اشعار معروف فردوسی؛ ۲۰ شعر دلنشین و شیرینی از فردوسی بزرگ
اشعار معروف فردوسی را در سایت ادبی و هنری روزانه آماده کردهایم. ابوالقاسم فردوسی طوسی ملقب به حکیم سخن و حکیم طوس، شاعر حماسه سرای ایرانی و سراینده شاهنامه، با شهرت جهانی، ادب پارسی میانه را تا اندازه ای از نابودی رهانید. گفته شده است شاعری با زندگی مرفه در جوانی بوده است، اما از تهی دستی خود در شصت و پنج سالگی می گوید.

شعرهای معروف و شاهکار فردوسی بزرگ
چو سهراب را دید پرخاش کرد
که ای شوخچشم، این چه گستاخ کرد؟
بدو گفت: کای نامدار پهلوان
جهانجوی گرد و دلیر و جوان
مرا نام باید، ترا نام چیست؟
که از تخمهٔ کیان اینگونه زیست؟
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزیده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده گوهرست
چو سیاوش به پیش اندر آمد پاک
بدو گفت کای بدگهر ناپاک
چه کردی که اینک چنین بیگناه
مرا بایدت کشتن ای بدسپاه؟
بدو گفت افراسیاب ای ستم
که با تو مرا نیست گفتوشنم
تو را باید اکنون به تیغ تیز
سر از تن جدا کرد و کردت ستیز
مطلب مشابه: اشعار شاهنامه فردوسی + گزیده اشعار فردوسی با موضوعات مختلف
مطلب مشابه: اشعار فردوسی + عکس نوشته و مجموعه شعر فردوسی شاعر محبوب ایرانی

چو دیدش رستم، دلش گشت سست
که این کودک از من بُوَد، یا که هست؟
به سهراب گفت: ای جوان تیزچنگ
بگو نام و تخمت ز کین است و جنگ
سهراب بدو گفت: اکنون که مرگ
رسید و شدم از جهان دور برگ
منم سهراب، از تخمهٔ سام نر
تو رستمی و کردگار این پسر
رودابه بدو گفت: ای نامجوی
جهانپهلوان، رستم دستاننوی
دلم بر تو بستست و جانم به راه
تو ای و ز من دور گشته گناه
اگر مهر من در دلت جای کرد
مرا با تو پیوند جان پای کرد
رستم بدو گفت: ای شاه زور
که از تخمهٔ کیان هستی و تور
چرا جنگ با من کنی، ای جوان؟
که من پیرم و تو دلیر جهان
بیا تا به میثاق و پیمان کنیم
جهان را ز خون پاکیآلان کنیم
چو بخت آدمی با وی یار شود
ز خاکسترش گوهر بار شود
جهان را بلندی و پستي تويي
ندانم چهاي، هرچه هستي تويي
ز گیتی وفاداری امید مدار
که با هر که پیوست، گسست از کنار
فریدون چو آمد به ضحاک رسید
به گرز گران بر سرش تاختید
جهان را ز بیداد او پاک کرد
به تخت کیان نام او خاک کرد
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
منیژه بدو گفت: ای نامدار
جهانجوی و از تخمهٔ شهریار
منم دختر افراسیاب، ای جوان
دلم شد به مهر تو چون کهکشان
بیا تا به کاخ من آیی به راز
که دل گشته از عشق تو پرگداز
بیژن به چاه اندرون ناله کرد
دلش از غم و درد پاره کرد
بگفت: ای خدای جهانآفرین
مرا از این تنگنای سیاه ببین
چو رستم بدید آن دیو زشت
به گرز گران کرد بر او پشت
بدو گفت: ای دیو بدکینهور
جهان را ز تو نیست جز رنج و شر
به نیروی یزدان و بازوی خویش
کنم خاک، تنت را به گرز ریشریش
کیخسرو به میدان چو شیر ژیان
بیامد به کینخواهی آن نوجوان
بدو گفت: ای افراسیاب پلید
که خون سیاوش به تو شد پدید
کنون تیغ من بر تنت کار ساز
کند تا شوی دور از این کین و راز
فرود از تن خویش خون دیده ریخت
دلش زین جهان سوی مرگ آویخت
بگفت: ای سپه، بیگناهم به جنگ
چرا شد چنین تیره این تاج و رنگ؟
مرا کشتید از بهر نام و نژاد
ولی نام من ماند در این گفتوداد
رستم به چاه اندرون شد نهان
ز شغاد بدکیش گشته فغان
بدو گفت: ای بدگهر، بدکنش
چرا با برادر چنین بد سگنش؟
ولی تیر من بر تنت کار کند
جهان را ز تو پاک و بیزار کند
چو رستم به بیشه در آمد ز راه
شدی شیر غران به پیشش سیاه
به نیروی یزدان و بازوی زور
گرفتش به چنگال و کردش به گور
بگفت: ای سپهبد، جهانآفرین
مرا داد زور و دل و نیروی کین
مطلب مشابه: اشعار فردوسی در مورد عشق و خداوند (گلچین زیباترین اشعار فردوسی)
مطلب مشابه: جملات قصار فردوسی شاعر بزرگ ایرانی (سخنان غنی و عمیق شاعر)

چو کردار نیک آیدت در جهان
نباید که ترسی ز کین دشمن
جهان را نگه کن به چشم خرد
که بیخردی رنج و غم در خورد
نبیند کسی جز به کردار خویش
که نیکی بماند به دیدار خویش
ز گفتار بد دور کن جان خویش
که بد گفتن آرد پشیمان خویش
گشتاسب به میدان چو خورشید شد
دلش پر ز کین و جهان دید شد
بدو گفت: ای ارجاسب بدکنش
جهان را ز تو نیست جز رنج و هش
به تیغ کیان پاک سازم زمین
ز توران و از تخمهٔ بدنژین
جمشید چو بر تخت شاهی نشست
جهان را به نیکی و داد آراست
ولی چون غرور آمدش در سرشت
خداوند از او برد تخت و بهشت
جهان را به نظم آوردم به بند
ز هر گونه گفتار نیکو پسند
نخواهم که از من بماند جز این
که ماند ز من نام نیکو به کین
چو ضحاک بدکیش بر تخت بود
جهان پر ز درد و ز رنج و سجود
دو مار از کتفش برآمده زشت
خوراکش مغز سر جوانان بهشت
کاوه، آن آهنگر پاکجان
که از ظلم او شد دلش پر ز جان
به پیش فریدون بیامد چو باد
بگفت: ای جهانجوی با فر و داد
مرا ظلم او سوخت جان و روان
جوانانم از مار او شد نهان
چرم پیشبندم به نیزه کنم
جهان را ز بیداد او پاک کنم
درفشش چو برداشت بر سر سپهر
جهان گشت پر شور و پر خشم و مهر
شبی رستم اندر سمنگان بدی
به کاخی که تهمینه را جای بدی
تهمینه چو خورشید تابان به راز
بیامد به بالین رستم، نیاز
بدو گفت: ای پهلوان نامجوی
جهانجوی و گردی ز تخمهٔ نوی
منم دختر شاه سمنگان پاک
دلم شد به مهر تو چون پر ز خاک
اگر مهر من در دلت جای کرد
مرا با تو پیوند جان پای کرد
ز تو کودکی خواهم ای نامدار
که چون تو بود در جهان پیلوار
رستم بدو گفت: ای ماهچهر
دلم شد ز مهر تو پر ز سپهر
به پیمان تو را من زنم ای سمن
ولی چون ز تو دور گردم ز بن
چو کودکی آید ز تو ای نگار
بده بازوبندم به او یادگار
اسفندیار، آن شاهزاده جوان
ز تخمهٔ گشتاسب و لهراسپجان
به خوان نخست آمد با تیغ و کین
دو گرگ دیومانند بد پیشبین
چو گرگان بدیدند او را ز دور
به سویش شتابان شدند پر ز شور
اسفندیار تیغ برداشت تیز
به نیروی یزدان و دل پر ستیز
یکی گرگ را سر ز تن کرد جدا
دگر را به خاک اندر آورد به پا
بگفت: ای خدای جهانآفرین
مرا تو ز بیداد داری به کین
به نیروی تو این دیومانند را
کنم خاک و پاکی دهم بند را
سودابه به سیاوش بدیدش ز دور
دلی پر ز مهر و ز عشق و ز نور
بدو گفت: ای شاهزاده جوان
چو خورشید تابان به تخت کیان
بیا تا به خلوت نشینیم به راز
دلم شد ز مهر تو پر پر گداز
سیاوش بدو گفت: ای بدکنش
مرا دور دار از چنین بد سگنش
تو همسر پشنگ و من پور او
چرا دل نهادی به راه گنو؟
خداوند بیناست و دانای راز
مرا دور دارد ز این کینهساز
گیو اندر میدان چو شیر ژیان
بیامد به کینخواهی آن نوجوان
به توران سپه تیغ برداشت تیز
دلش پر ز کین و جهان پر ستیز
بدو گفت گودرز: ای پور من
جهانجوی و از تخمهٔ نامزن
برو تیغ زن، کین سیاوش بخواه
جهان را ز توران به داد و به راه
گیو چون پلنگ آمد و تیغ زد
سپه را به خاک اندرون ریغ زد
اسفندیار از تیر رستم به خاک
افتاد و شد دیدهاش پر ز خاک
بدو گفت: ای پهلوان نامجوی
جهان گشت از من به تو پر ز روی
مرا کشتی اما نه از کین و خشم
که تقدیر یزدان بد اینگونه چشم
پسرم بهمن را تو نگه دار به مهر
که او ماند از من به گیتی به چهر
رستم ز غم او دلش سوخت زار
بگفت: ای خدای جهاندار و کار
چرا شد چنین روزگارم سیاه
که اسفندیار افتاد از من به چاه؟

منوچهر به میدان چو خورشید شد
دلش پر ز کین و جهان دید شد
به تور گفت: ای بدگهر، بدسگال
چرا کین ورزیدی به این تاج و حال؟
جهان را فریدون به من داد و بس
تو را تور و سلم را چین داد و کس
چو تور تیغ برداشت با کینهور
منوچهرش افکند بر خاک تر
بگفت: ای خدای جهانآفرین
مرا داد پیروزی این کینستین
جهان را به چشم خرد بنگرید
که بیخردی رنج و غم در برید
چو نیکی کنی، نیکی آید به تو
جهان گردد از نیکویت پر ز گو
ز بد دور باش و به نیکی گرای
که نیکی بود رهنمای به جای
جهان گذران است و ما میهمان
نمانیم جز نام نیکو به جان
دلی را مشکن که دل جای مهر
شکستن دل آرد غم و درد و چهر
به دانش گرای و ز نادان مباش
که نادان بود رنج و غم در کاش
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
هر آن کس که دارد خرد و هوش و رای
بخواند همی این گرانمایه جای
جهان را به نظم آوردم به بند
ز هر گونه گفتار نیکو پسند
کنون هر که خواند این نامه به مهر
دعای مرا یاد آرد به چهر
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه فردوسی گلچین شده (۳۰ شعر دلنشین از فردوسی بزرگ)
مطلب مشابه: اشعار عرفانی فردوسی؛ گلچین زیباترین اشعار عارفانه شاعر نامدار










