عاشقانه ترین شعر فارسی از شاعران نامی ( 50 شعرکوتاه رمانتیک )

شعر فارسی همواره در ادبیات جهان ممتاز و پیشرو بوده است. شاعران کشورهای خارجی نیز از تاثیر ادبیات فارسی سخن گفته‌اند. ما نیز در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم عاشقانه ترین شعر فارسی را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

روزانه سری جدید 32

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

جان من و جهان من، روی سپید تو شده‌ست

عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو

از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم

من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

ای در دل من، میل و تمنا، همه ی تو!

وندر سر من، مایه سودا، همه ی تو!

هر چند به روزگار در می‌نگرم

امروز همه ی تویی و فردا همه ی تو

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شب گیر کنم

حافظ

یکی درد و یکی درمان پسندد

یک وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

بابا طاهر

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

سعدی شیرازی

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ‌ دلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگ‌ دلان زود برفتی

انوری

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

دردا که نیستت خبر از روزگار ما

انوری

هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد

بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد

تو خفته به استراحت و بی تو مرا

تا صبح ندانی که چه شب می‌گذرد

هاتف اصفهانی

مطلب مشابه: شعر عاشقانه جذب کننده برای عشق، دختر و معشوق (متن دلبرانه لاکچری)

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

نیستم با درد عشقت لحظه‌ای

خالی از غم ها و از تیمارها

بر امید روی چون گلبرگ تو

می نهم جان را و دل را خارها

سنایی غزنوی

در هوایت بی قرارم روز و شب

سر ز پایت بر ندارم روز و شب

مولانا

عشق تو عالم دل جمله به یکبار گرفت

بختیار اوست بر ما که تو را یار گرفت

سیف فرغانی

به دل جز غم آن قمر ندارم

خوشم ز آنکه غم دگر ندارم

ملک الشعرای بهار

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

عماد خراسانی

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

شهریار

زیباترین اشعار فارسی عاشقانه

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

وحشی بافقی

کار عشق از وصل و هجران درگذشت

درد ما از دست درمان درگذشت

کار، صعب آمد به همت برفزود

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

در زمانه کار کار عشق توست

از سر این کار نتوان درگذشت

برگزیده اشعار خاقانی

مطلب مشابه: شعر عاشقانه + مجموعه اشعار بلند، کوتاه و شعرهای عاشقانه زیبا از بزرگان جهان

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

حافظ

ماهرویا در جهان آوازه تست

کارهای عاشقان ناساخته از ساز تست

هر کجا نظمی ست شیرین قصه های عشق تست

هر کجا نثری ست زیبا نام های ناز تست

سنایی

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

عطار نیشابوری

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آنکه ز نظاره رویت همه شب

در مه چارده تا روز نظر بود مرا

یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا

یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

خواجوی کرمانی

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

خاک من گل شود و گل شکفد از گل من

تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

مولانا

برگزیده اشعار باباطار

هزاران لاله و گل در جهان بی

همه زیبا به چشم دیگران بی

آلاله مو به زیبایی درین باغ

سرافراز همه آلالیان بی

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود

حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان

خاطر به هزار غم پراگنده شود

رودکی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

سعدی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

سعدی

باد آمد و بوی عنبر آورد

بادام شکوفه بر سر آورد

شاخ گل از اضطراب بلبل

با آن همه خار سر درآورد

تا پای مبارکش ببوسم

قاصد که پیام دلبر آورد

ما نامه بدو سپرده بودیم

او نافه مشک اذفر آورد

هرگز نشنیده‌ام که بادی

بوی گلی از تو خوشتر آورد

جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

حافظ

مطلب مشابه: شعر عاشقانه دلبرانه با گلچین اشعار کوتاه و بلند احساسی رمانتیک برای عشق

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

عاشقانه ترین شعر کوتاه

هر که در عاشقی قدم نزده است

بر دل از خون دیده نم نزده است

او چه داند که چیست حالت عشق

که بر او عشق، تیر غم نزده است

خاقانی

و من

همه جهان را

در پیراهن گرم تو

خلاصه می کنم…

“احمد شاملو”

من هنوز می توانم به قلبم که فرسوده است

فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد

به قلبم فرمان می دهم

میوه های زمستانی را برای تابستان ذخیره کند

تا تو در تابستان از راه برسی

سبدهای میوه را که وصیتنامه من است

از زمین بی برکت و فرسوده برداری

از قلب بیمارم می خواهم

تا آمدن تو بتپد

“احمدرضا احمدی”

از من نخواه

که دوستت نداشته باشم

عشق اگر بمیرد

زندگی بال هایش را می گشاید و می پرد

چنان پرنده ای که ناگهان بهراسد…

سابیر هاکا

نوروز منی تو

با جان نو خریده به دیدارت می دوم

شکوفه های توام من

به شور میوه شدن

در هوای تو پر می کشم.

“شمس لنگرودی”

به جان، جوشم که جویای تو باشم

خَسی بر موج دریای تو باشم

تمامِ آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم!

” محمد رضا شفیعی کدکنی “

نشسته ام به در نگاه می کنم

دریچه آه می کشد

تو از کدام راه می رسی؟

خیال دیدنت چه دلپذیر بود

جوانی ام درین امید پیر شد

نیامدی و دیر شد…

سایه

شکفتی چون گل و پژمرده ای از من

خزانم دیدی و آزردی از من

به آوردی و گرنه با چنین ناز

اگر دل داشتم می بردی از من

سایه

مطلب مشابه: 50 شعر عاشقانه خاص کوتاه؛ اشعار جذب کننده معشوق احساسی

سپیده سر زد و مرغ سحر خواند

سپهر تیره دامان زرافشاند

شبی گفتی به آغوش تو آیم

چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند

سایه

با منِ بی‌کسِ تنها شده

یارا تو بمان،

همه رفتند از ایـن خانه

خدا را تو بمان،

منِ بی برگِ خزان‌دیـده

دگر رفتنی‌ام!

تو همه بار و بری

تازه بهارا تو بمان

سایه

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غمِ خوش، به جهان از این چه خوشتر

تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی؟

سایه

یاری کن ای نفس که درین گوشه‌ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته‌ی یک نفس

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله‌ی جرس

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سرا پای تو لب می سودم

فروغ

اشعار زیبای فارسی رمانتیک

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

به خدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت – سلامی دوباره خواهم داد

می آیم، می آیم، می آیم

با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک

با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم، می آیم، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا،

در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد

فروغ

مطلب مشابه: شعر عاشقانه دیوانه کننده؛ 40 اشعار دیوانگی عشق و عاشق شدن

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این

روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد

چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن

گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم

اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم

آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی

کآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او

آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»

ای بی‌بصر! من می‌روم او می‌کشد قلاب را

سعدی

من بر اثر علاقه‌ی بی‌سبب

به خیلی از این مردمِ ساده

مفت به این یقین رسیده‌ام

که من هم می‌توانم

مثل خیلی از این مردم ساده

ساده باشم،

و حتی با تو از چیزهایی سخن بگویم،

که فقط می‌توانم با تو

از همین چیزها سخن بگویم

شعر همین است،

وصف خوب نان،

و حتی تشنگی…

من اصلاً نمی‌ترسم،

کافی است دو نفر

عمیقاً یکدیگر را دوست بدارند

حتماً باران خواهد آمد.

صالحی

دوستش می‌دارم

چرا که می‌شناسمش به دوستی و یگانگی.

-شهر

همه بیگانگی و عداوت است.-

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم

تنهایی غم‌انگیزش را در می‌یابم.

اندوهش

غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی.

شاملو

مراکز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

خسرو پرویز

عاشقانه ترین اشعار در ادبیات فارسی

من از عهد آدم، تو را دوست دارم

از آغاز عالم، تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم، تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم

به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قصیر امین پور

عاشقانه‌ترین شعر فارسی از شاعران معاصر

عاشقانه‌ترین شعر فارسی از شاعران معاصر

در میان شاعران معاصر ایران، کسانی که صدای تپش قلب یک نسل را به نظم کشیدند، عاشقانه‌ها همواره از ماندگارترین سروده‌ها بوده است. در اینجا ۲۰ عاشقانه از بزرگ‌ترین شاعران معاصر فارسی را گرد آورده‌ایم؛ از غزل‌های ناب سیمین بهبهانی و فاضل نظری تا شعرهای نیمایی فروغ فرخزاد و سهراب سپهری.

غزل «نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست»

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی‌قرارست؟
به تو راز درون خسته‌ی خویش
بگویم؟ یا تو خویشی یا بیگانه؟
نمی‌دانم چه گویم هر چه گویم
زبون عشق را گویند و گویا نیست
بخند ای آفتاب بی‌نظیرم
که خندیدن به از گریه به از گریه
زبان عشق را معنی نیابی
مگر از چشم و از ابرو به گفتار
نگفتی قصه شب‌های هجران
نگفتی داغ سنگین فراقت
بیا ای ماهتاب امشب بیا ای مه
که این شب بی‌تو امشب تیره و زار است

سیمین بهبهانی (۱۳۰۶-۱۳۹۳)


از شعر «صدای پای آب»

زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن در پیچ و خم یک کوچه، کسی راست
زندگی برگ امینیست به زیر پر پرواز کبوتر
زندگی یعنی دفترک شعر نو، باغ شقایق، فانوس
زندگی یعنی زنجیر و کف دست و پدر، مادر و همسایه و رنج
زندگی یعنی آن لحظه که آدم ز گلو می‌گذرد
زندگی یعنی چیزی جز بیداری
زندگی یعنی حتی آن لحظه که در خواب، کسی پرده به روی تو گشود
زندگی یعنی خوابی که به تعبیر نشست
عمر من دایره‌ای بود که هر روز از آن می‌کاستند
سوسن و سرو و گل و یاس و نیلوفر داشت
عطر و لبخند و تماشا، همه را یکجا داشت
تا نسیمی گذران از سر باغ ما گذشت
کاغذ زردی شد
ای دریغا! کسی از خویش و از بیگانه نپرسید که او چی بود و با من چه کرد

سهراب سپهری (۱۳۰۷-۱۳۵۹)


شعر «تولدی دیگر»

همه هستی من آیهٔ تاریکی است
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا می‌خوانم
ای صدا، ای طنین، ای رشد، ای لحظه اوج
من ترا با همه فریادم
به زبان ساده سنگ و کاغذ می‌خوانم
زندگی شاید یک خیابان دراز است
که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی‌گردد
زندگی شاید روشن کردن یک فندک در تاریکی کافور است
در تولدی دیگر،
در تولد ساده مهتاب،
در تولد پلکهای تو
زندگی یعنی لبخند تو
وقتی که به خواب می‌روی
زندگی یعنی آن لحظه که دستانم
درون دستانت گم می‌شود

فروغ فرخزاد (۱۳۱۳-۱۳۴۵)


شعر «در آستانه»

تو را دوست دارم
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
در برابر جهان
قامتی می‌دهد بلند
امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم
و فردا بیشتر از امروز

شعر «پریا»

پریا!
چراغ‌های مرا بادهٔ صبح خاموش مکن!
تو که زیبا و تر و روشنی
و جوانی،
نگذار که این پیر فرسوده شود.
پریا!
دست‌های مرا از تو،
که مهربانی و می‌بوسیشان،
خالی مکن!

احمد شاملو (۱۳۰۴-۱۳۷۹)


شعر «ای شب»

ای شب، ای شبِ سرد، من از تو هم
در پناه توام، که از آهم
شعله‌ای دارم و جگر سوزی
آتشی دارم از غم دیروزی
آتشی کز فروغش ای شب
می‌رود روشنی به هر جانب
گر به هر گوشه‌ای زنم قدمی
بر دلم می‌نشیند از تو غمی
ای شب تیره، وی شب یلدا
دل من نیست جز تو را جایی
ای شب، ای شب من، تو خود می‌دانی
کز غم دیگران نپرسانی
من چه گویم که در دل شب، مست
دل من با تو قصه می‌بست
قصه‌های دراز و بی‌پایان
از دل خسته و شب و باران

نیما یوشیج (۱۲۷۶-۱۳۳۸)


شعر «زمستان» (گزیده)

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازد، به جایی نخواهد برد
مگر رهبر به بیراهه برد
چراغانی نمی‌خواهد شب یلدا، نه، شب یلداست باید
او باید
او که رخسارش فروزنده‌ست
در آن پاییز هولانگیز، سرمازدگی و نومیدی
زمستان است

مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷-۱۳۶۹)


غزل «من از عهد آدم تو را دوست دارم»

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نَمنم تو را دوست دارم
به وقت سحرهای باران خوردن
به آهنگ هر شبنم، تو را دوست دارم
دلم می‌کند وقت تنهایی خود
که با گریه با هم تو را دوست دارم
تو را دوست دارم تو را دوست دارم
به هر حال و هر دم تو را دوست دارم

قیصر امین‌پور (۱۳۳۸-۱۳۸۶)


غزل «به جان، جوشم که جویای تو باشم»

به جان، جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی
کاش یکی از آرزوهای تو باشم
ندارم آرزوی وصل بی‌پایان
نمی‌دانم که من کیستم، ندانم
بیا ای مونس شب‌های تنهایی
که من در آرزوی دست و پایت
هزاران شب به دیوار و به در گویم
بیا تا داغ دلم را به تو بگویم

محمدرضا شفیعی کدکنی (۱۳۱۸-)


غزل «تمام ترسم از این است که یک شب»

تمام ترسم از این است که یک شب
بخواهی که به خوابم بیایی
و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم
تمام ترسم از این است که یک روز
بیایی و ببینی که از این شهر
برای تو فقط کوچه‌هایی باقی مانده
که من هر شب
تمامشان را از یاد تو پر کرده بودم
و حالا
تنهایی‌ات را ببینی و در چشمانت
سقوط یک ستاره را تماشا کنم

فاضل نظری (۱۳۵۸-)


شعر «از من بعید بود ولی عاشقت شدم»

از من بعید بود ولی عاشقت شدم
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
دل را به راه بادیه دادم زبهر آنک
شاید که آشنایی از این ره به ره رسد
دل را به عشق سوختم و رخ به آفتاب
هرگز ندید کس که چو من بی‌گنه بسوزد
از من بعید بود ولی عاشقت شدم
این بود آنچه از قبل از ازل مرا رقم زدند

سیدعلی صالحی (۱۳۳۴-)


غزل «در خلوت شب، در خلوت تنهایی خود»

در خلوت شب، در خلوت تنهایی خود
انگار که گل کرده‌ام از شوق، ندانم با کی؟
در خلوت شب، سخت مرا یاد تو می‌آید
نزدیک بیا ای همه هستی من، نزدیک
ای آنکه به من بسته دلم، باز نیایی؟
ای آنکه به دیدار من از راه نیایی؟
در خلوت شب، بی‌تو دلم تنگ گرفته
بیا که شب از تنگدلی نیست شکیبم
بیا که دلم بی‌تو گرفته، بیا

۱۱. نادر نادرپور (۱۳۰۸-۱۳۷۸)


شعر «درون سینه آهی سر دارم»

درون سینه آهی سر دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارم
ز بس گریان چو ابرم بوی باران
ز بس خامش چو سنگم رنگ و گردم
بیا تا بو که یک شب با نسیمی
ز عشق خویشتن یکدم بپرسم
که آیا این چنین بی‌تو توان زیست؟
ندانم این چنین بی‌تو توان مرد؟

۱۲. فریدون مشیری (۱۳۰۵-۱۳۷۹)


غزل «ای که در این شب سرد از غم هجران تو»

ای که در این شب سرد از غم هجران تو
شعله‌ای نیست دلم را به جز از یادی تو
سوی من باز نگر، باز به من رحمی کن
که من از دست روم بی‌تو در این وادی تو
آمدی؟ یا که نیامد گل پژمرده به باغ
من از این فکر بمیرم که تو بیایی یا نه
ای که چون آینه‌ای روی نماینده من
به تماشای خودم نگرم در آیینه

هوشنگ ابتهاج (سایه) (۱۳۰۶-۱۴۰۱)


شعر «دوست داشتن ما»

دوست داشتن ما
نه شبیه هیچ دوست داشتنی بود
و نه شبیه هیچ دوست نداشتنی
دوست داشتن ما
ابتدای فصلی بی‌پایان بود
و انتهایش، انتهای صبر و امید
دوست داشتن ما
گرهی بود کور، اما شیرین
و باز کردنش، آغاز تمام اندوه‌ها
دوست داشتن ما
قصه‌ای بود که هرگز به پایان نرسید
و هرگز آغاز نشد

سیمین دانشور (۱۳۰۰-۱۳۹۰)


شعر «دوستت دارم، از این ساده‌تر حرفی نیست»

دوستت دارم، از این ساده‌تر حرفی نیست
دوستت دارم و می‌دانم
که از این زندگی از این جهانِ بی‌آزار و ساده
بیش از این حرف‌ها ساخته نیست
دوستت دارم و با این دوست داشتن
می‌توانم که بگریم، می‌توانم که بخندم
می‌توانم که بمیرم، می‌توانم که بخوابم
دوستت دارم، از این ساده‌تر حرفی نیست

رضا براهنی (۱۳۱۴-۱۴۰۱)


شعر «حکایت باران بی‌امان است»

حکایت باران بی‌امان است
این گونه که من دوستت می‌دارم
این گونه که از خواب می‌پرم
با نام تو، با یاد تو
این گونه که دستم به گلوگاه شب است
و چشمانم از انتظار تو روشن
حکایت باران بی‌امان است
این گونه که من دوستت می‌دارم
و تو نمی‌دانی

شمس لنگرودی (۱۳۲۹-)


شعر «از تو بعید نیست جهان عاشقت شود»

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
از تو بعید نیست که یک شب، چراغ شهر
برگیرد از هوای تو و بگذرد ز ماه
از تو بعید نیست، از تو بعید نیست
از تو بعید نیست که یک روز، آفتاب
از غیرت نگاه تو پنهان شود ز شرم
از تو بعید نیست، از تو بعید نیست
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

افشین یداللهی (۱۳۴۷-۱۳۹۶)


غزل «چقدر خوب که دلبستگی همین باشد»

چقدر خوب که دلبستگی همین باشد
که زندگی به کلی بندگی همین باشد
کجاست عاشق بی‌دردی و دلی که دروغ
به عشق، گفتن و از عشق، زندگی همین باشد
بیا و رنج بکش، بیا و صبر بکن
بیا که در غم عشق این شکیب، زندگی همین باشد
من از بهانه فردا نمی‌رسم به وصال
بیا که عشق تو آغاز هر شبی باشد

سید مهدی موسوی (۱۳۵۱-)


شعر «مرا به عشق تو و عشق را به تو می‌خواهند»

مرا به عشق تو و عشق را به تو می‌خواهند
دلم به شوق تو و شوق را به تو می‌خواهند
بیا که بی تو به سر شد زمان بی‌حاصلی
بیا که بی‌تو مرا از جهان بیزاری است
مرا به دیده و دل، دیده را به راه تو
دلم به خلوت تنهایی تو و دیدار تو
بیا که بی‌تو مرا روز و شب نمی‌گذرد
بیا که با تو مرا زندگانی کاری است

مریم جعفری آذرمانی (۱۳۵۴-)


شعر «با تو می‌گویم سخن، با تو سخن می‌گویم»

با تو می‌گویم سخن، با تو سخن می‌گویم
من در این شهر غریب، از تو وطن می‌گویم
جز تو کس نیست که پیشش بتوانم گفتم
جان خود را وطن و قصهٔ من می‌گویم
با تو می‌گویم از این دل که به دریا بزنم
با تو از موج و شنا و ساحل و موج و شکن
با تو می‌گویم از این شهر، از این سنگ سیاه
با تو از سر زدن شاخهٔ ناامید بید
با تو از آمدن فصل و گذر، از مهر و وفا
با تو از حادثه، از قصهٔ بی‌پایان عشق
با تو می‌گویم و می‌دانم و می‌دانم که
تو می‌دانی با تو چه گویم، چه سُخن، دیگر نه

محمدعلی بهمنی (۱۳۲۱-۱۳۹۱)


این شعرها، بخشی از میراث عاشقانه شاعران معاصر ایران است. هر یک از این سروده‌ها دریچه‌ای نو به سوی تجربه عشق، دلتنگی و امید می‌گشایند. روزانه امیدوار است این کلمات، انعکاسی از احساس پاک شما باشد. 🌸

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.