرد
در بند دو زلف خود گرفتارم کرد
سیگار بدست شاد و خندان بگذشت
دلسوخته چون کاغذ سیگارم کرد
لب جز لب سیگار بدان لب نرسد
هرگز کسی از لبش بمطلب نرسد
دلریش و درون سوخته و خاک شده
تا کس نشود، لبش بدان لب نرسد
تا جامه گلگون ببرش دوخته شد
آن آتش سرخ باز افروخته شد
از آتش او خرمن دل رفت بباد
وز شعله او خانه جان سوخته شد
درمیکده جامی ار بصد جان بخشند
الحق که چه بی بها و ارزان بخشند
تا کور شود چشم خضر در ظلمات
از چشمه نور، آب حیوان بخشند
قصاید
باده سرجوش و جام لب به لب است
نفس آخرین عمر شب است
ساقی ماهروی مُشکین موی
آتشین خوی و آتشین سلب است
قصب سرخ بر حریر تنش
به مثل همچو نار در قصب است
بوستان جمال و نخل قدش
بالغالورد و یانعالرّطب است
همچو میخوارگان صراحی را
گریه نز حزن و خنده نز عجب است
ساقی ماهروی مجلس را
قهر بیجا و لطف بیسبب است
گه دهد بوسه لیک نز ره لطف
گه زند مشت و نیز نز غضب است
به تلجلج زبانش از مستی
در سخن گاه ترک و گه عرب است
روز حشر است باده خواران را
یا شب قدر، یا رب این چه شب است
باژگون کارهای بوالعجبی
خاصیتهای زادهٔ عنب است
بده آن سالخورده معجون کاو
داروی رنج و محنت و تعب است
جوهر دانش و مزاج خرد
آیهٔ روح و مایهٔ طرب است
عربیخوی و پارسی میلاد
مزدکی کیش و پهلوی حسب است
راحت جان مرد دانشمند
دفع هر علت است و هر کرب است
نسب پاکش و نژاد بلند
هم ز بوجهل و هم ز بولهب است
علت جود و موجب کرم است
فتنهٔ سیم و آفت ذهب است
موجب ارتیاح واصل فرح
قوت ارواح و قوت عصب است
هر که را دانش و کنش شد یار
گردد از عمر خویش برخوردار
دانش بی کنش پیمبر گفت
چون درختی است کش نباشد بار
دانش بی کنش ندارد سود
سر چو نبود چه سود از دستار
دانش بی کنش بدان ماند
که بود نقش علم بر دیوار
دانش بی کنش چنان باشد
که فتد تیغ بر کف عیار
تیغ کاندر بدست دزد افتاد
دستش از تن بریده شد ناچار
پند یاران نگنجد اندر گوش
تا دماغت پر است از پندار
سر ز پندار چون تهی کردی
گوش خویش آنگهی سوی پندار
چیست پندار؟ خود پرستی کو
نشود با خدا پرستی یار
سرفرا برده ات ز دوش بگوش
همچو ضحاک مار دوش دو مار
گر نهی سوی این دو مار دو گوش
می بر آرندت از وجود دمار
قوت این هر دو مغز خلق بود
که جهان دشمنند و جان او بار
این دو مار تو شهوت است و غضب
که دو مردم کشند و جان آزار
مطلب مشابه: اشعار الهامی کرمانشاهی (گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر)
مطلب مشابه: اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)










