اشعار صغیر اصفهانی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و دیگر مجموعه شعر بی نظیر

اشعار صغیر اصفهانی را برای شما دوستان قرار دادهایم. محمدحسین صغیر اصفهانی شاعر مدیحهسرای ایرانی بود. علیرضا افتخاری در آلبوم نیلوفرانه ۲ و حسام الدین سراج در آلبوم رؤیای وصال قطعاتی از صغیر اصفهانی را خواندهاند. حدود هشت ساله بود که با یک رویای صادقه زبانش در مدح امیرالمومنین علیه السلام باز میشود. دوازده بهار از عمرش میگذشت که الهاماتی از طرف حضرت دوست بر زبانش به صورت شعر جاری میشود.
فهرست اشعار صغیر اصفهانی
غزلیات
ای ازلی ذات از عیوب مبرا
ای ز صفات تو هستی آمده پیدا
بهر ظهور کمال نور صفاتت
کرده کمال ظهور در همه اشیا
کی تو نهان بودهٔی زدیده که باشد
از در و دیوار جلوهٔ تو هویدا
جز تو که از چوب میوهها بنماید
جز تو که آرد ز خاک لاله حمرا
بر سر هر شاخ گل بطرف گلستان
مرغ نباشد مگر بذکر تو گویا
از تو عیان حسن و عشق هر دو که هستی
صانع زلف مسلسل و دل شیدا
از پی زینت فزائی چمن حسن
آوری از چشم مست نرگس شهلا
بار خدایا تویی که ذکر تو گویند
در همه دیر و حرم کنشت و کلیسا
در طرق اعتقاد سوی تو پویند
جمله یهود و مجوس و مسلم و ترسا
از تو بهر دل که نور معرفتی تافت
دم نتواند زدن دگر ز من و ما
وصف تو را نی همین صغیر نه در خور
مانده در این ره بجا چه پیر و چه برنا
ز ممکنات توان دید طلعت او را
که یک یک آینهاند آن جمال نیکو را
گرش مشاهده خواهی ز خویش چشمبپوش
که او ز دیدهٔ خود بین نهان کند رو را
ز خویش گم شو و آنگه خدای را میجوی
که واجبست ز خود گم شدن خداجو را
تهی نکرده ز هر بو مشام کی شنوی
شمیم دلکش آن طرهٔ سمن بو را
رواست کار خدایی ز دوستدار خدا
که اتصال به آن بحر باشد این جو را
درآ به مذهب عشق و فسانه بین و فسون
میانهٔ ملل این شورش و هیاهو را
مگر صغیر نداند حکایتی جز عشق
که نیست جز سخن عشق بر زبان او را
چه مایه میدهد اردیبهشت بستان را
که میزند به صفا طعنه باغ رضوان را
کدام جلوه به گلشن کند چنین دلکش
نوای زیر و بم بلبل خوش الحان را
اگر ز داغ دل عاشقان نشان جویی
برو به باغ و ببین لالههای نعمان را
زهی مقدر بیمثل و صانع بیچون
که از جماد بر آرد ثبات الوان را
ترانهٔ و من الماء کل شیئی حی
از آبشار به رقص آورد سخندان را
چو نرگس آنکه قدح کش بود در این ایام
به عالمی ندهد گوشهٔ گلستان را
صغیر معرفت واجبت بود واجب
نتیجهگر طلبی کارگاه امکان را
چو من آراستم ز آیینه دل جلوهگاهش را
ز مهر افکند در آن عکس روی به ز ماهش را
سپاه غمزه در هر ملک دل کان شه برانگیزد
بویران ساختن اول دهد فرمان سپاهش را
نه تنها بر دلم تیر نگاه انداخت کز مژگان
هزاران تیر آمد در قفا تیر نگاهش را
بهشتی رو بتی دارم که بهر سرمهٔ چشمان
به زلف عنبرین روبند حوران خاک راهش را
چو من دانم خراب و مات و بیخود گردی ای ناصح
اگر چون من ببینی عشوه های گاه گاهش را
به دشت عشق ای یاران کدامین ابر میبارد
که غیر از درد و رنج و غم نمیبینم گیاهش را
کسی گر خواهد از حال صغیر آگه شود برگو
بپرس از ماهی و مه داستان اشک و آهش را
مطلب مشابه: بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قطعات (گلچین زیباترین اشعار)
مطلب مشابه: اشعار عرفانی فردوسی؛ گلچین زیباترین اشعار عارفانه شاعر نامدار

ناصح از بیماری عشق از چه بیم آری مرا
خوشتر از صحت بود این گونه بیماری مرا
تا در این بیماریم از بی پرستاری چه باک
میکند بیماری از شفقت پرستاری مرا
تا گرفتارم به عشق آزادم از کون و مکان
کرده آزاد از دو عالم این گرفتاری مرا
گرچه خوارم لیک با آن گل قرینم روز و شب
عزتی هرگز نباشد به از این خواری مرا
من خود ار خواهم برای اوست نی از بهر خود
گفتمت این تاز خودخواهان مپنداری مرا
ای فلک من نیستم آن کز تو بینم نیک و بد
دست بگشا گر که بتوانی بیازاری مرا
میکنم از همت خود چرخ را یاری صغیر
گر کند لطف علی مرتضی یاری مرا
از آن ندیده کسی آفتاب روی تو را
که پرده گشته تجلی رخ نکوی تو را
توان گذشت ز هر آرزو ولی هرگز
ز دل بدر نتوان کرد آرزوی تو را
کسی که نیست اسیر تو کو که من به جهان
به گردن همه بینم کمند موی تو را
مراد رهرو دیر و کنشت و کعبه توئی
که جمله در طلب افتاده اند کوی تو را
کجا به غیر دهد فتنه جهان نسبت
کسی که دیده چو من چشم فتنه جوی ترا
سواد چین و ختا را دهم به شکرانه
به چنگ آرم اگر زلف مشگبوی ترا
چنان که بلبل شوریده وصف گل گوید
صغیر ورد زبان کرده گفتگوی ترا
به چنگ آرم شبی گر طره جانانهٔ خود را
بپرسم مو به مو حال دل دیوانهٔ خود را
اسیر دانهٔ خال لب یارم من ای زاهد
مکن دام دل من سبحهٔ صددانهٔ خود را
کجا منت کشم از ساقی تا مشفق گردون
که من پر کرده ام از خون دل پیمانهٔ خود را
کسان بندند سد در راه سیل از بیم ویرانی
خلاف من که وقف سیل کردم خانهٔ خود را
مکافات ار نخواهی برمیفکن خانمان از کس
که دارد دوست هر مرغ ضعیفی لانهٔ خود را
چو خواهی رفتن و بگذاشتن افسانهای از خود
به نیکی در جهان بگذار هان افسانهٔ خود را
سر و کار است هر کس را صغیر آخر بگورستان
چه کم بینی کنون از قصر شه ویرانهٔ خود را
مطلب مشابه: اشعار جلال عضد؛ زیباترین غزلیات، رباعیات، قصاید و قطعات این شاعر
رباعیات
ای لطف تو بگشوده بمن باب عطا
ناگفته و گفته حاجتم کرده روا
حاجات دگر کنون مرا در نظر است
بنمای روا به حرمت آل عبا
با شانه شبی بگفتم ای عقده گشا
چون شد که شدی ز قید آن طره رها
گفتا که به کار غیرهمت کردم
یعنی که گره گشودم از کار صبا
شد دور چو از نظر غبار من و ما
آن یکه سوار ناگهان شد پیدا
یعنی که شدیم نیست و اندر همه جا
دیدیم خدا هست خدا هست خدا
یا شاه نجف ببین من حیران را
محروم مران ز درگهت مهمان را
این شاه تو میزبان خوان ملکی
اطعام کن این گدای سرگردان را
ای مظهر کل هویت یزدان را
ای مهر تو گوهر صدف ایمان را
از چنگ سگ نفس رها ساز مرا
آنسان که ز شیر حضرت سلمان را
گر وعده بهشت یا جحیم است تو را
از روز جزا نه جای بیم است تو را
چون خلقت خلق روی اصل کرم است
خوش باش که کار با کریمست تو را
ای آنکه به هر نفس هوائیست تو را
بر کردهٔ نیک و بد جزائیست تو را
هریک نفس افزوده شود بر عمرت
هشدار که آن عمر جدائیست تو را
ای دوست بجان مایلم اکرام تو را
احسان شمرم دعا و دشنام تو را
ناکامی من اگر که کام دل تست
ناکامی خویش خواهم و کام تو را
ای مهر تو کیش و عشق تو مذهب ما
در راه طلب تو آخرین مطلب ما
بیروی تو خورشید نهان گشته بابر
باز آی که یکسان شده روز و شب ما
ای نفْس من ای همیشه مایل به ذنوب
تا چند کنی ز مردمان ستر عیوب
گر زیرک و صاحبفن و صاحبهنری
رو ستر عیوب کن ز علام غیوب
بیماری خود دوش نمودم به طبیب
گفتا بود این درد ز هجران حبیب
گفتم که علاج آن چه باشد گفتا
یا وصل حبیب توست یا خون رقیب
دانی چه بود حاصل اخبار روات
آید چه بکف ز عقل و نقل و آیات
ایمان که تو را میدهد از کفر نجات
و آن مهر علیست بر محمد صلوات

حقا که علی بحق بود مظهر ذات
زیرا که ز حق ظاهر از او گشت صفات
چون ذات و صفات عین یکدیگر شد
اظهار صفات ذات را کرد اثبات
قطعات
شنیدم پشهای بر پشت پیلی
نشست و خواست برخیزد دگر بار
بگفت ای پیل چو نخیزم من از جای
ملرز و خویش را محکم نگه دار
بگفت از آمدن دادی چه رنجم
که تا از رفتنت باشم در آزار
نفهمیدم چو گشتی بار دوشم
ز بس ناچیز و خردی و سبکبار
ز جا جست و به مغز وی درون شد
برآوردش دمار از جان افکار
ز پا افکند ویرا و چنین گفت
بزرگا دشمنت را خُرد مشمار
مبین بر خصم خود از چشم تحقیر
که گاهی مور بینی و بود مار
در خواب گشت صائب ظاهر بچشم جانم
با طلعتی که وصفش گفتن نمیتوانم
گفتم که اهل تبریز یا اهل اصفهانی
خود حل این معما فرمای تا بدانم
گفتا که زادگاهم هست اصفهان بتحقیق
و اکنون چو گنج مدفون در خاک اصفهانم
اما به آب و خاکم نسبت مده که دیگر
من نیستم زمینی خورشید آسمانم
اندر جهان نباشد جائی که من نباشم
تبریز و اصفهان چیست من صائب جهانم
غنی را بین که از مال فقیران
چسان پر میکند گنج زرخویش
چه پیکرها ز درد و رنج کاهد
که تا فربه نماید پیکر خویش
ببین دست زبردست مکافات
که چو نمیگیرد از وی کیفر خویش
به حکم دادگاه غیب ناگاه
بدست خویش میبرد سر خویش
هست عرفان و ادب ملکی که در آن مولوی
بر فراز تخت عزت پادشاهی میکند
سعدیاش باشد وزیر در امور مملکت
فکر و تدبیر از طریق خیرخواهی میکند
با سری پرشور فردوسی سپهسالار ملک
تیغ بر کف حفظ کشور از تباهی میکند
خود نظامی مجلسآراییست در این بارگاه
بزم را خوانگستری از مرغ و ماهی میکند
بر فراز بام حافظ رونق این ملک را
مسئلت دایم ز درگاه الهی میکند
دیگران گلهای رنگارنگ باغند و صغیر
در زمین سبز این بستان گیاهی میکند
شنیدهام که شبانی به گوسفندان گفت
که از حراست من بر شما چه منتهاست
جواب داد یک از جمله گوسفندانش
که راست گویی و منت نهادن تو به جاست
ولی ز جادهٔ انصاف پا برون مگذار
ببین ریاست خود را همین حراست ماست
و گر نه با عدم ما وجود حضرت تو
امیر بر چه گروه و ریاستش به کجاست
تو با زمانی و یک چوبدست و یک کفنک
همان حکایت بهلول و آن عصا و رداست
چند گوئی کنم انفاق اگر یابم مال
ای سخی طبع که دستت تهی از مال بود
مال اگر یافتی و دادی و ممسک نشدی
باز بیمالی و حال تو همین حال بود
ور ندادی نبری سود بجز وزرو و بال
زانکه آن مال تو را مایه اغفال بود
نیت خیر تو را بس که پیمبر (ص) فرمود
نیت مرد خدا بهتر از اعمال بود
مطلب مشابه: اشعار نظیری نیشابوری؛ گلچین و مجموعه غزلیات و شعر عاشقانه این شاعر

هرجا که بپاست طرفه کاخی مردم
پرسند ز یکدگر که این منزل کیست
من نیز در آن خیره بمانمام ا
حیرانم از اینکه خشتش آیا گل کیست
ترکیبات
ساقی میده مرا که از کتاب قویم
نمودهام استماع کریمهئی از کریم
نبئی عبادی عنی انا الغفور الرحیم
از پس این استماع ز خوردن باده بیم
هذا شئی عجاب ذالک امر عظیم
ذالک امر عظم هذا شئی عجاب
من آزمودم جهان غمکده و غمسر است
بغم سرائی چنین نه غیر مستی رواست
هر آنچه آید بهست نیستیش انتهاست
بنای هستی همه در ره سیل فناست
ملک وجود مرا خرابی اندر قفاست
چه بهتر از اینکه خود سازمش از میخراب
خاصه که معمار صنع طرح نو انداخته
ساحت گلزار را رشگ جنان ساخته
لاله رخ افروخته سرو قد افراخته
کبک دری از دمن سوی چمن تاخته
غلغله بوالملیح زمزمه فاخته
کرده عیان در چمن شورش یومالحساب
ای بغمت بیخبر دل ز نوید و وعید
عشق تو عشاق را سر خط هذا سعید
دلشدگان غمت چند ز قربت بعید
رخ بنما کین زمان روی بما کرده عید
همین علی کافتاب ضو برد از رای او
از همه والاتر است همت والای او
بهر که مولا منم علی است مولای او
دوزخ و جنت بود بغض و تولای او
روز جزا میرسد به امر و ایمای او
عدوی او را عقاب محب او را ثواب
گفت ولی خود سران بدل نیندوختند
هر آنچه استاد گفت بخود نیاموختند
آتش حقد و حسد بجان بیفروختند
بسوختن ساختند بساختن سوختند
جمله چو خفاش کور دیده بهم دوختند
تا نشود چشمشان ز نور خور کامیاب
مطلع دیوان حق بسمله را با علی است
نقطهٔ فتح انتساب فوق فتحنا علی است
حلقه باب جنان زمزمهاش یا علی است
صغیر کی غم خورد یاور او تا علی است
سزد غم آنکس خورد که یارش الا علیست
چرا که دارد بدل امید آب از سراب
مفردات
گر کنی خاک را زر از حکمت
ندهندت زیاده از قسمت
قصهٔ روز جزا دانی که چون
هرکه بامش بیشتر برفش فزون
افتادگی نکو بود اما بجای خویش
چوبی که نرم گشت خورد موریانهاش
همان به بد و نیک مردم نگویی
که بد را بدی بس نکو را نکویی
صافی از آینه آموز و بهرحال بساز
تا همه خلق جهان خویش بتو بنمایند
حاجت بدان بود که کند رفع احتیاج
ورنه به غیر رافع حاجت چه حاجتست
مکن از بیهنری عیب من دلشده را
عشق نگذاشت که تا من هنری آموزم

قصیده
کند ثابت حدیث قدسی این فرخنده معنا را
که یزدان در عبودیت ربوبیت دهد ما را
ز آدم تا بخاتم چون امیرالمؤمنین حیدر
طریق بندگی نسپرده کس معبود یکتا را
اگر کنه عبودیت ربوبیت بود یاران
برای من کنید از بهر حق حل این معما را
علی را بنده باید خواند یا حق گفت یا هر دو
ندانم با که گویم این حدیث حیرتافزا را
بقر آن آیه میمون سبحان الذی اسری
نماید شمهٔی از فضلش آگه مرد دانا را
خدا فرموده تا بنمایمش آیات خود بردم
سوی معراج از روی زمین سلطان بطحارا
امیرالمؤمنین فرموده در تفسیر این آیه
نباشد آیتی اکبر ز من ایزد تعالی را
ز برج کعبه طالع گشت خورشید دل افروزی
که رجعت داد در چرخ آفتاب عالم آرا را
صغیر از دست اینجا خامه را بگذار و ساکت شو
که ترسم از گلیم خویشتن بیرون نهی پا را
آرام قلب و راحت جان مهر حیدر است
نور یقین و روح روان مهر حیدر است
بیمهر حیدرت بجنان ره نمیدهند
بالله کلید باب جنان مهر حیدر است
گر ایمنی ز آتش دوزخ طلب کنی
غافل مشو که حصن امان مهر حیدر است
گر باید از حقیقت ایمانت آگهی
ایمان بدون شک و گمان مهر حیدر است
یکدانه گوهری که خریدار آن بحشر
باشد خدای هر دو جهان مهر حیدر است
بهر حرامزاده محک بغض مرتضی است
بهر حلالزاده نشان مهر حیدر است
بیمهر او مجوی بکون و مکان نجات
اصل نجات کون و مکان مهر حیدر است
آن اختر سپهر شرافت که تا بشش
گردد بروز حشر عیان مهر حیدر است
دانی صغیر از چه همی مدح او کند
او را سبب به نطق و بیان مهر حیدر است
مطلب مشابه: اشعار ادیب صابر؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر










