قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)

قطعات سنایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم. ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی که با نام حکیم سنایی نیز شناخته می‌شود، یکی از بزرگترین شاعران و عارفان پارسی‌گوی سده پنجم و ششم هجری است. وی در ابتدا به مداحی و هجوگویی شهرت داشت، اما پس از یک تحول روحی، به سرودن اشعار عرفانی و نقد اجتماعی روی آورد. سنایی به عنوان یکی از مهمترین شاعرانی شناخته می‌شود که عرفان را به شکل جدی وارد شعر فارسی کرد.

قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)

قطعه‌های زیبای سنایی

خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل را

وقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را

پاک دار از خط معنی حرف رنگ و بوی را

محو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را

اندرین صفهای معنی در معنی را مجوی

زان که در سرنا نیابی نفخ اسرافیل را

کی کند برداشت دریا در بیابان خرد

ناودان بام گلخن سیل رود نیل را

دست ابراهیم باید بر سر کوی وفا

تا نبرد تیغ بران حلق اسماعیل را

مرد چون عیسی مریم باید اندر راه صدق

تا بداند قدر حرف و آیت انجیل را

در شب تاری کجا بیند نشان پای مور

آنکه او در روز روشن هم نبیند پیل را

هر کسی بر تخت ملکت کی تواند یافتن

همچو گیسوی عروسان دستهٔ زنبیل را

از برون سو آب و روغن سود کی دارد ترا

چون درونسو نور نبود ذره‌ای قندیل را

خیز و اکنون خیز کانساعت بسی حسرت خوری

چون ببینی بر سر خود تیغ عزراییل را

نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی را

نکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را

رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوشش

همین گنج زمینی را همان گنج سمایی را

گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابی

سخن کز غایبان گویی بلا بینی جدایی را

اگر شبلی زکی بوده ترا زو هیچ نگشاید

چو عالی حج کند شیخا بود مزدش علایی را

اگر حاتم سخی بوده چه سودت بود ای خواجه

تو حاتم گرد یک چندی مکن حاتم سنایی را

مطلب مشابه: اشعار سنایی (گلچین مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه از سنایی)

مطلب مشابه: دوبیتی های سنایی { 40 اشعار دوبیتی های پر معنی و احساسی از سنایی }

قطعه‌های زیبای سنایی

ای که اطفال به گهواره درون از ستمت

سور نادیده بجویند همی ماتم را

قفسی شد ز تو عالم به همه عالمیان

اینت زحمت ز وجود تو بنی‌آدم را

وه که تا روز قیامت پی آلایش ملک

طاهری از تو نجس‌تر نبود عالم را

روزگار ای بزرگ چاکر تست

هست از آن سوی تو قرار مرا

دامن من ز دست او بستان

به دگر چاکری سپار مرا

شاعران را مدار مجلس تست

ای مدار این چنین مدار مرا

تلخ کرد از حدیث خویش طبیب

دوش لفظ شکرفروش مرا

از دو لب داد جهل خویش به من

وز دوزخ برد باز هوش مرا

زین پس از طلعت و مقالت او

گوش و چشمست چشم و گوش مرا

عکس نوشته اشعار سنایی

چند گویی که بیا تا بر وزانت برم

تا ز تو دور کند مکرمتش احزان را

تو که ناموزونی خیز و ببر وزان شو

من که موزون شده‌ام تا چکنم وزان را

ای برآراسته از لطف و سخا معدن خویش

همچو گوهر که بیاراید مر معدن را

دفتری ساختم از بهر تو پر مدح و هجا

هر چه مدحست ترا هر چه هجا دشمن را

گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست

زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب

گر تو دروغ گفتی دادت به راستی

هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب

تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاک

شد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب

چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بهر آنک

روی بنماید ستاره چون نهان شد آفتاب

مال هست از درون دل چون مار

وز برون یار همچو روز و چو شب

او چنانست کاب کشتی را

از درون مرگ و از برون مرکب

ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظم

صدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب

کوکب معنی تو در سیر آوری بر چرخ طبع

وانگه از نوک قصب روز اندر آمیزی به شب

در یکی بیتت معانی روشنی دارد چنانک

صد هزاران آفتاب روشن اندر یک ذنب

شعر تو ناگفته مانند عروس پردگیست

تن نهان در پرده و رخسار در زیر قصب

خاطر و وهم تو چون از پرده بیرون خواندش

خازن رایت ز گنج معرفت آرد سلب

چون به تخت حکمتت بر، جلوه کردی صورتش

دیده داران خرد را لعبتی باشد عجب

شاید ار سلطان همی خواند نظامی مر ترا

چون منظم کرده‌ای هر پنج حس را از ادب

آنکه در هر فن ز دانش ره برد با طبع شعر

جای انصافست اگر باشد نظام او را لقب

قاصد حلم تو از روحانیان دارد نژاد

تا برید حلمت از یونانیان دارد نسب

مدح پاک تو سبب شد مر سنایی را چنانک

مر روان پاک را شد علت اولا سبب

مهترا کهتر که باشد چون تو آیی در خطاب

زان زبان در فروش و خاطر گوهر طلب

پیشت آوردن سخن ترک ادب کردن بود

زشت باشد تازی بغداد بردن در عرب

پرده‌دار عیب کار چاکرت کن خلق خوش

چون دهان را پرده‌دار عیب دندانست و لب

تا بود عقل از ره دانش‌پرستان اصل غم

تا بود جان از پی بی‌دانشان اصل طرب

شخص تو باد از طرب چون تندرستان از غذا

روی بدخواهت ز غم چون روی بیماران ز تب

مطلب مشابه: رباعیات سنایی شاعر بزرگ؛ 30 رباعی زیبای دلبرانه و عاشقانه سنایی

مطلب مشابه: اشعار عارفانه پارسی + منتخب شعر عارفانه و عاشقانه شاعران معروف و نامدار ایرانی

عکس نوشته اشعار سنایی

شعرهای زیبای سنایی شاعر بزرگ

ای که هفت اقلیم و چار ارکان عالم را به علم

همچو هفت آبا تو دربایی و چون چار امهات

هفت ماه آمد که از بهر تقاضای صلت

کرده‌ام بر درگهت چون دولت و دانش ثبات

بارها در طبعم آمد کان چو گوهر شعرها

از زکات شعر گیرم تا مگر یابم نجات

باز گفتم کابلهی باشد که در دیوان شرع

چون مجرد باشد از زر نیست بر گوهر زکات

تا بیابی گر بخواهی از برای حج و غزو

در مناسک حکم حج واندر سیر رسم غزات

دشمن جاه تو بادا پی سپر همچون منا

حاسد صدر تو بادا سرنگون همچون منات

تا بدان روزی که قاضی خلق باشد پادشا

در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات

باد صد چندین ترا عمر ای فتی تا از سخات

این امید از تو وفا گردد مرا پیش از وفات

گر تیر فلک داد کلاهی به معزی

تازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت

او نیز سوی تیر فلک رفت و به پاداش

پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت

گنده پیریست تیره روی جهان

خرد ما بدو نظر کردست

به سپیدی رخانش غره مشو

کان سیاهی سپید برکردست

قدر مردم سفر پدید آرد

خانهٔ خویش مرد را بندست

چون به سنگ اندرون بود گوهر

کس نداند که قیمتش چندست

عرش مقاما زر کن کعبهٔ جاهت

دست وزارت در آن بلند مقامست

کز شرف او به روز بار نداند

شاه فلک اوج خویش را که کدامست

آن تو کوری نه جهان تاریکست

آن تو کری نه سخن باریکست

گر سر این سخنت نیست برو

روی دیوار و سرت نزدیک‌ست

پیش ازین گفتم سه بوسش را همی

مردمست آن روسبی زن مردمست

باز از آن فعل بدش گفتم که نه

سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست

گوید از سختی ور امیر سرخس

پر خمست آن روسبی زن پر خمست

باز گویم نی که پر خم زن بود

کژدمست آن روسبی زن کژدمست

کفته بادا سرش زیر پای گاو

گندمست آن روسبی زن گندمست

دیگ خواجه ز گوشت دوشیزه‌ست

مطبخ او ز دود پاکیزه‌ست

خواجه چون نان خورد در آن موضع

مور در آرزوی نان ریزه‌ست

خواجه منصور بپژمرد ز مرگ

تازگی جهل ز پژمردن اوست

عالمی بستهٔ جهلند و کنون

زندگی همه در مردن اوست

ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی

وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست

بیم و امید بنده ز رد و قبول تست

یک شهر خواه دشمن من گیر خواه دوست

به مادرم گفتم ای بد مهر مادر

نبیره دوست من دشمن نه نیکوست

جوابم داد گفتا دشمن تست

نباشد دشمن دشمن به جز دوست

مطلب مشابه: شعر ناب عاشقانه + مجموعه اشعار احساسی و دلنشین برای عشق و همسر

مطلب مشابه: اشعار کهن عاشقانه + مجموعه شعر کلاسیک و قدیمی از شاعران معروف قدیمی

سنایی و قطعات او

هر جا که روضه‌ایست وردیست

هر جا که ناله‌ایست دردیست

گیتی همه سر به سر کلوخی ست

قسم تو از آن گلوخ گردیست

هر کز تو به خرقه‌ای فزونست

کم گوی که بختیار مردیست

به همه وقت دلیری نکنند

هر کرا از خرد و هش یاریست

زان که هر جای به جز در صف حرب

بد دلی بیش بود هشیاریست

ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد

کو دل آزاده‌ای کز تیغ او مجروح نیست

در عنا تا کی توان بودن به امید بهی

هر کسی را صابری ایوب و عمر نوح نیست

جان من خیز و جام باده بیار

که مرا برگ پارسایی نیست

ساغر و می به جان و دل بخرم

پیش کس می بدین روایی نیست

سنایی و قطعات او

برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشت

بنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت

بس کس که به زردشت نگروید و کنون باز

ناکام کند روی سوی قبلهٔ زردشت

بس سرد نپایم که مرا آتش هجران

آتشکده کرد این دل و این دیده چو چرخشت

گر دست نهم بر دل از سوختن دل

انگشت شود بی‌شک در دست من انگشت

ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه

خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت

آنکس که ترا کشت، ترا کشت و مرا زاد

و آنکس که مرا زاد مرا زاد و ترا کشت

پسر هند اگر چه خال منست

دوستی ویم به کاری نیست

ور نوشت او خطی ز بهر رسول

به خطش نیز افتخاری نیست

در مقامی که شیر مردانند

در خط و خال اعتباری نیست

ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست

حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست

از درد تو ای رفته به ناگه ز بر ما

یک زاویه‌ای نیست که پر خون جگری نیست

آن کیست که از بهر تو یک قطره ببارید

کان قطره کنون در صدف دین گهری نیست

ای وای بر آن کز غم وقت سحر تو

او را به جز از وقت صبوحی سحری نیست

بسیار تو آیی و نبینی همه را زانک

ما برگذریم از تو ترا خود خبری نیست

آن دل که همی ترسد از شعلهٔ آتش

والله که به جز روزه مر او را سپری نیست

بس کس که چو ما روزه همی داشت ازین پیش

امروز به جز خاک مر او را مقری نیست

ای داده به باد این مه با برکت و با خیر

مانا کت ازین آتش در دل شرری نیست

بسیار کسا کو بر عیدی چو تو می‌خواست

امروز جز از حسرت از آنش ثمری نیست

اشکی دو سه امروز درین بقعه فرو بار

کاندر چمن عمر تو زین به مطری نیست

زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیست

گر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست

یافتم در بی‌قراری مرکزی کز راه دین

جز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نیست

یافتم بازاری اندر عالم فارغ دلان

کاندران بازار خوی خواجه را بازار نیست

در سرای ضرب او الا به نام شاه عقل

بر جمال چهرهٔ آزادگان دینار نیست

بر گل حکمت شنوده باده گلگون حکم

گاه اسراف خماری بر گلی کش خار نیست

زیر این موکب گذر کن بر جهان کز روی حکم

جز به شمشیر نبوت کس برو سالار نیست

واندر آن موکب سوارانند کاندر رزمشان

رستم و اسفندیار و زال را مقدار نیست

مطلب مشابه: اشعار طلایی پارسی [ زیباترین اشعار خاص و احساسی شاعران معروف ]

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.