متن روضه شب ششم محرم (نوحه غم انگیز و سوزناک حضرت قاسم)

متن روضه شب ششم محرم که به نام قاسم بن الحسن (ع) نامگذاری شده است را گردآوری کرده ایم. قاسم بن الحسن یکی از یاران امام حسین در واقعه کربلا است. او در سن سیزده سالگی در نبردی که با عمر بن سعد داشت به شهادت رسید.

متن روضه شب ششم ماه محرم

متن روضه شب ششم محرم (نوحه غم انگیز و سوزناک حضرت قاسم)

حاج محمود کریمی 

ای حرمت خانه‌ی معمور دل
ای شجر عشق تو در طور دل

نجل علی ،دُرّ یتیم حسن
باب همه خلق زمین و زَمَن

همچو عمو ماه بنی هاشمی

اگه ماه نبود که صورتش رو نمی بست حسین …
تو صفین هم امیرالمومنین صورت عباسش رو بست

همچو عمو ماه بنی هاشمی
چشم و چراغِ شهدا قاسمی

زینب و عباس و حسین و حسن
روی دل آرای تو را بوسه زد

رشته‌ی جان  طُرّه‌ی گیسوی تو
پنجه‌ی دل شانه کش روی تو

حجله‌ی دامادی تو قتلگاه
ذکر خوشِ اهل حرم آه آه…

خلعت دامادی تو پیرُهن
پیرهنی کآمده بر تن،کفن

شمع، شرارِ جگر خواهرت
 بود دل سوخته ی مادرت

ماه وَشان گردِ رخت فوج فوج
اشک به چشمِ همگان موج موج

لِیله ی عاشور در آن شور و حال
کرد ز تو عمّ گرامی سوال

کی همه دم عاشق ایثارِ خون
شربت مرگ است به کام تو چون؟!

غنچه ی لب هات پر از خنده شد
با سخنِ مرگ دلت زنده شد

کی تو مرا چون پدر و من پسر؟
آینه ی مادر و جد و پدر؟

دادن جان گر به رهِ دلبر است
از عسل ناب مرا خوشتر است

جام اگر جام شهادت بُود
مرگ به از روز ولادت  بُود

بی تو حیاتم همه شرمندگی است
با تو مرا کشته شدن زندگی است

بود دل شب به سپهرت نگاه
تا که برآید ز افق صبحگاه

ظلمتِ شب کرد فرار از سپهر
بر سرِ میدان فلک تاخت مِه

صاعقه ی جنگ شرر بار شد
نقشِ زمین قامت انصار شد

هاشمیان جمله به پا خواستند
درطلبِ رزم خود آراستند

گشت تو را نوبت جان باختن
تیغ گرفتن، علم افراختن

خونِ دل از دیده روان ساختی
خویش به پای عمو انداختی

کی به تو حاجات، مُرادم بده
جان عمو اذن جهادم بده

با توام و از دو جهان فارغم
عاشقم و عاشقم و عاشقم…

هر دو نگه بر رخ هم دوختید
هر دو به مظلومیِ هم سوختید

عمو جان یه جاهایی منو از اکبرت اینقده بیشتر تحویل گرفتی …
الان موقع این کاراست …اکبر رفت …

هر دو بریدید دل از بود و هست
هر دو گشودید به یک باره دست

هر دو ربودید ز سر هوش و غم
هر دو فتادید در آغوش هم

هر دو به هم رویِ حسن یافتید
هر دو ز هم بویِ حسن یافتید

بس که کشیدید به مرجانِ هم
اشک فشاندید به دامانِ هم

رفت ز تن تاب و زِ سر، هوشتان
سوخت وجود از لبِ خاموشتان

دید عمو کاسه ی صبرت تهی
نیست تو را غیرِ شهادت رَهی

دید اگر رخصتِ میدان دهد
دُرّ یتیم حسنش جان دهد

ناله بر آوردند بلند از نهاد

یه جوری ناله زد حسین؛ فرمودن: یکی از جاهایی که حسین غش کرد موقع وداع با این بچه بود،یه ساعتی نیست اکبرمو به خیمه آوردن…

← متن روضه حضرت قاسم →

ناله بر آوردند بلند از نهاد
داد به سختی به تو اذن جهاد

دیده به خورشیدِ رخت دوخت، دوخت
شمع صفت آب شد و سوخت، سوخت

ولوِله ها در حرم انداختی
هستیِ خود باختی و تاختی

مهرِ رخت گشت زِ دور آشکار
ماهِ رویت برد ز دشمن، قرار

خصم در آن معرکه حیرت زده
گفت پیمبر به مصاف امده

این علی اکبرِ دیگر بُود
یا که همان شخص پیمبر بُود

همچو علی داده به ابرو گره
پیرهنش گشته به پیکر زره

بسته به خوناب جگر عین او
باز بُود رشته‌ی نعلین او

حور ،ملک یا که بشر کیست این؟!
ختم رسل یا که علی؟ کیست این؟!

لب به رجز خوانی و تیغت به دست
کی سپهِ حق کشِ باطل پرست

اِن تَنکُرونی فانا ابن الحسن،نمیشناسید؟بشناسید .من پسر حسنم .کدام حسن ؟،”سبطُ النَّبیِّ المصطفی المُؤتمن…”*من پسرِ نوه ی پیغمبرم .یه عده که فقط منتظر بودن اشخاصی که ضعیف ترن از بنی هاشم نیستن بیان تو میدون .شیر میشدن میمومدن .می گفتن این یه کس دیگه اس …تاگفت :”ان تنکرونی فانا ابن الحسن… همچین “ان تنکرونی” اگر نمی‌شناسید! “فانا ابن الحسن “یه عده فوری عقب رفتن ..کاری به سن و سال نداره ..علی اصغرش هم اکبر بود

من گل گلزار بنی هاشمم
سبط نبی نجل علی، قاسمم

خواست شود کار عدو یک سره
ریخت بهم میمنه و میسره

تو علی و کرب وبلا خیبرت
ختم رسل گشت تماشاگرت

تیغ کجت قامت دین راست کرد
آنچه نبی گفت و خدا خواست کرد

شورِ شهادت به سرت گر نبود
زنده یکی ز ان همه لشگر نبود

قلبِ خود آماج بلا ساختی
تیغ فکندی سپر انداختی

دید عدو نیست زره بر تنت
پاره بدن کرد چو پیراهنت…

ازرق شامی گفت:کی میره؟خودشون هم میدونستن به جنگ کی میخوان برن.میخواستن خاری و خفتش رو به دوش نکشن .ولی خب بالاخره دنیا بود .وعده درهم و دینار بود .حکومت یه شهری بود چیزی بود .الان هم هست.یه هو مثلا یه وعده ای پولی مالی ،مقامی،چیزی..تو حق رو باید بذاری زیر پا .اینطوری میشه دیگه …هر کسی که بره اون بچه رو بکشه یه جایزه خوب داره…کی میره ؟ همه ایستادن نگاه کردن…

ازرق شامی لعنت الله علیه کوچکترین پسرشو فرستاد ….گفت برو سر این بچه رو برامن بیار …ای وای ..ای وای …فلک زده اومد مقابل قاسم بن الحسن …

حمله ی اول فقط برگشت نگاه کرد .با یک حرکت روی زمین افتاد .اسبش بی صاحب رفت …چهار تا پسر ..هی خون، خونِ این ازرق رو می خورد …بعدی برِ بعدی برِ …کاری کرد یه کدومشون که روی زمین افتاد ،قاسم سلام الله علیه همچین گرفت از موهای پسر بزرگه ازرق جلوی میدان ،جلوی همه لشگر کشوند آورد طرف لشگر …

خودم برم انتقام بچه ها مو بگیرم .داغشم به دل مادرش بذارم … اومد…ازرق شامی هنوزم به نگاه عربا ازرق شامی یه پهلوان به حساب میاد .یه یل به حساب میاد .

اومد جلوی بچه سیزده ساله امام حسن صدا زد : چهارتا پسرهامو کشتی …فرمود که خودتم دنبالشون می فرستم ..نزدیک شدن آروم آروم …یه نگاه کرد به پا …حالا بند نعلین خود قاسم بازه …اینقد عجله داره …اینقدر عجله داشت بند نعلینشم نبست …بند کفش خود قاسم باز بود .یه نگاه کرد به ازرق شامی …کوهی از آهن …سوار اسب …

صدا زد : ازرق شامی تویی ؟ آری…چشماشم دریده کرده …تو چه جور پهلوانی هستی؟ چه جور مرد جنگی هستی؟ هنوز بند رکابت بازه …سر رو آورد پایین ..یا علی یه ضربه زد ..صدای تکبیر امام حسین بلند شد .. الله اکبر …کَأنَّ امام حسن جمل رو طی کرده ..دیدن حریف نمیشن …ریختن دورش …سنگ به دستان …

جسم لطیف تو شد ای جانِ پاک
چون جگرِ پاک حسن، چاک چاک

اجر حسن را به تو پرداختند
اسب به گلگون بدنت تاختند

دید تن پاک تو آزار ها
کشته شدی، کشته شدی بارها

قاتل جان تو نشد تیرها
سمّ ستوران شد و شمشیرها

نیزه و خنجر چه کند با دلت؟!
گشت غریبیِ عمو، قاتلت

کاش نمی دید عمو پیکرت
تا ببرد هدیه ی بر مادرت

کاش نمیبرد تنت این چنین
جان دهی و پای کشی بر زمین

پیکر کشیده شد…
از کودکی که قامتش آخر کشیده شد …

همه دیده اند ..به هر کی الان بگی زخم بدتره یا کوفتگی؟ میگه کوفتگی …زخم بدتره یا شکستگی؟ میگه شکستگی …مادرشم بازوش شکست…مادرشم پهلوش شکست.

با دست قاتلان
طفل یتیم کاکلِ مویش کشیده شد …

پهلوش تا شکست
آهی بلند از دلِ مادر کشیده شد…

حسین دید یه جایی هست
اسب ها دارن پا می کوبن …

در زیر نعل اسب،
کار از تنش گذشت و به حنجر کشیده شد…

پس با چه زحمتی جسمش کنار پیکرِ اکبر کشیده شد ؟!
چندی گذشت و بعد…

گودال غرق خون شد و خنجر کشیده شد …

حسین….
تا خیمه گاه هم پاهاش رویِ خاک،مکرر کشیده شد …

منو ببخشه امام زمان …

صلی الله علیک یا مولای یا اباعبدالله…
عمو حسین…عمو حسین… عمو حسین… عمو حسین…

مطلب مشابه: عکس پس زمینه ماه محرم با کیفیت بالا برای موبایل + تم عاشورا و امام حسین (ع)

مطلب مشابه: متن نوحه شب ششم ماه محرم؛ متن نوحه حضرت قاسم (ع)

متن روضه شب ششم محرم (نوحه غم انگیز و سوزناک حضرت قاسم)

سید مجید بنی فاطمه

به جای جای دلم، جایِ پای توست حسین
خوشم که حنجره‌ام نینوای توست حسین

هزار چشمه‌ی اشکم اگر دهند به چشم
خدا گواست که وقف عزای توست حسین

حسین جان…

صفا و مروه و رکن و مقام و کعبه‌ی من
به کربلات قسم کربلای توست حسین

به هر زمان که بخوانند نسل ها قرآن
درون حنجره هاشان صدای توست حسین

به عالمی دَرِ دل بسته ام ز روز ازل
مگر به روی تو، این خانه جای توست حسین

این دلم حسینیه‌ی توست، قبل از اینکه کتیبه به حسینیه بزنم به دلم زدم، باز این جه شورش است که در خلق عالم است، برا همینه یکی میگه: “صل الله و علیک یا اباعبدالله” زودی گزیم می‌گیره…

معمای خون تو را جز خدا نداند کس
به خون تو، که خدا خون بهای توست حسین

اگر چه کعبه بود قبله ام به وقت نماز
دلم به جانب صحن و سرای توست حسین

بهشت باد به اهل بهشت ارزانی
بهشتِ من، حرم با صفای توست حسین

زیارت همه‌ی پیغمبران زیارت حق
زیارت سَرِ از تن جدای توست حسین

تو آن صحیفه ی صد پاره ی ورق ورقی
که زخم‌های تنت آیه‌های توست حسین

بزار اول از مدینه شروع کنم…

کریم کاری به جز جود و کرم نداره
آقام تو مدینه است ولی حرم نداره

همیشه غم نصیبی، بی یار و بی حبیبی
الهی من برات بمیرم تو خونتم غریبی

اومد جلو خیمه مودب سرشو پایین انداخت،عموجان اجازه میدی برم جونمو فدات کنم؟دستشو گذاشت رو شونه های قاسم، یادگار برادرم!تو بمون عزیز دلم…

دلش خیلی گرفت اومد جلو مادرشو گرفت ،گفت مادر رفتم از عمو اذن بگیرم عمو اجازه نداده برم میدان،مادرش گفت عزیزم بیا الان خوشحالت میکنم،یه مرتبه دید مادر یه بقچه ای رو داره گره هاشو باز میکنه،یه نامه ای رو بیرون آورد گفت پسرم اینو ببر بده عمو،دیگه رد خور نداره، بابات وصیت کرده،کربلا بده قاسم ببره بده به آقاش ابی عبدالله،خوشحال نامه رو گرفت ،اومد مقابل ابی عبدالله ،عموجان! این نامه رو برات آوردم….

تو اوج غربت آدم کسی رو نداشته باشه یه مرتبه یه یادی از عزیزش میکنن میگه جای اون خالیه،همچین که نامه رو باز کرد،تا دید دست خط حسن انقدر کریه کرد،گفت داداش کجایی ببینی داداشت رو غریب گیر آوردن…تو این نامه نوشته حسین جان من نیستم کربلا یاریت کنم،عوض من قاسم وسط میدان برات شمسیر میزنه،دیگه امر امامِ دیدن این نامه رو به چشم میکشه…

مگه نوجوون ۱۳ ساله چقد قد و قامت داره؟زره به تنش نشد،زنای هاشمی دورشو گرفتن سرمه به چشمش کشیدن،نقاب به صورتش زدن انقد زیبارو بود، میگفت: بچم چشم نخوره،کسی که وقتی میخواد بره میدان جنگ باید زره تن کنه،زره به تنش نشد عاقبت کفن تنش کردن،حالا قاسم داره میره سمت میدان،همچین که وارد شد شروع کرد رجز خواندن،من نوه ی علی ام،من نوه ی فاطمه ام،من پسر حسن ابن علی ام،جنگای نمایانی کرد خیلیارو به درک واصل کرد…

اما یه نانجیبی گفت داغش و به دل مادرش بزارید،یه وقت دیدن صدای اهل حرم بلند شد، قاسم رو دوره کردن،همچین که افتاد صدا زد: عموجان،شیخ جعفر شوشتری رحمةالله علیه میگه:قاسم وقتی که میخواست بره میدان سوار بر اسب شد پاهاش به رکاب نمیرسید،اما موقع برگشتن حسین با عجله اومد بالا سرش،آخه هی صدا میزد :عمو استخوان هام شکست،انقدر زیر دست و پا موند زیر سم های اسب ها،حسین رسید دید به نانجیبی کاکلش رو گرفته،بچه رو بغل گرفت،شیخ جعفر میگه: وقتی میومد حسین سمت خیمه پاهای قاسم رو زمین کشیده میشد،دوتا علت داشت،یا آنقد داغ سنگین بود حسین با قد خمیده برگشت سمت خیمه، یا آنقد بدن زیر سم اسب ها…پخش‌کننده صوت

چه جور باورم شه، چه قَدِّ رشیدی
زیر نعل اسبا، چرا قد کشیدی؟

وای حسن، شد کفن
تن قطعه قطعه ات، روی خاک و خون

رو سرت،پیکرت
با هرچی که داشتن زدن بی اَمون

پا نکش،رو زمین
تنت روی دستم شده نیمه جون

وای غمِ، مادرم
شده پهلویِ تو برام روضه خون

کمک کن عزیزم، پاشو نوجَوونم
با سختی تا خیمه، تو رو میکشونم

وای تنت، کُشتنت
الهی بمیره برا تو عمو

حالِ تو، کشتتم
تو دستای کی قاسم افتاده بود

صورتت، زخمیِ
همه سنگاشون خورده قاسم به روت

حرف بزن،جون من
منو کشته این لخته خون گلوت

کی میگه هر کی یتیمه، مجلسش صفا نداره
مگه هرکسی یتیم شد،  تو دلش خدا نداره

گُل بریزید، گُل بریزید، رو سر عروس و دوماد
عروس از تبار یاس و ،دومادم شاخه ی شمشاد

مگه میشه تو عروسی، بابایِ دوماد نباشه
دعوا باشه سر اینکه ،نُقلِ سنگو کی بپاشه

یوسف مصری که میگن، پیش این دوماد کی باشه
توی کوچه های کوفه روی نیزه پا گشاشه

میدونی کجا ناله ی سکینه بلند شد؟مجلس یزید سر بریده رو آوردن،
به نگا به سر بریده ی قاسم کرد،کجایی ببینی ناموست و اسیری آوردن؟حسین…

مطلب مشابه: شعر عاشورا؛ مجموعه ای کامل از اشعار ماه محرم و شهادت امام حسین (ع)

مطلب مشابه: عکس نوشته تاسوعا + متن و جملات ویژه روز نهم ماه محرم و تاسوعای حسینی

متن روضه شب ششم محرم (نوحه غم انگیز و سوزناک حضرت قاسم)

حاج میثم مطیعی

پسر ارشد دریاست که از چشمِ ترش
 آسمان دست به پیشانی حیرت دارد …

خیلی گریه می‌کرد ، خیلی اشک می‌ریخت…

پسر ارشد دریاست که از چشمِ ترش
 آسمان دست به پیشانی حیرت دارد …

حسن جان … حسن جان …

دشنه بر پهلوی رنجیدۀ او نیست غریب
از تباریست که عادت به جراحت دارد …

حسن جان … حسن جان …

فتنه را ضربۀ شمشیر حسن، پی کرده ست
از جمل با حسن این قوم عداوت دارد …

حسن جان … حسن جان …

زهر یا تیغ شبیه اند پدر با فرزند
اصلا این طایفه میراث شهادت دارد …

حسن جان … حسن جان …

تیر و سنگستُ تنش از همه سو آماج است
قاسم اینجا ز پدر مُهر نیابت دارد …

معنی صلح حسن جز رجز قاسم نیست!

“ان تُنکِرونی فانا فَرعُ الحسن … سبطُ النَّبیِّ المصطفی وَالموتَمَن…”

معنی صلح حسن جز رجزقاسم نیست!
صبر با زخم جگر حکم شجاعت دارد

آقا امشب با یه امیدی اومدم درخونت، به من گفتن بری دست خالی برنمی گردوننت … به من گفتن :

کِی دهد فرصت گفتار به محتاج،کریم
گوشه این طایفه آواز گدا نشنیدست …

امشب از خُلقِ کریمش بطلب رزق ای دل
هر چه من پُر گُنَه ام، یار کرامت دارد …

حسن جان … حسن جان …پخش‌کننده صوت

کریم … کاری به جز جود و کرم نداره
آقام … تو مدینه س ولی حرم نداره

گمان مبر که حسن بی ضریح و بی حرم است
کریم آل عبا هر چه هست میبخشد …

آقای ما غیر از کریم بودن،غریب هم هست

غریب … اونیِ که همدم اشک و آهِ
دیده که مادرش تو کوچه بی پناهِ

آقا …. مولا …. چرا همیشه گریه میکنی؟! مادر بیا برگردیم …
مادر دست منو بگیر برگردیم … خودم میبرمت خونه … مادر بیا بریم …

غریب … اونیِ که همدم اشک و آهِ
دیده که مادرش تو کوچه بی پناهِ …

حسن (آقام حسن  ۲) حسن جان …

آقا میخوایم روضه بخونیم ، اگر شما اجازه بدید …

دلم تو روضه ها میشکنه مثل شیشه
ولی روزی مثه روز حسین نمیشه ۲

حسین (آقام حسین ۲) حسین جان…

غریب اونیِ که سر به بدن نداره
آقام رو زمینه ولی کفن نداره …

متن روضه شب ششم محرم (نوحه غم انگیز و سوزناک حضرت قاسم)

روضه حضرت قاسم ابن الحسن (ع) شب ششم به نفس حاج میثم مطیعی

شب عاشورا شد، حسین بن علی مقابل سپاه کم تعداد خودش ایستاد ..فرمود:” فَاِنَّ الْقَوْم اِنَّما یَطْلُبُونَنى…”اینا من رو میخوان…” وَلَوْ اَصابُونى لَذَهَلُوا عَنْ طَلَبِ غَیْرى …”اگر دستشون به من برسه با دیگران کاری ندارند..” وَالیأخذ کلُّ رجلِِ منکم بید رجل من أهل بیتی..”هر کدوم از شما بیاد دست یکی از زن و بچه من رو بگیره…
” و تفرّقوا فی سوادِکُم و مَدائنِکُم…”یه نفر بلند شد،سوال کرد و نشست.گفت:”نَفعَل ذلک؟ “ما برای چی این کار رو کنیم؟” لِنَبقى بَعدَکَ لا أرانا اللّه ذلک أبدا.‌‌‌..”
خدا اون روز رو نیاره…دونه دونه اصحابش بلند شدند…زهیر بلند شد…سعیدبن عبدالله بلند شد…مسلم بن عوسجه بلند شد…یه نوجوون دید ای بابا…انگار ما داریم جا می مونیم…عمو منم فردا کشته میشم؟جواب صریح نداد…کار رو براش تموم نکرد…فرمود:برادر زاده مرگ در دیدگان تو چگونه است؟صدا زد:”اَحلی من العسل…”
شاید آقای ما گفت:به به…ولی جواب نداد..روز عاشورا شد…عباس رفت…علی اکبر رفت…خیلی از بنی هاشم رفتند…بنی عقیل رفتند…خوارزمی نوشته:”خَرَجَ قاسمُ بنُ الحسن و هو غلام صغیر لم يَبلُغِ الحُلمَ …”هنوز بالغ نشده بود..(هیچ حرفی به امام حسین نزد…)”فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام اعتَنَقَهُ…”تا امام حسین چشمش به این نوجوون افتاد،قاسم رو در آغوش گرفت… “وجَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما.. “انقدر عمو و برادرزاده گریه کردند،بی حال شدند…(خوب که گریه کردن گفت:)
 “ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ…”عمو اجازه میدی من برم میدان.. “فَأَبى عَمُّهُ الحُسَينُ عليه السلام أن يَأذَنَ لَهُ..”آقا اجازه نداد…”فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ…”
هیچی نگفت…اونقدر دستای امام حسین رو بوسه زد…افتاد به پاهای امام حسین…” ويَسأَلُهُ الإِذنَ …”هی گفت:عمو بذار من برم…”حَتّى أذِنَ لَهُ…”رفت میدان…
کفنی که نبود…زرهی که نبود…لباس عربی به تن داشت…یه وقتی آمد میدان…”فَخَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ…”اشکای چشمش روان بود…
 

برای جبهه اذن از امام می‌گیره
ولی خواهش‌هاش انگاری بی تأثیره
هرچی میگفت، عمو میگفت نه!
اما قاسم ادب کرد ایستاد
دست و پای عمو رو بوسید، به گریه افتاد

میون آغوش هم از حال رفتن
انگاری که یه روح توی دوتّا تن
گرفت اذنش رو
سینه‌اش به سینه‌ی عمو چسبیده
جای زره ببین کفن پوشیده
گرفت اذنش رو
«علی اکبر ِحسن، قاسم جان…عزیزم قاسم»
تو صحرا مثل قرص قمر میمونه
“وقتی آمد میدان،راوی میگه:”کَأنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ…”صورتش مثل ماه پاره بود.

“وعَلَيهِ قَميصٌ وإزارٌ ونَعلانِ …”کفش جنگی هم که نداشت…نعلین پوشیده بود…” قَدِ انقَطَعَ شِسعُ إحداهُما…”بند یکی از نعلین  قاسم باز بود.یه نفر کنار من بود گفت من داغ این رو به دل عموش بگذارم امشب…*
تو صحرا مثل قرص قمر میمونه
مثه حیدر شمشیرش رو میچرخونه
چشماش بارونی بود وقتی که
مثل باباش رجزخون اومد
انگار شیر جمل شد زنده، به میدون اومد
با نعره‌هاش لشکرو می‌ترسونه
یلای شامو سر جا می‌نْشونه
به باباش رفته…
چه ضربه‌های کاریِ شمشیری…
صداش میاد چه نغمه‌ی تکبیری…
به باباش رفته…
«علی اکبرِ حسن، قاسم جان، عزیزم قاسم»
*اومد میدون…”و دمعه علی خدیه…”همونطور که گریه می کرد،صدای حیدریشو بلند کرد…”وهُوَ يَقولُ:انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن…”اگه من رو نمیشناسید من پسر حسنم…رجز خوند…”هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن”عموی من رو اسیر کردید…جنگ نمایانی کرد….اون نامردی که گفت من داغش رو به دل عموش میگذارم…راوی میگه من بهش گفتم: ما تُريدُ بِذلِكَ؟ “چرا میخوای همچین کاری بکنی؟!” يَكفيكَ هؤُلاءِ الَّذينَ تَراهُم قَدِ احتَوَشوهُ… “همینا که دورش رو گرفتند کافی اند..‌گفت:”قالَ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ! “من این کار رو میخوام بکنم…”فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّيفِ…”یه ضربه ای به سر قاسم زد… ” فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ…”نوجوون با صورت به زمین افتاد…صدا زد: “يا عَمّاه! “(حسن جان یادت میاد اون روزی که با برادرت وارد خانه شدی‌‌…صدا زدیم یا عماه! ما ینیم امنا گفتید:اسماء! مادر ما این ساعت نمی خوابید…اسماء صدا زد:یابنی رسول الله ما قد فارقنی الدنیا…مادر از دنیا رفت…اسما با هزار زحمت شما دو برادر را بلند کرد…گفت برید باباتون رو خبر کنید.‌..شما آمدید…” وَ رَفَعَ اصواتهما بالبکاء…”بلند بلند گریه می کردیم…اصحاب آمدند گفتند:یابنی رسول الله چی شده؟چرا گریه می کنید؟شما بلند صدا زدید:”ماتَت اُمُّنا فاطمه…”مادرمون از دنیا رفت…امیرالمومنین در مسجد شنید…”فَوَقَعُ علیٍّ وجهِه…”علی با صورت به زمین افتاد…
قاسم با صورت به زمین افتاد..رسم این خانواده اینه…یه روز مادرش بین در و دیوار با صورت به زمین افتاده بود… وقتی به زمین افتاد صدا زد:یا عَمّاه! عمو بیا…عمو آمد…در مقاتل نوشته اند مثل باز شکاری آمد… فَانقَضَّ عَلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام كالصَّقرِ، وتَخَلَّلَ الصُّفوفَ، وشَدَّ شِدَّةَ اللَّيثِ الحَرِبِ، فَضَرَبَ بِالسَّيفِ…اون ملعون رو به درک واصل کرد…میگه یک مرتبه دیدم…  “بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ…” حسین بالا سر قاسم ایستاده…” وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ…”قاسم پا بر زمین می کشید…*

صدای زخمیش پیچیده توی صحرا
عمون جون دریاب من رو توو این واویلا
عمو جون خیلی خوشحالم من
پیغمبر رو بغل می‌گیرم
مرگو مثل عسل می‌نوشم، برات می‌میرم
اکبر که جوشن داشت شد إربا إربا
قاسم فقط با یک کفن…! آه دنیا…
شهید شد قاسم…
پاشو به سختی میکشه رو خاکا
چشماشو با گریه می‌بنده مولا
شهید شد قاسم
«امانتی محتبی پرپر شد، عزیزم قاسم»

شاعر: سید مهدی سرخان

مطلب مشابه: پیامک ماه تسلیت ماه محرم + اس ام اس و متن عزاداری امام حسین (ع)

مطلب مشابه: زیباترین شعر محرم کوتاه (اشعار مذهبی حسینی ماه محرم)

متن روضه شب ششم محرم میرداماد

هزار شُکر سَرم زیرِ پرچمِ حسن است
شبِ ششم شده یعنی مُحَرم حسن است

بد است پیشِ کریمان که بیش و کم خواهیم
که کار و بارِ دو عالم از عالم حسن است

چه غم که قفل زیاد است از قضا و قَدَر
کلیدِ رفعِ بلا ذکرِ اعظمِ حسن است

چقدر فاطمه می‌خواهدش کسی را که
کنارِ داغِ حسینش غمش غمِ حسن است

قسم به گریه‌کنانش که زود میبنم
قرار ما همه صحن معظم‌حسن است

*میری حرم امام رضا سعی میکنی از باب الجواد وارد بشی، میگی امام رضا به اسم  جوادش که میرسه کسی رو رد نمیکنه،  به امام رضا میگی: جان جوادت منم از باب الجواد اومدم…یعنی میشه !یه روز برم‌ حرم امام‌حسن بگم: آقا! من از بابُ القاسم اومدم ..

امام حسن، یه نگاه کرد بالا سرش دید حسین یه طرف، عباس یه طرف، زینب و ام‌کلثوم یه طرف، نگاه کرد آروم شد یه لبخند رضایتی زد و نگاه‌کرد دید حسین داره به پهنای صورت اشک میریزه، صدا زد:”ما یَبکی یا اَخا!؟ “چرا داری گریه میکنی بالا  بالاسرم‌؟ ابی عبدالله فرمود: چرا گریه نکنم؟ دارم بی برادر میشم، امامم رو دارم از دست میدم…صدازد: حسینم گریه نکن، برادر! من دارم میرم خیالم راحته زن وبچه ام‌ در امانند، دارم میرم خیالم راحته بچه هام عمو‌دارند….زینب خواهرم کنارشونه… اما حسینم! “لَا یَوْمَ‏ کَیَوْمِکَ یَا اَباعَبْدِاللهِ” همه ی چشمها برای تو‌گریه میکنه، یه روزی میاد روز تو‌ میشه… هیچ‌روزی مثل روز تو نیست “مُصیـبَةً مـا اَعْظَمَـها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها”….
 
حالا برگردیم کربلا…. تا قاسم به عموجانش گفت: شهادت “احلی مِنَ العسل” ابی عبدالله فرمود: آره عزیزِ برادرم! تو رو‌ میکُشن، همه مردامون رو‌ میکُشن… صدازد: قاسمم حتی به شیرخوار هم رحم‌ نمیکنن… گفت: عمو! یعنی لشکر دشمن تا خیمه ها هم میرسن؟ ابی عبدالله بغلش کرد  “فِداکَ عَمُّکَ” عموت فدات بشه… سه بار اباعبدالله، قاسم رو بغل کرده… یه بار شب عاشورا بغل کرد، اون آغوش محبت از سر ذوق بود، یه بارم قبل از میدان رفتن بغلش کرد، وقتی دست خط باباش رو آورد، همچین‌که ابی عبدالله سر نامه اش رو باز کرد یه مرتبه دید بوی مدینه میاد ..”فغشی علیهما”انقدر گریه کردن که از حال رفتن… اما بار آخر یه جور دیگه بغلش کرد، دوبار اولی که  بغلش کرد پاهاش از زمین بلندتر شد اما بار آخر که بغلش کرد پاهاش رو زمین کشیده میشد …*

دعوا سره یه نوجوونه
حمله هاشون چه بی امونه
مگه چیزی ازش می مونه

*چندتا شهید رو سنگ باران کردن، مثلا عابس رو سنگ باران کردن، دلیلش چی بود؟ کاری کرد دشمن تحقیر شد، بهشون برخورد، از رو‌ لجاجت سنگش زدن، چیکار کرد! عابس اومد وسط میدون پیراهنش رو پاره کرد برهنه شد گفت: ” حُبُّ الحُسَین أجَنَّنِی”

دیگه چه کسی رو سنگ باران کردن؟ حُر رو سنگ باران کردن، چرا حُر رو سنگ باران کردن؟! به خاطر اینکه حُر اینارو‌ تحقیر کرده بود، تو ساعت آخر رفت تو بغل حسین به یزید و بنی امیه برخورد،به نامردی سنگ بارانش کرد قاسم رو هم سنگ باران کردن، چرا!؟دیدن یه نووجون نه کلاه خود سرشه، نه پاش به رکاب میرسه… وقتی اومد وسط میدون‌جوری رجز خوند حرص دشمن رو درآورد “إن تنکرونی فأنا ابن الحسنِ”من پسر حسنم ..بعد شمشیر برداشت …تن به تن کسی حریف قاسم‌نشده… یه مرتبه دیدن خیلی اوضاع داره خراب میشه نانجیب گفت: شلوغش کنید دورش حلقه بزنید، گرد وخاک کنید، سنگ باران کنید، بزارید چشاش دیگه نبینه، سنگ باران کردن این بچه رو…هول شد دست و پاش رو گم کرد، گرد وخاک بلند شد،  وسط گرد و خاک یهو دید یه نیزه رفت تو‌ پهلوش، تا اومد نیزه رو درآره یه نفر با شمشیر زد تو سرش، دیگه نتونست رو اسب بمونه از بالای اسب …تا افتاد زمین نانجیبا دیدن الان وقتشه، گفت: بگید اسبا بیان ..حسین…..*

انداختنش آه به روی خاکا
لگد زدن به پیکرش باچکمهاشون

صداش تو آسمونا پیچید
دل حسین تو خیمه لرزید

بالاسر اومد،اما چی دید..

متن روضه شب ششم محرم میرداماد

چشم خود را باز کردم ابتدا گفتم حسین

با زبان اشک های بی صدا گفتم حسین

یاد تو شرط قبولی نمازم بوده است

در قنوت خویش بعد از ربنا گفتم حسین

ماند هل من ناصرت بی پاسخ اما بارها

آمد از کرب و بلا لبیک تا گفتم حسین

نام زهرا را شنیدم هر کجا گفتم علی

نام زینب را شنیدم هر کجا گفتم حسین

حسین……..شاید مادرش صدامون رو بشنوه اینو بگه وقتی میگی حسین،مادرش بگه: اگه حسین خودت و میگی ان شاءالله خدا برات نگهش داره،اما اگه حسین من رو میگی چند روز دیگه میخوان بكشنش،دیگه چیزی نمونده سرش رو بالا نیزه ها بزنند.

در مناجات شب جمعه نمی دانم چه شد   

با دلی غم بار گفتم كربلا،گفتم حسین

حالا به یاد قدیمی ها هر كی بلده:

شب های جمعه فاطمه،با اضطراب و واهمه

آید به دشت كربلا،گردد به دور قتلگاه

گوید حسین من چه شد؟

نور دو عین من چه شد؟

تا قاسم خودش رو معرفی نكرده بود،كسی كارش نداشت، می گفتند:این كیه اومده میدون؟بعضی ها طعنه زدند،گفتند:حسین به ما توهین كرده،یه بچه رو فرستاده به جنگ ما،نه سپر پوشید نه زره به تنش كرد،یه نوجوان سیزده ساله،بذارید ببینیم كیه،نقاب زده، ان شاء الله هیچ كسی به روز این نوجوان نیوفته،شب قاسم باید یاد شهدا هم بكنیم ، یاد اونایی كه دست می بردند تو شناسنامه كه برسند به خط مقدم،سیزده ساله ها،چهارده ساله ها،این ها الگوشون این نوجوان بود. عمو دید شب عاشورا قاسم داره بال بال می زنه،صدا زد: عزیز ِ برادرم، چی شده عمو؟ گفت:عمو داری به همه وعده ی شهادت میدی،خیال قاسم رو راحت كن من هم تو ركاب تو شهید میشم یا نه؟ ابی عبدالله فرمود:قاسمم شهادت نزد تو چگونه است؟شك نكرد،درنگ نكرد،فكر نكرد. گفت: عمو شهادت برا من اَحلی مِنَ العَسَل تا این جواب رو داد،دیدن عمو بغلش رو باز كرد،گفت:بیا تو بغلم عمو،آروم در گوشش گفت: فردا تو رو می كشند، اما قاسمم كشتن تو با بقیه فرق داره،صدا زد عزیز دلم فردا تو رو به بلای عظیمی می كشند.این بلای عظیم چیه؟بیا با هم بریم توی میدون.وارد شد شروع كرد رجز خوندن،چه رجزی خوند،یه بچه ی سیزده ساله جلوی سی هزارنفر ،اومد وسط میدان عمو براش نقابی بست با عمامه ی خود قاسم. سوار اسب شده بود هر كاری كردند پاهاش به ركاب اسب نرسید،پاها از ركاب جداست.سوار اسب شد،الله اكبر از این جذبه،خون علی تو رگ داره،نوه ی علی ِ،پسر شیر ِ جمل ِ،ببین خودش رو چه طور معرفی كرد:

آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه! اَجل آمد به میدان

رجز خواند: إن تُنكِـرونی من رو منكر میشید؟ فأنـا ابـن الحـسن من پسر حسنم

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر من بتازید

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ نداردبچه هاش رو فرستاد ازرق شامی،دونه دونه قاسم با یه ضربه همه رو به درك واصل كرد. ازرق دید كار داره خراب میشه،حیثیت خودش و طایفه اش زیر سئوال میره،اومد جلو، این نوجوان شاگرد یه نفره،كی باهاش كار كرده؟ این بزرگ شده ی دست عباس ِ.قاسم ازرق شامی رو هم به درك واصل كرد،می خوام برات روضه بخونم،اینقدر از دشمن كشت،دیدن فایده نداره،مبارزه تن به تن فایده نداره،چند نفر به یك نفر فایده نداره،حریف این سیزده ساله نشدند،می دونی چه كردند؟یه نفر گفت: مگه نمی بینید سپر نداره،مگه نمی بینید جوشن نداره،مگه نمی بینید پاش به ركاب نمی رسه،چه كنیم؟ گفت:دورش حلقه بزنیم محاصره اش كنید، همه دامن هاشون رو پر سنگ كردند،یكی گفت:سنگ بارانش كنید.حسین……سنگ بارانش كردند،تیر بارانش كردند،این نوجوان چه كرد؟لشكر رو به هم ریخت،اما نگاه عمو تو میدان ِ،این عبارت مقتل فقط تو اینجا به كار برده شده،می گن سنگ باران،گرد وخاك، نیزه، شمشیر،هر كی هرچی به دستش رسید،یه مرتبه با یه نیزه به پهلوش زدند،این نوجوان از بالا رو زمین افتاد،همه بگید:حسین…….افتاد زیر سُم اسب ها،هی صدا می زد:عمو به فریادم برس،حسین……. بلای عظیم رو برات معنی كنم،اگه باباش تو مدینه تیرباران شد، بدنش بدن بی جانی بود،اما این نوجوان هنوز زنده بود،یه جمله بگم:اگه عموش حسین بدنش زیر سُم اسب ها رفت دیگه سر به بدن نبود،اما قاسم زنده زنده زیر اسب ها،گفت:آخ عمو.حسین…. ابی عبدالله عین باز شكاری خودش رو رسوند گرد و خاك خوابید،بعضی ها نوشتند تا رسید دید موهای قاسم تو دست قاتل ِ،الانِ كه سر این بچه رو جدا كنه،حضرت با یه ضربه قاتل رو به درك واصل كرد،یه نگاه كرد،عربیش اینه:كان یَفحَصُ برجلَیه. یه نگاه كرد دید بچه داره پاهاش رو روی زمین میكشه. عمو استخون هام شكست. می خوام به حرفی بزنم از امام زمان عذر می خوام. قاسم وقتی می خواست بره میدون، قاسم رو به سینه چسباند حسین، نوجوان سیزده ساله مگه چقدر قد و قامت داره،میگن:ابی عبدالله كه قاسم رو به سینه چسبوند،پاهاش از رو زمین بلند شد،اما وقتی می خواست بدن رو برگردونه قاسم رو به سینه چسبوند،قاسم پاهاش به زمین كشیده می شد، یه جمله:حسین سینه ی سالمش رو گذاشت رو سینه ی شكسته، شاید حسین یاد اون شبی افتاد كه تو مدینه خودش رو انداخت رو سینه ی مادر،همه بگید:یا زهرا….قاسم زیر سُم اسب ها دیگه صداش در نمی اومد، تو بجاش بگو:یا حسین….

متن روضه شهادت قَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ

السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ

السَّلَامُ علیک یا قَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ

هم پریشانِ حسینم هم پریشانِ حسن ای به قربانِ حسین و ای به قربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد این یکی آنِ حسین و آنِ یکی آنِ حسن

هر شبی که فاطمه بر روضه‌هامان می‌رسد هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن

مقدمه روضه

امشب شب قاسم‌بن‌الحسنه، واسه اینکه روضه حضرت قاسم(ع) برای ما ملموس‌تر بشه، و متوجه بشیم که وقتی که حضرت قاسم(ع) از عموش می‌پرسه، عمو جان شما فرمودید: همه شهید میشن، آیا من هم جزو شهدا هستم؟ أباعبدالله(ع) فرمود:مرگ در نگاهت چگونه است؟ قاسم جواب داد: «أحلی من العسل» این یعنی چی؟

شهید ۱۳ ساله‌ای است به نام مرحمت بالازاده، یه روز رهبر شهید که اون زمان رئیس جمهور بودند جلسه‌ای داشتند، بعد جلسه مردم جمع شدند دور آقا، مرحمت اومد خدمت ایشون یه مطلبی رو بگه، همه گفتند: این بچه چی می‌خواد بگه! دیدند این پسر رو کرد به رهبر شهید و گفت: من از اردبیل اومدم تا اینجا از شما یه خواهشی بکنم، آقا هم گفت چه خواهشی؟ مرحمت گفت: خواهش می‌کنم به منبری‌ها و مداح‌ها بگید دیگه روضه حضرت قاسم(ع) رو نخونند! آقا دلیل درخواست رو پرسید، که شهید بالازاده گفت: آقا جان حضرت قاسم ۱۳ ساله بودند که امام حسین بهشون اجازه داد به میدان بره و بجنگه، من هم ۱۳ سالمه ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌ده که جبهه برم، هرچه التماسش می‌کنم می‌گه: ۱۳ ساله‌ها رو نمی‌فرستیم، اگه رفتن ۱۳ ساله‌ها به جنگ ممنوعه، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) رو واسه چی می‌خونید؟

آره شهدای نوجوان ما کاری کردند که ما روضه حضرت قاسم(ع) رو بیشتر درک کنیم!

حسین فهمیده نوجوان ۱۳ ساله‌ای که همراه دوست شهیدش محمدرضا شمس محاصره شده بودند و ۵ تانک هم درصدد قتل عام مردم بودند. رفیق حسین فهمیده میگه: دیدم شهید فهمیده تعدادی نارنجک به کمر خودش بسته به طرف تانک‌ها داره حرکت می‌کنه، تو مسیر حرکت به سمت تانک‌ها، تیری به پاش خورد اما این نوجوان ۱۳ ساله از حرکت نمی‌ایسته و خودش رو به زیر تانک‌ها می‌اندازه و تانک‌ها منفجر میشه. عراقی‌ها فکر کردند حمله‌ای رو رزمنده‌ها شروع کردند. با سرعت تانک‌ها رو رها می‌کنند و فرار می‌کنند. که امام خمینی فرمود: رهبر من آن نوجوان ۱۳ ساله ای که خود را فدا کرد در زیر تانک‌ها

ببینید شهدای ما که الگوشون حضرت قاسم بود اینطور جانفشانی می‌کردند، حالا خود حضرت قاسم که در رگش، خون امام حسن و امیرالمومنین در جریان بود چه شجاعتی داشتند!!

شروع روضه

جناب قاسم(ع) هر چه تلاش کرد از ابی‌عبدالله(ع) اجازه بگیره به میدان بره، حضرت اجازه ندادن! اومد خیمه حضرت نجمه خاتون(س)، گفت: مادرجان عمو اذن میدان به من نمیده، عمو میگه تو امانت برادرم حسن هستی. مادرجان همه رفتن علی اکبر رفت دیگران رفتند…مادر یه لبخند زد گفت:عزیزم صبرکن

به برگه‌ای از بقچه درآورد گفت: اینو به عمو جانت نشون بده، بهت اجازه میدان می‌ده!

امام حسین(ع) وقتی وصیت برادر رو دید، بوسید و گریه کرد. تو نامه نوشته بود: قاسم جان مبادا روز عاشورا عموت رو تنها بذاری!

جای دیگر تو اصحاب نمی‌بینید که اینطور باشه، امام حسین(ع) حضرت قاسم رو بغل کرد، انقدر عمو و برادرزاده گریه کردند «حتّی غُشِّیَ عَلیهِما» تا اینکه هردو از حال رفتند.

حضرت قاسم رفت میدان، راوی دشمن میگه: قاسم آمد، انگار تکه‌ای از ماه داره به میدان میاد. لباس رزم اندازه قاسم نبود!

جنگ جانانه‌ای کرد، یه عده رو به درک واصل کرد. یه ضربه‌ای به سرش خورد اون جا صدا زد: عموجان!!

امام حسین معطل نکرد به سرعت خودش رو رسوند. اباعبدالله(ع) اومد دید قاسم زیر دست و پای اسب‌هاست! لِه شده این بدن!

به جرم گفتن أحلی مِنَ العَسل قاسم شبیه مُوم عسل خانِه خانه‌ات کردند

راوی میگه: وقتی گَرد و خاک نشست، دیدم أباعبدالله، قاسم رو بغل کرده و قاسم پاشنه پاهاش رو هی داره رو زمین می‌کشه، که آقا اونجا بود گریه کردند و فرمودند: چقدر به عمو جانت سخته که این لحظات رو ببینه!

آی نوکرای ابی‌عبدالله، دو نفر بودند که تو روز عاشورا قبل از شهادت زیر دست و پای اسب‌ها رفتند. یکی حضرت قاسم بود که زنده بود هنوز که اسب‌ها بر بدنش تاختند.

و دیگری هم خود ابا عبدالله بود که امام زمان در ناحیه مقدسه اینطور می‌فرمایند: «فَهَویتَ إلی ألارضِ جَریحا، تَطَؤُکَ ألخُیُول بِحَوافِرِها»

امان ز لحظه‌یِ آخر که دست و پا می زد عموی بی‌َکس خود را فقط صدا می‌زد

امان ز تشنگی و پا کشیدنش بر خاک که مُهر ِداغ ِدلش را به کربلا می‌زد

«صَلَی الله علیک یا أباعبدالله»

سعید لک
نویسنده: سعید لک

مدیر روزانه، نویسنده، ویراستار و تهیه‌کننده محتوا در روزانه با بیش از ۱۷ سال سابقه فعالیت در زمینه تولید و ویرایش محتوای فارسی. تمرکز اصلی من تولید مطالب کاربردی، خوانا و قابل اعتماد در حوزه‌های سبک زندگی، متن و جملات، فرهنگ، سرگرمی، خانواده و موضوعات عمومی است. در روزانه تلاش می‌کنم محتواها با زبانی ساده، ساختاری منظم و بر اساس نیاز واقعی کاربران آماده شوند.