غزلیات ادیب صابر؛ مجموعه اشعار زیبا و غزلیات عاشقانه
غزلیات ادیب صابر را در سایت ادبی و هنری روزانه بخوانید. شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت.

غزلهای شاهکار ادیب صابر
مکن از من حذر ای بی معنی
پرده من مدر ای بی معنی
مکن اندر غم آن زلف چو شب
شب من بی سحر ای بی معنی
کار من نیست به جز خوردن غم
غم کارم بخور ای بی معنی
چند از این عهد بد ای بی حاصل
چند از این درد سر ای بی معنی
رسن صبرگسستم ز غمت
مگسل از من نظر ای بی معنی
کرده ای حال مرا بد ز فراق
مکن از بد بتر ای بی معنی
خبر وصل تو پرسم همه روز
مبر از من خبر ای بی معنی
آب رویم مبر ای بی معنی
گر نه ز رقیبِ ناخوشستی
با خلوت او مرا خوشستی
گر جمله بلا ز عشق بودی
حقا که همه بلا خوشستی
گر نه ز جفا جدایی افتد
از دوست مرا جفا خوشستی
مردم ز وفا رسد به مقصود
ور نه چه سبب وفا خوشستی
گر باده نه یاد دوست دادی
با باده مرا چرا خوشستی
گر دیدن دوستان نبودی
این عمر چگونه ناخوشستی
ور دوست ز ما جدا نگشتی
نوروز و بهار ما خوشستی
نگارا صد هزاره گر دلستی
نشان عشق تو بر هر دلستی
سه بوسه زان دو لب دادی به یک دل
دریغا گر تنم یکسر دلستی
کنون از بی دلی بی بوسه ماندم
خوشستی گر مرا دیگر دلستی
بگیرندی مرا در تهمت دل
خراج عاشقی گر بر دلستی
منم پیوسته خشنود از زبانت
دریغا گر زبانت در دلستی
به جان و دل ترا باشم، چه باشد گر مرا باشی
ز جان و دل جدا باشم چو از چشمم جدا باشی
زوال پادشاهی را ستم کردن سبب باشد
مکن بر دل ستم هرگز، چو بر دل پادشا باشی
تمامی داد دل باشد به دلبر دل عطا دادن
ز دل چون داد تو دادم، ستمکاره چرا باشی
ندانم تا چه دلداری که تا دلدار من گشتی
نه با دل مهربان گردی نه با عهد آشنا باشی
چه بدعهدیست کآوردی ز عهد عشق برگشتن؟
نه با من عهدها کردی که با عهد و وفا باشی؟
مرا گویی که یک ساعت نسازی با غم عشقم
چو از عشق تو می سوزم، تو آن ساعت کجا باشی
جمال جملهٔ عالم، تو داری از همه خوبان
همه عالم مرا باشد که یک ساعت مرا باشی
میان ماه و رخسارت به خوبی باز نشناسم
وگر او بر فلک باشد تو اندر شهرِ ما باشی
گر مرا سودای آن یار کمانکش نیستی
دل ز تیر غمزگان او چو ترکش نیستی
شادی از دیدار من پنهان نگشتی چون پری
گر دلم در بند آن حور پریوش نیستی
گر نه خوار از عشق (او) چون خاک پیش بادمی
مر مرا در دیده و دل آب و آتش نیستی
گر نبودی صورت او آفت نقاش چین
صورت عشقش مرا در دل منقّش نیستی
ور ز روی او وصال، انصاف من بستاندی
روزگار من چو زلف او مشوش نیستی
سخت ناخوش عیش دارم کز جمالش غایبم
گر جمالش حاضرستی، عیش ناخوش نیستی
رنجهام از چشم و دل، وز جان و تن وز عیش و عمر
گر نبودی فرقت او رنج هر شش نیستی
به روی توام دل گشاید همی
گرم زلف تو دل رباید همی
لب توست درمان درد دلم
دلم سوی او زان گراید همی
همه سود من هست در وصل تو
فراق توام زآن گزاید همی
شراب آر خیز ای دلارام یار
که هشیار بودن نشاید همی
خوش آید جوانی و عشق و شراب
چو این بود دیگر چه باید همی
ز کاری که دارد تعلق به دل
مرا عاشقی خوشتر آید همی
چو نام می و عاشقی بشنوم
دل اندر بر من نپاید همی
مرا مست کن کانده روزگار
ز هشیار بودن فزاید همی
گرم مست بینی نکوهش مکن
که هر هوشیار این ستاید همی
نتابم سر از راه عشق و شراب
که عقل این چنین ره نماید همی
مطلب مشابه: اشعار ادیب صابر؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر
مطلب مشابه: اشعار نجمالدین رازی؛ رباعیات و گلچین شعر احساسی این شاعر

گشتم از هجر او نزار چو نی
وعدهٔ وصل او ندانم کی
او بت دلبرست و نیست مرا
هیچ کاری به جز پرستش وی
ای بهاری که بی هوای بهار
روی تو گل دماند اندر دی
گر گل است از دو عارض تو خجل
چون ز مژگان من گشاید خوی
بس بخیلی به وقت بوس و کنار
باز هنگام وعده حاتم طی
بیم باشد که می مرا بخورد
گر مرا بی تو خورد باید می
عکس نوشته غزلیات ادیب صابر
ای باد صبحدم، دم عیسی و مریمی
کاندر دلم ز بوی تو شد زنده بیغمی
عیسی نهای و عاشق می خواره را به صبح
جان آید از تو در تن شادی و خرمی
هر صبحدم نسیم توام جان نو دهد
گویی که بر تنم دم عیسی همی دمی
چشم امید من ز دمت نورِ نو گرفت
گویی که نایب دم عیسی مریمی
عیسی به آسمان شد و نزدیک عاشقان
عیسی دیگری است نسیم تو بر زمی
از مشک ناب سلسله بر مه فکندهای
ما را به مشک و سلسله از ره فکندهای
در عشق تو چو پشت مه نو خمیدهام
تا تو ز مشک سلسله بر مه فکندهای
در سیم چاه داری و مسکین دل مرا
در چه فکندهای تو و ناگه فکندهای
گر صورت پیمبر چاهی رخ توراست
مسکین دل مرا ز چه در چه فکندهای
ده ره ز مه بدیعتری در کمال حسن
روزی به تیر غمزه چو من ده فکندهای
تنگ است مرا دل ز غم تنگدهانی
چون موی شدم در هوس موی میانی
از خون جگر چهرهٔ من لالهستان است
تا دورم از آن چهرهٔ چون لالهستانی
ای داده مرا وصل تو هر ساعت سودی
دارم ز فراق تو به هر لحظه زیانی
تیمار من و ناز تو را نیست قیاسی
حسن تو و اندوه مرا نیست کرانی
چون خط و دهان تو به تنگی و به خوشّی
نه غالیهای دیدم و نه غالیهدانی
بوسی ز لب خویش به جانی نفروشی
بفروش کزین کم نبود قیمت جانی
هرچند تو از بندهٔ خود یاد نیاری
بی یاد تو این بنده نبودهست زمانی
سپهر نیکویی را مهر و ماهی
جهان بدخویی را سال و ماهی
چنین در نیکویی تا کی فزایی
چرا از بدخویی لختی نکاهی؟
نه بی وصل تو روزم را سپیدیست
نه بی هجرت گلیمم را سیاهی
دو لب داری که بردند از حلاوت
به یک بوسه ز حال من تباهی
تو را جویم که سروِ با قبایی
تو را خواهم که ماه با کلاهی
چو خواهان توام دیگر چه جویی؟
چو جویان توام دیگر چه خواهی؟
همی نام ملاحت بر تو زیبد
چو بر خوارزمشه خوارزمشاهی
علاءالدین شه فرخنده اتسز
که نام اوست از مه تا به ماهی
گر به دو رخ فتنهٔ نظّارهای
درد دلم را به دو لب چارهای
آینه در پیش تو بینم مگر
پیش رخ خویش به نظّارهای
در دل من عارضهٔ عشق توست
تا تو بدان عارض و رخسارهای
اختر وصلم ز تو تاری چراست
گر تو به رخ اختر سیّارهای
دهر نه ای چونکه جفا پیشهای
چرخ نه ای چونکه ستمکارهای
کم نکند عشق تو خون ریختن
تا تو بدان نرگس خونخوارهای
ماه را ماند رُخش ناکاسته
زلف چون شب ماه را آراسته
سرو بالایی که چون بالای او
باغبان یک سرو ناپیراسته
تا مرا سودای آن مه در سر است
ماه را مانم ولیکن کاسته
در نشست و خاست چون سرو است و مه
فتنهای زان سرو و مه برخاسته
از همه خوبان دل او را خواسته است
هم دلش دارم فدا هم خواسته
شب شنیدستی ز روز آویخته
ماه دیدستی ز مشک انگیخته
لاله پیش روی نرگس صف زده
گِرد مرجان گَرد عنبر بیخته
این همه بر روی زیبا روی اوست
عاشقان را رنگ عشق آمیخته
این ز ماه آویخته عنبر مراست
دل بدان آویخته آویخته
آتش جنگ و جفا بر من مریز
تا نگردد آبرویم ریخته
ای سپه عشق تو بر ما زده
صبر و دل ما همه یغما زده
جان من از عشق تو لرزان شده
همچو تن مردم سرما زده
بر من بیچاره نبخشی و من
جز به رضای تو نفس نازده
روی تو دیبا و مرا آرزوست
بوسه بران روی چو دیبا زده
نیست زمینی که ببینم همی
بارگه وصل تو آنجا زده
خلعت چشم من است راحتِ دیدار تو
راحت گوش من است لذت گفتار تو
رشک همه عالمند گوش من و چشم من
از پی گفتار تو وز پی دیدار تو
از گل رخسار تو خستهدلم روز و شب
خستن خار آمده است در گل رخسار تو
گرچه نه خاری نه گل، هم تو گلی هم تو خار
ای همه گلهای باغ چاکر یک خار تو
در سر کار تو شد دانش و صبر و خرد
ای خِرَدِ بخردان شیفته در کار تو
عقل دهان تو را نیمهٔ دینار خواند
تا همه عقلم ببرد نیمهٔ دینار تو
عشق جمال تو را با گل و گلزار یافت
ای همه زاریِ من زان گل و گلزار تو
فاسدی و کاسدیم از تو پدید آمدهست
فاسد راه توام، کاسد بازار تو
چون زلف تو بی قرارم از تو
چون چشم تو با خمارم از تو
ای گشته چو روزگار بدعهد
سرگشتهٔ روزگارم از تو
ای حسن تو بیشمار گشته
در حسرت بیشمارم از تو
پر آب دو دیده شد کنارم
تا گشت تهی کنارم از تو
از بیخبری که من شدستم
حقا که خبر ندارم از تو
ای شب تاری غلام موی تو
روز روشن پیشکار روی تو
چاکر روز و شبم تا روز و شب
نایبند از روی تو وز موی تو
بندهٔ موی تو دلهای جهان
بندهٔ یک مویم از گیسوی تو
از دو چشمم جوی خون انگیختهست
عشق موی دلبر خوشبوی تو
عشق گویی آب خورد از جوی من
حسن گویی روی شست از جوی تو
گوی خوبی میبرند از دلبران
غمزهٔ چوگان و مشکین گوی تو
گشت بَیّاع دل و دلال جان
قاصد کوی من اندر کوی تو
از نماز عشق فارغ نیستم
تا مرا محراب گشت ابروی تو
روزهٔ شکرانه دارم گر ز من
بد نگرداند دل بد خوی تو
شعرهای زیبای ادیب صابر
بلبل رسید نغمهٔ بلبل رها مکن
گلبن شکفت جز همه بر گل ثنا مکن
از روی دوست دیده خود را تهی مدار
وز دست خویش دستهٔ گل را جدا مکن
گر عهد کردهای که نگیری قدح به دست
آن عهد را چو عهد گل آمد وفا مکن
روز می است ساغر می را ز کف منه
وقت گل است صحبت گل (را) رها مکن
ای ساقی از شراب گران گر فغان کنیم
در ده چنانکه خواهی و فرمان ما مکن
ای زاهد ار دعا پی توبت همی کنی
ما را به وقت بلبل و گل این دعا مکن
مطلب مشابه: اشعار صائب تبریزی + مجموعه شعر مثنوی قصیده غزلیات تک بیتی و دوبیتی صائب تبریزی
مطلب مشابه: اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)

دل به عشق روی دلبر شاد کن
وز رخ و زلفش گل و شمشاد کن
عقلِ بیشاندیش را بر طاق نه
نفس شادیدوست را دلشاد کن
گه بنای بیغمی بر پای دار
گه سرای خرمی آباد کن
چاکران عشق را اجری بده
بندگان حرص را آزاد کن
در جهان از ظلم ما انصاف خواه
در فلک بیداد ما را داد کن
عید است و حق عید بباید شناختن
وز باده نوش کردن و بربط نواختن
شرع است حق روزه به طاعت گزاردن
شرط است حق عید به عشرت شناختن
اکنون که چنگ و نای به یک جای ساختند
وقت است وقت با قدح باده ساختن
چوگان زلف و گوی زنخدان یار گیر
در روز عید رسم بود گوی باختن
بر اسب باده سوی طرب، تاختن بریم
زیرا به عید رسم بود اسب تاختن
گر کینه آختن ز ره و رسم عادت است
از غم سزد به قوّت می کینه آختن
ور سر فراختن ز بزرگی و همت است
باید به مدح صدر اجل سر فراختن
مخدوم ساده سید مشرق که کار اوست
ناصح عزیز کردن و حاسد گداختن
ای دل غبار غم ببرد باد صبحدم
بر زلف دوست گر گذرد باد صبحدم
بی باد صبحدم نزنم دم که هر شبی
پیغام من به دوست برد باد صبحدم
عطر و بخور بوی به زلفش سپردهاند
بر زلف او از آن سپرد باد صبحدم
از زلف او شدهست معطر چو زلف او
از بس گره که میشمرد باد صبحدم
زان زلف گشت مونس دلهای عاشقان
آری صلاح خود نگرد باد صبحدم
پیک دو زلف دلبری ای باد صبحدم
زان با نسیم عنبری ای باد صبحدم
بر مشک تاب داده دلبر گذشته ای
زان دلربای و دلبری ای باد صبحدم
بر حلقه معطر مشکین گذشته ای
چون مشک از آن معطری ای باد صبحدم
در تن لطافت تو مرا جان نو نهاد
گویی که جان دیگری ای باد صبحدم
پرورده نسیم سر زلف دلبری
زین روی روح پروری ای باد صبحدم
خوش گشت با نسیم توام عمر و عاشقی
کز عمر و عشق خوشتری ای باد صبحدم
عهدست با منت که سلامم بری به دوست
هان تا ز عهد نگذری ای باد صبحدم
بیا که با سر زلف تو کارها دارم
ز جام عشق تو در سر خمارها دارم
بیا که با دو رخ تو که روز را ماند
شکایت و گله روزگارها دارم
بیا که چون تو بیایی، به وقت دیدن تو
ز دیدگان قدمت را نثارها دارم
چو آمدی مرو از نزد من که در همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم
نگار گر شده ام کز خیال صورت تو
همیشه پیش دو دیده نگارها دارم
جمال ده چو رخ خویش کارهای مرا
که بی جمال تو شوریده کارها دارم
زان دو لب چون عقیق یارم
از دیده همی عقیق بارم
کارست مرا عقیق باری
تا عشق عقیق اوست کارم
کردست سرشک من عقیقین
عشق لب چون عقیق یارم
تا عشق عقیق او گزیدم
چون کار عقیق شد کنارم
هر چند ز دیده با عقیقم
همتای عقیق او ندارم
گر من به یمن عقیق جویم
همچون لب او به کف نیارم
تا رغبت دل به عشق باشد
در عشق عقیق آن نگارم
بلبل گشاده کرد زبان بر ثنای گل
معشوق بلبل است رخ دلگشای گل
هر شب ز شام تا به سحر ساحری کنیم
من در ثنای بلبل و او در ثنای گل
معزول گشت ساقی و منسوخ شد سماع
این از نوای بلبل و آن از لقای گل
در زیر شکر و منتم از گوش و چشم خود
گاه از برای بلبل و گاه از برای گل
دارم درین خوای خوش و باد گل فشان
درسر نشاط باده و در دل هوای گل
وقت گل است خیز بیار ای گل ببار
زان مه که هست گونه ای از آشنای گل
داد نشاط و عشرت و انصاف عمر و عیش
بستان ز گل که دیر نماند بقای گل
رونق گرفت کار می از روزگار گل
خوبی و دلبری است همه کار و بار گل
لطف رحیق یافت مزاج می لطیف
آب عقیق برد رخ آبدار گل
هر در که ریخت دیده من در فراق یار
آورد ابر و کرد سراسر نثار گل
می خور به وقت بلبل و گل در میان باغ
اکنون که یافت بلبل عاشق کنار گل
ایمن نشین به وقت گل از جور روزگار
گه در پناه باده و گه در جوار گل
با گل رخی که چون گل رخسار او به رنگ
یک گل نبود در همه خیل و تبارگل
گل را به باغ اگر نبود جاودان مقام
ما را بس است روی چو گل یادگار گل
آورد به ما بلبل عاشق خبر گل
جز بلبل گل دوست که داند خطر گل
هر چند که در گل همه خوبی و خوشی هست
بی مل نه همانا که خوش آید خبر گل
زان قطره شبیگر که بر شاخ گل افتاد
چون تاج شهان گشت ز در تاج سر گل
از بس که صبا بر سر گلزار گذر کرد
پر مشک و عقیق است همه رهگذر گل
زیر و زبر گل همه لعل است و زبرجد
دل زیر و زبر گشت ز زیر و زبر گل
گل یک اثر است از قدح مل به لطافت
زیبا نبود بی اثر مل اثر گل
مطلب مشابه: اشعار رشیدالدین وطواط؛ ۴۰ شعر از ادیب، نویسنده و شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار نظیری نیشابوری؛ گلچین و مجموعه غزلیات و شعر عاشقانه این شاعر










