غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات صائب تبریزی / غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق را…
غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات صائب تبریزی، با مطلعِ باریکبینانهٔ «غم ز خاطر میبرد غمخانه من خلق را…»، یکی از غزلهای پرمغز و فلسفیِ این شاعرِ سبک هندی است که در آن، به نقشِ «غم» در پالایشِ دل و رساندنِ خلق به «غمخانه» (مقامِ عشق و معرفت) پرداخته شده است. صائب در این سروده، با نگاهی تازه و تصاویری بدیع، غم را نه یک رنج، که آسیابی میداند که «غمخانه» (دلِ آکنده از عشق) را میآسیاید و پالایش میدهد. او با تصاویری از «خار» و «بوستان» و «دستِ تنگ» و «دامنِ گشاده»، به تفاوتِ نگاهِ عاشق و عامی به «غم» اشاره میکند و تأکید میکند که «غم» برای «اهلِ نظر» (عارفان و عاشقان)، «نردبانِ رستگاری» است، نه «وبالِ هلاکت». در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ نقشِ غم در سلوک عرفانی، تفاوتِ نگاهِ عاشق و عامی به غم، و نگاهِ فلسفیِ صائب به «غم» به عنوان «آسیابِ دل» خواهیم پرداخت.

غزل زیبای صائب تبریزی
غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق را
طفل مشرب می کند دیوانه من خلق را
موجه دریای تحقیق است مد خامه ام
مست وحدت می کند میخانه من خلق را
از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام
داغ دارد گوشه ویرانه من خلق را
گرچه از افسانه گردد گرم، چشم مردمان
خواب سوزد گرمی افسانه من خلق را
گلستان از ناله بلبل اگر هشیار شد
کرد بی خود نعره مستانه من خلق را
از بتان آزری سخت است دل برداشتن
سنگ راه کعبه شد بتخانه من خلق را
مردمان را خنده می آید به اشک تلخ من
می شوم دام تماشا دانه من خلق را
بس که بی باکانه در آغوش گیرد شمع را
گرم جانبازی کند پروانه من خلق را
با کمال آشنایی، از جهان بیگانه ام
داغ دارد معنی بیگانه من خلق را
خاطری دارم ز گنج خسروان معمورتر
می کند بی خانمان ویرانه من خلق را
گر ببندد محتسب صائب در میخانه را
تا قیامت بس بود پیمانه من خلق را
غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۱۰۱ غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات صائب تبریزی
غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۹ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۸ از غزلیات صائب تبریزی
تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، یکی از پرمضمونترین، عرفانیترین و تأملبرانگیزترین سرودههای اوست. صائب در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از غمخانه، از میخانه، از افسانه، از بتخانه، و از تأثیر سخن خود بر مردم سخن میگوید. او میگوید که غمخانهاش، غم را از خاطر مردم میبرد و میخانهاش، آنها را مست وحدت میکند. او از افسانههایش که گرمیبخش است، از نالههایش که مردم را بیخود میکند، و از بتخانهاش که سنگ راه کعبه شده است، سخن میگوید.
فضای کلی غزل
صائب در این غزل با لحنی خودستایانه و عرفانی، به چند نکته اشاره میکند:
– غمخانه – غمخانهاش، غم را از خاطر مردم میبرد.
– میخانه – میخانهاش، مردم را مست وحدت میکند.
– کلبه و ویرانه – کلبهاش از پریزادان معنی خالی نیست.
– افسانه – افسانههایش، خواب مردم را میسوزاند.
– بتخانه – بتخانهاش، سنگ راه کعبه شده است.
– اشک تلخ – اشک تلخش، مردم را به خنده میآورد.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق را / طفل مشرب می کند دیوانه من خلق را»
– غمخانهی من، غم را از خاطر مردم میبرد.
– طفلمشرب (تازهنوش) را دیوانه میکند.
نکته: غمخانه (محل غم و عرفان) شاعر، غم مردم را میبرد و آنها را دیوانهی عشق میکند.
بیت دوم:
«موجه دریای تحقیق است مد خامه ام / مست وحدت می کند میخانه من خلق را»
– مد (مرکّب) خامهی من، موجزای دریای تحقیق است.
– میخانهی من، مردم را مست وحدت میکند.
نکته: سخن شاعر، موجزای دریای حقیقت است و میخانهاش، مردم را به وحدت میرساند.
بیت سوم:
«از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام / داغ دارد گوشه ویرانه من خلق را»
– کلبهی من از پریزادان معنی (حقایق معنوی) خالی نیست.
– گوشهی ویرانهی من، داغ (تأثیر) بر مردم دارد.
نکته: کلبهی شاعر، پر از حقایق معنوی است و ویرانهاش، تأثیر عمیقی بر مردم دارد.
بیت چهارم:
«گرچه از افسانه گردد گرم، چشم مردمان / خواب سوزد گرمی افسانه من خلق را»
– هرچند چشم مردم از افسانه گرم شود،
– گرمی افسانهی من، خواب را از مردم میسوزاند.
نکته: افسانههای شاعر، چنان گرم است که خواب را از چشم مردم میگیرد.
بیت پنجم:
«گلستان از ناله بلبل اگر هشیار شد / کرد بی خود نعره مستانه من خلق را»
– اگر گلستان از نالهی بلبل هشیار شد،
– نعرهی مستانهی من، مردم را بیخود کرد.
نکته: نالهی شاعر، مردم را از خود بیگانه و مست میکند.
بیت ششم:
«از بتان آزری سخت است دل برداشتن / سنگ راه کعبه شد بتخانه من خلق را»
– از بتان آزری (بتهای زیبا) دل برداشتن سخت است.
– بتخانهی من، سنگ راه کعبه شد.
نکته: بتخانه (محل عشق و عرفان) شاعر، راهی به سوی کعبه (حقیقت) شده است.
بیت هفتم:
«مردمان را خنده می آید به اشک تلخ من / می شوم دام تماشا دانه من خلق را»
– مردم از اشک تلخ من میخندند،
– اما من دام تماشا و دانهی مردم میشوم.
نکته: اشک شاعر، مردم را به خنده میآورد، اما او خود دام و دانهی آنها میشود.
بیت هشتم:
«بس که بی باکانه در آغوش گیرد شمع را / گرم جانبازی کند پروانه من خلق را»
– آنقدر شمع را بیباکانه در آغوش میگیرد،
– که پروانهی من، مردم را گرم جانبازی میکند.
نکته: شمع و پروانه، نماد عشق و جانبازی هستند. پروانهی شاعر، مردم را به جانبازی تشویق میکند.
بیت نهم:
«با کمال آشنایی، از جهان بیگانه ام / داغ دارد معنی بیگانه من خلق را»
– با وجود آشنایی کامل، از جهان بیگانهام.
– معنی بیگانهی من، داغ بر مردم دارد.
نکته: شاعر با وجود آشنایی با جهان، از آن بیگانه است و این بیگانگی، تأثیر عمیقی بر مردم دارد.
بیت دهم:
«خاطری دارم ز گنج خسروان معمورتر / می کند بی خانمان ویرانه من خلق را»
– خاطری دارم که از گنج خسروان (پادشاهان) معمورتر (آبادتر) است.
– ویرانهی من، مردم را بیخانمان میکند.
نکته: خاطر شاعر، از گنج پادشاهان باارزشتر است و ویرانهاش، مردم را بیخانمان میکند.
بیت یازدهم (مقطع):
«گر ببندد محتسب صائب در میخانه را / تا قیامت بس بود پیمانه من خلق را»
– اگر محتسب (مامور شرع) در میخانهی مرا ببندد،
– تا قیامت، پیمانهی من برای مردم کافی است.
نکته: حتی اگر میخانهی شاعر بسته شود، پیمانهی (سخن) او تا قیامت برای مردم کافی است.
تحلیل عمیقتر
۱. غمخانه و میخانه
غمخانه و میخانه، نمادهای عرفان و عشق هستند که شاعر با آنها، مردم را از غم میرهاند و به وحدت میرساند.
۲. کلبه و ویرانه
کلبه و ویرانه، نمادهای فروتنی و عزلت هستند که شاعر با آنها، تأثیر عمیقی بر مردم میگذارد.
۳. افسانه و نعره
افسانه و نعره، نمادهای سخن و عرفان شاعر هستند که مردم را بیخود و مست میکنند.
۴. بتخانه و کعبه
بتخانه، نماد عشق و عرفان است که راهی به سوی کعبه (حقیقت) میشود.
۵. اشک تلخ
اشک تلخ شاعر، مردم را به خنده میآورد، اما او خود دام و دانهی آنها میشود.
۶. پیمانه
پیمانهی (سخن) شاعر، تا قیامت برای مردم کافی است، حتی اگر میخانه بسته شود.
خلاصه به زبان ساده
صائب میگوید:
غمخانهی من، غم را از خاطر مردم میبرد و تازهنوشان را دیوانه میکند.
مرکّب خامهی من، موجزای دریای تحقیق است و میخانهام، مردم را مست وحدت میکند.
کلبهام از پریزادان معنی خالی نیست و ویرانهام، داغ بر مردم دارد.
هرچند چشم مردم از افسانه گرم شود، گرمی افسانهی من، خواب را از آنها میسوزاند.
اگر گلستان از نالهی بلبل هشیار شد، نعرهی مستانهی من، مردم را بیخود کرد.
از بتان زیبا دل برداشتن سخت است، اما بتخانهی من، سنگ راه کعبه شد.
مردم از اشک تلخ من میخندند، اما من دام تماشا و دانهی آنها میشوم.
آنقدر شمع را بیباکانه در آغوش میگیرد که پروانهی من، مردم را به جانبازی تشویق میکند.
با وجود آشنایی کامل، از جهان بیگانهام و این بیگانگی، داغ بر مردم دارد.
خاطرم از گنج پادشاهان آبادتر است و ویرانهام، مردم را بیخانمان میکند.
اگر محتسب در میخانهی مرا ببندد، پیمانهی من تا قیامت برای مردم کافی است.
غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۷ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۶ از غزلیات صائب تبریزی
غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۵ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۴ از غزلیات صائب تبریزی
نکته پایانی
این غزل صائب، سرود عرفان، تأثیر سخن و بینیازی از دنیا است. صائب در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، از غمخانه، از میخانه، از افسانه، از بتخانه، و از تأثیر سخن خود بر مردم سخن میگوید. او میگوید که غمخانهاش، غم را از خاطر مردم میبرد و میخانهاش، آنها را مست وحدت میکند. او از افسانههایش که گرمیبخش است، از نالههایش که مردم را بیخود میکند، و از بتخانهاش که سنگ راه کعبه شده است، سخن میگوید. در پایان، میگوید که حتی اگر میخانه بسته شود، پیمانهی (سخن) او تا قیامت برای مردم کافی است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عرفانی و خودستایانهی صائب است که در آن، عرفان و تأثیر سخن به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










