مجموعه اشعار فلکی شروانی / غزلیات، قصاید و رباعیات جذاب این شاعر

مجموعه اشعار فلکی شروانی / غزلیات، قصیاد و رباعیات جذاب این شاعر

در این بخش از سایت روزانه مجموعه اشعار فلکی شروانی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. ابو النظام محمد فلکی شَروانی شاعر پارسی‌گوی ایرانی از قرن ششم هجری است. وفات او به نقل تقی‌الدین کاشی در 587 هجری قمری و به گفتهٔ بعضی در 577 هجری قمری بوده‌است.

زندگی فلکی شروانی

ز اشعارش در حدود 1200 بیت پراکنده به‌جای مانده‌است. این اشعار، حتی در مواردی هم که به مسایل علمی اشاره می‌شود، نسبتاً ساده است، چنان‌که گویی تا حدی می‌خواسته از مسعود سعد پیروی کند؛ هرچند که این سبک دیگر متروک شده بود. تنها تصحیحی که تاکنون از دیوان این شاعر در ایران انجام پذیرفته، چاپ طاهری شهاب است که در سال 1345 از سوی انتشارات کتابخانه ابن سینا منتشر شد.

غزلیات فلکی شروانی

هجر تو یکباره زبونم گرفت

درد تو ز اندازه برونم گرفت

آن ستمی کز تو کشیدم چه بود

آن غم دل بین که کنونم گرفت

هست غمت بر دل من تیر هجر

صعب زد و سخت زبونم گرفت

دوش خیال تو به خواب اندرون

دید که تیمار تو چونم گرفت

ای دیده در آن شکل و شمایل نظری کن

گر زآنکه تو را آرزوی دیدن جانست

روئیست در آن چشم جهانی متحیر

زلفی که پریشانی احوال جهانست

جانا به جز غم تو دلم را هوس مباد

جز تو کسم ز جور تو فریادرس مباد

هر جا که آیم و روم از ناز ساز وصل

جز لشکر فراق توام پیش و پس مباد

اکنون که نیست همدم دردم وصال تو

جز محنت فراق توام همنفس مباد

گفتی که تا ز نزد تو دورم چگونه‌ای

دور از تو آنچنان که منم هیچکس مباد

باری چو نیست روزی من بنده وصل تو

چونین که هست روزی هر خار و خس مباد

در شیوه فراق جز اندیشه غمت

از گردش فلک، فلکی را هوس مباد

ناکرده وداع از بر دلدار شدم دور

نزدیک شدم با غم و از یار شدم دور

هر بار کز او دور شدم صبر و دلم بود

واکنون ز دل و صبر به یکبار شدم دور

تیمار دل افزود مرا چرخ جفا جوی

تا من ز تو ای یار وفادار شدم دور

مطلب مشابه: قطعات سعدی شاعر بزرگ؛ مجموعه اشعار و قطعات سعدی شیرازی

مطلب مشابه: اشعار عمعق بخاری؛ مجموعه 30 شعر زیبا از امیر الشعرا

غزلیات فلکی شروانی

جانان نکند هرگز، هرگز نکند جانان

شادان دل ما یکدم، یکدم دل ما شادان

هجرش چو کشد ما را، ما را چو کشد هجرش

صد جان بدهد وصلش، وصلش بدهد صد جان

دردم چو بود از پی، از پی چو بود دردم

درمان هم از او خواهم، خواهم هم از او درمان

زرین شد ازو بستان، بستان شد ازو زرین

زینسان نبود یاری، یاری نبود زینسان

بس کن از این روی نهان داشتن

دل ستدن قصد به جان داشتن

با همه خوش بودن و با عاشقان

خویشتن از عجب گران داشتن

رباعیات

بد دوش چه، راز، با که، با یار مرا

پنهان ز که، از خصم، چه انکار مرا

داد از چه، ز لب، بوسه بسیار مرا

برد از چه، ز دل، بد آنچه تیمار مرا

با من چو بخندید خوش آن در خوشاب

بر خنده ز شرم دست را کرد نقاب

لعل لب او ز پشت دست پرتاب

می تافت چو از جام بلورین مهتاب

در ظلمت هجرت ای بت آب صفات

گم کرده راه و نیست امید نجات

باشد که چو خضر ناگه اندر ظلمات

ایزد ز تو راضیم کند آب حیات

تا خاطر من دست چپ از راست شناخت

یکدم به مراد مرکب عمر نتاخت

ترسم که بدین رنج به امید نواخت

نا یافته کام رفتنم باید ساخت

دیدار تو اصل نیک پیوندیهاست

طبع تو سرشته از خردمندیهاست

با بنده خود موافقت کردی دوش

این خود چه کرم ها و خداوندیهاست

گر خصم تو را فلک غروری بدهد

زآن پس که تو را ملک سروری بدهد

هنگام زوال ملک او باشد از آنک

چون مرد خواهد چراغ نوری بدهد

چون دست نمی رسد به سودای امید

در دامن غم کشیده به پای امید

در عشق نماند عقل را جای امید

تا آخر اگر چنین بود وای امید

تا گشت رخت روشنی انداز از روز

شب شد روزم، شبم بیفروز از روز

تو خوبتری مه به مه و سال و به سال

من زارترم شب ز شب و روز از روز

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه رهی معیری ❤ با گلچین 15 شعر زیبای احساسی

مطلب مشابه: رباعیات بابا طاهر عریان / زیباترین اشعار دو بیتی عرفانی و عاشقانه این شاعر

رباعیات

کوشیدم و درد درد تو نوشیدم

کردی تو جفا و من فرو پوشیدم

کمتر شدی ار چه بیشتر کوشیدم

گوئی که به آتش آب می جوشیدم

در آرزوی یافتن کام از تو

عمری بشد و ندیدم آرام از تو

بی وصل شدم به خیره بدنام از تو

آه ار نکشد داد من ایام از تو

قطعات شروانی

جان را هوای روی تو بر جای جان نشست

مهر توام درون دل مهربان نشست

گنج روان توئی و بهر تار موی تو

مار شکنج بر سر گنج روان نشست

هر دل که از کنار تو برخاست یک زمان

جان داد و از میان جهان بر کران نشست

خیل خزان بتاختن بر سپه بهار زد

خسرو مهرگان علم بر سر کوهسار زد

زاغ سیاه طیلسان خطبه خسرو جهان

خواند به نامش آن زمان شاشه زر عیار زد

گر نه به چشم مردمی سوی تو بنگرد فلک

خشم تو در دو چشم او مردمک استخوان کند

آنچه به یک زمان کند کین تو خالی از زمین

قوت و گردش فلک راست به صد قران کند

گوهر آبگینه را لعل سیاوشی مخوان

زآنکه مرا به شبهه آن خون سیاوشان کند

جز می صرف در جهان،چیست که از صروف او

رأی طرب قوی شود، رایت غم نگون بود

روح در او سبک شود، چونکه از آن گران خورد

عقل ازو قوی شود، گرچه روان زبون بود

سرخ مئی که طعم او، طبع ستم رسیده را

هم مدد طرب دهد، هم سبب سکون بود

جام نه اختریست هان، نور به خوی بد دهد

باده نه گوهریست کآن، در خور طبع دون بود

خاصه به یاد خسروی، کز اثر جلال او

بدعت کفر کم شود، دولت دین فزون بود

بودند بتان به پیش من خوار

واکنون خود را چه خوار بینم

آن کس که مرا شکار بودست

خود را به کفش شکار بینم

ما راست جهات سته یک کام

ما راست بحار سبعه یک جو

تا اثر جهان بود باد جهان به نام تو

تا گهر فلک بود، باد فلک غلام تو

مصلحت جهانیان هست دوام دولتت

باد ستون آسمان دولت بر دوام تو

کرد به نام تو خرد کل مرکبات را

از پی آن چو شش جهت شش عدد است نام تو

شعله آتش اجل باد فروغ تیغ تو

شربت آب زندگی باد مذاق جام تو

شاهی که بدو نازد شاهی به جهانداری

خواهند به نور از وی اجرام فلک یاری

فرخنده (منوچهر) آن کش دهر برد فرمان

دارد صفت یزدان در قصد نکوکاری

بدخواه ورا خویشی با محنت و درویشی

آغاز بداندیشی، فرجام گرفتاری

شاها همه شاهان را شاهی به هنرمندی

بنیاد شهنشاهی محکم تو درافکندی

هر جا که تو کوشیدی، خصمان قوی دیدی

بیخ همه ببریدی تخم همه برکندی

بس دشمن پر دستان، کز تیغ تو شد بیجان

بس لشگر بی پایان، کز هم تو پراکندی

نصرت ز تو پیدا شد، ملک از تو مهیا شد

الحق به تو زیبا شد، شاهی و خداوندی

اصل تو بدایع را، چون چرخ طبایع را

اجرام و طلایع را، شاهی تو نه فرزندی

رنج آید و مسکینی، کاری که تو نگزینی

کفر آرد و بی دینی، چیزی که تو نپسندی

چون طبع تو را آخر، در طبع نشد ظاهر

زین رتبت و این خاطر شد حاصل خرسندی

مطلب مشابه: اشعار طلایی خیام؛ مجموعه 40 شعر ارزشمند و زیبا از خیام نیشابوری

مطلب مشابه: رباعیات مهستی گنجوی؛ گلچین 50 اشعار رباعی احساسی از شاعر قدیمی

قطعات شروانی

بادا همه ساله ذخرة الدین

آسوده ز فتنه زمانه

شهزاده شیر دل فریدون

آن چون پدر از جهان یگانه

میری که ز قدر درگهش را

بر شد به فلک بر آستانه

شد ناوک فتنه جهان را

جان و دل دشمنش نشانه

تاب سر تیغ آبدارش

گشت آتش مرگ را زبانه

اقبال و بقا و عز و دولت

داده به تو بخت بی بهانه

در خواسته بودی ای خداوند

زین پیش ز من یکی سمانه

مردانه سمانه که چون او

ناید دگری ز آشیانه

بگذاشتم و نماند در شهر

ناجسته سرای و کوی و خانه

گفتند که هست در فلان کوی

در خانه دختر فلانه

لیکن زنکی است جادو و شوم

در دهر به جادوئی فسانه

زن چون که مرا بدید برجست

بستد می و سیخ و شاخشانه

برداشت برابر من از دور

بر وزن حراره این ترانه

کای ریش و کله زده شانه

وی گه به سبیل و خون به خانه

تا روز حراره باز رستی

من خود شده بودم از میانه

بنگر که به جستجوی مرغی

این واقعه طرفه است یا نه؟

تا دهر بود تو را درد باد

اقبال و بقای جاودانه

قصاید

چهره با جمال تو، مایه دهد جمال را

غبغب چون هلال تو، بدر کند هلال را

تا رخ تو به دلبری، دایره جمال شد

ساخت زمانه از رخت، نقطه فتنه خال را

عین کمال بسته باد، از رخ با جمال تو

زآنکه کمال عاشقست، آن رخ با جمال را

نعمت وصلت ار شبی، روزی من کند فلک

باز رهانم از هوس، این تن چون خلال را

گر به هزار جان مرا دست رسد به جان تو

کز پی تو فدا کنم، شکر شب وصال را

نی نه منم که وصل تو روزی چون منی شود

طبع تو کی محل نهد، این سخن محال را

با غم هجر تو مرا تاب نماند و کی بود

طاقت باز تیز پر، کبک شکسته بال را

ای (فلکی) غلام تو، چون فلکی به سر کشی

بس که غلام شد فلک، شاه فلک خصال را

ناصر دین و ملک را، قاهر کفر و شرک را

مالک ملک بخش را، داور بی همال را

خسرو آرشی نسب، مفخر آل جم کز او

هست جلال و مرتبت، هم نسب و هم آل را

شیردلی که روز کین، بازوی چرخ زور او

کرد مثابه قدر، تیغ قضا مثال را

ای به قوام عدل تو، داده سعادت و شده

باز امان تذرو را، یوز امین غزال را

تا به بقای لم یزل، در نرسد وجود کس

عمر تو باد پادشا، ملکت لایزال را

تا مه و سال نو شود، از حرکات مهر و مه

راه مباد سعی تو، آفت ماه و سال را

باد سعادت ازل، قسمت نیکخواه تو

وز تو نحوست اجل، دشمن بد فعال را

عین جلالتی مباد، از تن دریغ تا ابد

عز و جلال کبریا، خالق ذوالجلال را

این دل چه دلست و این چه یار است

کار من از این دو سخت زار است

کار من مستمند صعب است

کاندر بر من نه دل نه یار است

آبادان بدان سمند میمون

کاندر خور روز کار زار است

پهنای زمین به پیش سیرش

چون دیده مهر و چشم مار است

از نعل هلال پیکر او

در گوش سپهر گوشوار است

چون چرخ همه قوائم او

عالی و قوی و استوار است

غار از تن او بسان کوهست

کوه از سم او بسان غار است

از تاختنش به گاه جولان

مه عاجز و چرخ شرمسار است

چون شاه بر او سوار گردد

انگار که بر فلک سوار است

ای تاجوری که چرخ گردان

از بهر کف تو زیر بار است

هر گاه که مجلست به بیند

گوید فلک این چه گاه و بار است

بر خور ز بقای عز و دولت

کین جای نزول اختصار است

آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شد

گمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد

داد بداد خلق را، خورد فراغ و خواب شد

دشمن او ز رشگ این دشمن خورد و خواب شد

هست تصرف قضا، منصرف از جناب او

رسته شد از قضای بد، هر که در آن جناب شد

خصم گه سئوال او، داد جواب همسران

خانه خوان دولتش، در سر آن جواب شد

هست به نزد بندگان، خط و خطاب او روان

نامور آنکس است کو، لایق آن خطاب شد

هر که غبار لشگرش، دید به گاه تاختن

کرد یقین که در جهان، خاک محیط آب شد

باز نمود دولتش راه صواب خلق را

هر که بگشت از آن نسق، بر ره ناصواب شد

قصاید

آن عارض چون دو هفته ماهش بین

و آن طره گوشه کلاهش بین

رویش به پناه زلف ار دیدی

جان و دل خلق در پناهش بین

در زیر رخ چو آفتاب او

آن غبغب چون دو هفته ماهش بین

از نور و ضیاء عارض خوبش

رخشان چو ستاره خاک راهش بین

از بهر سپید کردن روزم

خال و خط و نرگس سیاهش بین

از مشک بمه برش رسن یابی

از سیم در آفتاب چاهش بین

لبهاش چو مهره سلیمان دان

گرد دو رخ از پری سپاهش بین

در حسن و جمال پایهایش دان

در غنج و دلال دستهاهش بین

گر ماه ندیده که می نوشد

در بزم شراب پادشاهش بین

مطلب مشابه: دو بیتی های جامی؛ گزیده معروف ترین اشعار کوتاه عبدالرحمن جامی

مطلب مشابه: ۳۰ شعر عاشقانه زیبا کوتاه شامل اشعار کوتاه و دو بیتی معروف و ناب

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.