غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات صائب تبریزی / از بلندی مانع گردش شود افلاک را + تفسیر
غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات صائب تبریزی، با مطلعِ باریکبینانهٔ «از بلندی مانع گردش شود افلاک را…»، یکی از غزلهای پرمغز و فلسفیِ این شاعرِ سبک هندی است که در آن، به نقشِ «بلندی» و «ارتفاع» در ایجادِ مانع برای حرکت و پویایی پرداخته شده است. صائب در این سروده، با نگاهی تازه و تصاویری بدیع، «بلندی» را نه یک فضیلت، که عاملی برای توقف و رکود میداند و با تمثیلِ «کوه» که از حرکت بازمیماند و «ابر» که از «دریا» برمیخیزد، به تفاوتِ «عزتِ خودساخته» و «غرورِ ناشی از جایگاه» اشاره میکند. او در ادامه، با تصاویری از «شبنم» که از «خورشید» میگریزد و «قطره» که در «دریا» گم میشود، به فروتنی و «پستیِ عارفانه» به عنوان راهِ رهایی از «مانعِ بلندی» اشاره میکند و در نهایت، با اشاره به «گوهر» که در «کوه» و «دریا» یافت میشود، ارزشِ «تواضع» و «افتادگی» را در برابر «غرورِ بلندی» به تصویر میکشد. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ نقدِ غرور و بلندیِ بیجا، فضیلتِ فروتنی، و نگاهِ فلسفیِ صائب به مقولهٔ «ارتفاع» و «پستی» خواهیم پرداخت.

غزل 105 صائب تبریزی
از بلندی مانع گردش شود افلاک را
گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
نیست از زخم زبان پروا دل بی باک را
می کند آتش عبیر پیرهن خاشاک را
عشق فیض صبح بخشد سینه های چاک را
چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را
شمع هیهات است پای خویش را روشن کند
هست لازم تیره بختی شعله ادراک را
تا توان گل در گریبان ریختن از ذکر خیر
خار پیراهن مشو آسودگان خاک را
عاشقان را نیست از سرگشتگی بر دل غبار
ماندگی از گردش خود کی بود افلاک را
حاصل طول امل جز حسرت و افسوس نیست
موج دایم در کمند آرد خس و خاشاک را
کی شود هر خون فاسد مشک در ناف غزال؟
جز به خون عاشقان رنگین مکن فتراک را
گوهر مقصود بی ریزش نمی آید به دست
دیده گریان ز بی برگی برآرد تاک را
جوهر ذاتی است مستغنی ز آرایش، که نیست
منت پاکی به دندان گهر مسواک را
اشک را می باشد الوان ثمر در چاشنی
گریه بی جا نیست در فصل بهاران تاک را
جلوه خورشید تر دست است در ایجاد اشک
نیست ممکن سیر دیدن روی آتشناک را
از گرستن عقده های تاک گردد سخت تر
گریه مستانه نگشاید دل غمناک را
اینقدر در سادگی ها حسن سنگین دل نبود
خط به جوهر ساخت تیغ غمزه بی باک را
تا به ترک خود کند ارشاد اهل کیف را
ترک باشد اول و آخر ازان تریاک را
از رگ ابری چه کم گردد ز بحر بی کنار؟
آستین چون خشک سازد دیده نمناک را؟
کاهلان را می کشد در زیر بار این سنگدل
خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را
از زمین گیری برآرد زورمی افتاده را
هیچ نخلی زیر دست خود نسازد تاک را
ناتوانان را سبکباری بود باد مراد
کشتی نوح است هر موجی خس و خاشاک را
هر زمینی دارد از دریا رگ ابری نصیب
فکر صائب کرد سرسبز این زمین پاک را
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات صائب تبریزی
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۱۰۱ غزلیات صائب تبریزی
تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، یکی از پرمضمونترین، عرفانیترین و تعلیمیترین سرودههای اوست. صائب در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از بلندی و گردش افلاک، از زخم زبان، از عشق و صدف، از شمع و شعله ادراک، از ترک خود، و از گریه و اشک سخن میگوید. او میگوید که از بلندی، مانع گردش افلاک میشود اگر زمین، آسودگان خاک را بیرون دهد. او از دل بیباک که از زخم زبان پروا ندارد، از عشق که فیض صبح میبخشد، از شمع که پای خود را روشن نمیکند، و از گریه که دل غمناک را نمیگشاید، سخن میگوید.
فضای کلی غزل
صائب در این غزل با لحنی عرفانی و تعلیمی، به چند نکته اشاره میکند:
– بلندی و گردش افلاک – از بلندی، مانع گردش افلاک میشود.
– دل بیباک – دل بیباک از زخم زبان پروا ندارد.
– عشق و صدف – عشق، فیض صبح به سینههای چاک میبخشد.
– شمع و شعله ادراک – شمع، پای خود را روشن نمیکند.
– ترک خود – ترک خود، اول و آخر تریاک است.
– گریه و اشک – گریه بیجا، دل غمناک را نمیگشاید.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«از بلندی مانع گردش شود افلاک را / گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را»
– از بلندی، مانع گردش افلاک میشود،
– اگر زمین، آسودگان خاک (مردگان) را بیرون دهد.
نکته: اگر مردگان از خاک بیرون آیند، از بلندی (آسمان) مانع گردش آنها میشود.
بیت دوم:
«نیست از زخم زبان پروا دل بی باک را / می کند آتش عبیر پیرهن خاشاک را»
– دل بیباک از زخم زبان پروا ندارد،
– آتش، پیراهن خاشاک (بیارزش) را عبیر (خوشبو) میکند.
نکته: دل بیباک از طعنهها نمیهراسد و آتش، خاشاک را خوشبو میکند.
بیت سوم:
«عشق فیض صبح بخشد سینه های چاک را / چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را»
– عشق، فیض صبح را به سینههای چاک (پر از زخم) میبخشد،
– همانگونه که صدف، روزی خود را از گوهر دارد و دهان پاک را.
نکته: عشق، سینههای زخمی را روشن میکند و صدف، از گوهر روزی میگیرد.
بیت چهارم:
«شمع هیهات است پای خویش را روشن کند / هست لازم تیره بختی شعله ادراک را»
– شمع، هرگز نمیتواند پای خود را روشن کند،
– تیرهبختی، لازمهی شعلهی ادراک (آگاهی) است.
نکته: شمع (عاشق) خود را روشن نمیکند، بلکه دیگران را روشن میکند و تیرهبختی، لازمهی آگاهی است.
بیت پنجم:
«تا توان گل در گریبان ریختن از ذکر خیر / خار پیراهن مشو آسودگان خاک را»
– تا میتوانی، از ذکر خیر (یاد نیک) گل در گریبان بریز،
– خار پیراهن (آزاردهنده) آسودگان خاک (مردگان) مشو.
نکته: تا زندهای، نیکی کن و مردگان را نیازار.
بیت ششم:
«عاشقان را نیست از سرگشتگی بر دل غبار / ماندگی از گردش خود کی بود افلاک را»
– عاشقان را از سرگشتگی، بر دل غبار نیست،
– ماندگی از گردش خود، برای افلاک نیست.
نکته: عاشقان از سرگشتگی غمگین نمیشوند و افلاک از گردش خود خسته نمیشوند.
بیت هفتم:
«حاصل طول امل جز حسرت و افسوس نیست / موج دایم در کمند آرد خس و خاشاک را»
– حاصل طول امل (آرزوی طولانی)، جز حسرت و افسوس نیست،
– موج دائمی، خس و خاشاک را در کمند میآورد.
نکته: آرزوهای طولانی، حسرت میآورند و موج دائمی، خاشاک را با خود میبرد.
بیت هشتم:
«کی شود هر خون فاسد مشک در ناف غزال؟ / جز به خون عاشقان رنگین مکن فتراک را»
– آیا هر خون فاسدی، در ناف غزال، مشک میشود؟
– فتراک (زین اسب) را جز به خون عاشقان، رنگین مکن.
نکته: تنها خون عاشقان، رنگینکنندهی فتراک است.
بیت نهم:
«گوهر مقصود بی ریزش نمی آید به دست / دیده گریان ز بی برگی برآرد تاک را»
– گوهر مقصود، بدون ریزش (اشک) به دست نمیآید،
– دیدهی گریان، تاک را از بیبرگی میرهاند.
نکته: برای رسیدن به مقصود، باید اشک ریخت و دیدهی گریان، تاک را بارور میکند.
بیت دهم:
«جوهر ذاتی است مستغنی ز آرایش، که نیست / منت پاکی به دندان گهر مسواک را»
– جوهر (گوهر) ذاتی، از آرایش بینیاز است،
– منت پاکی، به دندان گوهر مسواک نیست.
نکته: گوهر ذاتی، نیازی به آرایش ندارد و پاکی، به دندان گوهر مسواک نمیخورد.
بیت یازدهم:
«اشک را می باشد الوان ثمر در چاشنی / گریه بی جا نیست در فصل بهاران تاک را»
– اشک، در چاشنی (طعم)، رنگهای مختلف ثمر (میوه) را دارد،
– گریه در فصل بهاران، برای تاک بیجا نیست.
نکته: اشک، طعمهای مختلف دارد و گریه در بهار، برای تاک لازم است.
بیت دوازدهم:
«جلوه خورشید تر دست است در ایجاد اشک / نیست ممکن سیر دیدن روی آتشناک را»
– جلوهی خورشید، در ایجاد اشک، دستتر (تواناتر) است،
– دیدن روی آتشناک، بدون سیر (اشک) ممکن نیست.
نکته: خورشید در ایجاد اشک تواناست و دیدن روی آتشناک (معشوق)، بدون اشک ممکن نیست.
بیت سیزدهم:
«از گرستن عقده های تاک گردد سخت تر / گریه مستانه نگشاید دل غمناک را»
– از گریستن، عقدههای تاک سختتر میشود،
– گریهی مستانه، دل غمناک را نمیگشاید.
نکته: گریهی مستانه، دل غمناک را باز نمیکند.
بیت چهاردهم:
«اینقدر در سادگی ها حسن سنگین دل نبود / خط به جوهر ساخت تیغ غمزه بی باک را»
– در سادگیها، حسن (زیبایی) اینقدر سنگیندل نبود،
– خط (نوشته) به جوهر، تیغ غمزهی بیباک را ساخت.
نکته: زیبایی در سادگی، سنگیندل نبود و تیغ غمزه، بیباک است.
بیت پانزدهم:
«تا به ترک خود کند ارشاد اهل کیف را / ترک باشد اول و آخر ازان تریاک را»
– تا اهل کیف (لذت) را به ترک خود ارشاد کند،
– ترک، اول و آخر تریاک (داروی فراموشی) است.
نکته: ترک خود، اول و آخر راه است.
بیت شانزدهم:
«از رگ ابری چه کم گردد ز بحر بی کنار؟ / آستین چون خشک سازد دیده نمناک را؟»
– از رگ ابری، چه چیزی از بحر بیکنار کم میشود؟
– آستین چگونه دیدهی نمناک را خشک میکند؟
نکته: ابر، از بحر بیکنار کم نمیشود و آستین، دیدهی نمناک را خشک نمیکند.
بیت هفدهم:
«کاهلان را می کشد در زیر بار این سنگدل / خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را»
– این سنگدل (دنیا)، کاهلان را زیر بار میکشد،
– خواب سنگ راه، مانع رهرو چالاک نمیشود.
نکته: دنیا، تنبلان را زیر بار میکشد، اما رهرو چالاک از موانع عبور میکند.
بیت هجدهم:
«از زمین گیری برآرد زورمی افتاده را / هیچ نخلی زیر دست خود نسازد تاک را»
– از زمینگیری، زورمند را برمیآورد،
– هیچ نخلی، تاک را زیر دست خود نمیسازد.
نکته: زمینگیری (فروتنی)، انسان را بالا میبرد و نخل، تاک را زیر دست خود نمیگیرد.
بیت نوزدهم:
«ناتوانان را سبکباری بود باد مراد / کشتی نوح است هر موجی خس و خاشاک را»
– برای ناتوانان، سبکباری (رهایی)، باد مراد است،
– هر موجی، برای خس و خاشاک، کشتی نوح است.
نکته: برای ناتوانان، رهایی، باد مراد است و موج، کشتی نوح خاشاک.
بیت بیستم (مقطع):
«هر زمینی دارد از دریا رگ ابری نصیب / فکر صائب کرد سرسبز این زمین پاک را»
– هر زمینی، از دریا، رگ ابری (نصیبی از ابر) دارد،
– فکر صائب، این زمین پاک را سرسبز کرد.
نکته: هر زمینی از دریا نصیبی دارد و فکر صائب، زمین پاک را سرسبز کرد.
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۹ از غزلیات صائب تبریزی
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۹۸ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۷ از غزلیات صائب تبریزی
تحلیل عمیقتر
۱. بلندی و گردش افلاک
اگر زمین، مردگان را بیرون دهد، از بلندی آسمان، مانع گردش آنها میشود. این نشان از عظمت قیامت دارد.
۲. دل بیباک
دل بیباک از زخم زبان پروا ندارد و آتش، خاشاک را خوشبو میکند.
۳. عشق و صدف
عشق، سینههای زخمی را روشن میکند و صدف، روشن ز گوهر روزی میگیرد.
۴. شمع و شعله ادراک
شمع، پای خود را روشن نمیکند، بلکه دیگران را روشن میکند و تیرهبختی، لازمهی آگاهی است.
۵. ترک خود
ترک خود، اول و آخر راه است. اهل کیف (لذت) باید ترک خود کنند.
۶. گریه و اشک
گریهی مستانه، دل غمناک را نمیگشاید. اشک، در چاشنی، رنگهای مختلف ثمر دارد.
خلاصه به زبان ساده
صائب میگوید:
از بلندی، مانع گردش افلاک میشود اگر زمین، مردگان را بیرون دهد.
دل بیباک از زخم زبان پروا ندارد و آتش، خاشاک را خوشبو میکند.
عشق، فیض صبح به سینههای چاک میبخشد، همانگونه که صدف، از گوهر روزی میگیرد.
شمع، هرگز پای خود را روشن نمیکند و تیرهبختی، لازمهی شعله ادراک است.
تا میتوانی، از ذکر خیر گل در گریبان بریز و خار پیراهن مردگان مشو.
عاشقان را از سرگشتگی، بر دل غبار نیست و افلاک از گردش خود خسته نمیشوند.
حاصل طول امل، جز حسرت و افسوس نیست و موج دائمی، خاشاک را با خود میبرد.
آیا هر خون فاسدی، در ناف غزال، مشک میشود؟ فتراک را جز به خون عاشقان رنگین مکن.
گوهر مقصود، بدون ریزش (اشک) به دست نمیآید و دیدهی گریان، تاک را از بیبرگی میرهاند.
جوهر ذاتی، از آرایش بینیاز است و پاکی، به دندان گوهر مسواک نیست.
اشک، در چاشنی، رنگهای مختلف ثمر دارد و گریه در بهار، برای تاک بیجا نیست.
خورشید در ایجاد اشک تواناست و دیدن روی آتشناک، بدون اشک ممکن نیست.
از گریستن، عقدههای تاک سختتر میشود و گریهی مستانه، دل غمناک را نمیگشاید.
در سادگیها، حسن اینقدر سنگیندل نبود و خط به جوهر، تیغ غمزهی بیباک را ساخت.
تا اهل کیف را به ترک خود ارشاد کند، ترک، اول و آخر تریاک است.
از رگ ابری، چه از بحر بیکنار کم میشود؟ آستین چگونه دیدهی نمناک را خشک میکند؟
این سنگدل، کاهلان را زیر بار میکشد و خواب سنگ راه، مانع رهرو چالاک نمیشود.
از زمینگیری، زورمند را برمیآورد و هیچ نخلی، تاک را زیر دست خود نمیسازد.
برای ناتوانان، سبکباری، باد مراد است و هر موجی، کشتی نوح خاشاک است.
هر زمینی از دریا، رگ ابری نصیب دارد و فکر صائب، این زمین پاک را سرسبز کرد.
نکته پایانی
این غزل صائب، سرود عشق، ترک خود، و اشک است. صائب در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، از بلندی و گردش افلاک، از زخم زبان، از عشق و صدف، از شمع و شعله ادراک، از ترک خود، و از گریه و اشک سخن میگوید. او میگوید که دل بیباک از طعنهها نمیهراسد، عشق سینههای زخمی را روشن میکند، شمع پای خود را روشن نمیکند، ترک خود اول و آخر راه است، و گریهی مستانه دل غمناک را نمیگشاید. در پایان، میگوید که فکر صائب، زمین پاک را سرسبز کرد. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عرفانی و تعلیمی صائب است که در آن، عشق، ترک خود، و اشک به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










