اشعار سیدای نسفی شامل زیباتری غزلیات، رباعیات، قصاید و مثنویات

اشعار سیدای نسفی شامل زیباتری غزلیات، رباعیات، قصاید و مثنویات

اشعار سیدای نسفی را در روزانه قرار داده‌ایم. سیدای نَسَفی از شهرآشوب‌سرایان فارسی‌زبان ماوراءالنهر است. با این حال نسبتاً گمنام بوده (حداقل در بین ایرانیان) و نام وی در شمار شهرآشوب سرایان ذکر نمی‌شود؛ در حالی که از لحاظ تعدد و تنوع شغل‌ها و صنایع اشاره‌شده در اشعارش، ظاهراً بالاترین مرتبه را در بین شاعران شهرآشوب‌سرا دارد و نیز به حرفه‌هایی اشاره کرده که دیگر شعرا از آن‌ها غافل بوده‌اند.

فهرست اشعار سیدای نسفی

اشعار عاشقانه

خداوندا بشوی از گرد بدنامی جبینم را

نگه دار از سر دست سخن چین آستینم را

مرا چون شمع جا در مجلس صافی ضمیران ده

چراغ انجمن گردان زبان آتشینم را

به بزم می پرستان ساغر می سرمه دان گردد

ز شادابی لبالب کن دل اندوهگینم را

ز خوان منعمان محروم سایل بر نمی گردد

مکن از خرمن خود دور دست خوشه چینم را

تنم را پیش امواج حوادث کوه تمکین کن

میفگن در طلاطم کشتی دریانشینم را

بده توفیقم از عصیان قد من چون دو تا گردد

نگه دار از سیه روئی و بدنامی نگینم را

به دشمن رفتگی‌ها کردن امروز است کار من

مبدل کرده ام ای سیدا با مهر کینم را

خداوندا رهایی ده ز بند درد پایم را

نگه از غنچه خسبی دار باغ دلگشایم را

توانایی کرم فرما که بی امداد برخیزم

مکن محتاج بر دست کسی دیگر عصایم را

در فیض سحر خیزی مکن پوشیده بر رویم

مگردان از سخن بیگانه طبع آشنایم را

زبانم را مده در پیش اهل جود کوتاهی

مکن پنهان درون آستین دست رسایم را

کمند گردن محمل نشینان ساز طومارم

به گوش کاروان کن حلقه آواز درایم را

طمع از خوان احسان تو دارد چشم درویشم

لبالب کن ز نعمت کاسه دست گدایم را

مکن از قطع کردن مضطرب کلک سخنگویم

مده با استخوان پیوند منقار همایم را

مرا چون سیدا در بوستانها جای بلبل ده

نسیم جانفزای غنچه گل کن نوایم را

یارب از پیمانه صحبت شرابی ده مرا

از لب جان بخش اهل دل کبابی ده مرا

سینه ام یک ذره خالی نیست از اندوه و غم

خانه تاریک دارم آفتابی ده مرا

غنچه ام افسرده گردیدست از بی شبنمی

همچو برگ گل در اعضا آب و تابی ده مرا

از خرابی پیکرم گردیده مانند هلال

تا به پیراهن نگنجم ماهتابی ده مرا

خشک گردیدست نخل هستیم از تشنگی

یارب از جوبار لطف خویش آبی ده مرا

در غم روز حساب افتاده ام چون سیدا

تا شوم آسوده رزق بی حسابی ده مرا

مطلب مشابه: اشعار نادر ابراهیمی؛ گلچین اشعار عاشقانه و زیبای شاعر و داستان نویس ایرانی

مطلب مشابه: اشعار حامد عسکری؛ گلچین زیباترین اشعار عاشقانه حامد عسکری

غزلیات

ز رخ گر آن پری رو دور گرداند نقابش را

کند سنگ فلاخن چرخ ماه و آفتابش را

سر خود آرد و در حلقه فتراکش آویزد

اگر آهو ببیند شوخی چشم رکابش را

درون کلبه تاریک خود چشمی که من دارم

فلک پیراهن فانوس سازد ماهتابش را

دهد جان کشته معشوق را کیفیت عاشق

به پرواز آورد پروانه ام مرغ کبابش را

به چشمش هر که اندازد نظر خاموش می گردد

نباشد سرمه حاجت نرگس چشم سیاهش را

پریشان است همچون زلف خوبان سرو در گلشن

مگر از جوی سنبل باغبان دادست آبش را

به توران سیدا ناصرعلی از هند اگر آید

بگوید بی تأمل طوطی کلکم جوابش را

به ابروی تو قسم یاد می کند دل ما

زند به تیغ تو خود را گلوی بسمل ما

چرا به خانه ما بی ابا نمی آیی

چراغ آئینه گل می کند ز منزل ما

به داغ بی ثمری همچو لاله سوخته ایم

سپند سبز شود از بهار حاصل ما

تمام عمر چو زنجیر زلف در گرهیم

جنون کجاست که آید به حل مشکل ما

به راه قافله عمر نقش پایی نیست

به دوش باد صبا بسته اند محمل ما

نهاده ایم به شمشیر گردن تسلیم

اجل کجاست برد مژده یی به قاتل ما

چو سیدا خبر از نیک و بد نیافته ایم

خطی نبرده کسی در قلمرو دل ما

ز بیتابی گریزانست جان دردمند ما

نشیند چار زانو بر سر آتش سپند ما

ندارد امتداد افغان جان دردمند ما

بود مد نگاه برق فریاد سپند ما

کدام آهو نگه امروز می آید درین صحرا

که از خمیازه لبریز است آغوش کمند ما

به آتشخانه داغ دل ما می زند دامن

لب خود هر که بگشاید چو گل از بهر پند ما

گریبان چاک دارد داغ سر تا پای گلها را

به محمل می زند پهلو لباس شه پسند ما

به گوش ما ز اعضا ناله زنجیر می آید

نفس بیرون برآید همچو نی از بند بند ما

به تلخی می توان کردن شیرین کام عاشق را

ز شهد زهرخند اوست حلوای به قند ما

وجود ما ندارد سیدا از سایه کوتاهی

نماید بر زمین هموار دیوار بلند ما

غنچه خسبی باشد از سیر چمن آئین ما

بر سر ما بس بود شاخ گل بالین ما

پای خواب آلود ما در زیر دامن سرمه گشت

کوه در فریاد شد چون کبک از تمکین ما

عکس ما آئینه ها را کرد باغ دلگشا

می توان گلدسته بست از جبهه بی چین ما

متکای ما کف دست است و خصم ما هنوز

سنگ بر سر می زند از حسرت بالین ما

از نوای نغز وا شد در بروی باغبان

حلقه گوشی نشد افسانه رنگین ما

دست خود از بحر احسان کریمان بسته ایم

چشمه آب حیات ما دل خونین ما

سیدا از بس که فکر ما بلند افتاده است

پیش پای خود نبیند خصم کوته بین ما

ز خون دل شده رنگین دو دیده تر ما

بهار لاله ما گل کند ز ساغر ما

چرا چو شمع به بالین ما نمی آیی

ز انتظاریی بی حد سفید شد سر ما

گذشت عمر و دل ما به آرزو نرسید

در آشیانه ما پیر شد کبوتر ما

به پای تکیه ما سفر فرو نمی آرد

کلاه گوشه معشوق ما قلندر ما

ستاره سوختگان چون سپند سبز شدند

کجاست گریه ابر بهار اختر ما

زدی به تیغ و بریدی و ساختی پامال

چه روزها که نه افگنده ای تو بر سر ما

به سیدا نظر مرحمت نمی سازی

ز چشم دام تو افتاده صید لاغر ما

دم صبح است ای ساقی ز رو بردار برقع را

که تا آرد به گردش آسمان جام مرصع را

قدت را دوش دادم امتیاز از سرو در گلشن

که می سازند اکثر انتخاب از بیت مطلع را

خط پشت لبت مد نظرها کرد ابرو را

که مقطع خوب افتد می کند ممتاز مطلع را

نگردد مانع نظاره عشاق آن نوخط

کند دهقان مهمان دوست وقف مور مزرع را

ز آغازم چه می خواهی ز انجامم چه می جویی

ز مطلع می توان فهمید آب و رنگ مقطع را

مدام ای سیدا از چار حد خود حذر دارم

خدایا ساز بازوبندم این شکل مربع را

مطلب مشابه: اشعار الهامی کرمانشاهی (گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر)

مطلب مشابه: اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)

رباعیات

حاجی بهرام بود از اعیان رفت

از دار فنا به ملک جاویدان رفت

تاریخ وفات او خرد از سر درد

گفتا ز جهان یگانه دوران رفت

حاجی بهرام ای دریغا

از ملک وجود بست رحلت

تاریخ وفات او عزیزی

با قصر بهشت کرد اشارت

دارم طلبی ز یار جانی دو سه کفش

نی زرد بود نه قرمزی و نه بنفش

نی چرم نه سختیان نه میشی باشد

نی کوبه به او رسیده باشد نه درفش

دنیاست عروس سه طلاق است سه کفش

نی زرد بود نه قرمزی و نه بنفش

این را تو اگر ز یار جانی طلبی

میدان به یقین که جنگ مشت است و درفش

صاحب کرما از تو کرامت ماند

ذات تو در ایام سلامت ماند

امروز مرا وعده به فردا مگذار

ترسم که به فردای قیامت ماند

صاحب جاها ترا ز من نیست خبر

هرگز نکنی به حال افتاده گذر

اسپی که به بنده وعده کردی نرسید

این وعده تو سراسپگی بود مگر

ای میر عالمی ز عطای تو بهره مند

لطفت چرا کند به من خسته ماجرا

اسپی که از برای من انعام کرده یی

آن هم به کهکشان فلک می کند چرا

صاحب جاها من از تو زر می طلبم

بی توشه ام و زاد سفر می طلبم

هر چند دویدم اسپ با من نرسید

این بار ز تو کرای خر می طلبم

در کشور حسن بینوا باید شد

عیسی و رفیع را گدا باید شد

اندیشه ز دشت کربلا باید کرد

قربان امام زاده ها باید شد

کارم به یکی بلای جان افتاده

سودا به سرم جهان جهان افتاده

فرزند عزیز من که دل نامش بود

عمریست به دست الامان افتاده

در کوی تو خویش را عدم فرض کنم

صد جان دگر به پای تو قرض کنم

عمریست به حال من نمی پردازی

از دست تو با میر روم عرض کنم

قصاید

رسید امروز ایام گل و شد باغ بزم آرا

برآمد لاله بر کف جام می از دامن صحرا

دویده خون در اعضا ارغوان را چون رخ ساقی

فتاده همچو سنبل بید مجنون را سر سودا

زند بر نافه آهو سیاهی غنچه لاله

دهد خاک چمن بر باد بوی عنبر سارا

به رقاصی ز یکسو سرو دامن بر میان چیده

دفی بر کف گرفته آمد از یکسو گل رعنا

ز جوش خنده گل باغ یکسر شکرستان شد

به گلشن بلبلان چون طوطیان گشتند شکرخا

گرفته سبزه صحن باغ را نرگس لب جو را

عروسان چمن امروز بنشستند جا بر جا

مرا افگنده از پا آسمان در اینچنین موسم

روم غلطیده سوی آستان خواجه یکتا

ولی عهد شاه نقشبند آن مرشد کامل

که در سر حلقه اش بودند پیران فلک پیما

ملایک صف زنان هر شب به گرد قبر و صندوقش

همه تا صبح می خوانند سبحان الذی اسرا

بود سنگ مزارش تکمه تاج سر شاهان

گدای درگهش باشند اگر فغفور اگر دارا

به جستجوی حوض او سر گرداب می گردد

ازین اندیشه باشد بی قراری در دل دریا

برای خدمت او روز و شب چوگان قندیلش

سر خود چون کمان خم کرده ایستاده بر یک پا

تماشای سرطاق بلندی بخش نظاره

غبار آشیانش توتیای دیده بینا

مطلب مشابه: اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات

مطلب مشابه: اشعار شاه نعمت‌الله ولی شامل دوبیتی، غزلیات، رباعیات و قطعات

قصاید

مثنویات

جستجو در متن

نگار نانوا آتش مزاج است

ز نانش دین و ایمان را رواج است

چه نان رخسار خوبان گل اندام

چه نان در چرب و نرمی مغز بادام

تماشایش برد از جا گدا را

تمنایش کند صاف اشتها را

بود سرخ و سفید و پخته و نرم

کند سودای او بازار را گرم

خراب پشت و رویش خان و مانها

کباب مغز او دستار خوانها

به راهش چون گدا گردون نشسته

هلالش در بغل نان شکسته

همیشه سایلان خشنود از وی

دکانش خیرگاه حاتم طی

رخش افروخته چون نان گندم

سیه دانه به رویش چشم مردم

شفق در خون ز رنگ خوی پاکش

تنور چرخ باشد سینه چاکش

بنفشه کرده روغن در خمیرش

زبان برگ سوسن خوی گیرش

پر جبرئیل باشد نان پر او

ملایک پر زنان گرد سر او

نباشد در گرو سامان آتش

کباب آب و خالش جان آتش

مسمطات

شد مدتی که بخت نسازد مدد مرا

افگنده روزگار به فکر ابد مرا

در سینه نیست کینه ز اهل حد مرا

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا

نزدیک می کند به خدا دست رد مرا

تا ناله از لب من مخمور شد بلند

از شیشه ها نوای دم صور شد بلند

امشب ز من ترانه مقصود شد بلند

کیفیتم ز باده انگور شد بلند

چندان که زد به فرق حوادث لگد مرا

خون می چکد چو مرغ کباب از نظاره ام

شرمنده است پرتو مه از ستاره ام

گردیده آب زهره برق از شراره ام

چون لعل اگر چه در جگر سنگ خاره ام

از نور آفتاب مدد می رسد مرا

خلوت نشین میکده را پاره شد لباس

دایم تهیست خانه آزاده از پلاس

از خانقاه شیخ برآمد به صد اساس

شد جوش خلق پرده چشم خداشناس

غافل ز بحر کرد هجوم زبد مرا

تا بسته ام به فکر سخن سیدا میان

چون شمع انجمن شده ام آتشین زبان

داد امتیاز شعر مرا کلک نکته دان

صایب میان تازه خیالان اصفهان

بس باشد این غزل گل روی سبد مرا

بر سر کوی تو ای شوخ عسس بسیار است

آری آری به شکرزار مگس بسیار است

همچو من سوخته چشم تو کس بسیار است

نظر گرم تو با اهل هوس بسیار است

شعله را میل به آمیزش خس بسیار است

اهل دل را به جهان درد و الم بشناسد

بی ادب هر که شد ارباب کرم بشناسد

کیست تا گرگ ز آهوی حرم بشناسد

مرد باید که بد و نیک ز هم بشناسد

ورنه در زیر فلک ناکس و کس بسیار است

روزیم محنت و منزلگه من درد و غم است

مهربانی ز حریفان طلبیدن ستم است

زین سخن درد من سوخته هر صبحدم است

عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است

ور به ناخوش گذرد نیم نفس بسیار است

ای لبت باده پرست و نگهت باده فروش

پا به دامن کش و با غیر مکن جوش و خروش

شنو این پند من امروز اگر داری هوش

گل همین به بهر حرف نیندازد گوش

ورنه درد دل مرغان چمن بسیار است

سیدا سیر چمن ساز در ایام ربیع

چشم بگشای به نظاره گل های بدیع

چند گوئیم که ما را نشود یار مطیع

قابل فیض اسیر دل ما نیست رفیع

ورنه در خانه صیاد قفس بسیار است

مطلب مشابه: اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.