اشعار علی اشتری (مجموعه کامل غزلیات، رباعیات و مثنوی)

اشعار علی اشتری (مجموعه کامل غزلیات، رباعیات و مثنوی) را برای شما عزیزان در روزانه آماده کرده ایم. علی اشتری وی به سال ۱۳۰۱ خورشیدی به دنیا آمد. پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود برگزید. وی نخستین مجموعه سرودههایش را در سال ۱۳۲۴ در کتابی تحت عنوان «ستارهٔ سحری» در تهران منتشر نمود.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات علی اشتری
تا چند در این غمکده بیمار نشینم؟
دور از می گلرنگ و لب یار نشینم؟
مستی نگاه تو، شبی بیش نپائید
تا چند خمار شب دیدار نشینم؟
چندیست که دور از لب جام رخ ساقی
شب گردد و صبح آید و بیدار نشینم
در حسرت لبخند سحرگاه صبوحی
چون شمع سحر با تن تبدار نشینم
سرمستی ما دید فلک خواست که یکچند
با درد کشان باشم و هشیار نشینم
یارب چه شود؟ کاز در این خانه شبی رخت
بربندم و در خانه خمار نشینم
ساقی تو کجائی که در این کنج غم آلود
جامی برسانی که سبکبار نشینم
گمراه عقل و دین شدم ساقی ره میخانه کو؟
جامی که در آن بنگرم رخساره جانانه کو؟
بانگ نماز زاهدم، آزرده دارم دمبدم
مستان شهرآشوب را یک نعره مستانه کو؟
شیخ است و آن فرزانگی حور بهشتی بایدش
مائیم و این دیوانگی، ساقی لب پیمانه کو؟
گیج است زین گردش سرم تا خورد سازد پیکرم
این آسیای چرخ را، در چرخها دندانه کو؟
ما در میان داستان، وز خمر حیرت سرگران
ای قصه پرداز جهان آغاز این افسانه کو؟
همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست؟
محرمی تا زمن آرد بتو پیغام کجاست؟
حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم
لب یار ار ندهد دست، لب جام کجاست؟
باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟
طمع صبح ندارم ز شب تیره هجر
ماهتابی که برآید ز لب بام کجاست؟
گر بروی تو بر آشفت دلم دوش، مرنج
بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟
کام خسرو نشدی همچو تو شیرین، فرهاد
در ره عشق نگر، پخته کجا خام کجاست
درون سینه نگنجد، غمی که من دارم
خوش است باغم دل، عالمی که من دارم
سرشگ دیده بیان کرد، ماجرای دلم
چه اعتبار؟ بر این محرمی که من دارم
از آن گلی که بروید زخاک من پیداست
ز هجر لاله رخان ماتمی که من دارم
مرا ز گریه چه حاصل؟ که رونقی ندهد
ببرگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بسوخت جان حریفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگیرد دمی که من دارم
بیا و بر دل من رحم کن، که از تنگی
در او قرار نگیرد غمی که من دارم
گرچه افکندی زچشم خویش آسانم چو اشک
یکدم ای آرام جان بنشین بدامانم چو اشک
یا به خاک تیره غلطم، یا بدامان گلی
برخود از این بازی تقدیر، لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم، لاجرم
منهم از این تیره دل مردم، گریزانم چو اشک
گر بچشمی بوسه دادم یا برخساری، چه سود
کاینزمان، با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک
بر دلی گر می نشینم، بی ثباتم همچو آه
ور بچشمی جای گیرم، باز لغزانم چو اشک
سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
گه بلبهایم چو شعر و گه بچشمانم چو اشک
ای باد صبحدم، خبری ز آن حبیب نیست؟
یا نکهتش نصیب من بی نصیب نیست؟
از کوی دوست، رانده مرا دست روزگار
آنجا که درد عشق و جنون را طبیب نیست
با داغ سینه سوز، در این پنج روز عمر
بی جام باده ام چو شقایق شکیب نیست
منعم مکن ز ناله، که سعدی بناله گفت
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
فرهاد، دل مبند بعهد پریوشان
زیرا که در سراب وفا جز فریب نیست
بسکه در خلوت، دو چشمم خون بدامان میکند
از صفای دیدنم کم کم پشیمان می کند
با گلی دلخوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنین
برق حاصل سوز، تاراج گلستان می کند
نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین من
کاز حیا، روی از نسیم صبح پنهان می کند
پنجه بگشاده سخت هوس باید بکار
شانه هر زلفی که مییابد پریشان می کند
بعد از این از خلق و تزویرش بر آرم سربکوه
با دل ما کی کند دیو آنچه انسان می کند؟
گر مرا نازی در این وحشت سرا باید کشید
از اجل باید که هر دشواری آسان می کند
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار رهی معیری | اشعار عاشقانه رهی معیری

ما ننگ و نام، بر در میخانه داده ایم
گشت فلک، بگردش پیمانه داده ایم
هر شانه را که طره ساقی بخویش بست
ما نقد عقل، بر سر دندانه داده ایم
دیوانه وار، دست کشیدیم از آنچه هست
دنیا بدست مردم فرزانه داده ایم
گل، برگ عمر خویش، بطفل صبا سپرد
ما نیز جان ببازی جانانه داده ایم
دیگر دلم، ز سینه ببامی نمی پرد
کاین مرغ را، ز خرمن غم دانه داده ایم
رقتی ز پیش دیده و برجان نشسته ای
در خاطرم چو اشک، بدامان نشسته ای
از ما چه دیده ای؟ که بصد سوز همچو شمع
خندان میان بزم حریفان نشسته ای
برچشم غیر، اگر بنشستی بدلبری
اندیشه کن چو اشک که لرزان نشسته ای
ای غم، اگر چه عهد تو بشکسته ام بمی
نازم ترا، که بر سر پیمان نشسته ای
ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پای
بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای
کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست
تا بپای دل نرفتی نیش خار از هرچه هست
جاه و مال و ناز و نعمت بود و گنج سیم و زر
من بحکم دل گزیدم مهر یار از هرچه هست
راحت دل خواستم در زندگی از آنچه نیست
رنج خود جستم بجان در روزگار از هرچه هست
نیک و بد، هریک بجای خویش دارد اعتبار
پیش چشم ما فتاد این اعتبار از هرچه هست
گه ز سرمستی خروشیم و گه از رنج خمار
خاطر ما بین که باشد بیقرار از هرچه هست
گر شراب و شهد دارد یا شرنگ جانگداز
کاش خالی بود جام روزگار از هرچه هست
راستی ناید بکاراینجهان کج مدار
راه را کج کن که گردی کامکاری از هرچه هست
دوید بر رخ زردم، ز بیقراری اشک
گل خزان زده را، کرد آبیاری اشک
خزان عمر بزردی رساند، رنگ رخم
ببار بر سرم، ای ابر نو بهاری اشک
کسی غبار غم، از چهره ام نخواهد شست
اگر ز دیده نیاید برون بیاری اشک
رخم ببوسد و بنوازد و بعذر قصور
بخاک پیش من افتد، ز شرمساری اشک
بیار بر لبم ای سینه هرچه خواهی آه
بریز بر رخم ای دیده هرچه داری اشک
از آن چو شمع سراپا در انجمن سوزم
که بزم غیر منور شود چو من سوزم
سیاه بختم و از جور آفرینش بین
که همچو لاله خود از داغ خویشتن سوزم
بدست برق حوادث در این بهار نگر
که همچو غنچه نشکفته در چمن سوزم
اگر بشکوه گشایم لب از شکنجه عشق
ز سوز سینه خود رشته سخن سوزم
شکسته ناله و آتش زبان و خاموشم
مباد کاز سخنی جان انجمن سوزم
گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
لیک با سوز دل و اشک روان باید رفت
همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفس
از سر کوی تو، فریاد زنان باید رفت
من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیب
بگمانم، که بدنبال گمان باید رفت
امشب از کوی تو، ما درد کشان می دانیم
که از این در، بدر درد کشان باید رفت
میروم از برت، ای یار و ندانم زینجا
بکجا؟ با چه قدم؟ با چه نشان؟ باید رفت
همه آلوده و از بخت سیه، ما را بین
که به میخانه در این شهر نهان باید رفت
خلقت بیهده را بین، که مرا با همه جهد
بی خبر از همه اسرار جهان باید رفت
خواهم که از این خانه به یکبار کشم رخت
زین گوشه ویرانه به گلزار کشم رخت
اینجا پی جانانه، به جائی نرسیدیم
فرداست کازین خانه بناچار کشم رخت
در صومعه و دیر، حقیقت چو نه پیداست
سرمست سوی خانه خمار کشم رخت
تا گوشه میخانه از این خانه تزویر
از همهمه مردم هشیار کشم رخت
چون دامن معنی بتفکر ندهد دست
ناچار بسر منزل پندار کشم رخت
با هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد
در هر نظر از چشمم، صد قطره خون ریزد
شرح غم هجرانش هرگه که کنم آغاز
چون قصه بلب آید، با ناله درآمیزد
اشک من و راز من، چشم تو ناز تو
هرجا بمیان آید، صد شور برانگیزد
در سینه مرا دردیست در دیده مرا شوقی
اشک من از این ریزد، آه من از آن خیزد
مهر مه من با من، دانی به چه میماند؟
اشکی که برخساری، بنشیند و بگریزد
عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
در کوی میفروش، چو مینا نشسته ایم
ما را زکوی باده فروشان، گریز نیست
تا باده در خم است، همین جا نشسته ایم
تا موج حادثات چه بازی، کند که ما
با زورق شکسته، بدریا نشسته ایم
ما آن شقایقیم، که با داغ سینه سوز
جامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم
طفل زمان، فشرد چو پروانه ام بمشت
جرم دمی، که بر سرگلها نشسته ایم
عمری دویده ایم بهر سوی و عاقبت
دست از طلب نشسته و از پا نشسته ایم
فرهاد با ترانه مستانه غزل
در هر سری چو نشئه صهبا نشسته ایم
چند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا؟
بازکن زین حلقه ها، جان پریشان مرا
زین شرر خاکستری بیشم نماند، ای باد صبح
عشق گو: آزاد بگذارد گریبان مرا
شعله دل در حباب سینه دارم چون چراغ
کی ز رنگ رخ شناسی، سوز پنهان مرا
همچو شمع آتشینم فارغ از هر منتی
شعله جان روشنی بخشد شبستان مرا
در بهار عمر، مویم از چه میخواهی سپید؟
مهلتی، تا بنگری برف زمستان مرا
بحر آرامم، مشورانم بقهر از تند باد
گر نمیخواهی بجان آسیب طوفان مرا
لکه ننگ علائق، دامن ذاتم گرفت
شستشو باید، باب مرگ دامان مرا
جز تو ای امید غافل مانده آینده ها
هرکسی داند از این آغاز، پایان مرا
اشعار بیشتر در روزانه: قطعات ادیب صابر | مجموعه اشعار فلکی شروانی

چون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم
زین رو به بزم لاله رخان ایستاده ایم
چون اشک اگر بدامن خوبان نشسته ایم
برما حسد مبر که ز چشم اوفتاده ایم
چون غنچه، پرده از دل خونین گرفته ایم
گر در چمن بخنده دمی لب گشاده ایم
بر اشک ما مخند که در شوره زار عمر
گلهای طبع خویش باشک آب داده ایم
بی ناله سوختیم در این بزم، همچو شمع
و این شعر قطره ایست که بر جا نهاده ایم
یاران همه سرمست، ز میخانه رسیدند
صد شکر، که با شیشه و پیمانه رسیدند
با این همه دیوانگی و باده گساری
از طالع من بودکه تا خانه رسیدند
دیدند که کاشانه من تیره و سرد است
چون شمع شب افروز، بکاشانه رسیدند
عاقل نتوانست، علاج دل تنگم
این قوم، بدرد من دیوانه رسیدند
در دست یکی شیشه و در دست یکی جام
بالای سرم، سر خوش و مستانه رسیدند
پنهان ز دو صد چشم رسیدند و رساندند
چشم بدشان دور، که رندانه رسیدند
بار دیگر در برم، ایشاه خوبان آمدی
با نگاهی گرمتر، از برق سوزان آمدی
قطره شوقت بچشم و خنده مهرت بلب
تا چه پیش آمد، که پیش ما بدینسان آمدی
ناز کردی، جور کردی، از برم رفتی بقهر
الفتت نازم، که از نازت پشیمان آمدی
همچو رویایم بچشم دل، نشستی سالها
لاجرم چون اشک از چشمم بدامان آمدی
خوش رسیدی همچو جام می،بمخموران شب
چون نسیم گل، بمهجور گلستان آمدی
روشنی بر چشم بر ره مانده ام دادی، حبیب
همچو بوی پیرهن، بر پیر کنعان آمدی
عمری ز سوز آتش هجران گریستم
تا یک شبت، نشسته بدامان گریستم
چون شمع آتشین، بسر گور آرزو
یک عمر، با خیال تو خندان گریستم
از چشم دلفریب تو،در هر گذرگهی
پیدا، عتاب دیدم و پنهان گریستم
گه تنگدل چو غنچه نشستم میان باغ
گاهی چو ابر بر سر بستان گریستم
تا ننگرد سرشگ مرا کس میان جمع
همچون بنفشه سر بگریبان گریستم
دوشم حبیب و باده و گل بود و من ز شوق
پیش رخش، چو شمع شبستان گریستم
لب بر لبش نهادم و اشکم ز دیده ریخت
بر روی گل چو ابر بهاران گریستم
من بدینسان که بدام تو اسیر افتادم
وای اگر از دل غمدیده برآید دادم
بسکه خوردم غم دل طاقتم از دست برفت
وقت آنستکه بر چرخ رود فریادم
همه نزدیک و ز لطف تو بدیدار تو شاد
من بیک نظره که از دور بگیرم شادم
گفته بودی: که شبی با تو سحر خواهم کرد
ای بسا شب که سحر گشت و نکردی یادم
ناله با باد صبا میکنم از عهد تو آه
اگر این ناله بگوشت نرساند بادم
خواستم در قدمت افتم و گویم غم دل
یاد رخسار تو برد انده دل از یادم
دوش دل در شکن زلف گرهگیرت گفت:
کاش میمردم و در بند نمی افتادم
بسکه با هر رنگ بنمودند روی عشق را
از دم گل هم نشاید یافت بوی عشق را
روی پنهان می کند در شعله شمع سحر
بسکه بردند این حریفان آبروی عشق را
گل بروی آفتاب اندودن از نابخردیست
تیره با شهوت نشاید ساخت روی عشق را
خون صد فرهاد و مجنون است لازم تا دهد
ز اینهمه آلودگیها شستشوی عشق را
هفت زنجیر گران را بگسلد اسفندیار
صد تهمتن نگسلد تاری زموی عشق را
خاکی از تن آبی از خون دستی از جان برکنیم
بار دیگر تا بنا سازیم کوی عشق را
خسروان چوگان افسون در کف و فرهاد برد
اندرین دشت مجنون با تیشه گوی عشق را
از ناز چه میخندی، بر دیده که میگرید
این دیده زمانی نیز، خندیده که میگرید
چون دیده ترا سرمست از باده اغیاری
در خون خود از غیرت غلطیده که میگرید
تنها نه از این مردم صد روی ریا دیده است
از مردمک خود هم بد دیده که میگرید
لب نیک و بد دنیا، نا خوانده که میخندد
چشم آخر هر کاری، پائیده که میگرید
صد داغ نهان دارد این سینه که می سوزد
صد گونه بلا دیده است این دیده که میگرید
تا چند بروز آرم، شب با غم تنهائی
جز ناله شبگیرم، کو؟ همدم تنهایی
جز سایه لرزانی زاین شمع شبستانی
در خلوت ما و دل، کو؟ محرم تنهایی
بر چهره چه بارم؟ اشک؟ کاین برگ خزان دیده
شاداب نخواهد شد زین شبنم تنهائی
آن شوخ پریوش کو تا چون شب دوشینم
از بوسه کند سرمست در این دم تنهایی
ای ساقی شکر لب جام می لعت کو؟
تا نعره زنان گویم خوش عالم تنهایی
وقت است که چون حافظ، فریاد زند فرهاد
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
گر زبانم را نمی فهمی، نگاهم را به بین
چهر دردآلود و چشم بیگناهم را به بین
گر نمیدانی که روزم با غمت چون بگذرد
یکشب اینجا باش و تا صبح اشک و آهم را به بین
دوست نادان و عدو دانا جهان ناسازگار
زاین میان، در سایه ساقی پناهم را به بین
ای پریوش! گر خطائی دیده ای، بر من مگیر
دشمنی را دوست خواندم، اشتباهم را به بین
جز وفا هرگز نکردم، گر خطا پنداشتی
پیش رویت دیده گان عذر خواهم را به بین
بکدام دل توانم، که رخ تو باز بینم
که بدست غیر، دستت بهزار ناز بینم
لب تلخ جام خوشتر، ز دهان نوشخندی
که بکام دیگرانش، پی بوسه باز بینم
من و کوی میفروشان، که زالتفات ساقی
لب بوسه خواه خود را، ز تو بینیاز بینم
بکدام در نهم سر، که بر آستان این در
بصفای دل، جهانی همه در نیاز بینم
دل پاکباز مارا، به پریوشی چه حاجت
که بکام دیگرانش، دل کام ساز بینم
ای مرغ دل، ز سینه چو پرواز میکنی
پای غمی بخانه خود باز میکنی
با این پر شکسته، بدین شوق و این شتاب
گرد حریم عشق، چه پرواز می کنی؟
در خاطر حزین، بهوای پریوشی
از عشق، دفتر دگری باز میکنی
ای گل ترا چه شد؟ که دل شادمان خویش
با این دل شکسته هم آواز میکنی
ما را زبان گفتن راز درون نماند
ای خامه شکسته، تو ابراز میکنی
ای دست غم، چرا ز دلم پا نمیکشی
ای پنجه اجل، تو چرا ناز میکنی
چنین که از شب تاریک من، رمیده سحر
مگر بخواب به بینم شبی، دمیده سحر
ز صبح کودکی امشب، جز این ندارم یاد
که دلفریب بود، جلوه سپیده سحر
چه سالها، که بر این شب گذشت و صبح نشد
مگر چو دیده بخت من آرمیده سحر
چه خوش بود، که ببینم بخنده برلب بام
چو کودکان بتماشای من دویده سحر
بهای صبح دل انگیز را، کسی داند
که همچو من گذراند شبی ندیده سحر
یکشب آخر بصد افسون ببرش میگیرم
کام دل، از لب همچون شکرش میگیرم
نازها، میکشم از نرگس شهر آشوبش
بوسه ها، از رخ همچون قمرش میگیرم
پاس این لطف، زجان بیشترش خواهم داد
که در آغوش، زجان تنگترش میگیرم
تا از این دایره بیرون ننهد پای از ناز
دست چون حلقه بدور کمرش میگیرم
کم کم از باده گلگون کنمش مست و خراب
تا خبردار شود، بیخبرش میگیرم
همه با مستی و شوخی، گذرانم شب را
مطلب آنست که وقت سحرش میگیرم
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار کامران رسول زاده | اشعار عمعق بخاری

صفای عاشق صادق، به مهر کس مفروش
مرا بدیو فرومایه هوس مفروش
سری که شور تو دارد، بپای کس مفکن
دلی که داغ تو دارد، بحسن کس مفروش
کنون که غوطه در امواج آرزو خوردی
چو در عشق بدست آمدت، بخس مفروش
بغمزه، چشم فسونگر بناکسان منمای
شرابخانه رندان، بهر عسس مفروش
ببزم غیر چو رفتی، بخنده لب مگشای
چنین شکر که تو داری، بهرمگس مفروش
صفای گوشه آرام آشیان، چون هست
نگاهدار و به آرایش قفس مفروش
دمی که دست در آغوش او بری فرهاد!
بعمر خضر اگر باشد آن نفس مفروش
از دل گذشت، یک سخن امروز بر لبم
چون دل بسوخت، از همه جا بیخبر لبم
سوز دلم ز گفته فزونتر بود، ولی
از دل خبر نداشت، از این بیشتر لبم
یا مهر بر لبم چو صراحی، شب فراق
یا اینکه دمبدم، لب جام است بر لبم
چون شب دلم گرفت، تو چون صبح برفروز
شاید بخنده باز شود، چون سحر لبم
کامم ز شرح غصه فرهاد گشته تلخ
شیرین شود ز قصه شیرین مگر لبم
رباعیات
ای نوش لبت ز هر شرابی خوشتر
ای چشم خوشت ز هر خرابی خوشتر
دوش از لبت آیت وفا میخواندم
ای خط لبت ز هر کتابی خوشتر
ای مه ز چه بر خاک رضا میخندی؟
هرچند نگویمت چرا میخندی
تو خنده بصد هزار مجنون زده ای
اکنون که رضا رفته بما میخندی
در خدمت خلق بندگی ما را کشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا: که زندگی ما را کشت
آن مه که گشوده لعل لب میخندد
بر گریه من به بین عجب میخندد
بر روز سیاه من چو خندد، گوئی:
صبح است و بتاریکی شب میخندد
گر ماه شوی، من آسمان خواهم شد
ور سبزه شوی، آب روان خواهم شد
یعنی: که ربایمت زهر گوشه که هست
گر بوسه شوی، لب و دهان خواهم شد
یک عمر اگر چه رنج و ماتم دیدم
در پای نشاط، خار صد غم دیدم
صد شکر که گلبن امیدم را دوش
شاداب ز بوسه های شبنم دیدم
صد گونه بلا، ز گشت انجم دیدم
صد ننگ ولی ز چشم مردم دیدم
صد شکر! که دوش بر لب غنچه بخت
از بوسه شبنمی، تبسم دیدم
مثنویات
باز از پس پرده شب تار
رخساره ماه شد پدیدار
آن پرتو سیمگون کمرنگ
با موج نسیم شد هم آهنگ
کم کم ز فراز کوهساران
غلطید بطرف جویباران
آهسته ز روی سنگ لغزید
افتاد میان آب و لرزید
من مست جمال و حال بودم
در خواب خوش خیال بودم
دیدم چو شدم ز نشئه هشیار
آن نقش که شد مرا نمودار
نه چشمه نه ماه سیمتن بود
عکس تو میان اشک من بود
بامدادان که نسیم سحری
کرد در صحن چمن پرده دری
از رخ غنچه برافکند نقاب
لاله را از قدحی کرد خراب
وز نوای طرب انگیز هزار
نرگس از خواب گران شد بیدار
چهره لاله بستان افروز
جلوه شاهد بستان امروز
مستی نرگس و آن چشم خمار
یادم از عهد تو آورد ای یار
تا برنگ توی گلی یابم باز
بادلی شیفته از عشق و نیاز
همه جا گرد چمن گردیدم
ساعتی چند چو گشتم، دیدم
لاله را خرمی روی تو نیست
غنچه را رنگ تو و بوی تو نیست

باز از پس پرده شب تار
بنمود عروس چرخ رخسار
من با دل پر فسون و در دشت
در حسرت آنزمان که بگذشت
چون پرتو سیمگون مهتاب
لرزید بروی چشمه آب
زان خاطره ها که با توام بود
صد نقش عجب بر آب بنمود
با یاد تو غرق فکر بودم
این قطعه بیاد تو سرودم
ای سرو بلند نازک اندام
با یاد توام گذشت ایام
یادآور از آن شبان مهتاب
در پر تو ماه و ریزش آب
در دامن کوهسار بودیم
آسوده ز روزگار بودیم
دور از همه دوستان و یاران
آنجا بکنار جویباران
عهدی که به مهر بستی ای دوست
چون شد که کنون شکستی ای دوست
بر گفته خود وفا نکردی
رفتی تو یاد ما نکردی
از ما دل خویش وا گرفتی
در دامن غیر جا گرفتی
ای کین تو سخت و عهد تو سست
امروز که روز شادی تست
یاد آر بگاه شادمانی
از کشته خویشتن زمانی
هرچند ز چشمت اوفتادم
امروز بشادی تو شادم
دل طالب نیک بختی تو است
آزرده ز روز سختی تست
هرچند که عهد ما شکستی
با هرکه بهر کجا که هستی
خواهم همه روزه دید شادت
خوش باش که من خوشم بیادت
سؤال ۱: علی اشتری کیست و چه ویژگیهایی در شعر او بارز است؟
پاسخ: علی اشتری متخلص به «فرهاد» (۱۳۰۱-۱۳۴۰) شاعر غزلسرای معاصر و فرزند میرزا احمدخان اشتری است. روحیهای درونگرا داشت و غزلهایش سرشار از حزن و اندوهی فلسفی است که گاه به «دم غنیمتی خیاموار» میانجامد . غزلهای او کوتاه و بیشتر در ۷ بیت یا کمتر سروده شدهاند .
سؤال ۲: مهمترین قالبهای شعری در دیوان اشتری کداماند و نمونهای از هر کدام چیست؟
پاسخ: بیش از نیمی از دیوان او را غزل (۶۱۱ بیت) تشکیل میدهد و پس از آن مثنوی (۳۹۲ بیت)، ترکیببند (۱۲۹ بیت) و رباعی (۳۴ بیت) قرار دارند . نمونهای از غزل: «دلخسته چو من، در همه آفاق کسی نیست / پربستهتر از مرغ دلم، در قفسی نیست» و نمونهای از مثنوی: «باز شب شد که فزاید غم من / نیست غیر از غم من، محرم من» .
سؤال ۳: تأثیر موسیقی و همنشینی با هنرمندان بر شعر اشتری چگونه بوده است؟
پاسخ: اشتری با موسیقیدانان و شاعران همدورهاش مانند رهی معیری، مهرداد اوستا و مشفق کاشانی همنشین بود و اشعارش در برنامههای «گلهای رنگارنگ» با شمارههای ۵۱۳، ۵۴۰، ۵۴۲ و ۵۷۶ پخش شده است . این نشان از پیوند عمیق شعر او با موسیقی ایرانی دارد.
سؤال ۴: معروفترین رباعی علی اشتری چیست و چه درونمایهای دارد؟
پاسخ: رباعی معروف او با مطلع «در خدمت خلق بندگی ما را کُشت» از جمله اشعار تأثیرگذار اوست که به نقد رنجِ زندگی و منتِ مردم میپردازد










