غزلیات نظام قاری؛ زیباترین غزلیات و اشعار عاشقانه این شاعر
غزلیات نظام قاری را در روزانه بخوانید. نظامالدین محمود بن امیر احمد قاری یزدی (معروف به نظام قاری)، شاعر برجسته سده نهم هجری (حدود قرن پانزدهم میلادی)، یکی از نقیضهپردازان (پارودیستهای) برجسته ادبیات فارسی است. او در دیوان مشهور خود به نام دیوان البسه (به تقلید از دیوان اطعمه بسحاق اطعمه شیرازی)، به توصیف پوشاک، جامهها و البسه مردم زمانه پرداخته و از این طریق به نقد اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی میپردازد.

غزلهای نظام قاری
ای روز و شبت از رخت اکسونی و دیباجی
بر اطلس و الباغت چرخ آمده نساجی
مانند فراویزم تا چند زخود رانی
ای با فرجی تو صد صوف به قیغاجی
سلطان همه رختی دستار طلادوزست
کش از علم ترکست هم تختی و هم تاجی
در کوچه درزارتیر بارد زره سوزن
از قب زرهی سازم وز ور بدن آماجی
پیر ولی مخفی کوشد بقبا پنبه
قاری چه شد ار برخاست از دامن حلاجی؟
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
حاصل از حیات جان ایندمست تا دانی
ای که ده جهت داری جامه زمستانی
بر تن خودت کن بار آنقدر که بتوانی
بر نهالی اطلس چون دهی شب آسایش
حاصل از حیات جان آندمست تا دانی
پیش رخت ابیاری گفت راز مخفی دان
با طبیب نامحرم حال راز پنهانی
دل ز معجر روبند گوش داشت دانستم
چشمبند ِ زردوزی میبرد به پیشانی
هر که رخت سرما را غم نخورد نادم شد
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
پیر خرقه ات گویم پیشک از ره کسوت
هر زمان که در پوشی رخت صوف جرجانی
رخت صوفک ایقاری داد تو نخواهد داد
جهد کن که از ارمک داد خویش بستانی
هر مختصر چه داند آئین عشقباری
کی در هوا مگس را باشد مجال بازی
ارمک بپوش و از حق میخواه جان درازی
دستار بندقی بند از بهر سرفرازی
آن تارها بچنگست از تار و پود والا
زان روی اینهمه نقش دارد بپرده سازی
والای پرمگس کی باشد چو سینه باز
کی درهوا مگس را باشد مجال بازی
کی باشدت صفائی ایخواجه در مصلا
در سعدی از نگردد رخت دلت نمازی
گر صاحب تمیزی بردار دامن از خاک
ضایع مکن لباست چون کودکان ببازی
عمر منست دستار میخواهمش همیشه
آن کیست کو نخواهد عمری بدین درازی
قاری حقیقتی دان کردن ببر سقرلاط
تفتیک راو ماشا هر دو شمر مجازی
مطلب مشابه: غزل عاشقانه + مجموعه احساسی از غزلیات از شاعران مختلف
مطلب مشابه: اشعار حسین منزوی + گزیده شعر عاشقانه و غزلیات حسین منزوی

زسودای رخ و زلفش غمی دارم شبانروزی
مرا صبح وصال او نمیگردد شبی روزی
قبای چارقب کورا را بر آتش بهر زرسوزی
بلای اینچنین باشد زسودای زراندوزی
تو نقشی کز اتو خواهی بخلعتهای آژیده
بناخن میتوان کردن چرا چندین همی سوزی
قبای قاقم ای فرا بقد صوف کوتا هست
مگر از قندس آری وصله بر دامنش دوزی
برک را از کلاه موردی همواره سرسبزیست
میان بند کتان دارد زصوف سبر پیروزی
همان با جامه والا بخور عودو عنبر کرد
که بر گل بر سحرگاهان نسیم باد نوروزی
معرف آستین را گو میفشان بر من عریان
گهی کزنور تشریف کریمان محفل افروزی
بکرباس قدک شد خرج نقد کیسه عمرت
مگر ارمک بدست آری و زان عمری نواندوزی
بخرگه روکه از شاهان کمربندی فراگیری
بیا در خانه کز قاری قبا پوشی بیاموزی
مطلب مشابه: گزیده 10 غزل عاشقانه حافظ + شعر و غزلیات معروف حافظ شیرازی
مطلب مشابه: اشعار صائب تبریزی + مجموعه شعر مثنوی قصیده غزلیات تک بیتی و دوبیتی صائب تبریزی
عکس نوشته غزلیات نظام قاری
هر لحظه بغمزه دل ریشم چه خراشی
روی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی
تا جنس خطائی بود ای اطلس کاشی
در بارمنه لاف تو باری چه قماشی
گر اطلس یزدی ندهد دست زنان را
میسازد اگر زانکه بسازند بکاشی
چون موزه و دستار و قبا و فرجی هست
آنگاه توان کآدمی از چوب تراشی
پر عطر شود آستی و دامن آفاق
زان رخت که پوشی و از آن مشک که پاشی
از گلفتنت عقد نیاید بشماری
تا بسته پیچ و شکن شیله و شاشی
قاری ببرت رخت معانی همه جمعست
میبر بقد فکر معطل زچه باشی
ای مقنعه و شده مرا صبحی و شامی
مو بندو سرانداز چو نوری و ظلامی
آن زینت و ترتیب در آرایش آن گوشک
خوش بود دریغا که نکردند دوامی
هرگاه که با پیر نمد نیست جرز دان
حقا که عصارا نبود رسم قیامی
روشن نکنی دیده بالباس چهله
از رخت سیه تا ننشینی بظلامی
پرگار صفت انکه بزیلو چه قدم زد
بیرون ننهد هرگز ازین دایره کامی
از جقه و دربندی و تشریف سقرلاط
خاصی بجهان فرق توان کرد زعامی
گر خواجه دهد مژده تشریف بقاری
آن لحظه بدل میرسد از دوست پیامی
چون تنک نباشد دل مسکین حمامی
کش یار هم آواز بگیرند بدامی
بی لبس نفیست که کند پیش قیامی
هر جا که روی پیش بزرگان بسلامی
فانوس بوالا چه کند خیمه پردود
قندیل بکش تا نبشینم بظلامی
بآاسترای روی اتو دیده مگو حال
هرگز نبرد سوخته قصه بخامی
بر شرب فراویزکه راندند خوش افتاد
چون دست من ودامن طاوس خرامی
خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت
گوئی بر شاهیست کمر بسته غلامی
معجر چو بر آن دامک سر دید سر آغوش
میگفت زاندوه جدائی بمقامی
چین گربجین آورد از غم نه عجب آن
کش یارهم آغوش بگیرند بدامی
قاری جهت رخت بود جاه و بزرگی
هربی سروپائی نشود صدر انامی
گفتم خیال وصلت گفتا بخواب بینی
گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی
گفتم خیال تشریف گفتا بخواب بینی
گفتم مثال سنجاب گفتا در آب بینی
گفتم زهی میان بند گفتا که در میانست
گفتم نقاب پرده گفتا حجاب بینی
گفتم چگونه باشد در خواب شده دیدن
گفتا که خویشترادر پیچ و تاب بینی
گفتم که زیر روسی والای آل دیدم
گفتا باوج کردون برق و سحاب بینی
گفتم مشلشل از چیست در جامهای زربفت
گفتانه در گلستان هر سو غراب بینی
گفتم زصوف مشکین شد روز روشنم شب
گفتا نگر بکرباس تا ماهتاب بینی
گفتم برخت قاری پرداخت این سخنها
گفتا مبارکت باد ثوب ثواب بینی
درین پستی گر آنمه را نیابی
ببالا در شوی وآنجا نیابی
زمیخک رونق کمخا نیابی
بخسقی قیمت والا نیابی
مجوی از آستر روئی بجامه
تو خود از کا سر دیبا نیابی
بدستارست اسراری نهانی
که آن در گنبد خضرا نیابی
نگردد حاصلت پیراهن بر
سر رشته زپنبه تا نیابی
قبا و گیوه و دستار اصلست
بجز مسواک فرع اینجا نیابی
زکوه مهر در اجناس ما نیست
درین کرباسها تمعنا نیابی
خطی کان خوانی از مخفی قاری
زرومی باف مولانا نیابی
افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میلی بجائی
دل بازکردست فکر قبائی
باصوف دارد روی صفائی
ارمک امیری صوفک نقیری
اطلس چوشاهی کاسر گدائی
یارست جبه اغیار تشریف
کین هست مخفی او خود نمائی
همتای کتان گو دلفریبی
مانند روسی گو جانفزائی
تا دور گشتست دستارم از سر
افتاده بازم در سر هوائی
ایمن زانبوه شد وزعمارت
هرکو زخیمه دارد سرائی
آنرخت قاری گو کز کم وذیل
دروی توانیم زد دست و پائی
مطلب مشابه: اشعار قیصر امین پور + مجموعه شعر منتخب غزلیات، شعر نو و اشعار کوتاه
مطلب مشابه: غزلیات ایرج میرزا (گزیده 20 غزل زیبا از این شاعر)
شعرهای غزل نظام قاری
بده ساقی شراب لایزالی
بدست عاشقان لاابالی
زبالاافکن شرب و نهالی
شدم سرپا برهنه لاابالی
بدستان آن علم از زر نظرکن
کان الشمس فی جوف الهلال
کسی کز رخت کهنه حسن نوجست
اضاع العمر فی طلب المحال
هوای حجله داری شب مکن خواب
و من طلب العلی سهر اللیالی
درر از بحر حبر موج زن جوی
یغوص البحر من طلب اللالی
اگر خواهی بزرگی بغچه میکش
بقدر الکد یکتسب المعالی
چو گیرم آستینهای سقرلاط
فما اذری یمینی عن شمالی
مشلشل نیز هم در پرده میگفت
ووافقنی اذا شوشت حالی
زخاک ره بخرگه گفته زیلو
ترحم ذلتی یاذالمعالی
عمل کن بر بنات فکر قاری
که تا ازین نمط خصمان بمالی

ای در هوای مهرت ذرات کون گردی
وی از صفات چهرت جنات عدن وردی
ای در هوای الباغ ذرات پنبه گردی
با گلستان کمخا بستان شرب وردی
معجر زگرد یزدی مفکن زپیشوازت
میترسم از نشستن بر دامن تو گردی
هر رو بهی چه داند قدر سمور و سنجاب
در عشق ما چه باید مردی و شیرمردی
تکیه نمد براهت برخاک ره نشینی
زیلوچه برامیدت چون بقچه هرزه گردی
از یقه و گریبان هر جاست گیر و داری
و زخود و درع و جوشن در هر طرف نبردی
سریافت شور دستار دل درد زخم جامه
در هر سریست شوری در هر دلیست دردی
والای آل و کاهی در وصف هر دو قاری
آن است نیمروزی وین آفتاب زردی
اگر بتحفه جانان هزار جان آری
محقرست نشاید که بر زبان آری
هزار وصف گلستان که در بیان آری
نه آنچنانکه زکمخا مرا نشان آری
حدیث شرب بر اطلس آنمثل دارد
که زر بکان بری و گل بگلستان آری
برشوه رخت بجائی بری اگر صدبار
محقرست نشاید که بر زبان آری
کجا چو شمسی و سالوی و ساغری کردند
سراید ارچه مه ومهر آسمان اری
گرت فتد گذر ای گلگنه سوی حمام
بجان فوطه که یاد از برهنگان آری
به از نفایس رختم نیابی ارصدره
سفر کنی و بضاعت زبحروکان آری
بیان نقش میان بند مصریت قاری
بگوید ارتو بشکرانه در میان آری
ای سرزلف تو سراسر بلا
هر دو لبت نیز بلا بر بلا
ای قد سنجاب سراسر بلا
صوف ببالاش بلا بر بلا
رخت طلا دوز که میسوزیش
میرسدش از جهت زر بلا
هر که بتشریف کتان دوخت چشم
ماند زتشویش طمع در بلا
ترک کلاه نمد خود مگوی
تانکشی از پی افسر بلا
موزه تنگست دمادم تعب
پیچش دستار سراسر بلا
دامک و سربند بگویم که چیست
نام یکی آفت و دیگر بلا
بهر قدک میکشم از رنگرز
جور زقاری و زگازر بلا
خوشست جامه بریدن برون زاندازه
برآمدن زقدک پاره کردن آوازه
چه دلکشست بدامن سجیف و گنج درست
چه طرفه است بدان چاک جامه شیرازه
بترک طاقیه گفتم که برگ گل ماند
خیال گفت نگفتی سخن باندازه
چو تن بشوئی و بیرون خرامی از حمام
زرخت نو شودت در زمان روان تازه
گهی زچشمه سوزن برون رود رشته
گهی بدر نتوان شدن زدروازه
مکن زجامه والا رقم زمشک و عذاد
عروس خوب لقا را چه حاجت غازه
بیان حجله رخت زفاف کن قاری
که تا شوی به جهان زین بلند آوازه
وصال او زعمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
خزو دیبا زباغ و بوستان به
نخ و کمخا زراغ و گلستان به
بر آن سنجاب صوف سبز صدبار
زروی سبزه و آب روان به
بصوف سبز گوئی کز عقیقست
دو صد بار از انار بوستان به
لباسی نرم و نازک در بر آور
که این آسایش از ملک جهان به
چو بینی بسته بر تنگ میگو
خداوندا مرا آن ده که آن به
بجامه همچو مروارید بخیه
ولیکن گفته قاری از آن به
مطلب مشابه: اشعار سعدی + مجموعه شعر بلند و کوتاه عاشقانه سعدی شیرازی
مطلب مشابه: شعرهای عاشقانه استاد شهریار؛ اشعار عاشقانه شهریار، گلچین شعرهای عاشقانه










