اشعار عاشقانه فردوسی گلچین شده (۳۰ شعر دلنشین از فردوسی بزرگ)
اشعار عاشقانه فردوسی را در روزانه بخوانید. فردوسی، شاعر حماسهسرای ایرانی (قرن چهارم و پنجم هجری)، با خلق شاهنامه تأثیر عمیقی بر فرهنگ، زبان و هویت ایرانی گذاشت. شاهنامه نهتنها یک اثر حماسی، بلکه یک شاهکار ادبی است. سبک شعری، تصویرسازیها و شخصیتپردازیهای فردوسی الهامبخش شاعران و نویسندگان پس از او شد. این اثر به عنوان یکی از بزرگترین حماسههای جهان با آثار هومر و ویرژیل مقایسه میشود.

شعرهای زیبا و عاشقانه فردوسی
بیاموز و بشنو ز هر دانشی
بیابی ز هر دانشی رامشی
ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ
همه دانش و داد دادن بسیچ
به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی
چو این داستان ها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو
همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشه چهر اوست
مرا مهر او دل ندیده گزید
همان دوستی از شنیده گزید
ز مهر تو دیریست تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
ز خط نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو جهان آفرید
ازویست شادی ازویست زور
خداوند کیوان و ناهید و هور
مطلب مشابه: اشعار فردوسی + عکس نوشته و مجموعه شعر فردوسی شاعر محبوب ایرانی
مطلب مشابه: اشعار شاهنامه فردوسی + گزیده اشعار فردوسی با موضوعات مختلف

به آموختن چون فروتن شوی
سخن های دانندگان بشنوی
مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست
به گیتی به از راستی پیشه نیست
ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست
چو با راستی باشی و مردمی
نبینی بجز خوبی و خرمی
عکس نوشته اشعار عاشقانه فردوسی
ﭼﻮ ﮔﻔﺘـــــﺎﺭ ﺑﻴﻬــﻮﺩﻩ ﺑﺴﻴــﺎﺭ ﮔﺸﺖ
ﺳﺨﻨﮕﻮﻱ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺸﺖ
ﺑﻪ ﻧﺎﻳـﺎﻓﺖ ﺭﻧﺠﻪ ﻣـﻜﻦ ﺧـــــﻮﻳﺸﺘﻦ
ﻛﻪ ﺗﻴﻤـﺎﺭ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻧﺞﺗـﻦ
از آغاز باید که دانی درست
سر مایه گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
کسی زنده بر آسمان نگذرد
مگر آن که با عشق یزدان پرد
سرانجام بستر بود تیره خاک
بپرد روان سوی یزدان پاک
جهان یادگار است و ما رفتنی
به گیتی نماند بجز گفتنی
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست
چو گفتار بیهوده بسیار گشت
سخنگوی در مردمی خوار گشت
نه نایافت رنجه مکن خویشتن
که تیمار جان باشد و رنج تن
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
از آن پس که بسیار بردیم رنج
به رنج اندرون گرد کردیم گنج
شما را همان رنج پیشست و ناز
زمانی نشیب و زمانی فراز
از آغاز باید که دانی درست
سر مایه ی گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
بنام خداوند خورشید و ماه
که دل را بنامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی
چو خرسند باشی تن آسان شوی
چو آز آوری زو هراسان شوی
نگه کن بدین گنبد تیزگرد
که درمان ازویست و زویست درد
چو ایران مباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
ازآن به که کشور به دشمن دهیم
نگویی مرا تا مراد تو چیست
که بر چهر تو فر چهر پریست
هر آن کس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا
ز مهر تو دیریست تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
نگار تو اینک بهار منست
مر این پرنیان غمگسار منست
همین بود کام دل افروزیم
که روزی بود دیدنت روزیم
تویی در جهان مرمرا چشم راست
به جز تو دلم آرزویی نخواست
ز مهر تو دیریست تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
نگار تو اینک بهار منست
مر این پرنیان غمگسار منست
همین بود کام دل افروزیم
که روزی بود دیدنت روزیم
تویی در جهان مرمرا چشم راست
به جز تو دلم آرزویی نخواست
بدارم وفای تو تا زنده ام
روان را به مهر تو آکنده ام
مطلب مشابه: جملات قصار فردوسی شاعر بزرگ ایرانی (سخنان غنی و عمیق شاعر)
مطلب مشابه: اشعار فردوسی در مورد عشق و خداوند (گلچین زیباترین اشعار فردوسی)

اشعار احساسی فردوسی بزرگ
بنام خداوند خورشید و ماه
که دل را بنامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی
چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
من از دخت مهراب گریان شدم
چو بر آتش تیز بریان شدم
ستاره شب تیره یار منست
من آنم که دریا کنار منست
به رنجی رسیدستم از خویشتن
که بر من بگرید همه انجمن
ز یاقوت سرخست چرخ کبود
نه از آب و گرد و نه از باد و دود
به چندین فروغ و به چندین چراغ
بیاراسته چون به نوروز باغ
روان اندرو گوهر دلفروز
کزو روشنایی گرفتست روز
ز خاور برآید سوی باختر
نباشد ازین یک روش راستتر
ایا آنکه تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی
چراغست مر تیره شب را بسیچ
به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
چو سی روز گردش بپیمایدا
شود تیره گیتی بدو روشنا
پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد
چو بیننده دیدارش از دور دید
هم اندر زمان او شود ناپدید
دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر
به دو هفته گردد تمام و درست
بدان باز گردد که بود از نخست
بود هر شبانگاه باریک تر
به خورشید تابنده نزدیک تر
بدینسان نهادش خداوند داد
بود تا بود هم بدین یک نهاد
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارنده بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هرچه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
شعر عشقی فردوسی
مکن بد که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان نام بد
نگر تا چه کاری، همان بدروی
سخن هرچه گویی همان بشنوی
تو تا زنده ای سوی نیکی گرای
مگر کام یابی به دیگر سرای
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پّر زاغ
نموده ز هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه ، باز کرده دهن
سپاه شب تیره
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا ، نه کیوان ، نه تیر
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
بـه آمـوختن چون فـروتن شـــوی
سخن های دانندگـان بشنوی
مگوی آن سخن، کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست
چو گفتار بیهوده بسیار گشت
سخنگوی در مردمی خوار گشت
به نایافت رنجه مکن خویشتن
که تیمـار جان باشد و رنج تـن

نمانیم که این بوم ویران کنند
همی تاراج از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین
بیارای دل رابه دانش که ارز
به دانش بود چو بدانی بورز
به دانش بود مرد را ایمنی
ببندد ز بد دست آهرمنی
به دانش بود بیگمان زنده مرد
خنک رنجبردار پایند مرد
چنین گفت داننده دهقان پیر
که دانش بود مرد را دستگیر
هر آن مغز کو را خرد روشنست
ز دانش به گرد تنش جوشنست
یک فارسی بود هشیار نام
که بر چرخ کردی به دانش لگام
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
مطلب مشابه: ضرب المثل های شاهنامه؛ معروف ترین ضرب المثل های از فردوسی
مطلب مشابه: چند داستان از شاهنامه به زبان ساده؛ داستان اول زال تا داستان چهار رستم و تهمینه










