غزلیات مولانا با بیش از 20 غزل زیبای عاشقانه و احساسی شاعر بزرگ

غزلیات مولانا

در این بخش از سایت ادبی روزانه غزلیات مولانا را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. مولانا شاعر بلند آوازه و یکی از بزرگترین ادیبان ایران که با حضور خود قرن 7 هجری را منور‌تر کرد. معرفی مولانای بلخی، نیاز به مدت زمان زیادی دارد و می‌توان از این ادیب بزرگ روز‌ها و ماه‌ها  صحبت کرد. در ادامه بهترین غزلیات او را خوانده و پی به قدرت شعر او ببرید.

غزل‌های زیبای مولانا

ساقی تو شراب لامکان را

آن نام و نشان بی‌نشان را

بفزا که فزایش روانی

سرمست و روانه کن روان را

یک بار دگر بیا درآموز

ساقی گشتن تو ساقیان را

چون چشمه بجوش از دل سنگ

بشکن تو سبوی جسم و جان را

عشرت ده عاشقان می را

حسرت ده طالبان نان را

نان معماریست حبس تن را

می بارانیست باغ جان را

بستم سر سفره زمین را

بگشا سر خم آسمان را

بربند دو چشم عیب بین را

بگشای دو چشم غیب دان را

تا مسجد و بتکده نماند

تا نشناسیم این و آن را

خاموش که آن جهان خاموش

در بانگ درآرد این جهان را

مطلب مشابه: رباعیات مولانا { 120 رباعیات شاهکار از مولوی بزرگ }

اشعار مولانا در قالب غزل

اشعار مولانا در قالب غزل

گفتی که گزیده‌ای تو بر ما

هرگز نبدست این مفرما

حاجت بنگر مگیر حجت

بر نقد بزن مگو که فردا

بگذار مرا که خوش بخسپم

در سایه‌ات ای درخت خرما

ای عشق تو در دلم سرشته

چون قند و شکر درون حلوا

وی صورت تو درون چشمم

مانند گهر میان دریا

داری سر ما سری بجنبان

تو نیز بگو زهی تماشا

آن وعده که کرده‌ای مرا دوش

کو زهره که تا کنم تقاضا

گر دست نمی‌رسد به خورشید

از دور همی‌کنم تمنا

خورشید و هزار همچو خورشید

در حسرت تست ای معلا

کو مطرب عشق چست دانا

کز عشق زند نه از تقاضا

مردم به امید و این ندیدم

در گور شدم بدین تمنا

ای یار عزیز اگر تو دیدی

طوبی لک یا حبیب طوبی

ور پنهانست او خضروار

تنها به کناره‌های دریا

ای باد سلام ما بدو بر

کاندر دل ما از اوست غوغا

دانم که سلام‌های سوزان

آرد به حبیب عاشقان را

عشقیست دوار چرخ نه از آب

عشقیست مسیر ماه نه از پا

در ذکر به گردش اندرآید

با آب دو دیده چرخ جان‌ها

ذکرست کمند وصل محبوب

خاموش که جوش کرد سودا

عکس نوشته اشعار مولوی

عکس نوشته اشعار مولوی

ما را سفری فتاد بی‌ما

آن جا دل ما گشاد بی‌ما

آن مه که ز ما نهان همی‌شد

رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما

چون در غم دوست جان بدادیم

ما را غم او بزاد بی‌ما

ماییم همیشه مست بی‌می

ماییم همیشه شاد بی‌ما

ما را مکنید یاد هرگز

ما خود هستیم یاد بی‌ما

بی ما شده‌ایم شاد گوییم

ای ما که همیشه باد بی‌ما

درها همه بسته بود بر ما

بگشود چو راه داد بی‌ما

با ما دل کیقباد بنده‌ست

بنده‌ست چو کیقباد بی‌ما

ماییم ز نیک و بد رهیده

از طاعت و از فساد بی‌ما

بیدار کنید مستیان را

از بهر نبیذ همچو جان را

ای ساقی باده بقایی

از خم قدیم گیر آن را

بر راه گلو گذر ندارد

لیکن بگشاید او زبان را

جان را تو چو مشک ساز ساقی

آن جان شریف غیب دان را

پس جانب آن صبوحیان کش

آن مشک سبک دل گران را

وز ساغرهای چشم مستت

درده تو فلان بن فلان را

از دیده به دیده باده‌ای ده

تا خود نشود خبر دهان را

زیرا ساقی چنان گذارد

اندر مجلس می نهان را

بشتاب که چشم ذره ذره

جویا گشتست آن عیان را

آن نافه مشک را به دست آر

بشکاف تو ناف آسمان را

زیرا غلبات بوی آن مشک

صبری بنهشت یوسفان را

چون نامه رسید سجده‌ای کن

شمس تبریز درفشان را

مطلب مشابه: اشعار فلسفی مولانا؛ 20 شعر فلسفی عمیق و زیبا از شاعر بزرگ مولانا

مطلب مشابه: اشعار غمگین مولانا ( بیش از 30 شعر احساسی غم انگیز از مولانا )

در میان پرده خون عشق را گلزارها

عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق

ترک منبرها بگفته برشده بر دارها

عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها

عاقلان تیره دل را در درون انکارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست

عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها

هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن

تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی توی خورشید اندر ابر حرف

چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

غزلیات مولانا

ساقیا گردان کن آخر آن شرابِ صاف را

محو کن هست و عدم را بردران این لاف را

آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب

برکند از بیخ هستیِ چو کوه قاف را

در دماغ اندر ببافد خمرِ صافی تا دماغ

در زمان بیرون کند جولاهِ هستی‌باف را

آن میی کز ظلم و جور و کافری‌های خوشش

شرم آید عدل و داد و دینِ باانصاف را

عقل و تدبیر و صفاتِ تست چون اِستارگان

زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را

جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او

تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را

تن چو کفشی جانِ حیوانی در او چون کفشگر

رازدارِ شاه کی خوانند هر اسکاف را ؟

روحِ ناری از کجا دارد ز نورِ می خبر ؟

آتش غیرت کجا باشد دلِ خزاف را ؟

سیفِ حق گشتست شمس‌الدینِ ما در دستِ حق

آفرین آن سیف را و مرحبا سیّاف را

اسبِ حاجت‌های مشتاقان بدو اندر رساد

ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را

شهر تبریزست آنک از شوقِ او مستی بوَد

گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را

غزلیات مولانا

پرده‌ی دیگر مزن جز پرده‌ی دلدار ما

آن هزاران یوسف شیرینِ شیرین‌کار ما

یوسفان را مست کرد و پرده‌هاشان بردرید

غمزه‌ی خونیِ مست آن شهِ خمارِ ما

جان ما همچون سگانِ کوی او خون‌خوار شد

آفرین‌ها صد هزاران بر سگِ خون‌خوار ما

در نوایِ عشق آن صد نوبهارِ سرمدی

صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما

دل چو زناری ز عشقِ آن مسیح ِ عهد بست

لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما

آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت

ذره‌وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما

چون مثال ذره‌ایم اندر پی آن آفتاب

رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما

عاشقانِ عشق را بسیار یاری‌ها دهیم

چونک شمس‌الدین تبریزی کنون شد یار ما

رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ما

چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما

صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر

صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما

عافیت بادا تنت را ای تن تو جان‌صفت

کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما

گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد

کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما

رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت

تا بوَد آن رنج همچون عقلِ جان‌آرای ما

مطلب مشابه: شعر در مورد مرگ از مولانا ( اشعار با موضوع مرگ از شاعر بزرگ مولانا )

مطلب مشابه: شاه بیت های مولانا؛ زیباترین ابیات و اشعار احساسی مولانا شاعر بزرگ

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما

مرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما

سینه‌های عاشقان جز از شما روشن مباد

گلبن جان‌های ما خندان مبادا بی‌شما

بشنو از ایمان که می‌گوید به آواز بلند

با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی‌شما

عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او

تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی‌شما

عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده

جان ما را دیدنِ ایشان مبادا بی‌شما

جان‌های مرده را ای چون دم عیسی شما

ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی‌شما

چون به نقدِ عشقِ شمس‌الدینِ تبریزی خوشم

رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی‌شما

دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا

زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا

عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب

آن که جان می‌جست او را در خلا و در ملا

آن ز دور آتش نَماید چون رَوی نوری بوَد

همچنان که آتشِ موسی برای ابتلا

الصلا پروانه‌جانان قصدِ آن آتش کنید

چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا

چون سمندر در میان آتشش باشد مقام

هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

غزل های شاهکار از مولوی

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را

گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را

سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر

کاو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را

سینه‌ی خود باز کردم زخم‌ها بنمودمش

گفتمش از من خبر ده دلبرِ خون‌خواره را

سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامش شود

طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را

طفلِ دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان

ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را

شهرِ وصلت بوده است آخر ز اول جای دل

چند داری در غریبی این دلِ آواره را ؟

من خمش کردم ولیکن از پی دفعِ خمار

ساقیِ عشّاق گردان نرگس خماره را

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟

لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم ؟

چرخ شاید جای تو یا سدره‌ها یا منتها ؟

طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق

کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا

پر در پر بافته رشکِ احد گردِ رُخش

جانِ احمد نعره‌زن از شوق او واشوقنا

غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون

گر سر مویی ز حُسنش بی‌حجاب آید به ما

از ورای صد هزاران پرده حُسنش تافته

نعره‌ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا

سجده‌ی تبریز را خم درشده سروِ سهی

غاشیه تبریز را برداشته جانِ سها

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما

محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما

بادِ باده برگمار از لطف خود تا برپرد

در هوا ما را که تا خفّت پذیرد سنگ ما

بر کمیت می تو جان را کن سوار ِراه عشق

تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما

وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک

خون چکید از بینی و چشمِ دلِ آونگ ما

ساقیا تو تیزتر رو این نمی‌بینی که بس ؟

می‌دود اندر عقبْ اندیشه‌های لنگِ ما ؟

در طرب اندیشه‌ها خرسنگ باشد جان‌گداز

از میانِ راه برگیرید این خرسنگِ ما

در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن

مطرب تبریز در پرده‌ عشاقی چنگ ما

غزل های شاهکار از مولوی

خدمتِ شمس حق و دین یادگارت ساقیا

باده گردان، چیست آخر داردارت ساقیا ؟

ساقیِ گلرخ ز می این عقلِ ما را خار نه

تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا

جامِ چون طاووس پرّان کن به گِردِ باغِ بزم

تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا

کار را بگذار می را بار کن بر اسبِ جام

تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا

تا تو باشی در عزیزی‌ها به بندِ خود دَری

می‌کُند ای سخت‌جان خاکیِ خوارت ساقیا

چشمه‌ی رواقِ می را نحل بگشا سوی عیش

تا ز چشمه مَی‌ شود هر چشم و چارَت ساقیا

عقلِ نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب

تا نماید آن صنم رخسارِ نارت ساقیا

بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر‌کنار

تا بگیرد در کنارِ خویش یارت ساقیا

تو شَوی از دست، بینی عیشِ خود را بر کنار

چون بگیرد در برِ سیمین کنارت ساقیا

گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی

چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا

از میِ تبریز گردان‌کن پیاپی رطل‌ها

تا بِبُرّد تارهای چنگِ عارت ساقیا

مطلب مشابه: بهترین اشعار مولانا در قالب رباعی؛ رباعی های زیبای گلچین شده عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار مولانا در وصف خدا؛ گزیده شعر کوتاه و بلند این شاعر درباره پروردگار

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.