اشعار عرفانی فردوسی؛ گلچین زیباترین اشعار عارفانه شاعر نامدار
جایگاه فردوسی تنها به شعر و داستان های حماسی خلاصه نمی شود. او بزرگمردی بود که هویت یک ملت را محفوظ داشته و اجازه نابودی این هویت باستانی را نداد. البته ایشان از بابت شعر نیز در بالاترین جایگاه های ادبی پارسی ایستاده اند. در ادامه اشعار عرفانی فردوسی را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

شعرهای عرفانی فردوسی نامدار
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارنده ی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه ی سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یک سو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخن گاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
مطلب مشابه: ضرب المثل های شاهنامه؛ معروف ترین ضرب المثل های از فردوسی
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه فردوسی گلچین شده (۳۰ شعر دلنشین از فردوسی بزرگ)

که اویست جاوید برتر خدای
خداوند نیکی ده و رهنمای
از آغاز باید که دانی درست
سر مایه ی گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
نیابد کسی چاره از چنگ مرگ
چو باد خزانست و ما همچو برگ
به آموختن چون فروتن شوی
سخن های دانندگان بشنوی
مگوی آن سخن ، کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد ، پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
عکس نوشته اشعار عرفانی فردوسی
ترا دانش و دین رهاند درست
در رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را بکس
همه یک دلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس
چنین گفت موبد که مرد بنام
به از زنده دشمن بر او شاد کام
اگر کشت خواهد تو را روزگار
چه نیکو تر از مرگ در کار زار
همه روی یکسر بجنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم
همه دوستان ویژه دشمن شوند
بدین دوده بد گوی و بد تن شوند
نهان آشکارا به کرد این بهی
که بی توشود تخت شاهی تهی
سخن هرچ بشنیدی اکنون بگوی
پیامش مرا کمتر از آب جوی
مطلب مشابه: جملات قصار فردوسی شاعر بزرگ ایرانی (سخنان غنی و عمیق شاعر)
شعرهای معنوی فردوسی بزرگ
بخندد بدو گوید ای شوخ چشم
به عشق تو گریان نه از درد و خشم
نخندد زمین تا نگرید هوا
هوا را نخوانم کف پادشا
که باران او در بهاران بود
نه چون همت شهریاران بود
تو را دانش از لطف یزدان بود
بجوشد ز جایی که در جان بود
تویی کرده کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
چنین گفت کز کردگار جهان
شناسنده ی آشکار و نهان
بترسید و او را ستایش کنید
شب تیره پیشش نیایش کنید
که او داد پیروزی و دستگاه
خداوند تابنده خورشید و ماه
هر آن کس که خواهد که یابد بهشت
نگردد به گِرد بد و کار زشت
چو داد و دهش باشد و راستی
بپیچد دل از کژی و کاستی
ز ما کس مباشید زین پس به بیم
اگر کوه زر دارد و گنج سیم
ز دل ها همه بیم بیرون کنید
نیایش به دارای بی چون کنید
کسی کو بود پاک و یزدان پرست
نیارد به کردار بد هیچ دست
ستوده تر آن کس بود در جهان
که نیکی کند آشکار و نهان
به نیکی گرای و میازار کس
که ره رستگاری همین است و بس
سر نیک خواهی به کردار توست
که آینه دین و پندار توست
تو را کردگار است پروردگار
تویی بنده و کرده کردگار
که اویست و برتر ز هر برتری
توانا و داننده از هر دری
دو گیتی پدید آید از کاف و نون
چرا نی به فرمان او، در نه چون
چو گوید بباش، باش گوید بُد است
همو بود تا بود، تا هست، هست
بزرگی و خردی به پیمان اوست
همه بودنی زیر فرمان اوست
کسی زنده بر آسمان نگذرد
مگر آن که با عشق یزدان پرد
سرانجام بستر بود تیره خاک
بپرّد روان سوی یزدان پاک
اگر مرگ داد است، بیداد چیست
ز بیداد این همه بانگ و فریاد چیست
از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
چنان که داد است بیداد نیست
چون داد آمده است بانگ و فریاد نیست
مطلب مشابه: اشعار فردوسی + عکس نوشته و مجموعه شعر فردوسی شاعر محبوب ایرانی

به یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فر
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
اگر چند بخشی ز گنج سخن
بر افشان که دانش نیاید به بن
همه دست یک سر به یزدان زنیم
منی از تن خویشتن بفکنیم
اگر چندت اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز
به نام خداوند خورشید و ماه
که او داد بر نیک و بد دستگاه
وزویست پیروزی و هم شکست
به نیک و به بد زو بود کام و دست
جهان و مکان و زمان آفرید
پی مور و کوه گران آفرید
خرد داد و جان و تن زورمند
بزرگی و دیهیم و تخت بلند
رهایی نیابد سر از بند اوی
یکی را بود فر و اورند اوی
یکی را دگر شور بختی بود
نیاز و غم و درد و سختی بود
یکی را ز چاه آورد سوی گاه
یکی را ز ماهی برد سوی ماه
ز رخشنده خورشید تا تیره خاک
همه داد بینم ز یزدان پاک
اشعار عرفانیتِ فردوسی پاکزاد
ستایش کنم ایزد پاک را
که گویا و بینا کند خاک را
بموری دهد مالش نره شیر
کند پشه بر پیل جنگی دلیر
به گیتی نبینم همی یار کس
جز ایزد مرا نیست فریاد رس
خداوند ناهید و کیوان وهور
ازویست شاهی و زویست زور
همه بندگانیم و ایزد یکیست
خداوند هست و خداوند نیست
دلش خسته تر زان و تین زارتر
سخن هر چه بر بنده دشوار تر
که فرمان دهد کردگار جهان
گشاده تر آن باشد اندر نهان
ابا داور پاک گفتم به راز
که ای چاره خلق و خود بی نیاز
رسیده به هر جای برهان تو
نگردد فلک جز به فرمان تو
یکی بنده ام با دلی پر گناه
به نزد خداوند خورشید و ماه
امیدم به بخشایش تست و بس
به چیزی دگر نیستم دسترس
به بد مهری من روانم مسوز
به من بازبخش و دلم برفروز
مطلب مشابه: اشعار شاهنامه فردوسی + گزیده اشعار فردوسی با موضوعات مختلف

به نام خداوند خورشید و ماه
که دل را به نامش خرد داد راه
خداوند هستى و هم راستى
نخواهد ز تو کژّى و کاستى
ستودن مر او را ندانم همى
از اندیشه جان برفشانم همى
ازو گشت پیدا مکان و زمان
پى مور بر هستى او نشان
ز گردنده خورشید تا تیره خاک
دگر باد و آتش همان آب پاک
به هستى یزدان گواهى دهند
روان تو را آشنایى دهند
ز هرچ آفریدست او بینیاز
تو در پادشاهی اش گردن فراز
ز دستور و گنجور و از تاج و تخت
ز کمی و بیشی و از ناز و بخت
همه بی نیازست و ما بنده ایم
به فرمان و رایش سرافگنده ایم
شب و روز و گردان سپهر آفرید
خور و خواب و تندی و مهر آفرید
جز او را مدان کردگار بلند
کزو شادمانی و زو مستمند










