غزلیات ایرج میرزا (گزیده 20 غزل زیبا از این شاعر)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه غزلیات ایرج میرزا را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. ایرج میرزا از جمله شاعران مشهور ایرانی در عصر مشروطیت و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا در قالب‌های گوناگون شعر سروده و ارزشمندترین اشعارش مضامین انتقادی، اجتماعی، احساسی و تربیتی دارند. شعر ایرج ساده و روان و گاهی دربرگیرنده واژه‌ها و گفتارهای عامیانه است و اشعار او از جمله اشعار اثرگذار بر شعر دوره مشروطیت بود.

غزلیات ایرج میرزا (گزیده 20 غزل زیبا از این شاعر)

غزل‌های زیبا از ایرج میرزا

قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او را

یادش آن گُل که نه از کف ببَرَد باد او را

ملَکی بود قمر پیشِ خداوند عزیز

مرتعی بود فلک خرّم و آزاد او را

چون خدا خلقِ جهان کرد به این طرز و مثال

دقّتی کرد و پسندیده نیفتاد او را

دید چیزی که به دل چنگ زند در وی نیست

لاجرم دل ز قمر کند و فرستاد او را

حسن هم داد خدا بر وی ، حُسنِ عَجَبی

گرچه بس بود همان حسنِ خداداد او را

جمله اَطوارِ نِکوهیده از او باز گرفت

هرچه اخلاقِ نکو بود و بجا ، داد او را

گر به شمشاد و به سوسن گذرد اندر باغ

بپرستند همه سوسن و شمشاد او را

بلبل از رشکِ صدایِ او گلو پاره کند

ورنه بهر چه بُوَد این همه فریاد او را

روزگار آسوده دارد مردم آزاده را

زحمتِ سِندان نمی آید در بگشاده را

از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق

چون کنم دور از خود این همزادۀ آزاده را

خوش نمی آید به گوشم جز حدیثِ کودکان

اصلاً اندر قلب تأثیریست حرفِ ساده را

من سر از بهرِ نثارِ مقدمت دارم به دوش

چند پنهان سازم امرِ پیشِ پا افتاده را

ای که امشب باده‌ای با ساده خوردی در وِثاق

نوشِ جانت باد من بی‌ساده خوردم باده را

خان و مان بر دوش خواهی شد تو هم آخِر چو ما

رو خبر کن از من آن اسبابِ عیش آماده را

هر چه خواهد چرخ با من کج بتابد گو بتاب

من هم اینجا دارم آخِر آیةُ اللّه زاده را

غزل‌های زیبا از ایرج میرزا

خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر است

هر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است

خوش‌لب‌ و خوش‌دهن‌ و چابک ‌و شیرین‌حرکات

کم‌خور و پردو و با تربیت و باربر است

خرِ عیسی را آن بی‌هنر انکار کند

که خود از جملۀ خرهای جهان ‌بی‌خبراست

قصدِ راکب را بی ‌هیچ نشان می‌داند

که کجا موقعِ مکثست و مقامِ گذر است

چون سوارش برِ مردم همه پیغمبر بود

او هم اندر برِ خرها همه پیغامبر است

مرو ای مردِ مسافر به سفر جز با او

که ترا در همه احوال رفیقِ سفر است

حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار

که چو من مادح بر مدحِ خری مفتخر است

من بجز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنم

جز خرِ عیسی گور پدر هرچه خر است

مطلب مشابه: غزلیات امیرخسرو دهلوی؛ زیباترین غزلیات احساسی و زیبای این شاعر

مطلب مشابه: غزلیات بیدل دهلوی؛ مجموعه غزلیات ناب و احساسی این شاعر بزرگ

شعرهای احساسی ایرج میرزا

خواهم که دهم جان به تو میلِ دلم اینست

ترسم که پسندت نشود مشکلم اینست

پروا مکن از قتلِ من امروز که فردا

شرطست نگویم به کسی قاتلم اینست

منعم مکن از عشقِ بتان ناصِحِ مُشفِق

دیریست که خاصیّت آب و گلم اینست

رسوایِ جهان گشتم و بدنامِ خلایق

از عشق تو ای ترک پسر حاصلم اینست

هرگز نروم جایِ دگر از سرِ کویت

تا جان بود اندر تنِ من منزلم اینست

جز وصلِ رخِ دوست نخواهم ز خدا هیچ

در دهر اُمیدی که بُوَد در دلم اینست

از جودِ تو در عدلِ ولیعهد گریزم

کز جمله شهان پادشهِ عادلم اینست

طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذرد

آبِ حیوان بکُشَد نیز، چو از سر گذرد

من ازین زندگیِ یک‌نَهَج آزرده شدم

قند اگر هست نخواهم که مکرّر گذرد

گر همه دیدنِ یک سلسله مکروهات است

کاش این عمرِ گرانمایه سبکتر گذرد

تو از این خلعتِ هستی چه تفاخر داری؟

این لباسی است که بر پیکرِ هر خر گذرد

آه از آن روز که بی کسبِ هنر شام شود

وای از آن شام که بی مطرب و ساغر گذرد

لحظه‌ای بیش نبود آنچه ز عمرِ تو گذشت

وآنچه باقی‌ست به یک لحظهٔ دیگر گذرد

آن‌همه شوکت و ناموسِ شهان آخِرِ کار

چند سطریست که بر صفحۀ دفتر گذرد

عاقبت در دو سه خط جمع شود از بد و نیک

آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد

ای وطن، زینهمه ابنایِ تو کس یافت نشد

که به راهِ تو نگویم ز سر، از زر گذرد

نه شریف‌العلما بگذرد از سیم ِ سفید

نه رئیس‌الوزرا از زرِ احمر گذرد

گر به محشر هم از این جنس دوپا در کارند

وای از آن طرز مظالم که به محشر گذرد

ور یکی زان همه عمّال بُوَد ایرانی

گله‌ها بینِ خداوند و پیمبر گذرد

این همه نقش که بر صحنۀ گیتی پیداست

سینمایی‌ست که از دیدهٔ اختر گذرد

عَن‌قریب است که از عشقِ تو چون پیراهن

سینه را چاک کند ایرج و از سر گذرد

نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمد

که خیز و جان و دل آماده کن امیر آمد

امیرِ مملکتِ حُسن با چنان حشمت

چه خواب دید که سر وقتِ این فقیر آمد

چو دید از غمِ هجرانش سخت دلگیرم

به دلنوازیِ این پیرِ گوشه گیر آمد

نمانده بود مرا طاقتِ جدایی او

به موقع آمد و نیک آمد و هُژیر آمد

نکرده جنگ اسیرم نموده بود به خویش

کنون به سرکشیِ موقفِ اسیر آمد

شکایتِ شبِ هجران به او نباید کرد

که خود ز دردِ دلِ عاشقان خبیر آمد

چه زور بود که بر پیکرِ علیل رسید

چه نور بود که در دیدۀ ضریر آمد

کنون که آمده تا نصف شب نگاهش دار

ز دست زود مده دامنش که دیر آمد

شعرهای احساسی ایرج میرزا

شکر خدا را که بخت هادیم آمد

نامه‌ای از حاج شیخ هادیم آمد

از پس سرگشتگی به وادی حیرت

هادیِ سر منزلِ ایادیم آمد

از پسِ یک عمر رنج در طلبِ گنج

هادیِ آن کانِ فضل و رادیم آمد

وز رشحاتِ غَمامِ فضل و کمالش

نامه‌ای امروز بهرِ شادیم آمد

کرده در آن نامه از مکارم و اَلطاف

درج بدان حدّ که خود زیادیم آمد

داد بساط مرا نشاط ربیعی

گرچه مر آن نامه در جُمادیم آمد

چرخ چو دانست بر مراد رسیدم

دی پیِ تمهیدِ نامُرادیَم آمد

کرد ز خانه مرا برون و به خانه

حضرتِ ذی قدرِ اوستادیم آمد

هیچ ز حرمانِ خود شگفت ندارم

کاینهمه از سوء بختِ عادیم آمد

درکِ لقایش غنیمتی است مه برچنگ

از سفرِ این خجسته وادیم آمد

خواستم افزون کنم سخن به مدیحش

قافیه بُد تنگ کون‌گشادیم آمد

مطلب مشابه: غزلیات مولانا با بیش از 20 غزل زیبای عاشقانه و احساسی شاعر بزرگ

مطلب مشابه: غزلیات هاتف اصفهانی { مجموعه 40 شعر پر معنی و احساسی این شاعر }

عکس نوشته اشعار ایرج میرزا

چون خورم می در سرم سودایِ یار آید پدید

راست باشد این مثل کز کار کار آید پدید

جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچکس

می کشان را رازِ دل بی اختیار آید پدید

گر مرا آسوده بینی در غمش نبود شگفت

هر غریقی را پس از کوشش قرار آید پدید

بوسه چون بر لعلِ جانان می زنی نشمرده زن

دیده ام من گفتگو ها از شمار آید پدید

تا توانی سیر بنگر در رخِ صافِ بتان

پیش کاندر صفحۀ چشمت غبار آید پدید

دیدم آن بت را پیِ اُستادِ بد گوهر روان

یادم آمد مُهره در دنبالِ مار آید پدید

هر سؤالِ سخت را زنهار پاسخ نرم ده

سنگ و آهن چون به هم ساید شرار آید پدید

پیری از رخسارِ طبع آبدارم آب بُرد

کی ز طبعِ پیر شعرِ آبدار آید پدید

در خزان هم گاه بگشاید دهان بلبل ولی

کی بود آن نغمه کز وی در بهار آید پدید

بعد از این وصلش چه جویم چیست سود آن غرقه را

کِش به قعرِ بحر گوهر در کنار آید پدید

نیست کس کاین مملکت را از خطر بخشد نجات

قرنها باید که تا یک مردِکار آید پدید

نان شهر از همّتِ دستورِ ما ممتاز شد

صدقِ این دعوی به هر شام و نهار آید پدید

از وزیران گر یکی چون او شود نَبوَد شگفت

از جراید هم یکی چون نوبهار آید پدید

یاد کردند مرا باز به گلدانِ دگر

گلبنانِ دگر از طرفِ گلستانِ دگر

بودم افسرده چو گُل دردی و بشکفتم باز

نو بهارست به من تا به زمستانِ دگر

با نواهایِ دگر تهینتِ من گفتند

بلبلانِ دگر از ساحتِ بستانِ دگر

عشق هر فکرِ دگر را ز دلم بیرون کرد

همچو مهمان که کند بخل به مهمانِ دگر

با چنین گام که نسوانِ وطن پیش روند

عن قریبست که ایران شود ایرانِ دگر

عکس نوشته اشعار ایرج میرزا

به دست جام شراب و به گوش نغمۀ ساز

شبی خوشست خدایا دراز باد دراز !

چگونه کوته خواهم شبی که اندر وی

وصالِ دوست مهیّا و برگِ عشرت ساز

چگونه کوته خواهم شبی که سعدی گفت:

«که دوست را ننماید شبِ وِصال دراز»

شبی بُوَد که ازو گشت شامِ دولت روز

شبی بُوَد که ازو گشت صبحِ ملّت باز

شبی بُوَد که بتابید اندرو ماهی

که آفتاب نیارد شدن به او انباز

شبی است فرّخ و شهزاده نصرت الدّولهُ

نموده جشنی از عزّت و جلال جهاز

چگونه جشنی مانندِ جَنَّتِ موعود

ز چار جانب بگشوده بابِ نعمت و ناز

به وجد اندر هر سوی گلرخانِ چگل

به رقص اندر هرجای مهوشانِ طَراز

همه درخشد مانند نارِ ذاتِ وَقود

شرابِ گلگون اندر به سیمگون بِگماز

ز هر طرف شنوی نغمه های رود و سرود

به هر کجا نگری گونه های ساز و نواز

ز چرخ گوید ناهید از پی تبریک

خجسته بادا میلادِ شاهِ بنده نواز

شعرهای 8 گانه ایرج میرزا

تا بر سر است سایۀ شه زاده ایرجم

گویی مگر به تاج فریدون مُتَوَّجَم

ما هر دو شاه زاده و ما هر دو ایرجیم

اما چه ایرجی بود او ، من چه ایرجم!

با خلقتش چو خلقت خود می کنم قیاس

گیرد ز مادر و پدر خویشتن لجم

گفتم قتیلِ خنجرِ ابرویِ او شوم

آوخ که سازگار نشد طالعِ کجم

گفتم مُدَرَّجی که مگر شاهزاده ای…

…رج بسپُرَد به حافظه شعر مُدَرَّجم

پیرم و آرزویِ وصلِ جوانان دارم

خانه ویران بود و حسرتِ مهمان دارم

عشق باقی به سر و مویِ سر از غصّه سپید

زیرِ خاکسترِ خود آتشِ پنهان دارم

کاش قیدِ پسران خواستمی پیش از وقت

من که اصرار به آزادیِ نسوان دارم

آفتِ جان کسان عشق بود یا پیری

چه کنم من که هم این دارم و هم آن دارم

همچو آن آهنِ از کوره برون آمده ام

که به سر پُتک و به زیر تنه سِندان دارم

نیست یک لحظه که از یادِ تو فارغ باشم

گرچه پیرم من و در حافظه نقصان دارم

عقل با حافظه در مرتبۀ قدر یکیست

لیک من حیرت ازین عادتِ انسان دارم

گرچه کس دم نزند هیچ ز بی عقلیِ خویش

از چه با ناز دهد شرح که نسیان دارم

جرم از غیر و عقوبت متوجّه بر من

حالِ سبّابۀ اشخاصِ پشیمان دارم

شعرِ بد گفتن و نسبت به رفیقان دادن

یادگاریست که از مردمِ طهران دارم

همه یارانِ خراسانِ من اهلند و ادیب

بی سبب نیست به سر عشقِ خراسان دارم

هر یکی از شعرا تابعِ یک شیطانیست

من درین مغزِ برآشفته دو شیطان دارم

ز یاران آن قَدر بد دیده‌ام کز یار می‌ترسم

به بیکاری چنان خو کرده‌ام کز کار می‌ترسم

شاپویی‌ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب

ولی با این خطرناکی من از دستار می‌ترسم

نه از مار و نه از کژدم نه زین پیمان‌شکن مردم

از آن شاهنشهِ بی‌دینِ خلق‌آزار می‌ترسم

نمی‌ترسم نه از مار و نه از شیطان نه از جادو

غم خود را به یک سو هشته از غمخوار می‌ترسم

چو بی‌اصرار کار از دست مردم برنمی‌آید

چه کار آید ز دست من که از اصرار می‌ترسم

فراوان گفتنی‌ها هست و باید گفتنش امّا

چه سازم دور دور دیگرست از دار می‌ترسم

مطلب مشابه: غزلیات سعدی استاد سخن { 20 شعر عاشقانه و غزلیات سعدی شیرازی }

مطلب مشابه: غزلیات رهی معیری شاعر صاحب نام (20 غزل عاشقانه و احساسی)

شعرهای 8 گانه ایرج میرزا

ما خریدیم به جان عشق تو نی با زر و سیم

به زر و سیم خَرَد عشقِ بتان مردِ لئیم

عالمی پر بُوَد از رایحۀ مُشک و عبیر

مگر از پهلویِ زلفِ تو گذر کرد نسیم

بر بناگوشِ تو آن سنبل و سوسن باشد

یا که زلفست و بُوَد سنبل و سوسن به شمیم

یا که کردست خداوندِ ادب میر نظام

امتحانِ خطِ تعلیق به صد دایره جیم

خطّ بشکستهٔ او سخت‌تر از عهدِ درست

قولِ سنجیدۀ او بهتر از دُرِّ یتیم

آن وزیری که چو بنشیند بر مسندِ بار

مشتری را کند آدابِ وزارت تعلیم

آن امیری که چو روی آرد در پهنۀ رزم

دلِ مرّیخ ز سهمش به هراس است و به بیم

قهرِ او پوست بدرّانَد بر پیکرِ شیر

مهر او روح ببخشایَد بر عَظمِ رَمیم

عیدِ قربان را با عزّت و اقبال بر او

فر خجسته بِکُناد ایزدِ دَیّانِ رحیم

اشعار عاشقانه از ایرج میرزا

آزرده ام از آن بُتِ بسیار ناز کن

پا از گلیمِ خویش فزونتر دراز کن

با آنکه از رُخَش خطِ مُشکین دمیده باز

آن تُرکِ ناز کن نشود تَرکِ ناز کن

از چشم بد کنند همه خلق احتراز

من گشته ام ز چشم نکو احتراز کن

رندِ شراب خوارم و در سینه ام دلی است

پاکیزه تر ز جامۀ شیخِ نماز کن

من از زبانِ خویش ندارم شکایتی

چشم است بیشتر که بود کشفِ راز کن

بویی ز بوستانِ مَحَبَّت نبرده اند

سالوس زاهدانِ حقیقت مَجاز کن

این حاجیان به حشر عِنان در عِنان روند

با اشترانِ طَیِّ طریقِ حِجاز کن

من پروراندَمَت که تو با این بها شدی

طفلی ندیده ام چو تو بر دایه ناز کن

کی آرزویِ سَلوی و مَنّ ره دهد به دل

آن اکتفا به نان و پنیر و پیاز کن

آن را که آز نیست به شاهان نیاز نیست

سلطانِ وقتِ خویش بود ترک آز کن

نه زور سود داد و نه زاری عِلاج کرد

آری ، زرست زر ، گره از کار باز کن

ما را هوایِ خدمتِ فرمانروایِ مُلک

هست از هوایِ رویِ بُتان بی نیاز کن

فرّخ وُثوقِ دولت کز عدلِ او نماند

دستِ طمع به مالِ رعیّت دراز کن

جز تُرکِ من که تازه کند مشق تُرکتاز

در عهدِ او نماند دگر تُرکتاز کن

دشمن به دار کرد ، ببین چون کند به دوست

آن دشمنانِ خویش چنین سرفراز کن

اشعار عاشقانه از ایرج میرزا

باز روز آمد به پایان شامِ دلگیر است و من

تا سحر سودایِ آن زلفِ چو زنجیر است و من

دیگران سر مست در آغوشِ جانان خفته اند

آنکه بیدارست هر شب مرغِ شبگیر است و من

گفته بودم زودتر در راهِ عشقت جان دهم

بعد از این تا زنده باشم عُذرِ تأخیر است و من

سُبحَه و سَجّاده و مُهری مرتّب کرده شیخ

تا چه پیش آید خدا یا دامِ تزویر است و من

از درِ شاهانِ عالَم لَذَّتی حاصل نشد

بعد از این در کنجِ عُزلت خدمتِ پیر است و من

با چنین رعنا غزالی خدعه ساز و عشوه باز

پنجه اندر پنجه کردن قوّۀ شیر است و من

هر گرفتاری کند تدبیرِ استخلاصِ خویش

تا گرفتارش شوم پیوسته تدبیر است و من

مَنعَم از کوشش مکن ناصح که آخِر می رسم

یا به جانان یا به جان میدانِ تقدیر است و من

تا نویسم شِمّه‌ای از شرحِ دردِ اشتیاق

از سرِ شب تا سحر اسبابِ تحریر است و من

شاه می خواهم که گوید در رخِ اعدایِ مُلک

قطع و فصلِ این دعاوی کارِ شمشیر است و من

در نظامِ امرِ کشور در رواجِ خطِّ عشق

آنکه بتواند سرافرازی کند میر است و من

خواجۀ اعظم نظام السّلطنه کز خدمتش

آنکه نازد بر زمین و آسمان تیر است و من

پیش اربابِ هنر در یک دو بیت از این غزل

قافیه گر شایگان شد عذر تقصیر است و من

مطلب مشابه: غزلیات صائب تبریزی (گزیده 30 شعر و غزل عاشقانه صائب شاعر نامدار)

مطلب مشابه: غزلیات شهریار با 30 شعر و غزل ناب (چند بارد غم دنیا به تن تنهایی …)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.