اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)
اشعار ادیب الممالک را در سایت ادبی و هنری روزانه قرار دادهایم. محمدصادق بن حاجی میرزا حسین فراهانی ملقب به ادیبالممالک فراهانی و امیرالشعرا و متخلص به امیری و پروانه شاعر، ادیب و روزنامهنگار دوره مشروطه. پس از مهارت و شهرت در شاعری، مظفرالدین شاه به او لقب ادیب الممالک داد.

غزلیات
سزد ار سجده برد میر فراهانی را
گر ز خاقان گذرد مرتبه خاقانی را
ای امیر قرشی زاده کت اعجاز سخن
بند بر ناطقه زد منطق سحبانی را
گر برند اینگهر نظم تو در سوق عکاظ
کس پشیزی نخرد سلعه ذبیانی را
عرق از خجلت تشبیب تو از نیل گذشت
چهره طبع منوچهری دمغانی را
مدعی گو گله کم کن که بهر خس ندهد
فیض روح القدسی رتبه حسانی را
شعرا را همه گر سحر حلال است حدیث
دیده بگشا و ببین آیت عمرانی را
تا نیامد بسخن نطق تو معلوم نبود
کابرنیسان ز که آموخت درافشانی را
گر شود ختم سخن بر تو امیری چه عجب
کاخرین پایه همین است سخندانی را
کوس تسخیر فروکوب که در کشور نظم
بخت بر نام تو زد سکه قاآنی را
تقدیم دوست کردم تصویر خویشتن را
تا جای من ببوسد آن روی چون سمن را
ای عکس چهره من چو میرسی به کویش
در پای او افشان یکباره جان و تن را
زان طره معنبر کان ماه ار بچنبر
بستان بجای شکر بوسی از آن دهن را
گر آن پری شمایل باشد بمهر مایل
در گردنش حمایل کن دست خویشتن را
پنهان ز لعل نوشش وز چشم عیب پوشش
آهسته زیر گوشش بر گو تو این سخن را
کایم شبی بکویت گیرم کمند مویت
روشن کنم زرویت خرگاه و انجمن را
هان ای امیر بانو عشقت کشد ز هر سو
از آن کمند گیسو بر گردنم رسن را
ماهی نهاده بر سر از مشک ناب افسر
سروی نموده در بر از لاله پیرهن را
مهرت بجان سپردم در عشق پافشردم
زین عیش تازه بردم از دل غم کهن را
این راز از حبیب است وین درد باطبیب است
فریاد عندلیب است کاشفته این چمن را
شنیدم کودکی گفتا به همشاگرد خود یارب
بمیرد این معلم کز جفایش جان ما بر لب
بگفتش سودنی زین کار زیرا دیگری آید
بجایش گر فرج خواهی بگو ای کاشکی امشب
شکستی تخته تعلیم و بابا رفتی از دنیا
بر افتادی الف تا باء و ویران گشتی این مکتب
مرو شو لوح قانون تا نخواند مر ترا قاضی
مکن انگشت در سوراخ و راحت باش از عقرب
مرو در زیر بار عقل و از تکلیف فارغ زی
برآور بیخ صفرا تا نفرساید تنت از تب
کجا دیوان و دیوانی است از دیوان مگردان رخ
کجا قانون و قانونی است بی قانون مجنبان لب
لسان را سحر در طی لسانست
مه و خورشیدش اندر طیلسانست
عروس فضلش اندر حجله طبع
چو در فردوس خیرات حسانست
لسانا ای که کلک در فشانم
بمدحت جاودان رطب اللسانست
توئی آنکس که تیغ خامه ات را
دل سنگ پریرویان فسانست
نمی پرسی نشان از حال بیمار
که روزش چون و حالش بر چه سانست
مشو در شام تار از روز نومید
که نومیدی شعار ناکسانست
بسان کوه آهن دل قوی دار
که ایزد بنده را روزی رسانست
مطلب مشابه: اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر
مطلب مشابه: اشعار جیحون یزدی؛ زیباترین غزلیات و قطعات شاعر دوره قاجار

غلام همت آنم که خاک عشق سرشت
مرید فکرت آنم که راه انس نبشت
خوشا دیار محبت که اندر آن وادی
طراز کعبه شود فرش عاکفان کنشت
مکن ملامت و آزار بندگان خدای
که باغبان نه برای تو این درخت بکشت
تو جامه پوش و بدرزی مدار بحث و مپرس
که بافت دیبه آن یا که تار و پودش رشت
از آن بترس که با این غرور در محشر
ترا برند به دوزخ جهود را به بهشت
درین معامله هم با خدا ستیزه مکن
که از گل تو، خم، کنند از ایشان خشت
مرا عقیده بدل اندراست و جفت من است
ترا چکار که نیکو شماریش یا زشت
تن من و تو رود در دو خاک تیره بگور
چنانکه قالب ما را حق از دو خاک سرشت
صبا ز جانب این خسته با حیات بگو
که این بدیهه امیری بیادگار نوشت
مطرب ساوجبلاغ زاغ و کلاغ است
بربط و طنبور آن صدای الاغست
شوره گز و تنگز و سپند و شتر خار
سرو و گل و یاسمین و لاله باغست
در بر صحرا ز برف دیبه اکسون
در شب یلدا ز چشم گرگ چراغست
هرکه به ساوجبلاغ کرد اقامت
چون نگری مبتلا بخبط دماغست
حاکم ساوجبلاغ روز و شب از حرص
مال کسان را بجستجوی و سراغست
تقدیم دوست کردم قرقاول محبت
کز وی شنید مغزم بوی گل محبت
ای خرم آنزمانی کاندر حضور آن شه
جوشد صراحی دل از غلغل محبت
پای نشاط کوبم اندر بساط رفعت
دست امید یازم در کاکل محبت
دهقان خمیر ما را از گندمی سرشته است
کاندر بهشت روئید از سنبل محبت
از رود غصه ما را نتوان عبور کردن
جز با سفینه عشق یا از پل محبت
اندر مقام محمود مستانه شد امیری
در نغمه و ترنم چون بلبل محبت
همی بنازد ملک و هی ببالد بخت
بزیر سایه دارای تاج و داور تخت
ملک مظفر دین شهریار ملک آرای
که تخم داد پراکنده و جان کین پرهخت
هم از اتابک اعظم که دست فکرت وی
بهر دقیقه گشاید هزار عقده سخت
مهام مملکت آراسته بزور خرد
درخت دولت پیراسته به نیروی بخت
ز همتش تن فقراست ناتوان و دژم
ز فکرتش تن جهلست بیروان و کرخت
هم از سفیر کبیرش که نک به قسطنطین
به امر خسرو پیروزگر کشاند رخت
پرنس ارفع دولت که باغ دولت را
رخش چو تازه گلستی قدش چو سبز درخت
همی بتازد در عرصه هنر یکران
همی بکوبد بر تارک عدو یکلخت
ستیزه را ز حد مملکت ببرد پای
زمانه را بتن خود سری، بدر درخت
همیشه باد بداندیش شاه و صدر و سفیر
سیاه روی و تبه روزگار و وارون بخت
مطلب مشابه: اشعار اسیر شهرستانی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر
مطلب مشابه: اشعار سعیدا؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر
مقطعات
چامه من پیش گفتارت بدان ماند که کس
در سپهر آرد ستاره در بهشت آرد گیا
چون فراوان آزمودم دیدمت با دار و برد
در سخن جادو کنی وز خامه داری کیمیا
دانش از گفت تو در گوش اندر آرد گوشوار
بینش از کلک تو اندر دیده دارد توتیا
هوش را پوری و دانش را پدروین نی شگفت
کت رضی الدین خداوند سخن باشد نیا
تو سپهرستی و این بیناره گویان خاک ره
تو پرندستی و این بیداد جویان بوریا
دشمنان داد هرجا سر بر آرند از زمین
نرم کوبیشان چنان چون دانه اندر آسیا
دولت جاوید خواهم از در یزدان
«دانش » دانش پژوه صلح طلب را
آنکه نمود است وصف ذات جمیلش
غیرت ارژنگ کارگاه ادب را
جنگ در اول بود بسان عروسی
دلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا
روئی دارد به روشنی رخ نوروز
هر که قدش دید گشت مست تماشا
لیک در آخر چو گشت تفته تنورش
و آتش کین زد همی زبانه ببالا
گرگی بین درشت بینی و بد شکل
خوکی دندان شکسته زالی شمطا
نه کند از غمزه هوش مرد به تاراج
نه برد از بوسه جان خلق به یغما
تاراج آرد روان مرد دلاور
یغما سازد تن مجاهد برنا
هر که قدش دید کوژپشت زمین شد
هر که رخش دید پشت کرد به هیجا
ملک تجرید است بنگاهم که از روز ازل
عزلت آنجا پیشکار است و قناعت پیشوا
ناگوارستم مزعفر بر سر خوان کسان
زانکه اندر خوان خود آماده دارم سرکبا
راست گفتارم برین معنی نسب دارم دلیل
نیک هنجارم درین دعوی حسب دارم گوا
کاشکی بودی مرا طبعی چو قلزم در خروش
کاشکی بودی مرا فکری چو مینو با صفا
خامه ای از ارض طولش تا محیط آسمان
نامه ای از قطب عرضش تا به خط استوا
تا ستودم ذات پاکت را همی در خورد قدر
تا سرودم مدحتت آن سان که بایستی روا
فراموشم نشد پندی که میگفت
به پور خویش پیری در بخارا
که گر در کار خود جنبش کند مرد
توان سفتن به سوزن کوه خارا
زهی قدت چو نخل طور سینا
بدانش اوستاد پور سینا
سزد بهر نثار بارگاهت
فشاند نجم دری چرخ مینا
حسودان تو گولانند و کوران
ازیرا خود تو دانائی و بینا
قضا لبریز دارد دشمنت را
ز خون دیده و دل جام مینا
فیحذلهم و ینصرکم علیهم
و یشف صدور قو مؤمنینا
مطلب مشابه: اشعار قائم مقام فراهانی؛ رباعیات، قصاید و قطعات عاشقانه این شاعر
مطلب مشابه: اشعار سلطان باهو؛ مجموعه زیبای عاشقانه و احساسی این شاعر

همیشه شمس به قصد تو گشته یار زحل
هماره ماه برغم تو خفته در عقرب
حکیم با هنر از طعن آن حریف ظریف
غریق بحر الم شد حریق نار غضب
بگفت اینهمه دانم ولیک بختم نیست
چو بخت نیست فزونی ز معرفت مطلب
که گر ز اطلس گردون قصب کند بدبخت
ز ماهتاب در افتد شراره اش به قصب
چه پرسی از حسب بختیار وز نسبش
که آسمان حسبش گشت و آفتاب نسب
رباعیات
ای آنکه ترا چو مه شمایل باشد
جانم به شمایل تو مایل باشد
اندر عوض دست من این رشته زر
بگذار بگردنت حمایل باشد
ای آنکه خوش است در فراقت مردن
در هجر تو چاره نیست جز غم خوردن
آن رشته حمایل تو را افکندم
چون رشته مهربانیت در گردن
ای وصل تو از ملک سلیمان خوشتر
دادم ز برای تو یکی انگشتر
از حلقه او حال دل من بشناس
وز گوهر او لعل لب خود بنگر
انگشتر التفاتی ایدوست رسید
ایزد نکند از تو مرا قطع امید
انگشت رضا به چشم و جانم بنهاد
در حلقه بندگی شدم چون خورشید
زر در رهت از چهره نثار آوردم
گوهر ز دو چشم اشکبار آوردم
گر باد صبا رساند اندر گوشت
از آه شبانه گوشوار آوردم
تا از می عشق جرعه نوش تو شدم
حیران کمال و عقل و هوش تو شدم
چون پند تو گوشواره کردم در گوش
یعنی که ز جان حلقه بگوش تو شدم
چون شد دل و جانم از نگاهی مستت
دل شد که چو دست بند بوسد دستت
جان نیز بهم چشمی دل شد خلخال
وز چشم برون آمده شد پابستت
ای آنکه به هجران تو از جان سیرم
وز دوری رویت از جهان دلگیرم
از غیر تو دست بنده دستم بربست
وز مهر تو خلخال بپا زنجیرم
ای قد تو در گلشن جان نخل امید
خطت چو بنفشه ای که در باغ دمید
دادم به حضور تو به صد روسیهی
سیبی که چو رخسار تو سرخ است و سفید
ای آنکه ترا پنجه شیری باشد
در جنگ غمت ساز دلیری باشد
سیب تو قبول کردم اما ترسم
این راست شود که سیب سیری باشد
مطلب مشابه: اشعار کوهی؛ مجموعه زیباترین غزلیات با عکس نوشته
مطلب مشابه: اشعار غنی کشمیری؛ گلچین شعر، غزل و عکس نوشته اشعار
مفردات
ز بیدردان علاج درد خود جستن بدان ماند
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقربها
چند روزی پیش و پس شد ورنه از دور سپهر
بر سکندر نیز بگذشت آنچه بر دارا گذشت
این رشته بی پیوند هر چند که یک تار است
در صومعه تسبیح است در میکده زنار است
یک قطره ز آب گرم و یک ذره وفا
در چشم و دلت خدای داناست که نیست

تو چون بهاری و گیتی چو باغ و ما چو درخت
به جز بهار که پوشد بر این درختان رخت
رشت هم نیک است کاو از حمار گم شده
ارغنون آید به گوش مالک ار چه منکر است
قصاید
ای شده در ره پی پذیرهٔ دارا
چند کند دل به دوری تو مدارا
این منم از نار فرقت تو سراپای
سوخته همچون وکیل صدر بخارا
لعل چو پیروزه کرده اشک چو مرجان
دیده عقیق یمان و رخ زر سارا
خونم در سینه شد طعام مناسب
اشکم در دیده شد شراب گوارا
بی تو نخواهد دلم جمال جمیلان
بی تو نبوسد لبم عذار عذارا
مغزم کاود سرود ترک غزلخوان
جانم کاهد جمال شوخ دلآرا
راندم از بزم خود عقیدهٔ عشرت
خواندم بر وی طلاق خلع و مبارا
مژّه به خواری همی سُنبد خاره
دیده به تاری همی شمارد تارا
چند بر این تن فلک پسندد خواری
مهلا مهلا نه من حدیدم و خارا
هیچکسم در تعب نسازد یاری
یارب ز این بیشتر ندارم یارا
جانم جان و سیار غم بستاند
گر ندهی دادم ای سُلالهٔ دارا
وه که مرا در حقت عقیده بوَد آنک
در حق عیسی شنیدهام ز نصارا
رشک برم بر مصاحبان تو چونانک
رشک ببردی هم به هاجر سارا
شاها بفراز قد و فتنه بیارام
ماها بفروز چهر و خانه بیارا
یا سوی یاران شتاب یا ز بنانت
مشکین فرما مشام باد صبا را
تو دل و جان و خرد ز صیدگه آری
شاهان دراج و اسفرود و حبارا
هر سو تازی سمند آیدت از پی
دلها اندر کمند همچو اسارا
تا نبوَد از شماره هیچ فزونتر
سال بقایت فزون بود ز شمارا
نوشند آن باده دشمنانت که گویند
نحن سکاری و ما هم بسکاری
مطلب مشابه: اشعار غبار همدانی شامل زیباترین غزلیات و دو بیتی های احساسی










