غزل شماره ۱۱۰ از غزلیات حافظ / پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد + تفسیر
غزل شماره ۱۱۰ از غزلیات شمسالدین محمد حافظ شیرازی، با مطلعِ شورانگیزِ «پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد…»، یکی از غزلهای پرشور و عاشقانهٔ لسانالغیب است که در آن، شاعر از عشقِ دیرهنگام و شوریدگیِ پیری سخن میگوید. حافظ در این سروده، با زبانی شورانگیز و لحنی خودانتقادانه، از «عشقِ جوانی» که در «سرِ پیر» او افتاده، سخن میگوید و با تصاویری از «مِی و مطرب» و «دل و دین»، به بیقراریِ عاشقِ سالخورده اشاره میکند. این غزل، روایتی است از عشقی که در اوج پیری، چون آتشی تازه، جانِ شاعر را شعلهور میسازد و او را از «زهد و پارسایی» به «مستی و رندی» میکشاند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ دیرهنگام، تقابل زهد و رندی، و نگاهِ رندانهٔ حافظ به مقولهٔ «پیری و عشق» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۱۰ حافظ شیرازی
پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکینِ سیه چشم
چون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد
از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود
هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآورد
بس کشتهٔ دل زنده که بر یکدگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دِیرِ مکافات
با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد
با طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد
حافظ که سرِ زلفِ بتان دستکشش بود
بس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد
غزلیات بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۰۹ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۸ از غزلیات حافظ
غزلیات بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۶ از غزلیات حافظ
تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از پرشورترین، عاشقانهترین و عارفانهترین سرودههای اوست. حافظ در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق دیررس، از راز دل، از مرغ دل، از آهوی مشکین، و از تجربههای تلخ عشق سخن میگوید. او میگوید که در پیری، عشق جوانی به سرش افتاد و رازی که در دل پنهان کرده بود، آشکار شد. در پایان، به حافظ اشاره میکند که او که سر زلف بتان دستکشش بود، اکنون خود به دام عشق افتاده است.
فضای کلی غزل
حافظ در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– عشق دیررس – در پیری، عشق جوانی به سرش افتاد.
– راز دل – رازی که در دل پنهان بود، آشکار شد.
– مرغ دل – مرغ دل از راه نظر، هواگیر شد و به دام افتاد.
– آهوی مشکین – از آهوی سیهچشم، خون دل در جگر افتاد.
– خاک کوی دوست – هر نافهای که در دست نسیم سحر افتاد، از خاک کوی دوست بود.
– مژگان و تیغ – مژگان معشوق، تیغ جهانگیر برآورد و کشتههای دل زنده بر یکدگر افتاد.
– دیر مکافات – در این دیر مکافات (دنیا)، هر که با دُردکشان درافتاد، برافتاد.
– سنگ سیاه و لعل – سنگ سیاه اگر جان بدهد، لعل نمیشود.
– حافظ و زلف بتان – حافظ که سر زلف بتان دستکشش بود، اکنون به دام عشق افتاده است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«پیرانهسَرم عشقِ جوانی به سر افتاد / وآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد»
– در پیری، عشق جوانی به سر من افتاد،
– و آن رازی که در دل پنهان کرده بودم، آشکار شد.
نکته: حافظ از عشق دیررس خود در پیری سخن میگوید و میگوید که راز دلش فاش شد.
بیت دوم:
«از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر / ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد»
– مرغ دلم از راه نظر، هواگیر (هوسباز) شد،
– ای دیده، بنگر که به دام چه کسی افتاد.
نکته: مرغ دل حافظ با یک نگاه، به دام عشق افتاد.
بیت سوم:
«دردا که از آن آهوی مشکینِ سیهچشم / چون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد»
– دریغا که از آن آهوی مشکین سیهچشم،
– چون نافه، بسیار خون دلم در جگر افتاد.
نکته: معشوق (آهوی مشکین) چنان زیباست که خون دل حافظ در جگرش ریخت.
بیت چهارم:
«از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود / هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد»
– هر نافهای که در دست نسیم سحر افتاد،
– از رهگذر خاک سر کوی شما بود.
نکته: هر عطری که در جهان پراکنده میشود، از خاک کوی معشوق است.
بیت پنجم:
«مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآورد / بس کشتهٔ دل زنده که بر یکدگر افتاد»
– مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد،
– بس کشتهی دل زنده که بر یکدگر افتاد.
نکته: مژگان معشوق (چون تیغ) چنان کشتاری کرد که کشتههای دل زنده بر یکدیگر افتادند.
بیت ششم:
«بس تجربه کردیم در این دِیرِ مکافات / با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد»
– بسیار تجربه کردیم در این دیر مکافات (دنیا)،
– هر که با دُردکشان (مینوشان) درافتاد، برافتاد.
نکته: در دنیا، هر که با اهل عشق درافتاد، نابود شد.
بیت هفتم:
«گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد / با طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد»
– اگر سنگ سیاه جان بدهد، لعل نمیشود،
– با طینت اصلی چه کند؟ بدگهر افتاد.
نکته: کسی که ذاتاً بد است، با هیچ تلاشی خوب نمیشود.
بیت هشتم (مقطع):
«حافظ که سرِ زلفِ بتان دستکشش بود / بس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد»
– حافظ که سر زلف بتان دستکشش (دستکشیدن) بود،
– چه حریف عجیبی است که اکنون به سرش افتاد.
نکته: حافظ که همیشه از عشق بتان دست میکشید، اکنون خود به دام عشق افتاده است.
تحلیل عمیقتر
۱. عشق دیررس
حافظ از عشق دیررس خود در پیری سخن میگوید و میگوید که راز دلش فاش شد.
۲. مرغ دل
مرغ دل حافظ با یک نگاه، به دام عشق افتاد.
۳. آهوی مشکین
معشوق (آهوی مشکین) چنان زیباست که خون دل حافظ در جگرش ریخت.
۴. خاک کوی دوست
هر عطری که در جهان پراکنده میشود، از خاک کوی معشوق است.
۵. مژگان و تیغ
مژگان معشوق (چون تیغ) چنان کشتاری کرد که کشتههای دل زنده بر یکدیگر افتادند.
۶. دیر مکافات
در دنیا، هر که با اهل عشق درافتاد، نابود شد.
۷. سنگ سیاه و لعل
کسی که ذاتاً بد است، با هیچ تلاشی خوب نمیشود.
۸. حافظ و زلف بتان
حافظ که همیشه از عشق بتان دست میکشید، اکنون خود به دام عشق افتاده است.
خلاصه به زبان ساده
حافظ میگوید:
در پیری، عشق جوانی به سر من افتاد و رازی که در دل پنهان کرده بودم، آشکار شد.
مرغ دلم از راه نظر، هوسباز شد. ای دیده، بنگر که به دام چه کسی افتاد.
دریغا که از آن آهوی مشکین سیهچشم، چون نافه، بسیار خون دلم در جگر افتاد.
هر نافهای که در دست نسیم سحر افتاد، از رهگذر خاک سر کوی شما بود.
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد، بس کشتهی دل زنده که بر یکدگر افتاد.
بسیار تجربه کردیم در این دیر مکافات. هر که با دُردکشان درافتاد، برافتاد.
اگر سنگ سیاه جان بدهد، لعل نمیشود. با طینت اصلی چه کند؟ بدگهر افتاد.
حافظ که سر زلف بتان دستکشش بود، چه حریف عجیبی است که اکنون به سرش افتاد.
نکته پایانی
این غزل حافظ، سرود عشق دیررس، راز دل و تجربههای تلخ عشق است. حافظ در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق دیررس خود در پیری، از مرغ دل، از آهوی مشکین، از خاک کوی دوست، و از تجربههای تلخ عشق سخن میگوید. او میگوید که در پیری، عشق جوانی به سرش افتاد و راز دلش آشکار شد. در پایان، به حافظ اشاره میکند که او که سر زلف بتان دستکشش بود، اکنون خود به دام عشق افتاده است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی حافظ است که در آن، عشق و راز و تجربه به زیبایی به تصویر کشیده شده است.
غزلیات بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات حافظ
غزلیات بیشتر از حافظ:غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات حافظ










