اشعار غبار همدانی شامل زیباترین غزلیات و دو بیتی های احساسی

اشعار غبار همدانی را در روزانه بخوانید. سیدحسین رضوی معروف به غبار همدانی (زاده ۱۲۶۵ قمری در همدان – درگذشته شوال ۱۳۲۲ قمری در همدان) شاعر همدانی متخلص به غبار است.

اشعار غبار همدانی شامل زیباترین غزلیات و دو بیتی های احساسی

غزلیات

دلم دارد بدان زلف چلیپا

همان الفت که با زنّار ترسا

گره از کار مجنون کی گشاید

کسی کو عقده زد بر زلف لیلا

بسی تند است و سرکش آتش عشق

ولیکن خار از او ترسد نه خارا

ندیدم هرگز این آشفته دل را

مگر در بند آن زلف چلیپا

یکی شد شیخ و آن دیگر برهمن

که دارد عشق در سرها اثرها

نبودی کوه کندن کار فرهاد

گرش شیرین نبودی کارفرما

چو لا خواهی شدن مگذار مگذار

درون خانۀ دل غیر الّا

اگر مشتاق صاحب خانه باشی

ندارد فرق مسجد با کلیسا

چنان خرگاه لیلی سایه افکند

که مجنون گم شد اندر راه صحرا

سری را کآتش عشق است در دل

نمی گنجد عِقال عقل برپا

کسی کز تیشه کوه از پا فکندی

فکندش تیشۀ عشق تو از پا

دلا سستی مکن در خوردن غم

که زین دارو توانی شد توانا

غبارا زین میان برخیز برخیز

که با خود می نشاید بود و با ما

اگر دانستمی آیین آن زلف پریشان را

ز پا بگشودمی یکباره قید کفر و ایمان را

ز سرگردانی دل پی بدان زلف سیه بردم

که چون بیننده گویی دید غلطان یافت چوگان را

حدیث توبه زاهد با خمار آلودگان کم گو

که بس بستند و نتوانند محکم داشت پیمان را

زنزدیکی نگار خویش را در بر نمی بینم

نبیند در درون دیده مردم چشم انسان را

دل بلبل ز بال افشانی مرغ سحر خون شد

که میدانست توام صبح وصل و شام هجران را

تو سیرابی، ترا امواج دریا وحشت افزاید

درون تشنه داند لذت طغیان طوفان را

خریداران تهی دستند زآن ترسم که نیکویان

متاع حسن برچینند و بربندند دکّان را

غبار از عشق دارد گنجی اندر دل نهان ساقی

خرابش ساز تا پیدا کند آن گنج پنهان را

ساقیا لبریز کن پیمانه را

یا بمن بنما ره میخانه را

کو کمند زلف آن زیبا نگار

تا به بند آرم دل دیوانه را

شمع از عشق تو میسوزد که سوخت

گرمی شوقش پر پروانه را

بوی مِی هوشم چنان از سر ربود

که غلط کردم ره میخانه را

آشنایان را کند پامال جور

تا بدست آرد دل بیگانه را

امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام را

باید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را

ساقی خرابم کن ز مِی تا رو به آبادی نهم

کاین است پایان طلب، رندان درد آشام را

زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختن

یکباره خواهم سوختن هم پخته را هم خام را

ساقی ز خُمّ نیستی رطل گران سنگم بده

تا خورد در هم بشکنم هم شیشه را هم جام را

ساقی گذشت آن کز مِیَم، ساغر نمیدیدی تهی

باید بمی دادن سپس هم شیشه را هم جام را

چندانکه میجویی مبین چندانکه میدانی مجو

یا خویشتن را در جهان یا در جهان آرام را

کاش آسمان برهم زند اوراق صبح و شام خود

وز صفحه بیرون افکند نام من گمنام را

زان می که خوردم در ازل مستم غبارا تا ابد

پس کی توانم فهم کرد آغاز یا انجام را

برآن سرم که چو گُل برکشد زچهره نقاب

قلندرانه کنم خرقه رهن بادۀ ناب

بیار کشتی مِی ساقیا که در یَم عشق

تو ناخدایی و من اوفتاده در گرداب

نه هیچ منزل آسایش است دامن خاک

نه هیچ قابل آرایش است چهرۀ آب

چگونه تشنه نمیرم که هرچه می نگرم

جهان و هرچه در او هست نیست غیر سراب

مرا زبادۀ عشق تو جرعه ای کافیست

چرا که خانۀ موری به شبنمی است خراب

دمی نشد که ز غم خاطرم بیاساید

مگر به بوی مِی لعل فام و بانگ رباب

بر آتش غم جانان دل کبابم سوخت

هنوز میچکد از دیده بر رُخم خوناب

اگر قلم به کف عشق تند خوست مترس

که خط محو کشد خلق را بروز حساب

چنان به گریه درآیم که از تلاطم اشک

به یکدگر شکند کاسۀ سرم چو حباب

غبار خیمه ز کوی تو چون تواند کند

که بسته موی تو بر گردنش هزار طناب

مطلب مشابه: اشعار حاجب شیرازی؛ گلچین شعر و غزل احساسی از شاعر قدیمی

مطلب مشابه: متفرقات صائب تبریزی (شاهکارهای پراکنده صائب تبریزی شاعر بزرگ ایرانی)

غزلیات

گر خورم گرداب سان دریای آب

باز ننشیند دلم از التهاب

سخت دلتنگم بگو مطرب سرود

سخت مخمورم بده ساقی شراب

از لب لعلت نمک باید که گشت

مرغ دل از آتش هجران کباب

گر محاسب باز عشق تند خوست

پاک خواهد بود در محشر حساب

ناگزیر آمد ولی طرفی نبست

سایۀ مسکین ز وصل آفتاب

مانده ام با اضطراب موج عشق

بر سر دریای حیرت چون حباب

گر زمن پرسی سرای می فروش

گویم آنجا رو که دیوارش خراب

گریم و ترسم که باشد گریه ام

پیش یار سنگدل نقشی بر آب

دوش میدیدم که پیر معنوی

می سرود این نغمه را خوش با رُباب

آنکه کشتی راند در خون قتیل

موج اشک ما کی آرد در حساب

ای نهان ساخته رخ در تُتُق پردۀ غیب

پرده حیف است برآن چهره که عاریست ز عیب

ما ز خود بینی خود مانده به وَهمیم و گمان

ور نه با جلوۀ ذات تو چه جای شک و ریب

ساقی ار بادۀ گلگون کند ایگونه به جام

به می آلوده شود خرقۀ پرهیز صهیب

گرچه دانم که بسوزد همه ذرات جهان

کاش مُنشق شدی از رنگ رخت پردۀ غیب

خروشی دوش از میخانه برخاست

که هوش از عاقل و فرزانه برخاست

مُغان خشت از سر خُم برگرفتند

خروش از مردم میخانه برخاست

فروغ روی ساقی در مِی افتاد

زبانۀ آتش از پیمانه برخاست

ز بس با آشنایان جور کردی

فغان از مردم بیگانه برخاست

چنان زنجیر گیسو تاب دادی

که فریاد از دل دیوانه برخاست

پی افروختن چون شمع بنشست

برای سوختن پروانه برخاست

بیا ساقی بیاور کشتی مِی

که طوفان غم از کاشانه برخاست

عجب نبود زتاب جوشش مِی

گر از خُم نعرۀ مستانه برخاست

چو مرغ دل شکنج دام او دید

نخست از روی آب و دانه برخاست

غبارا هر که دست از جان بشوید

تواند از پی جانانه برخاست

گریزی نیست از کوی تو ای دوست

چسان برگردم از کوی تو ای دوست

مرا در حلقۀ زلف تو افکند

فریب چشم جادوی تو ای دوست

فشاندی زلف مشکین را و پُر شد

مشام جانم از بوی تو ای دوست

بکن چندان که خواهی جور بر من

نمیرنجم من از خوی تو ای دوست

غبار از هر دوعالم چشم پوشید

نمی بیند بجز روی تو ای دوست

بغیر از باده داروی طرب چیست

بیا ساقی تعلّل را سبب چیست

به می ده هرچه داری تا بدانی

به گیتی حاصل رنج و تعب چیست

گره بگشا ز ابرو چون زدی تیر

به صید بسمل این قهر و غضب چیست؟

که خواند از نقش موجودات حرفی

که میداند که چندین بوالعجب چیست؟

طبیبان درد بی درمان پسندند

به تاب عشق باید سوخت تب چیست

تو بیدردی طبیبان را چه جرم است

تو در خوابی گناه مرغ شب چیست

به پا تا نشکنی خار مغیلان

چه دانی ذوق صحرای طلب چیست

غبار از حسرت آن لعل لب دوش

به دندان جان فشردی دست و لب چیست

از آتش دل آهم تا روی پوش برداشت

سیلاب اشک چشمم چون دیگ جوش برداشت

عیبش نمی توان کرد چون دردمند عشقی

از صبر عاجز آمد از دل خروش برداشت

باری که پشت گردون از هیبتش دوتا شد

آن را به دوش مستی بی تاب و توش برداشت

افغان ز ‌چشم ساقی کان ترک بی مروت

هم رخت عقل دزدید هم نقد هوش برداشت

روپوش عیب ما بود پشمینه ای و او را

در رهن ساغری مِی دی مِی فروش برداشت

دوبیتی‌ها

تو که رخ لاله‌سان افروته دیری

چو داغ لاله‌ام دل سوته دیری

یکی فکر دل بی‌حاصلم کن

که چندین حاصل اندوته دیری

چه خوش بی در عدم ویرانه‌ای بی

مرا چون جغد در وی لانه‌ای بی

ببینم آنکه جایی بی به عالم

که آنجا نام آب و دانه‌ای بی

الهی چون گناهم را شمر نیست

یقین دانم که عذرم را ثمر نیست

ز لطفت این تمنّا دارم و بس

که بینم غیر من کس در سقر نیست

سر و کارم به دست نازنینی‌ست

که در هر گوشه‌اش گوشه‌نشینی‌ست

کسی کش غم به خاطر ره ندارد

چه غم دارد که او را دل غمینی‌ست

تا پر نشد ز بوی محبّت دماغ دل

چون لاله پرده بر نگرفتم ز داغ دل

افتاده عکس ساقی گل‌چهره در شراب

گل‌ها شکفته گشت بر اطراف باغ دل

مفردات

بوی آن موی معبر باز برد از هوش ما را

یار مستی می‌کشند این می‌کشان بر دوش ما را

از دست گلچین بی‌روی گل ماند

چون پای بلبل در دیده‌ام خار

نزدیک شد که مردم چشمم به جای اشک

در انتظار دوست به دامن روان شود

این قامت رعنای تو این خانۀ ویران من

سرو سرای روستا طاووس خانۀ خار کن

گرچه دانم ز اشک خون‌باران من

لاله خواهد رست از بستان من

مطلب مشابه: غزلیات نظام قاری؛ زیباترین غزلیات و اشعار عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: رباعی شماره ۱ از رباعیات خیام؛ برخیز بتا بیا ز بهر دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما …

اشعار پراکنده

سفالین خُمُّ و در وی لعلگون می

کبدر فی الدجی والشّمس فی فِی

زجاجی جام بین کز عهد جمشید

گذر ننموده سنگ فتنه بر وی

نشاید فرق کرد از غایت لطف

که می در جام یا جام است در می

در او نشکسته دور چرخ گردون

حبابی را که آورد از جَم و کِی

بیابانی است در پیشم خطرناک

که در وی خنگ گردون افکند پی

نیاسایم در او هر چند بر من

سر آید روزگار بهمن و دی

وگر صد باره عمر من سر آید

دگر ره نفخۀ عشقم کند حی

از آن گم کرده پی دارم سراغی

که هی بر اسب همت میزنم هی

جهان خالی ز مجنون است ورنه

ز لیلی نیست خالی هرگز این حی

همه گوشم که خواند مطرب غیب

به راه راستم با نالۀ نی

بیا ساقی بیا تا دست شوئیم

درین سرچشمه من از جان و تو از می

غبارا از میان برخیز و برخیز

که با خود می نشاید بود و با وی

اشعار پراکنده

به دریا خویش را تا لا نبینی

به دامان لولوء لالا نبینی

نهان در سینه چند ای گوهر دل

صدف تا نشکنی دریا نبینی

اگر مجنون شدی چندانکه پوئی

به جز لیلی در این صحرا نبینی

بسوی ما نکو بنگر که دیگر

نشانی در جهان از ما نبینی

چه آمد بر سر از عشقم که در وی

سر موئی بجز سودا نبینی

دلا دیوانگی کن ور نه زنجیر

از آن زلف سیه بر پا نبینی

اگر پروانه سان پرها نسوزی

جمال شمع بی پروا نبینی

نشان از آن کمر وقتی بیابی

که خود را در میان پیدا نبینی

بیا ساقی که بی آن چشم مخمور

مرا جز اشک در مینا نبینی

غبارا چشم بینائی بدست آر

که در لالا به جز الّا نبینی

بت ابرو کمانی از کمینی

به تیرم می زند بی جرم و کینی

به کوی میفروشان خانه کردم

نمی دانستم که ای غم در کمینی

برد سیلاب اشکم خانه از بن

به دستم گر نیفتد آستینی

به خوبان در حقیقت معنی عشق

به صورت آفرین است آفرینی

دهم جان گرچه مقداری ندارد

نیاز ما به چشم نازنینی

دلم را نیست چندان صبر و آرام

که بنشینم زمانی بر زمینی

ز هفتاد و دو ملت دوری ای عشق

ندانم خود تو دارای چه دینی

چراغ خاطر خلوت سیه شد

بیار ای سینه آه آتشینی

دل اندر خرمن زلف تو بسته است

اگر تخمی نکارد خوشه چینی

مطلب مشابه: اشعار نشاط اصفهانی { گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار }

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.