رباعیات سنایی شاعر بزرگ؛ 30 رباعی زیبای دلبرانه و عاشقانه سنایی

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه رباعیات سنایی بزرگ را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. شعر سنایی، توفنده و پرخاشگر است. مضامین قصاید او اغلب در نکوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و حاکمان ستمگر که هردو حامی و پشتیبان یکدیگر اند، بی پروا ستیزیده‌است و از بیان حقیقت ابایی نداشته‌است.

سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، با بیان دردهایی که دامنگیر زمانه شده‌است، نشان می‌دهد که شاعر اهل درد و دین است؛ آن هم در زمانه‌ای که سروران راستین شریعت در آن جایی ندارند و اهل فسق قدرت را به‌دست گرفته‌اند و بیدادگری به اوج رسیده‌است.

رباعیات سنایی

رباعی‌های شاهکار از سنایی

ای شور چو آبکامه و تلخ چو می

چون نای میان تهی و پر بند چو نی

بی چربش، همچون جگر و سخت چو پی

بد عهد چو روزگار و مکروه چو قی

تا شد صنما عشق تو همراه رهی

درهم زده شد عشق و تمناه رهی

چونان شد اگر ازین دل آهی نزنم

جز جان نبود تعبیه در آه رهی

از خلق ز راه تیزگوشی نرهی

وز خود ز سر سخن‌فروشی نرهی

زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهی

از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی

تا کی ز غم جهان امانی خواهی

تا کی به مراد خود جهانی خواهی

چون درخور خویشتن تمنا نکنی

زین مسجد و زان میکده نانی خواهی

بر خاک نهم پیش تو سر گر خواهی

وان خاک کنم ز دیده‌ تر گر خواهی

ای جان چو به یاد تو مرا کار نکوست

جان نیز دل انگار و ببر گر خواهی

با هر تاری سوخته چون پود شوی

یا جمله همه زیان بی سود شوی

در دیدهٔ عهد دوستان دود شوی

زینگونه به کام دشمنان زود شوی

رباعی‌های شاهکار از سنایی

گیرم که مقدم مقالات شوی

پیش شمن صفات خود لات شوی

جز جمع مباش تا مگر ذات شوی

کانگه که پراکنده شوی مات شوی

جز راه قلندر و خرابات مپوی

جز باده و جز سماع و جز یار مجوی

پر کن قدح شراب و در پیش سبوی

می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی

تا مخرقه و راندهٔ هر در نشوی

نزد همه کس چو کفر و کافر نشوی

حقا که بدین حدیث همسر نشوی

تا هر چه کمست ازو تو کمتر نشوی

گفتم چو لبی بوسه ده‌ای بی‌معنی

خود چون زلفی پر گره‌ای بی‌معنی

گفتی ز که یابیم به‌ای بی‌معنی

با ما تو برین دلی زه‌ای بی‌معنی

یک روز نباشد که تو با کبر و منی

صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی

آن روز که کم باشد آن ممتحنی

از کوه پلنگ آری و در من فگنی

پرسی که ز بهر مجلس افروختنی

در عشق چه لفظهاست بردوختنی

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی

ای آنکه مرا به جای عقل و جانی

با لذت علم و قوت و ایمانی

از دوستی تو زنده گردد دانی

گر نام تو بر خاک سنایی خوانی

ای شمع ترا نگفتم از نادانی

از شهد جدا مشو که اندر مانی

تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی

گریانی و سر بریده و سوزانی

گر من چو تو سنگین دل و ناخوش خومی

کی بستهٔ آن زلف و رخ نیکومی

این دل که مراست کاشکی تو منمی

و آن خو که تراست کاشکی من تومی

مطلب مشابه: دوبیتی های سنایی { 40 اشعار دوبیتی های پر معنی و احساسی از سنایی }

رباعی‌های شاهکار از سنایی

رباعیات زیبای حکیم سنایی

گر من سر ناز هر خسی داشتمی

معشوقه درین شهر بسی داشتمی

ور بر دل خود دست رسی داشتمی

در هر نفسی همنفسی داشتمی

گر آمدنم ز من بدی نامدمی

ور نیز شدن ز من بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندرین دهر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

می خور که ظریفان جهان را دردی

برگرد بناگوش ز می بینی خوی

تا کی گویی توبه شکستم هی هی

صد توبه شکستم به که یک کوزهٔ می

گر دنیا را به خاشه‌ای داشتمی

همچون دگران قماشه‌ای داشتمی

لولی گویی مرا وگر لولیمی

کبکی و سگی و لاشه‌ای داشتمی

بیداد تو بر جان سنایی تا کی

وین باختن عشق ریایی تا کی

از هر چه مرا بود ببردی همه پاک

آخر بنگویی این دغایی تا کی

ای عود بهشت فعل بیدی تا کی

وی ابر امید ناامیدی تا کی

کردی بر من کبود رخ زرد آخر

ای سرخ سیاه گر سپیدی تا کی

تا چند ز جان مستمند اندیشی

تا کی ز جهان پر گزند اندیشی

آنچ از تو توان شدن همین کالبدست

یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی

در خدمت ما اگر زمانی باشی

در دولت صاحب قرانی باشی

ور پاک و عزیز همچو جانی باشی

بی ما تو چو بی‌جان و روانی باشی

مطلب مشابه: اشعار سنایی (گلچین مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه از سنایی)

مطلب مشابه: رباعیات بابا طاهر عریان / زیباترین اشعار دو بیتی عرفانی و عاشقانه این شاعر

رباعیات زیبای حکیم سنایی

تا هشیاری به طعم مستی نرسی

تا تن ندهی به جان پرستی نرسی

تا در ره عشق دوست چون آتش و آب

از خود نشوی نیست به هستی نرسی

شعرهای زیبای رباعی از حکیم سنایی

در هجر تو گر دلم گراید به خسی

در بر نگذارمش که سازم هوسی

ور دیده نگه کند به دیدار کسی

در سر نگذارمش که ماند نفسی

گشتم ز غم فراق دیبا دوزی

چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی

باشد که مرا به قول نیک آموزی

چون سوزن خود به دست گیرد روزی

چون بلبل داریم برای بازی

چون گل که ببوییم برون اندازی

شمعم که چو برفروزیم بگدازی

چنگم که ز بهر زدنم می‌سازی

هست از دم من همیشه چرخ اندر دی

وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی

هر روز چو مه به منزلی داری پی

آخر چو ستاره شوخ چشمی تا کی

راهی که به اندیشهٔ دل می‌سپری

خواهی که به هر دو عالم اندر نگری

در سرت همیشه سیرت گردون دار

کانجا که همی ترسی ازو می‌گذری

باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری

دل بر تو نهادن ای بت از بی‌خبری

زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری

هم پرده دریده‌ای و هم پرده دری

گفتی که چو راه آشنایی گیری

اندر دل و جان من روایی گیری

کی دانستم که بی‌وفایی گیری

در خشم شوی کم سنایی گیری

از نکتهٔ فاضلان به اندام‌تری

وز سیرت زاهدان نکونام‌تری

از رود و سرود و می غم انجام‌تری

من سوختم و تو هر زمان خام‌تری

گیرم که غم هجر وصالم نخوری

نه نیز به چشم رحم در من نگری

این مایه توانی که بر دشمن و دوست

آبم نبری و پوستینم ندری

مطلب مشابه: شعر عاشقانه پر معنی { گلچین اشعار ناب احساسی شاعران بزرگ }

مطلب مشابه: عاشقانه ترین شعر فارسی از شاعران نامی ( 50 شعرکوتاه رمانتیک )

شعرهای زیبای رباعی از حکیم سنایی

رباعیات دلبرانه سنایی

زان چشم چو نرگس که به من در نگری

چون نرگس تیر ماه خوابم ببری

نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری

هر چند شکفته‌تر شوی شوخ‌تری

در هر خم زلف مشکبیزی داری

در هر سر غمزه رستخیزی داری

رو گرچه ز عاشقان گریزی داری

روزی داری از آنکه ریزی داری

ای دل منیوش از آن صنم دلداری

بیهوده مفرسای تن اندر خواری

کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو

فارغ‌تر از آنست که می‌پنداری

اشعار کوتاه حکیم سنایی

ای رفته و دل برده چنین نپسندی

من می‌گریم ز درد و تو می‌خندی

نشگفت که ببریدی و دل برکندی

تو هندویی و برنده باشد هندی

صد چشمه ز چشم من براندی و شدی

بر آتش فرقتم نشاندی و شدی

چون باد جهنده آمدی تنگ برم

خاکم به دو دیده برفشاندی و شدی

شب را سلب روز فروزان کردی

تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی

چون قصد به خون صد مسلمان کردی

دست و دل و زلف هر سه یکسان کردی

در پیش خودم همی کنی آنجابی

پس در عقبم همی زنی پرتابی

جاوید شبی بیاید و مهتابی

تا با تو غم تو گویم از هر بابی

خود را چو عطا دهی فراوان مستای

وز منع کسی نیز مرو نیک از جای

در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای

بندنده خدایست و گشاینده خدای

در عشق تو ای شکر لب روح افزای

نالان چو کمانچه‌ام خروشان چون نای

تا چون بر بط بسازیم بر بر جای

چون چنگ ستاده‌ام به خدمت بر پای

با خصم تو از پی تو ای دهر آرای

مهرافزایم گرچه بود کین‌افزای

ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای

خود را چو کمر در دل او سازم جای

جایی که نمودی آن رخ روح‌افزای

بنمای دلی را که نبردی از جای

ز آنروز بیندیش که بی‌علت و دای

خصمی دل بندگان کند بر تو خدای

روشن‌تر از آفتاب و ماهی گویی

پدرام‌تر از مسند و گاهی گویی

آراسته از لطف الاهی گویی

تا خود به کجا رسید خواهی گویی

خود ماه بود چنین منور که تویی

یا مهر بود چنین سمنبر که تویی

گفتی که برو نکوتری گیر از من

الله الله ازین نکوتر که تویی

چون حمله دهی نیک سوارا که تویی

چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی

در صلح شکر بوسه شکارا که تویی

در جنگ قوی ستیزه گارا که تویی

مطلب مشابه: شعر ناب عاشقانه + مجموعه اشعار احساسی و دلنشین برای عشق و همسر

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه مولوی + مجموعه شعر زیبا از شاعر ایرانی مولانا (

اشعار کوتاه حکیم سنایی

مردی که برای دین سوارست تویی

شخصی که جمال روزگارست تویی

چرخی که به ذات کامگارست تویی

شمسی که زنجم یادگارست تویی

رباعیات سنایی

بیزار شو از خود که زیان تو تویی

کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی

پیدا دگران راست نهان تو تویی

خوش باش که در جمله جهان تو تویی

غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی

یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی

در نسیهٔ آن جهان کجا بندد دل

آنرا که به نقد این جهانیش تویی

تا تو ز درون وفای او می‌جویی

وانگه ز برون جفای او میجویی

زان کی برهی که نیک و بد با اویی

از پنبه همی کشتن آتش جویی

ای سوسن آزاد ز بس رعنایی

چون لاله ز خنده هیچ می‌ناسایی

پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی

زیرا که چو گل زود روی، دیر آیی

گفتم که ببرم از تو ای بینایی

گفتی که بمیر تا دلت بربایی

گفتار ترا به آزمایش کردم

می بشکیبم کنون چه میفرمایی

رباعیات سنایی

چون نار اگرم فروختن فرمایی

چون باد بزان شوم ز ناپروایی

زیر قدم خود ار چو خاکم سایی

چون آب روانه گردم از مولایی

خشنودی تو بجویم ای مولایی

چون باد بزان شوم ز ناپروایی

چون شمع اگر سرم ز تن بربایی

همچون قلم آن کنم که تو فرمایی

مطلب مشابه: شعر عاشقانه کوتاه + مجموعه اشعار عاشقانه برای همسر و عشق

مطلب مشابه: چند بیت شعر زیبا با مجموعه شعرهای کوتاه بسیار دلنشین زیبا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.