قطعات ادیب صابر؛ اشعار زیبا و احساسی این شاعر قدیمی

قطعات ادیب صابر در سایت ادبی روزانه آماده شده است. شرف‌الادباء شهاب‌الدین ادیب صابر بن‌اسماعیل ترمذی (نیمه یکم سده ۶ق/۵۴۶ق) شناخته شده به ادیب صابر شاعر ایرانی از ترمذ بود. او در زمان سلجوقیان می‌زیسته‌است. شهاب‌الدین در ترمذ ادب آموخت و شاعری آغاز کرد. سپس در جوانی به خراسان رفت و به فراگیری دانش پرداخت.

قطعات ادیب صابر؛ اشعار زیبا و احساسی این شاعر قدیمی

شعرهای زیبای ادیب صابر

چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود

ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را

از وحشت فراق تو تلخ است روز من

اندازه جز خدای نداند فراق را

خیال تو یک ساعت از چشم من

نگردد چو مهر تو از دل جدا

نگشتی مرا چون خیالت تمام

گرت چون خیال تو بودی وفا

ز بخشندگان صحن عالم تهی شد

قضا مرگ بخشید بخشندگان را

چنان نحس شد دور گیتی که گویی

سعادت نمانده‌ست رخشندگان را

مویم سپید و نامه سیه ماند از گناه

جز عذر و توبه چاره ندانم گناه را

خواهم که عفو و رحمت و لطف تو ای خدا

در کار این سپید کند آن سیاه را

همه از عشق زندگانی خویش

دوست می داشتم جوانی را

پیری آمد و زو بتر به جهان

دشمنی نیست زندگانی را

اهل عطا کسی است که فضلی بود در او

نبود هر آن عطا که بدین کس دهی خطا

ناکس بود کسی که در او هیچ فضل نیست

ناکس بود کسی که به ناکس دهد عطا

مطلب مشابه: اشعار ادیب صابر؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر

مطللب مشابه: غزلیات ادیب صابر؛ مجموعه اشعار زیبا و غزلیات عاشقانه

هرکه سعی بد کند در حق خلق

همچو سعی خویش بد بیند دعا

همچنین فرمود ایزد در نبی

لیس للانسان الا ماسعی

چرا تفاخر جویی بر این و آن به لقب

چرا تکبر برزی بر این و آن به خطاب

گر از خطاب و لقب هیچ کس بزرگ شود

ربود گوی بزرگی جریدهٔ القاب

ننویسی جواب نامه من

نامهٔ من نیرزدت به جواب

ای عجب فضل تو روا دارد

کز لب تشنه بار گیرد آب

جهانی منم بی‌نصیب از جهان

ز روی مثابت ز رای مصیب

که را داری اندر جهان جز مرا

جهانی ز مال جهان بی‌نصیب

شعرهای زیبای ادیب صابر

ای فلک قدری که شمس دین و دین دولتی

دولت تو دولت دنیا و دین و دولت است

از علو همت تو آسمان را غیرت است

وز جمال طلعت تو مشتری را خجلت است

گر جمال ملتی، شاید که اخلاق تو را

نیک نامی دینو رادی شرع و همت ملت است

خصلت و اندیشه پاک تو را خدمت کند

هر که در آفاق نیک اندیش و نیکو خصلت است

هر کسی حیلت کند تا چون تو گردد نیک نام

هر که بی قوت بود تدبیر او در حیلت است

آلت افعال دولت کلک ملک آرای توست

کردگار است آن که افعالش همه بی آلت

کثرت بذل تو را در قلت و افلاس خلق

آن اثر باشد که عفو و حلم را در زلت است

مدتی شد تا مرا در حادثات روزگار

بر دل و جان کثرت هر محنتی از قلت است

گرچه با غفلت نیم در باب نظم و کان نثر

خاطر ایام را در حق ما صد غفلت است

گرچه با غفلت نیم در باب نظم و کان نثر

هر زمان با من حوادث را مصاف صولت است

عیش شیرین تلخ گردد هر کجا عطلت بود

عیش من گر تلخ شد خود عیب آن از عطلت است

هر که در عزلت بود از وی نجویند انتقام

انتقام چرخ با من سر به سر در عزلت است

از اجل مهلت نمی خواهم که ناید نزد من

با چنین غم ها که من دارم چه جای مهلت است

جمله و تفصیل احوال تو در اقبال باد

تا رجوع هر چه تفصیل است سوی جملت است

رئیس و سید شرق و خراسان

جمال تو سعادت را سعادت

چو خواهی کت سعادت بیش گردد

همی کن مر سعادت را اعادت

همه شغل تو در علم است و در عدل

دو بینم یا اضافت یا افادت

زبان تو نعم گویی است کز جود

نگویی لا به جز لای شهادت

شگفتی نیست کز همت به محشر

ببخشی برگنه کاران عبادت

اگر فعل از ارادت حاصل آید

هنر فعل است و کلک تو ارادت

ز لفظ بکر تو زاید معانی

عجب باشد ز دوشیزه ولادت

تو داری در علو مدح معلا

معالی را چه باشد زین زیادت

بدین ذکر و بدین نظم و بدین نطق

چو من نایند اهل استفادت

مطلب مشابه: اشعار محیط قمی؛ گزیده غزلیات و اشعار احساسی عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار صائب تبریزی + مجموعه شعر مثنوی قصیده غزلیات تک بیتی و دوبیتی صائب تبریزی

عکس نوشته اشعار ادیب صابر

آرزومندی من خدمت و دیدار تو را

چون جفای فلک و محنت من بسیار است

تن من کز تو جدا ماند به نزد همه خلق

چون جهان پیش دل و چشم تو بی مقدار است

دلم از فرقت تو تنگ چو چشم مور است

عیشم از دوری تو تلخ چو زهرمار است

بدل خواب و خرد در دل و در دیده من

شب و روز از غم دیدار تو خون و خار است

گوشم از گوهر الفاظ تو تا محروم است

همچو الفاظ تو چشمم همه گوهر بار است

گرچه یادم نکنی هیچ فراموش نه ای

که مرا با تو و یاد تو فراوان کار است

روزگارت همه خوش باد که بی دیدن تو

روزگار و سر و کارم همه ناهموار است

ای خسرو ملوک و جهان دار چیره دست

سلطان شرق و غرب و خداوند هر که هست

با دولت جوان تو دهر خرف جوان

با همت بلند تو چرخ بلند پست

نه دیده ملوک چو تو شهریار دید

نه بر سریر ملک چو تو پادشا نشست

تیغ تو مملکت ز کف هر ملک ستد

گرز تو تاج در سر هر پادشا شکست

آن کس که با وفای تو راه وفاق جست

آب حیات یافت ز دام هلاک جست

و آن کس که با خلاف تو پیوست در جهان

پیوست با خلاف لیکن ز جان گسست

شاها پرستش تو گزیدند و تیغ تو

نه بت گذاشت در همه عالم نه بت پرست

شاها منم که بنده دیرینه توام

واکنون شده ست نوش من از رنج دل، کبست

شصت است سال عمرم و پیش تو بوده ام

بسته کمر به خدمت تو نیمه ای ز شصت

امروز مست دامم و مخمور محنتم

هرگز بدین شراب چو من کس مباد مست

آب مرا مذلت هر فام خواه ریخت

جان مرا ملالت هر فامدار خست

ایام بر تنم در هر اندهی گشاد

افلاک بر دلم در هر شادیی ببست

ای شاه دست گیر مرا، کز بلای فام

از پای در فتادم و شد کار من ز دست

ای شرف دین حق و نصرت اسلام

تحفه امت تویی ز صدر نبوت

عالمیان را سلاله ای ز پیمبر

آدمیان را خلاصه ای ز مروت

حاکم عدلی که در میان خلایق

حکم مروت کنی به شرع فتوت

تنگ نهادست طول و عرض جهان را

جاه عریضت ز روی عرض ابوت

خسته عجزم چنانکه بسته ضعفم

چاشنی ای ده مرا ز قوت و قدرت

ساقیا در جام من ریز آب رز

زان بضاعت ده که عشرت سود اوست

در جهان چون آب رز معلوم نیست

آتشی کز زلف ساقی دود اوست

مطلب مشابه: قطعات رهی معیری (40 شعر قشنگ و احساسی از رهی معیری)

مطلب مشابه: قطعات سعدی شاعر بزرگ؛ مجموعه اشعار و قطعات سعدی شیرازی

ز روزگار مرا خار هست و خرما نیست

مثل خطاست که گویند خار با خرماست

ز خاک نزد فلک کمترم، که از خورشید

نصیب او همه زرّ و نصیب من گرماست

غم امروز جان من فرسود

غم فردا تن مرا بگداخت

کار امروز من چو ساخته نیست

کار فردا چگونه خواهم ساخت

پیش پیری دلم حکایت کرد

کز جوانی مرا چه بود بگفت

چون مرا در ره گناه کشید

نامه من سیاه کرد و برفت

حکیم ماست به حکمت ز جملهٔ حکما

محدثی که حدیثش برابر حدث است

چنو خری چه کند در میان اهل خرد

اگر نه کار جهان هزل و ضحکه و عبث است

حق ببین و بگو به چشم و زبان

تا به صحرای دین رسی ز نهفت

کور نادان که حق نخواهد دید

گنگ نادان که حق نیارد گفت

مدار بسته در خویش و تنگ بار مباش

که این دو عیب بزرگ از بزرگواری نیست

بر آن گشاده کفی شرط نیست در بستن

بر آن فراخ دلی جای تنگ باری نیست

هیچ شرف چون شرف علم نیست

بدرقهٔ علم به از حلم نیست

گرچه بسی بهْ بود از نیست هست

نیست بهْ آن کس که در او علم نیست

اکنون که خصومات همه اهل زمانه

بر رای تو مقصور شد از روی حکومت

یک راه حکم باش میان من و گیتی

باشد که ز من قطع کند دست خصومت

قدر مردم سفر پدید کند

خانهٔ خویش، مرد را بند است

تا به سنگ اندرون بود گوهر

کس چه داند که قیمتش چند است

عکس نوشته اشعار ادیب صابر

قطعه های زیبای ادیب صابر

هیچ نعمت چو زندگانی نیست

به خوشی نزد هر که جانور است

منم آن کس که زندگانی من

بی تو از روز مرگ تلخ‌تر است

حرمت تو حسبی و نسبی است

حرمت نعمتی و مالی نیست

در دو صد شهر یکی نیست چو من

یک ده از بیست چو او عالی نیست؟

ای خلافت را امام و ای امامت را قوام

قصد تو قمع فساد و عزم تو عون صلاح

سید شرقی و مجد دین و اهل شرق و غرب

از کف و کلک تو در راحت چو روح تو ز راح

هم فلاح و هم صلاح از خدمتت زاید که تو

بی‌فراغان را فراغی بی‌فلاحان را فلاح

خیزد از دست و دل و طبع تو بذل و فضل و علم

همچو مشک از ترک و عود از هند و کافور از رماح

هم تو را قدر رفیع و هم تو را جاه عریض

هم تو را عرض مصون و هم تو را مال مباح

عاجزند از بخشش تو هم نجوم و هم سپهر

قاصرند از کوشش تو هم سیوف و هم رماح

یافتی بی اقتراح از پادشاه شرق و غرب

خلعت و تشریف از اسب و جامه و تیغ و سلاح

بازگشتی سوی مقصد یافته مقصود خود

با سلامت با کرامت با سعادت با نجاح

تا جهان باشد جهان بی رای و روی تو مباد

عمر و عزت فی حمی الله الذی لایستباح

مطلب مشابه: بهترین قطعات حافظ شیرازی (40 قطعه شعر زیبا از حافظ شاعر بزرگ)

مطلب مشابه: قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)

هر زمان این زمانه توسن

عیش بر من به ناخوشی دارد

فلک بر کشیده هر نفسی

مر مرا در کشاکشی دارد

آن سواری که زیر زین هر شب

شبه گون اسب ابرشی دارد

آن سواری که زیر زین هر شب

شبه گون اسب ابرشی دارد

خسته تیر اوست هر جگری

سخت پرتیر ترکشی دارد

بر من این روزگار پر تشویش

عقل را چون مشوشی دارد

حسد آید مر از آب که آب

آخر از خاک مفرشی دارد

از غم باد سرد و حسرت من

سنگ در سینه آتشی دارد

تکیه بر اعتقاد باید کرد

بر خدا اعتقاد باید کرد

گرچه ایزد دهد هدایت دین

بنده را اجتهاد باید کرد

این جهان را مرید بسیاراست

آن جهان را مراد باید کرد

راه، راه صلاح باید رفت

کار، کار معاد باید کرد

دینت رخنه شده است اصلاحش

از صلاح و سداد باید کرد

دینت رخنه شده است اصلاحش

از صلاح و سداد باید کرد

توشه از اجتهاد باید برد

مرکب از اعتقاد باید کرد

همه راه صلاح باید رفت

همه قمع فساد باید کرد

در بلاها صبور باید بود

با هواها جهاد باید کرد

اعتماد نجات روز شمار

بر سبیل الرشاد باید کرد

نامه ای کان به حشر خواهی خواند

هم از اینجا سواد باید کرد

فضلی که بر او زکات باشد

فضل شرف القضات باشد

هر فضل به فضل او نماند

هر آب نه با حیات باشد

هر روز نه روز عید باشد

هر شب نه شب برات باشد

کلکش همه بر خرد خرامد

باران ز پی نبات باشد

جدی که ز طبع او نزاید

بیهوده و ترهات باشد

لفظی که زبان او گزارد

حل همه مشکلات باشد

گر در لب من حدیث او نیست

آن عیب ز حادثات باشد

من بر دل پاک او فراموش

این جمله ز نادرات باشد

یاد چو منی به شعر و نامه

از جمله واجبات باشد

امروز منم که بی نبوت

لفظم همه معجزات باشد

سرگشته نایبات گشتم

آخر ز غمم نجات باشد

هر جا که سری است با خرد جفت

سرگشته نایبات باشد

تا نطع لعاب هر خردمند

در شه رخ و شاه مات باشد

در عهد جهان ثبات جستم

در باد کجا ثبات باشد

قطعه های زیبای ادیب صابر

ای دریغا که عهد برنایی

عهد بشکست و جاودانه نماند

از زمانه غرض جوانی بود

لیکن از گردش زمانه نماند

آب معشوق را زمانه بریخت

کآتش عشق را زبانه نماند

زان همه عیش‌ها که ما کردیم

بهرهٔ ما به جز فسانه نماند

زان همه کام‌ها که ما راندیم

جز وبال اندر آن میانه نماند

تا کمانی گرفت قامت ما

تیر امید را نشانه نماند

بر دل از بیم تازیانهٔ مرگ

طمع اسب و تازیانه نماند

در سر از سهم گور خانهٔ تنگ

هوس بوستان و خانه نماند

چون به پیری رسید نوبت عمر

نوبت توبه را بهانه نماند

چند خواهی شنید از این و از آن

که فلان رفت و آن فلانه نماند

هم یکی روز آن تو شنوند

که فلان خواجهٔ یگانه نماند

ای بسا سرکشان که در سرشان

نعمت و ناز خسروانه نماند

خانه پر دانه‌های دُر کردند

زان همه دانه نیم دانه نماند

قصر شاهان خراب گشت همه

در و درگاه و آستانه نماند

آسمانه بر آسمان بردند

آسمان ماند و آسمانه نماند

در جهان هیچ دل مبند که آنک

دل در او بست شادمانه نماند

اگر مروت و جود است در جهان موجود

چرا ز هر دو به حاصل نمی شود مقصود

گمان برم که دراین روزگار تیره چو شب

بخفت چشم مروت بمرد مادر جود

ز سیر هفت ستاره دراین دوازده برج

به ده دوازده سال اندراین دیار و حدود

هزار شخص کریم از وجود شد به عدم

که یک کریم نمی آید از عدم به جود

در این زمانه به جز مدخل و حسود نماند

بریده باد سر مدخل و زبان حسود

وگر به دست منستی عمود صبح منیر

بکوبمی سر اهل زمانه را به عمود

و گر حکایت مسعود سعد و قلعه نای

شنیده ای که در او ماند مدتی مطرود

یقین بدان که ز بد حالی و شکسته دلی

زمانه قلعه نای است و ما در او مسعود

ز کردگار همه حسن عاقبت خواهم

که این دعاست به نزدیک عاقلان معهود

چو در زمانه یکی معطی و کریم نماند

چگونه عاقبت کار ما بود محمود

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.