اشعار سید حسن غزنوی؛ زیباترین غزلیات، مقطعات و رباعیات شاعر قدیمی

اشعار سید حسن غزنوی؛ زیباترین غزلیات، مقطعات و رباعیات شاعر قدیمی

اشعار سید حسن غزنوی را در سایت ادبی روزانه برای شما دوستان قرار داده‌ایم. حسن غزنوی مشهور به اشرف و با تخلص حسن، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمت‌گزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و معاصر سنایی بود.

فهرست اشعار سید حسن غزنوی

غزلیات

ای تخت را خجسته تر از تاج گاه را

وی ملک را فریضه تر از نور ماه را

ای نقش بند دولت بند قبای تو

فر همای داد به سربر کلاه را

روزی که بر نشینی تاج سفیده دم

گیرد پناه سایه چتر سیاه را

تخت تو چرخ باد که تاجی سپهر را

روی تو لعل باد که پشتی سپاه را

سوسن گواه دولت تست و خوش اینکه چرخ

وه نی کره زرین بار و گواه را؟

تا روز حشر جز تو که هستی فرشته ای

مردم مباد دیده این بارگاه را

یارب پناه دولت و دینش تو کرده ای

اندر پناه خویش بدار این پناه را

چندانکه ممکن است نگهدار و عمر ده

سلطان یمین دولت بهرام شاه را

هوای وصل جانانم گرفتست

غم دلبر دل و جانم گرفتست

دل و دلبر نمی بینم چه دانی

که چون سودای ایشانم گرفتست

چگونه در کشم دامن ز عشقش

که دست دل گریبانم گرفتست

چگونه گل چنم از باغ وصلش

که از خارش گلستانم گرفتست

دل از صبر ارچه می گریم نه ننگست

ره وصل ارچه می دانم گرفتست

ازینم پاره نومیدی آمد

که در دشواری آسانم گرفتست

مگر پیدا نمی آمد غمش زانک

نشاط مدح سلطانم گرفتست

ملک بهرام شاه آن گنج رحمت

که در دشواری آسانم گرفتست

بحمدالله که شکر نعمت او

همه پیدا و پنهانم گرفتست

صنما بسته آنم که در این منزل تست

خبری یابم زان زلف شکسته به درست

درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست

هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست

دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت

اشک من موج زد و نقش تو از دیده نشست

زشت نقشی بود ار جسم تو نشناسم خوب

سخت کاری بود ارکار تو بگذارم سست

گرچه در دیده من نقش خیال تو بماند

ورچه برسینه من عکس جمال تو برست

بیش در دیده و در سینه نمی جویم از آنک

دوش در آتش دورانت نمی دانم جست

سر آن سرو بگردم که چو تو باشد راست

پیش آن ماه بمیرم که به تو ماند چست

آمدم کاسته و سوخته اندر بر تو

که مرا روی چو بستان تو قبله است نه بست

ای مرا کاسته چون ماه بیفزای اول

وی مرا سوخته چون شمع بیفروز نخست

یارب در آن کلاله چرا عقل گمره است

کان صد هزار حلقه شب رنگ بر مه است

هم در کنار سایه شمشاد اوست باغ

هم بر کران چشمه خورشید او چه است

نقش بهشت چیست از آن باغ یک گل است

آب حیات چیست از آن چاه یک زه است

امید را ز دامن آن سرو جویبار

گر صد هزار دست بود جمله کوته است

هست آن چنان کشیده سرزلف او که صبح

هرگه که دم زند خجلی گویدش که است

دوش ار زباد سر دم لب خنده زد چمن

چهره گشای غنچه نسیم سحرگه است

چشم حسن چه داند قدر خیال او

آیینه خود ز صورت خوبان چه آگه است

او گر ز کرده باز نگردد مگر دکو

اندیک باز گردد به عدل شهنشه است

بهرامشه که یک نظر از شمع رای او

چون تیغ آفتاب به صد سو موجه است

شاهی خجسته صورت و فرخنده مرتبت

کز خاک بارگاهش برآسمان ره است

روزم ز هجر تو بصفت چون شب آمده است

وینک چو شمع جانم از آن بر لب آمده است

شد نور مه ز چاه زنخدان تو پدید

این چه نگر که رشک چه نخشب آمده است

روی تو مرکب شب زلف است و خوشتر آنک

خورشید یک سواره برآن مرکب آمده است

مردم من از جفای فراوانت ای نگار

چند آخر از جفانه وفا را شب آمده است

روز حسن ز هجر مکن تیره همچو شب

خود بی تکلف تو جهان را شب آمده است

ای که گل جامه ز رنگ رخ تو چاک زده است

جان به بوی تو نواهای طربناک زده است

نرگس از جزع تو مخمور چرا گشت که گل

جام یاقوت من از لعل تو در خاک زده است

ای برانگیخته از آینه دریا گرد

خاک یکران تو در دیده افلاک زده است

گرچه بر اسب جفا نیک سواری تو متاز

که دلم چنگ در آن گوشه فتراک زده است

خون مشکین شده از ناوک چشم تو دلم

این چه زخم است که آن غمزه چالاک زده است

گر به وصل تو امید است مرا طعنه مزن

که مرا خود غم هجران تو خاشاک زده است

دل و جانم بره جانان است

گر بدو باز رسم جان آن است

پای در دامن صبر آرم از آنک

دست دست ستم هجران است

آن چه من می کشم از فرقت او

چرخ کوشید بسی نتوانست

حال هجران دو یار همدم

من چگویم که بنتوان دانست

شاد میباشد حسن در غم او

که هم او در دو هم او درمان است

آه ترسم که به سلطان نرسد

که غمش بر دل من سلطان است

شاه بهرام شه مسعود آنک

صورت دولت و نقش جان است

مطلب مشابه: مجموعه اشعار هلالی جغتایی؛ گلچین رباعیات، قطعات و غزلیات زیبا

مطلب مشابه: اشعار میر رضی آرتیمانی؛ گلچین زیباترین اشعار شامل غزلیات و رباعیات

غزلیات

قمری اندر بهار یار من است

مونس نالهای زار من است

فاخته طوق عشق برگردن

در غم دوست غمگسار من است

بلبل از شاخ گل گشاده زبان

نایب حال روزگار من است

ساقیا بی قرارم از می عشق

دو سه می داروی قرار من است

می خورم در بهار با رخ تو

کان بهار تو این بهار من است

گر نباشد بهار و نی ابری

ابر او چشم آبدار من است

گل سوری شکفته اندر باغ

راست گوئی رخ نگار من است

لاله بر سبزه زار پنداری

روی معشوق بر کنار من است

گوئی از دور نرگس مخمور

چشم دلبر در انتظار من است

در بنفشه نگه کنم گویم

زلف او یا تن نزار من است

هر شبی زان به مه نظاره کنم

کو ز معشوق یادگار من است

در چنین وقت بی می و معشوق

بیهده زیستن نه کار من است

ای سرور کرده پادشاهت

اوج فلکست پایگاهت

تا بخت به پیش تو میان بست

سوی رفعت گشاد راهت

برحق باشد که سعد افلاک

از چشم رضا کند نگاهت

حق تو چو نام تو بود پس

با حسن فعال تو گواهت

والله که محمد بن منصور

همچون پدرست نیک خواهت

با دولت نام داری وهش

عالم نرسد بدستگاهت

چون فضل خدای عرش گشتست

ای صدر جهان همه پناهت

تا دامن حشر حافظت باد

در حشمت بیکران الهت

ما را به همه عمر سلامی نکند دوست

تمکین درودی و پیامی نکند دوست

آید بر ما گه گه از روی ترحم

بنشیند و بسیار مقامی نکند دوست

صد عشوه و صد نادره و بذله بگویم

در پیش من آغاز کلامی نکند دوست

من بسته میان خدمت او را و مرا هیچ

یک روز گرامی چو غلامی نکند دوست

کرده ست مرا بنده و بس در عجبم من

کین بنده مسکین را نامی نکند دوست

چه کنم قصه کز آن مایه غم بر تن چیست

با که گویم که از آن سرو روان با من چیست

جهد آتش ز دل آهن و حیران من از آنک

حال بی آتش دل آن دل چون آهن چیست

دوست مارا غم عشق آمد و دشمن دل سوخت

تو چه دانی که از آن دوست برین دشمن چیست

گر نگشتند ز رخسار و لبش خوار و خجل

رنگ گل زرد و سرافکندگی سوسن چیست

هرشب از حال دل گمشده پرسم صد بار

کای شب تیره از این حال ترا روشن چیست

عشق چون آمد و بگرفت گریبان دلم

در چنین حال مرا برچِدن دامن چیست

کیست از دوران خونبارش دل صد پاره نیست

همچو آبی گرد نا اهلیش بر رخساره نیست

هیچ عاشق دیده خوش در وجود

کز رقیب دیدها سوی عدم آواره نیست

ای رفیقان عالم ترکیب اضداد است از آنک

بوی گل بی خار و رنگ لاله بی رخساره نیست؟

بالغه گر می کند دنیایتان تن در دهید

هیچ دلوی نیست در عالم که هر دم پاره نیست؟

چشمشان چون دید حس بر آسمان انداخت آز

بوالعجب شمعی که بی‌خاصیتش دواره نیست

مطلب مشابه: اشعار صغیر اصفهانی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و دیگر مجموعه شعر بی نظیر

مطلب مشابه: اشعار شمس مغربی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر

مقطعات

حضرت سلطان فلک پندار و رویش آفتاب؟

هر که را او بر کشد از خاک دانی چیست آب

پس اگر بر آب برتابد برانگیزد بخار

ور نظر در بحر فرمایند برانگیزد سحاب

این بخار از بس عفونت می ستاند جان پاک

وین سحاب از بس لطافت می‌فشاند درناب

این چو دانستی که ظلمی می‌رود نسبت مکن

جرم آب تیره سوی جرم پاک آفتاب

هرکه شعر بلند من خواند

کان یکی از فلک سواری‌هاست

گو بزرگی کن و متاز از آنک

زیر هر حرف خرده‌کاری‌هاست

داناست روزگار از او نیستم خجل

کز کان روزگار چو من گوهری نخاست

گفتی بگویم آنچه جزای و سزای تست

از کس مترس و هیچ محابا مکن رواست

هر چه افتدت بگوی که لؤلؤ نهاده ام

نثری که بد دروغ تر از نظم نیک و راست

دل من از فراق خواجه مخلص

خداوندا تو میدانی که خسته است

جمالش تا گل از چشمم ببر دست

هزاران خار در چشمم نشسته است

ز حسرت خواب از دیده گشادست

ز غصه آب در حلقم ببسته است

ز رحمتهاش گر یابم نصیبی

ز زحمتهای ما او نیز رسته است

ز حالم هر که پرسد زود گویم

که از پیش خران عیسی برسته است

بحمدالله که در عهدش درستست

همان دل کز فراق او شکسته است

همای ظل او گسترده بادا

که چون خورشید بر عالم خجسته است

شعرم چو گشت معجزه و سحر از او بکاست

گفتند همگنان تو کلیمی و این عصاست

بر بحر دست خواجه زدم خشک رود شد

گفتم بلی نشان عصا این بود عصاست

بار دگر چو بر دل سنگین او زدم

نگشاد چشمه ها و نیامد قیاس راست

جوی کفش که بحر عطا بود خشک شد

لیک از دلش که سنگ سیه بود نم نخاست

به من بوبکر حیدر تازه تازه

همی دروی گل خندان فرستد

گهی زهر مرا تریاق سازد

گهی درد مرا درمان فرستد

گه از شاخ وفا نوباوه بخشد

گه از باغ هنر ریحان فرستد

نسیم پر تحیت کان خداوند

ز طبع خوشتر ازنیسان فرستد

بهدیه چشم نزد دل رساند

چو تحفه دل به سوی جان فرستد

ندانستم من این یارب که دانست

که ایزد بهر عیسی خوان فرستد

تحیت تا بود نور علی نور

بدست سید اقران فرستد

عدیم المثل ساعد آنکه کلکش

به تیر آسمان فرمان فرستد

بلی خورشید چون گل را دهد نور

ضیاء مهتر تابان فرستد

حسن این بیتها نزدیک آن صدر

همی از خویشتن پنهان فرستد

تنم جسمم قلم را شرم دارد

که سوی چشمه حیوان فرستد

مقطعات

تو چنانی زی که از شمایل تو

گر بود یک لطیفه صد گردد

نه چنان کز برای پاداشت

آنکه نیک است با تو بد گردد

قاضی ز دست خواجه عطا امروز

هر جا که می رسد کلکی دارد

گر غم نخورد بهر پدر امروز

این غم کسی خورد که یکی دارد

گشت روشن مرا که ایزد فرد

بهر شاه این جهان پدید آورد

از برای شراب و شربت او

هر بهار این سپهر دائره گرد

جام یاقوت سازد از لاله

قحف زرین نماید از گل زرد

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه فردوسی گلچین شده (۳۰ شعر دلنشین از فردوسی بزرگ)

مطلب مشابه: اشعار عرفانی فردوسی؛ گلچین زیباترین اشعار عارفانه شاعر نامدار

ترجیعات

بیار باده که لبیک عشق یار زدیم

سرای پرده دل سوی آن نگار زدیم

به پادشاهی در دل چو مهر او بنشست

ز رخ بنامش زرهای کم عیار زدیم

بهار باز سر زلف او چو در سر کرد

به دیده خود را چون ابر نوبهار زدیم

شکسته شد بره دل چو دیده رفت شکار

چه روز بود که بی اسب بر شکار زدیم

اگر چه چوگان سر گشته ایم نیست عجب

از آنکه تکیه بر این گوی بی قرار زدیم

ز روزگار سخنهای پشت و روی بگوی

که پشت پای براین روی روزگار زدیم

سزد که نوبت سلطان عشق پنج کنیم

چو کوس خازنی خاص شهریار زدیم

قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر است

ز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است

ثبات دولت او جان صورت امل است

شعاع خنجر او نور دیده ظفر است

همای همت او ظل مردمی گسترد

که چون فریشته با صد هزار بال و پر است

بروز صخره صما بپرس تا گوید

که جان ملک و دل دولت احمد عمر است

مخوانش خازن زر و گهر که خاک درش

عزیزتر ز زر و قیمتی تر از گهر است

بدانش گوهر کز نوبت همایونش

ذخیرهای خزانه ز نوبت دگر است

ببوی کز شب مشک وز روز کافور است

ببین که از مه سیم و ز آفتاب زر است

رباعیات

خورشید همی سجده برد قد ترا

در نتوان یافت حسن بیحد ترا

بخرام بتا که سرو آزاد چمن

ناگه خط بندگی دهد قد ترا

از زلف تو دل برون گرفتم مطلب

آسان تر صلح چون گرفتم مطلب

گر هست امیدت که خوری آبی خوش

رنج دل من که خون گرفتم مطلب

کردست مرا زمانه در تاب امشب

حیران شده میطپم چو سیماب امشب

بادیده ندارم سخن خواب امشب

کز آتش من می بچکد آب امشب

آی آینه جود مصور دستت

وز چشمه خورشید سخی تر دستت

شد روزی خلق را گذر در دستت

تا چشم همه جهان بود بر دستت

از جود تو برد ابر بر گردون رخت

وز عدل تو تاج یافت پنداری بخت

زان سنگ اندازان چو باز رفتی بر تخت

در بارید ابر و سیم پاشید درخت

از زلف تو باد گل سواری آموخت

وز خط تو مشک مه نگاری آموخت

جان از سخنت بزرگواری آموخت

وهم از دهن تو خرده کاری آموخت

رباعیات

افسوس که آن جان جهانم بفروخت

نخریده هنوز در زمانم بفروخت

پیش که توان گفت که بی عیب و هنر

ارزان بخرید و رایگانم بفروخت

هر کیسه که بر وفاش جان از دل دوخت

بدرید و به آتش جفا پاک بسوخت

در غصه آنم که کنون گویندش

بیش از همه رایگانم از هیچ فروخت

دل گرچه ز هجرت سپر تیر بلاست

تن گرچه ز اندوه تو چون موی بکاست

تا از تو مرا هنوز امید وفاست

از من تو بدان که هیچ کج ناید راست

کس را ز فراق نیست این غم که مراست

این سوز دل و دو چشم پرنم که مراست

وین کار نکو ز عشق درهم که مراست

جز مایه درد نیست مرهم که مراست

فردا بخرم هر آنچه در شهربلاست

جز آن نتوان که برسر بنده قضاست

ما را گویند گرد بلا بیش مگرد

گردم که خوشیهای جهان زیر بلاست

می بر کف من نه که دلم پر تاب است

وین عمر گریز پای چون سیماب است

بشتاب که آتش جوانی آب است

بر خیز که بیداری دولت خواب است

با دل گفتم که جان غمگین بی تست

دریاب که بیچاره مسکین بی تست

دل گفت که ما هر دو ز تو سیر دلیم

چندین غم بیهوده مخور کین بی تست

مطلب مشابه: بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قطعات (گلچین زیباترین اشعار)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.