اشعار نشاط اصفهانی { گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار }

اشعار نشاط اصفهانی { گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار }

اشعار نشاط اصفهانی را در روزانه بخوانید. سیّد عبدالوهاب نشاطِ اصفهانی ملقب به معتمدالدوله از سیاست‌مداران، شاعران و خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بوده‌است. لقب معتمدالدوله ابتدا به وی داده می‌شود و از او به‌عنوان نخستین وزیر امور خارجه ایران نیز نام می‌برند.

غزلیات

صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را

تاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را

ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع را

مهر عالمتاب طالع بین و غارت ماه را

آبی از ساغر بزن بر عشق و در مجمر بسوز

حاصل این عقل غم افزای شادی کاه را

خرمی خواهی زمستی خواه و از بیدانشی

کاسمان بی غم نماند خاطر آگاه را

عقل فکر آموز در عالم نشان از خود ندید

هم نبیند عشق عالم سوز جز الاه را

دیده ناپاک است تا شویی روان کن اشک را

پرده افلاک است تا سوزی بر افروز آه را

خود حجاب عکس ماهی چند داری سر بچاه

سر بر آر از چاه تا بر چرخ بینی ماه را

آبش از سر برگذشت ای همرهان آگه کنید

هم ملامتگوی عاشق هم سلامت خواه را

بر سر زلف درازش عمر بگذارم نشاط

بو که پیوندی کنم این رشتهٔ کوتاه را

بر سر کوی خرابات مقامی‌ست مرا

نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی‌ست مرا

می‌روم تا چه کند مکرمت باده‌فروش

نقد جانی به کف و حسرت جامی‌ست مرا

ای اسیران قفس گوش بدارید فراز

با شما از چمن قدس پیامی‌ست مرا

دام بگشایی و جز سوی تو نگشایم گام

که بپا از دل سودازده دامی‌ست مرا

با وجود تو دگر جای ملالت نبود

در همه دهر مگو غیر تو کامی‌ست مرا

تو خداوند من و از تو همین لطفم بس

که مرا بینی و گویی که غلامی‌ست مرا

ترک خود گیر اگرت هست سر دوست نشاط

که همین در دل غم‌دیده مقامی‌ست مرا

هر بلایی کزو رسید مرا

به عطایی دهد نوید مرا

دوش از زلف و ابروان می‌داد

گاه بیم و گهی امید مرا

گه به شمشیر می‌برید از من

گه به زنجیر می‌کشید مرا

من همان بنده‌ام که نادیده

به بهایی گران خرید مرا

عیب او نبود ار به هیچ فروخت

بر من و عیب من چو دید مرا

ستمش خاص و نعمتش عام است

خاصه بهر ستم گزید مرا

تا بگوید که این نشاط منست

با غم خویش پرورید مرا

تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را

فرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را

بیا امشب ز ذکر روی او شمعی بزم آریم

ز دل وز یاد زلفش مجمری سازیم محفل را

به سد رنج از خطرها چون گذشتم ای دریغ اکنون

به اول گام این وادی نشان دادند منزل را

نجوید شمع نابینا و گر بینا بود جویا

فروغ وی بود روشن دلیلی شمع محفل را

چو آگاه است او ما غافل ار باشیم به باشد

که از پی می‌رود صیاد آگه صید غافل را

به تلخی جان شیرین بایدت دادن نشاط اکنون

شرابی تلخ جو و آن شاهد شیرین‌شمایل را

نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را

دیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را

از کوی تو می‌آیم و از خود خبرم نیست

پرسم مگر از غم ره کاشانهٔ خود را

در خانهٔ ما یار و عجب آنکه ز هرکس

جستیم خبر دادن نشان خانهٔ خود را

بی‌وعده نشستیم به ره منتظر اما

با یار نگفتیم ره خانهٔ خود را

از بی‌خودی خویش نبودم خبر ای کاش

نشنیدمی از غیر هم افسانهٔ خود را

پنداشت نشاط از ره لطف است و ندانست

مست است و ندانسته ره خانهٔ خود را

مطلب مشابه: اشعار میلی مشهدی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و گلچین زیباترین اشعار

مطلب مشابه: غزلیات حیدر شیرازی؛ گلچین اشعار زیبای شاعر سده هشتم

غزلیات

دادم بغمت شادی این هر دو جهان را

گر عشق نباشد که کشد بار گران را

در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست

از کار جهان دست و دل و چشم و زبان را

از دیده همی اشک فشانم که توان دید

در آب روان سایه ی آن سرو روان را

ای باده بهاری بهاری زقدومش خبری گوی

تا خاک فشانم بسر اندوه جهان را

ساقی بده از آن می باقی قدحی باز

تا فاش کنم باقی این راز نهان را

نطرب بسرا آیتی از رحمت خاصش

تاره سوی فردوس دهم دوزخیان را

بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما

بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما

ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولی

عاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ ما

ساغری از کف ساقی مگر آریم به دست

ورنه مستی ندهد دست ز پیمانهٔ ما

واعظا با همه غوغای خردمندی‌ها

نبری صرفه ز یک نالهٔ مستانهٔ ما

سیلی ای دیده روان ساز که ویران کندش

تا مگر درخور گنجی شود این خانهٔ ما

سقف این کاخ زراندود حجاب فلک است

پرتو مهر بجویید ز ویرانهٔ ما

آنکه یک شب غمش از دل ننهد پای برون

کاش یک روز نهد پای به کاشانهٔ ما

خردت راهبر کوچهٔ غمناکان است

خبری جو ز نشاط از در میخانهٔ ما

مطلب مشابه: اشعار عرفانی خیام / زیباترین مجموعه شعر عارفانه از خیام نبشابوری

مطلب مشابه: اشعار معروف فردوسی؛ ۲۰ شعر دلنشین و شیرینی از فردوسی بزرگ

رباعیات

ناکامی من بود ز خودکامی‌ها

این سوختگی‌ها همه از خامی‌ها

تا کام دل دوست طلب کردم، شد

کام دل من روا ز ناکامی‌ها

این غصه و غم از پی چندین طرب است

ور هست غمی باز نشاط از عقب است

صبح از اثر شام و بهار از پی دی

بیند کس و پس غمین نشیند عجب است

این غصه و غم از پی چندین طرب است

وین انده و درد را نشاط از عقب است

آن روز چو شکر حق نکردی امروز

گر ناله و فریاد بر آری عجب است

بزم طرب آخر شد و پایان شب است

با نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است

شب رفت و صباح دولت اندر عقب است

شادی پی شادی طرب اندر طرب است

منظور طبیب آنکه بیمار تر است

شایسته ی عفو آنکه گنهکار تر است

از خاک مذلتش مگر بر دارند

افتادگی از بنده سزاوار تر است

رخسار تو خورشید جهان افروز است

گیسوی تو تیره شام مشک اندوز است

ابروی تو در میان هلالی ست مگر

کز یک سویش شب و ز یک سو روز است

گر با تو بود کس همه عالم راه است

ور بی تو رود جهان سراسر چاه است

با خاک سرو چاک گریبان پیوست

آن دست که از دامن تو کوتاه است

ساقی کامشب نشاط انگیخته است

زین باده که در ساغر ما ریخته است

غم سوزد و عمر سازد افزون گویی

با آب حیات آتش آمیخته است

پایی که بجان هر قدمی نقشی بست

زلفی که دلی از آن بهر تارش بست

دردا نگذارد که بدان سایم رخ

آوخ نپسندد که بدان آرم دست

با عهد تو چرخ را قراریست درست

کاید هر سال خوش تر از سال نخست

یا رب هرگز دلت جز آسوده مباد

کاسایش حلق در دل آسانی تست

ای قهر ازل سرشته با شمشیرت

وی حبس ابد نوشته بر زنجیرت

تبلیغ قضا فاتحه ی یرلیغت

تقدیر خدا خاتمه ی تدبیرت

گر ره بخدا جویی در گام نخست

نقش خودی از صفحه ی جان باید شست

گم گشته ز تو گوهر مقصود و تو خود

تا گم نشوی گمشده نتوانی جست

این جان که زتن هر دمش آزاری هست

گفتم که مگر ترا بوی کاری هست

ورنه بقفس چرا بماند مرغی

کز هر طرفش راه بگلزاری هست

یارم که نکویی همه باطلعت اوست

زنهار مگو که طالب روی نکوست

بر زشتی من عیب مکن نیک ببین

شاید که مراد دوست چنین دارد دوست

مطلب مشابه: رباعیات باباافضل کاشانی؛ گلچین مجموعه رباعی احساسی این شاعر

مطلب مشابه: اشعار مسعود سعد سلمان؛ گلچین غزلیات، رباعیات و قصاید این شاعر

رباعیات

دوبیتی‌ها

غما ز اندازه بیرون میشدی کاش

دلا پر خون شدی، خون میشدی کاش

تنا از پای تا سر خستی ای جان

ازین ویرانه بیرون میشدی کاش

اگر در خیمه یا در محملی تو

اگر بر ناقه یا در منزلی تو

بدل نزدیکتر باشی تو از دل

که هم اندر تو دل هم در دلی تو

به کس نه دوست او نه دشمن است او

یکی چابک حریف پرفن است او

اگر تو گلبنی ابر بهار است

وگر خاری شرار گلخن است او

ابروی نگار چون کمان است

زلفین وی اندر او دخان است

ابروی مقرنس اندر آنست

گویی که کمان قبطیان است

گیسوی تو عنبرین شمیم است

بوی تو ز خلد یک نعیم است

چشمت ز خمار چون سقیم است

دل در بر او به ترس و بیم است

فریاد من از زمانه بگذشت

بر زلف نگار شانه بگذشت

ابروی کمان یار بر دست

تیریست که از نشانه بگذشت

ای کرده نظر به دست مردم

در خویش مرا نموده‌ای گم

در زیر مقرنس نگون خم

هر لحظه به خاک می‌زنی دم

ای دوست بیا دمی به بالین

این خون دو دیدهٔ ترم بین

گویی که شده مقرنس عنین

داماد زمانه راست کابین

قطعات

دوش میگفت کسی گفت فلان خواجه مرا

که فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست

گفتم ار باز ببینیش بگو کای خواجه

مال و جاهت چه بود خون تو در گردن ماست

خواجه هشدار و میندیش و میاسا که فلان

با چنین بی زر و سیمی چه غم از دشمن ماست

زر و سیمی که بدان جیب و دل آراسته ای

مشت گردیست که بر خواسته از دامن ماست

خرمنی چند گر از زرع ضعیفان داری

حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست

جامه و فرش نوت قدر بیفزود ولی

اطلس عرش برین کهنه لباس تن ماست

چه دگر بر فرس و استر خود رشک بری

کاشهب چرخ روان بر اثر توسن ماست

راست تر خواهی ازین خواجه مرا با تو چه کار

آنچه در وهم تو گلزار تو شد گلخن ماست

بحریست بی کنار دل از عشق و هر زمان

از وی روان زدیده گهر بر کنار ماست

با هم چه وعده ها که بدادیم از و کنون

ما شرمسار دیده و دل شرمسار ماست

زاهد ز عیبجویی ما عیب او کنی

کاین است آنچه خواسته ی کردگار ماست

بردیم بکوی تو پناه از ستم چرخ

دیدیم که از چرخ ستمکارتری هست

آن کس که ز خود وز دو جهان بیخبر افتاد

از وی خبری گیر که باوی خبری هست

ای که گفتی وادی عشقش به سر پیموده‌ام

هرکه از پا سر شناسد زین رهش رفتار نیست

گر به پاداش وفا رسمست خوبان را جفا

بی‌وفا یار مرا با من جفا بسیار نیست

پاداش تلخها که از آن لب شنیده ام

جز بوسه ای بر آن دهن نوشخند نیست

صیدی که آرزوی رهایی کند نشاط

در صید گاه عشق سزاوار بندنیست

گفتم چو دیده دید چسان منع دل کنم

گفتا که منع دیده ز دیدار بایدت

گیرم رسید و حال تو دید و عنان کشید

آخر نشاط جرأت گفتار بایدت

طبیب از درد می‌پرسد من از درمان درد اما

نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است

دلیل ناتوانی در طریق عشق بس باشد

به هر گامی که ضعف افکندت از پا کوی جانان است

تاجان دهم زرشک بمن سر گران شدی

با غیر مهربانیت ای شوخ بس نبود

آیا کدام دلشده دنبال محمل است

امشب که این اثر بفغان جرس نبود

دادیم از جفای تو داد فغان بسی

اما چه سود جز تو کسی داد رس نبود

قطعات

ترکیبات

این بزم شهنشه جهان است

یا ساحت روضه ی جنان است

یا گردونی ست بار گه سان

یا بارگهی فلک نشان است

خاکش همه آب زندگانیست

آبش همه مایه ی روان است

بر آب حیات خاک آن را

سد گونه شرف یکی از آن است

کز مردم دیده آن نهان شد

در دیده ی مردم این عیان است

شاه است نشسته بر سر تخت

یا ماه بر اوج آسمان است

از خط و خد و قد و شاقان

آمیزش چرخ و بوستان است

هم بر سر سرو آفتاب است

هم در بر ماه پرنیان است

در ساغر باده عکس رویی ست

زان هوش ربای مردمان است

با باد سحر شمیم زلفی ست

بیداری خفتگان از آن است

برتر ز سپهر پایه اش باد

خورشید بزیر سایه اش باد

صد شکر که دور از مراد است

دوران شه فلک نهاد است

ارکان چهار گانه ی دهر

جودو کرم است و عدل و داد است

تا رونق گلستان دهد ابر

چون دست شهنشه جواد است

هم باغ ره خزان ببستست

هم شاه در کرم گشادست

باد از پی زینت گلستان

عدل از پی رونق بلاد است

بنیاد زمان بر انبساط است

اجزای جهان در ازدیاد است

روز از اثر بهار هر روز

چون دولت شه در امتداد است

امروز بروزگار دانی

آن چیست که ناقص اوفتادست

یا قدر شب سیاه بخت است

یا بخت عدوی بد نهاد است

تا زینت بوستان ز ابر است

تا رونق گلستان زباد است

خرم ملکش چو گلستان باد

گلزار وی ایمن از خزان باد

خاصیت شهد در شرنگ است

آسایش زخم از خدنگ است

ادوار هموم را شتاب است

دوران نشاط را درنگ است

دست کرم و سخا دراز است

پای ستم و ستیزه لنگ است

از تار طرب بدرگه شاه

بر گردن چرخ پالهنگ است

در کام مخالف و موافق

تا شهد مخالف شرنگ است

هم شهد طرب قرین جامش

هم شاهد آرزو بکامش

مطلب مشابه: اشعار میر رضی آرتیمانی؛ گلچین زیباترین اشعار شامل غزلیات و رباعیات

مطلب مشابه: اشعار سید حسن غزنوی؛ زیباترین غزلیات، مقطعات و رباعیات شاعر قدیمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.