اشعار ساغر کنگاوری | گزیده غزلیات عاشقانه و عارفانه شاعر دوره بازگشت

بخش از سایت «روزانه» – با هدف ارائهٔ گنجینهای از اشعار ناب و کمترشناختهشدهٔ ساغر کنگاوری، شاعرِ برجستهٔ مکتب ادبی کرمانشاه در دورهٔ بازگشت، برای دلدادگانِ ادب پارسی. میرزاجعفر کنگاوری، متخلص به «ساغر»، از شاعران بزرگ و تأثیرگذارِ سدهٔ سیزدهم هجری است که با وجود جایگاهِ والا و دیوانی پربار، همچنان در میانِ عمومِ خوانندگان، کمتر شناخته شده است. دیوانِ او که مشتمل بر ۳۶۹ غزل، ۲۹ رباعی و مجموعاً حدود ۲۵۲۶ بیت است، نشاندهندهٔ تسلطِ او بر غزلسرایی و تأثیرپذیریاش از استادانی چون حافظ، سعدی و وحشی بافقی است. غزلهای ساغر، در عین پیروی از شیواییِ سبک خراسانی و مضامینِ عاشقانه و عارفانهٔ مکتب عراقی، با زبانی ساده، روان و گاه آمیخته به واژگانِ عربی، اصطلاحاتِ عرفانی و اشاراتِ تاریخی، فضایی از رندی، عشق و مستیِ عارفانه را به تصویر میکشند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیدهای از غزلیات ساغر کنگاوری و تفسیر روانِ ابیات، به بررسی ویژگیهای سبکی، درونمایهٔ عاشقانه و عارفانه و نگاهِ شاعرانهٔ این شاعرِ گمنامِ آشنا خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ غزلهای این شاعرِ ارزشمند آشنا شود.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات ساغر کنگاوری
صفای باده روشن میکند آیینه دلها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
به پیران کهن ده زآن می عقل آفرین ساقی
که ذوق عشق و مستی را نمیدانند جاهلها
سراسر دردسر خیزد ز سودای خردمندان
برو مجنون بشو عاقل که مجنونند عاقلها
خم ابروی جانان است این یا قبله جانها
حریم کوی دلدار است این یا کعبه دلها
نسیم صبحدم الفت به بیداران همی دارد
ز فیض آستان قرب محرومند غافلها
ز سوز عشق اندر خلوت دل مشعلافروزم
نه چون پروانهام آتش به جان از شمع محفلها
گرفتارم به دام صیدکش صیاد بیرحمی
که نگشاید پس از کشتن هم از کین بند بسملها
به سودای در یکتا زدم خود را به دریایی
که کشتیهاست در وی مانده سرگردان ساحلها
ز صحرای عدم تا ملک هستی یک قدم دیدم
ولی در هر قدم از وادی عشق است منزلها
جرس هر دم در این وادی به پیر کاروان گوید
که این ره نیست بر مقصد نگهدارید محملها
هوای صبح و هنگام صبوح افسرده دل مستان
اگر ساقی مدد فرماید آسان است مشکلها
قرین مطرب و می باش و قول اهل دل بشنو
ز واعظ دور شو ساغر که او دور است از دلها
ساقی بیار باده که افتادهایم ما
افتادهایم و منتظر بادهایم ما
بنیاد ما نه عشق تو امروز میکنند
بس خانمان به باد فنا دادهایم ما
دوریم از مشایخ و رنگ و ریایشان
از نقش ساده وز همه آزادهایم ما
رندیم و بادهخوار و گرفتار عشق یار
فارغ ز قید مسجد و سجادهایم ما
محکم بنا که سیل فنایش نمیکند
بنیاد عاشقیست که بنهادهایم ما
آهی کشیدهایم سحرگه ز سوز دل
دودی به سوی چرخ فرستادهایم ما
باز آ که منتظر به رهت نقد جان به کف
بهر نثار مقدمت ایستادهایم ما
یا رب ز هر چه جز تو بود چشم بستهایم
دست امید سودی تو بگشادهایم ما
آخر کنند از گل ما ساغر و سبو
کاول ز خاک میکدهها زادهایم ما
گه سوی کعبه گاه به دیر است رو مرا
شوق لقای دوست کشد کو به کو مرا
آسوده از طلب ننشینم به راه عشق
تا قوتیست در قدم جستوجو مرا
من آرزوی وصل تو دارم تمام عمر
دانم که عاقبت کشد این آرزو مرا
کو فرصتی که شرح غم دل کنم به یار
قرب رقیب بسته لب از گفتوگو مرا
چون آفتاب خیمه بر افلاک میزنم
رخ گر نماید آن صنم ماهرو مرا
راهم نمیدهد سگ کویش بر آستان
داند یقین ز خیل گدایان کو مرا
از بس به گریه خون دل از دیده ریختم
در خاک پای دوست نماند آبرو مرا
شیرینتر از شکر بسپارم به کام جان
هر تلخیی که آید از آن تندخو مرا
ساقی بیار باده و مطرب بساز چنگ
کافسرده کرده واعظ بیهودهگو مرا
رندی و نیکنامی و عشق و سلامتی
باشد همان حکایت سنگ و سبو مرا
کو تا به کوی میکده بسپاردم به خاک
رندی که با شراب کند شستوشو مرا
از جام جم طمع نه پسندم زلال خضر
تا هست یک دو ساغر می در سبو مرا
ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله را
زد بر پیاله طاعت هفتاد ساله را
جام مراد قسمت هر بادهخوار نیست
کمتر سزاست حوصله این نواله را
در عاشقی بسوز و به خون جگر بساز
تغییر کس نداد ز قیمت حواله را
ما درس خود به مکتب ایجاد خواندهایم
گوید فقیه بیهوده چندین رساله را
دانی که سوز عشق چه خون در جگر کند
گر بنگری به طرف چمن داغ لاله را
گر عشق خود نبود نواسنج عاشقی
بر عندلیب باغ که آموخت ناله را
خوی برعذار نازک آن نازنین پسر
بینی چنان که بر ورق لاله ژاله را
با محتسب بگوی که در کوی میفروش
ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله را
مطالب مشابه: اشعار شیخ محمود شبستری؛ اشعار زیبای گلچین شده و خاص

ساقی بده ز ساغر زرین شراب را
در دور مه به جلوه درآر آفتاب را
ساغر به دست گیر و بکش خنجر از نیام
بگشا در کرشمه و ناز و عتاب را
ساقی بیا و مجمره روشن ز عود کن
مطرب بیار بربت و چنگ و رباب را
در پرده سوخت شوق رخش جان عالمی
آه از دمی که افکند از رخ نقاب را
غافل گذشت از برم ابر کرم مگر
رحمی به تشنگان نبود این سحاب را
آن دم که عکس عارض ساقی به می فتاد
ساغر به دل گشود در اضطراب را
طومار عمر چند کنم سال و ماه را
کو باده تا به عرش زنم بارگاه را
ساقی بیا که مانده به زندان حیرتم
دور فلک ز شش جهتم بسته راه را
بر ساغر بلور می لعلفام ریز
تا مشتری نظر نکند مهر و ماه را
عشاق را چه حالت پروای کفر و دین
عشق آتشیست میکده و خانقاه را
صحرای عشق وادی حیرت بود در او
ضد خضر راه گمشده گم کرده راه را
بگذار حرص و نخوت و بگذر که رفتگان
بگذاشتند مسند و تخت و کلاه را
از درگهت مران من بیداد دیده را
شوکت به دادخواه بود پادشاه را
دلها عزیز دار و به خواری رها مکن
شه را سزد که قدر شناسد سپاه را
فردا که در مقام حسابم درآورند
در حیرتم که عذر چه گویم گناه را
پاکی دهد نجات و وگرنه کجا بود
موی سفید عذر درون سیاه را
ساغر گدای درگه عشق است در جهان
نه دیر میشناسد و نه خانقاه را
عکس نوشته اشعار ساغر کنگاوری
دلی به دام بلای تو مبتلاست مرا
چه مبتلای بلادل که خود بلاست مرا
سرم چو کوی به چوگان یار و حیرانم
دگر ز عشق ندانم به سر چههاست مرا
به مدعا نرسم ای جهان جان به جهان
اگر به غیر مراد تو مدعاست مرا
نه جای فکر مداوا نه منتی ز طبیب
به درد عشق بنازم که خود دواست مرا
به ناامیدی خاطر برفتم از بر دوست
ولیک دیده امید در قفاست مرا
دگر کسی نزند لاف عاشقی همه عمر
ز عشق اگر که بگویم چه ماجراست مرا
دمید لاله ز خاکم به داغ و ریخت هنوز
به دل علامت عشق تو به پا به جاست مرا
بود غمم ز وجود رفیق و یار شفیق
که در زمانه چو سیمرغ و کیمیاست مرا
به چشم خیره تو کحل الجواهری بفرست
غبار خاک ره یار توتیاست مرا
روانه پای بر ایوان سلطنت ز غرور
چو روی عجز به درگاه کبریاست مرا
ز جام جم به جهان ماجرا به ساغر گو
سفال میکده جام جهان نماست مرا
خدا را تا به کی در سینه دارم درد پنهان را
به تنگ آمد دل آخر چاک خواهم زد گریبان را
از آن زلف مسلسل قصه سرکردهام امشب
ز تو آشفته خواهم کرد دلهای پریشان را
به صافی طینتی بگشا نظر در پاکی دل بین
به ظاهر منکر ای ناصح من آلودهدامان را
طریق عشق را ترک سرآمد شرط اول گام
ز دل باید برون کردن در این ره فکر سامان را
به راه عشق آن به کز طلب آسوده بنشینیم
چو میدانم که پایانی نباشد این بیابان را
خدنگ غمزه آسان بگذرد از جوشن دلها
سپر از دیده میباید نمودن تیر مژگان را
ز موج اشک عالم را به سیلاب فنا دادم
چه آید مشت خاشاک و خسی در دیده طوفان را
ز روی رنگ و طره میگون به ساغر گو
چه گویی این قدر واعظ حدیث کفر و ایمان را
به عشقت شد مرا راز دل از اشک نهان پیدا
مبادا راز کس یا رب چو من اندر جهان پیدا
گهی گل آشکارا و گهی سرو روان پیدا
چه باغ است این که در وی نیست یا رب باغبان پیدا
هزاران کشته خونین کفن از هر طرف لیکن
نه قاتل در میانستی و نه تیر و کمان پیدا
چه سازم درد عشقت را که از مردم نهان سازم
که زخم تیر مژگانت بود از جسم و جان پیدا
دریغ از من که سودای تو را با هر سری بینم
چه بودی گر نبودی راز عشقت در جهان پیدا
جدا از همرهان افتادهام در وادی حیرت
نه گرد از کاروان ظاهر نه از محمل نشان پیدا
پی هر گردراه افتادهام یعقوب سان دائم
به امیدی که باشد یوسفی در کاروان پیدا
چنان پیداست درد عشق او از چهره زردم
که عکس روی ساقی در شراب ارغوان پیدا
من آن روزی که ساغر عهد با پیمانه میبستم
نفاق از بخت شد ظاهر خلاف از آسمان پیدا
مطالب مشابه: بهترین اشعار شیخ بهایی + گلچین شعر کوتاه و بلند عاشقانه شیخ بهایی

دی آمدم به کوی تو دیدم رقیب را
رشکم ز کف گرفت عنان شکیب را
خون ریختن به کعبه نبودی اگر حرام را
میریختم به کوی تو خون رقیب را
صد سامری به یک نظر از راه میبرند
من دیدم آن دو نرگس جادوفریب را
دردیست درد من که مداوا نمیشود
کمتر دهید زحمت بیجا طبیب را
ما غصههای تیره شب هجر دیدهایم
بر ما مگوی قصه روز حسیب را
آن کس که داد بر تو جمال و کمال حسن
دیوانه ساخت این دل محنتنصیب را
دهقان به طرق باغ چو بنشاند گلبنی
آموخت عشقورزی گل عندلیب را
خشت و گلی ز دیر و حرم در میان نبود
مومن گرفت سبحه و کافر صلیب را
بیهوده رهنورد مشو در طریق عشق
از راهرو بپرس فراز و نشیب را
ساغر طریق عشق نکویان گرفت و رفت
نشنید قول ناصح و پند ادیب را
این شهسوار کیست که آید به فر و زیب
چندین هزار جان و دلش دست در رکیب
باز آن نگار ماهرخ از عشق روی کیست
چون گل دریده پیرهن و چاک کرده جیب
تا کی شکایت ای دل بیدرد از حبیب
بیمار باش تا گذرد بر سرت طبیب
ای بینصیب مانده ز مستی و ذوق عشق
ما را ز قسمت ازلی بوده این نصیب
روز ازل به مکتب تعلیم درس و عقل
آداب عشق یاد گرفتم من از ادیب
گل جلوه میفروخت که زد برق غیرتی
نه گلبنی گذاشت نه گلشن نه عندلیب
آسودهام ز دیر و حرم در حریم عشق
فارغ ز قید و حرمت سجاده و صلیب
فردا مراست نعمت وصل و حریم دوست
زاهد تو باش و باغ بهشت و انار و سیب
بر رهروان عشق ز یک گام پیش نیست
دریا و کوه دشت و هزاران فراز و شیب
نازم به کوی دوست که آن جا به غیر عشق
نه درد و نه دواست نه بیمار و نه طبیب
مشکن دلم به دامگه آن شکنج زلف
اندیشه کن به نیم شب از ناله غریب
آداب شیخ صومعه مردم فریبی است
ساغر به کوی میکده می خور مخور فریب
اشعار عاشقانه ساغر کنگاوری
زهی ز تابش حسن تو مهر و مه در تاب
مثال روی تو چشم فلک ندیده به خواب
چه داغهاست ز خالت به قلبهای فگار
چه سوزهاست ز عشقت به سینه های کباب
به عهد حسن رخت بخت عاشقان بیدار
به دور فتنه چشم تو چشم فتنه به خواب
به کوی عشق دری میزنم به راه امید
فتوح بخش مرا یا مفتح الابواب
کنون چه چاره عزیزان که عشق غرقاب است
مراست کشتی بیبادبان در آن غرقاب
به هر دو کون چه مردانه پشت پا زدهاند
سرم فدای خراباتیان مست و خراب
به نیم جرعه شراب ار جهان ز من باشد
به کوی میکده بخشم به نیم جرعه شراب
گرت هواست که پیرانه سر جوان گردی
بنوش باده دیرین به یاد عهد شباب
حدیث واعظ نادان فسانه است و فسون
بیا ترانه شنو از حدیث چنگ و رباب
رضای دوست طلب کن تو یا ارادت دوست
امید و بیم نمیشاید از ثواب و عقاب
به کوی میکده تا فرصتت بود ساغر
مده پیاله ز کف قدر وقت را دریاب
هر مشکلی که روی دهد مستی توان شکیب
بسیار مشکل است شکیب از رخ حبیب
دور از توام نمانده به دل طاقت و شکیب
باز آ که میکشد غم هجرانم عنقریب
فرخنده وقت کز تو رسد مژده وصال
پیروزبخت کز درم آیی به فر و زیب
دل یاد چین زلف سیاه تو میکند
گویا شب است و یاد وطن میکند غریب
مردمکشند و مست و نظرباز و حیلهساز
فریاد از آن دو نرگس فتان و دلفریب
با چشم خونفشان و رخ زرد چون کنم
گیرم که در درد دل بنهفتم من از طبیب
خواهد نصیب خود همه از خوان قسمتی
ما از نقاب حسن تو خواهیم یا نصیب
حرفی ز درس و دفتر حسنش نخوانده کس
خود عشق بود مکتب ایجاد را ادیب
سخت است راه عشق و دو صد خضر راهبر
آنجا ز ماندگان فراز است یا نشیب
در حیرتم ز دعوی گلچین و باغبان
نه شاخ گل هنوز و نه گلشن نه عندلیب
من دلخوشم که عاشق یارم شود هزار
بیمشتری متاع بود یار بیرقیب
ساغر بیا که عاشق دیوانهایم ما
ما از کجا و ناصح فرزانه و لبیب
تقلید شیخ و سبحه و سجاده تا به چند
کو پیر دیر و پیروی باده و صلیب
کنون که فصل بهار است وصل یار طلب
به وصل یار مراد خود از بهار طلب
کمین گشاده بهار از کمان قوس تو نیز
خم کمند ز گیسوی تابدار طلب
به کام خویش گر از دوست آرزو طلبی
دل شکسته و جان و تن فگار طلب
به راه عشق قدم گر نهی به صدق ای شیخ
مدد ز همت رندان بادهخوار طلب
شبی اگر به خرابات عشق مست شوی
سحر ز پیر مغان چاره خمار طلب
غبار خاک ره یار توتیاست برو
جلای دیده دل را از آن غبار طلب
به گرد خانه عقل از فریب غیر مگرد
طواف کعبه عشق از دیار یار طلب
ز مردمان فرومایه کام لطف مخواه
عنایت و کرم از فضل کردگار طلب
به فصل گل غم دل گر تو را بود ساغر
علاج او ز می صاف و خوشگوار طلب
مطالب مشابه: اشعار فتحعلیشاه (شعرهای زیبا و خواندنی از دومین پادشاه قاجار)

دل که مایل به جفای تو نباشد دل نیست
ای دریغا ز جفایی که دلت مایل نیست
رستگاری نبود رستنم از ورطه عشق
شاد از آنم که به دریای غمت ساحل نیست
همه شهر برآنند که من مجنونم
من برآنم که در این شهر یکی عاقل نیست
عقل در پرده زند راه خیالم لیکن
عشق داند که میان من و او حایل نیست
محفلی نیست که عشق من و حسن رخ دوست
باعث گرمی هنگامه آن محفل نیست
حاصل ما همه حسرت شد از این کشت امید
چه کنم نخل وفا را به جز این حاصل نیست
مشکل این است که عشقت حذر از جان دارد
ور نه در عشق تو جان دادن من مشکل نیست
تو پریزاده مگر خلقت دیگر داری
این همه حسن و لطافت که در آب و گل نیست
نام من محو شد از دفتر هستی و هنوز
نقش زیبای تو از لوح دلم زایل نیست
غافل آن کس که به تدبیر عمل میکوشد
هوشیار آن که ز تقدیر قضا غافل نیست
ساغر افتد گذرت گر به نهانخانه عشق
خوش بیاسای که نیکوتر از آن منزل نیست
رهرو عشق مگر سالک آگاهی نیست
ور نه از دیر مغان تا به حرم راهی نیست
خالی از مومن و ترسا نبود حلقه عشق
اندر این سلسله از هیچکس اکراهی نیست
آن نه میخانه و مسجد که زیادت طلبی
کوی عشق است در او مرتبه جاهی نیست
تو ز کوتهنظری دست نداری ور نه
دامن رحمت حق دامن کوتاهی نیست
شکوه از دوست به جز دوست نمیشاید گفت
که بجز دوست پناهی و هواخواهی نیست
در ره عشق قدم بر اثر پای بنه
هان مپندار که راهیست در او چاهی نیست
سوز عشقت جگر دلشدگان پاک بسوخت
هیچکس را ز غمت حوصله آهی نیست
آسمان کم نکند کینه عشاق مگر
یک دل سوخته و آه سحرگاهی نیست
به در میکده ساغر به گدایی خوش باش
که گدای در میخانه نه کم از شاهی نیست
خادم میخانهام مرید خرابات
خازن گنج نهان و سر سماوات
مست می عشقم و ز دولت مستی
میرسدم تا به عرش فرق مباهات
هین که شناسی در آسمان و زمینم
عیسی چارم سپهر و موسی میقات
تا نه تو را هست عشق و حالت مستی
مرد مناجات باش و توبه و طاعات
خیز و ز دیر و حرم برون بخرامیم
طی مراتب کنیم و سیر مقامات
بالله اگر نسبتی ز روز ازل هست
رند خرابات را به شیخ مناجات
عشق به خود باز و دل مده به نکویان
غایت توحید هست طرح اضافات
یار عیان شد به گونه گونه تجلی
دوست درآمد به معجزات و کرامات
راز دلم کی نهان شود که ز عاشق
عشق هویداست با هزار علامات
خوشهای از خرمن ولای تو دارم
با همه بیحاصلی ز حاصل اوقات
دست من و دامن خیال تو مشکل
بخت من و دولت وصال تو هیهات
یار به قهر و فلک به کین و ندانم
بر که پناه آورم از این همه آفات
ساغر بیچاره راه عشق تو پوید
گه به مناجات و گه به کوی خرابات
غزل ساغر کنگاوری
شورش عشق چو از زلف و رخ جانان است
عشق میورزم اگر کفر و اگر ایمان است
یار یک بوسه ز شهد لبش از سوخته کان
گر به صد جان بفروشد به خریداران است
در فراق رخت احوال دل زار مپرس
خانهای را که تو دیدی ز غمت ویران است
اشک و آهم به هم آمیخته از غم ساقی
کشتی باده بیاور که گه طوفان است
شعله از خرمن افلاک برآرد روزی
شرر آتش عشقی که مرا در جان است
مشکل این است که عشقت حذر از جان دارد
ور نه در عشق تو جان دادن من آسان است
زاهد از خرقه تزویر تو من بیزارم
عین کفر است مرا آنچه تو را ایمان است
من و تقوی و تو و رندی و مستی هیهات
این محال است و اگر گفته کسی بهتان است
راهرو را نبود دیر و حرم دام طریق
کفر و دین در بر مردان خدا یکسان است
نوبهار است و حریفان همه خندان چون گل
ساغر از عشق تو گه زار و گهی گریان است
ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشت
صبح در فکر می و شام به میخانه گذشت
خبر از دوست نپرسیدم و اوقات عزیز
همه در صحبت بیهوده بیگانه گذشت
مرد حق را غم دنیا نبود دام طریق
مرغ در دام کی افتاد چو از دانه گذشت
از سر هر مرحله پر خطر وادی عشق
عاقل اندیشه همیکرد که دیوانه گذشت
ای خوش آن عمر که در کوی خرابات مغان
با می و مطرب و ساقی و پیمانه گذشت
بگذر از روز قیامت که مرا یوم حساب
روزگاری است که دور از رخ جانانه گذشت
شمع رخساره برافروز که از آتش عشق
من بسوزم پس از این نوبت پروانه گذشت
گر به یغمای دلم خیل غمت تاخت چه غم
لشکری بود که از منزل ویرانه گذشت
یک سر از بیخ بیانداخت و ز بنیاد بکند
در غمت سیل سرشکم که به هر خانه گذشت
چه غم از آفت برق ستم و باد خزان
بلبلی را که ز خار و خس کاشانه گذشت
بالله این دامگه حادثه دامنگیر است
مرد آن است کز این مرحله مردانه گذشت
لاف سرمستی و عشق است که مستانه زند
ساغر امروز مگر بر در میخانه گذشت
هر دم از تیر فلک زخم دلم تازهتر است
تا چه بازم به سر از سر قضا و قدر است
نه منم بیخبر از پرده تقدیر قضا
آنکه دارد خبر از هردو جهان بیخبر است
بر زمین مینگرم از همه حیرت زده است
آسمان مینگرم از همه سرگشتهتر است
سر سودای توام سر سویدای دل است
شور و غوغای توام نکته مکنون سر است
این همه ناز نکویان و نیاز عشاق
نه ز رفتار سپهر و نه دور قمر است
اینقدر هست که روز ازل از خوان مراد
قسمت عاشق دل سوخته خون جگر است
نازینی که بود غافل از اول ز وفا
عاشقان کشته اویند که بیدادگر است
آه از آن باغ وفایی که بهاران در وی
هر درختی که نشاندیم کنون بیثمر است
گذرد آهم از افلاک و به ماهم نرسد
آه از آن آه که جانکاه ولی بیاثر است
حال آشفتگیم بین که بر او میخندد
دل که در زلف تو از زلف تو آشفتهتر است
نظر از هردو جهان بندد اگر عین رواست
هر که منظور نکومنظرش اندر نظر است
بوی جان آورد از منزل جانان ما را
نفس عیسوی انفاس نسیم سحر است
تا به مقصد برسی بیخطر از وادی عشق
به رهی رو که در او از کف پایی اثر است
ساغری نوش کن از دست خراباتی عشق
تا بدانی که چه اسرار در این پردهدر است
مطالب مشابه: اشعار علی اشتری (مجموعه کامل غزلیات، رباعیات و مثنوی)

امروز دیگرم سر سودای دیگر است
سودای دیگرم دگر امروز در سر است
صوفی بیا که نوبت عشق است و مستی است
هنگام سیر نه فلک و هفت اختر است
دانند اهل عشق که سلطان عشق را
تخت و کلاه و ترک کلاه است و افسر است
قلب هوس به بوته حسرت گداختن
بر کیمیای عشق چو گوگرد احمر است
درس ادیب و پند پدر جز فسانه نیست
بر من که درس مکتب عشقم به خاطر است
روز جزا چو زنده به عشق تو میشوند
عشاق را چه حالت پروای محشر است
دنیا نه جای راحت و آسودگی بود
آسودگی به عالم دیگر مقرر است
زاهد به عرصهگاه قیامت چه میکنی
کآنجا نه جای مسجد و محراب و منبر است
تزویر و زهد و حیله در آنجا به کار نیست
در فکر چاره باش که اوضاع دیگر است
آنجا که لاف خواجگی و بندگی بود
ساغر غلام قنبر مولای قنبر است
سحرم نظر که افتد به جمال نازنینت
نظر از جهان ببندم به نظارهای چنینت
ز خطاب با عتابم به تن فسرده جان ده
که دم مسیح دارد لب معجزآفرینت
نه چو مشک لادن آید به مشام جان معطر
که به نافه عطر بخشد سر زلف عنبرینت
تو و حسن صورتت را به کدام وصف گویم
همه جای آفرین است به صورتآفرینت
نه کنون سر ارادت به ره تو میسپارم
که بود ز روز اول دل و جان من رهینت
تو برون خرام و بنگر که چه قدر کشته داری
ز هزار سو و لیکن نه چو بندهای کمینت
هله مست توست ساغر ز زبان عشق گوید
تن و جان من فدای تن و جان نازنینت
سؤال ۱: ساغر کنگاوری کیست و غزلیات او در چه فضایی سروده شدهاند؟
پاسخ: میرزاجعفر کنگاوری متخلص به ساغر، شاعر قرن سیزدهم و از عالمان و تأثیرگذاران مکتب ادبی کرمانشاه در دوره بازگشت است. غزلیات او با زبانی شیوا، شامل احساسات عاشقانه و عواطف عارفانه به سبک قدماست و پیروی از حافظ، سعدی و وحشی بافقی در آنها مشهود است
سؤال ۲: چه درونمایههایی در غزلیات عاشقانهٔ ساغر بیشتر دیده میشود؟
پاسخ: غزلیات او دربردارندهٔ مضامین عاشقانه از قبیل وصف جمال معشوق، وصال و هجران، مینوشی و میکده، رندی و زاهدگریزی است. او با بهرهگیری از تشبیه، استعاره و ایهام، تصاویری نو و دلنشین خلق کرده است.
سؤال ۳: ساغر در سرودن اشعار خود از چه منابع و فرهنگهایی الهام گرفته است؟
پاسخ: نوآوری و نگاه عرفانی او در ترکیب واژگان، بهرهگیری از فرهنگ قرآنی، اسطورههای ملی، اماکن تاریخی و فرهنگ عامه را در شعرش نمایان میسازد. همچنین کاربرد واژگان عربی و اصطلاحات سمبلیک و رندی در شعر او بسامد بالایی دارد










