اشعار جلال عضد؛ زیباترین غزلیات، رباعیات، قصاید و قطعات این شاعر

اشعار جلال عضد؛ زیباترین غزلیات، رباعیات، قصاید و قطعات این شاعر

اشعار جلال عضد را در این بخش از سایت ادبی روزانه قرار داده‌ایم. سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود.

غزلیّات

به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را

منظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را

گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرم

التفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را

آتشی دارم از آن سان که اگر برکشم آهی

جز سمومی نبود خاصیت باد صبا را

هیچ کس نیست که حال دل ما با تو بگوید

که چه سان می گذرد روز گرفتار بلا را

تو جفا کن وگرت میل وفا نیست چه باک

من نه آنم که تحمّل نکنم بار جفا را

مگس از شهد بر آساید و پروانه ز آتش

زانکه از اهل جفا نیست خبر اهل وفا را

رفتن از کوی تو یک گام که را قوّت و طاقت

و آمدن بر سر کوی تو که را زهره و یارا

هر که در دام تو افتد نکند یاد رهایی

هر که را درد تو باشد نبرد نام دوا را

این خیال است که روزی به عیادت برم آیی

کاین سعادت نبود طالع شوریده ما را

گر به پا دور شوم باز به سرپیش تو آیم

صد ره ار زانکه برانند من بی سر و پا را

نشکند عهد و وفای تو جلال ار تو شکستی

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم‌افروز را

تا بیاموزد ز جان دردمندان، سوز را

تا جهان از پرتو شمع جمالش روشن است

هیچ رونق نیست خورشید جهان‌افروز را

زخم اگر دانم که از دست بلورین وی است

در دل خود جای سازم ناوک دل دوز را

خیز تا با هم به نوروزی به صحرایی رویم

سال دیگر تا که بیند موسم نوروز را

پند می دادند و نشنیدم من شوریده بخت

نیکبخت آن کاو بگیرد پند نیک آموز را

آرزو دارم که بر وصلت شوم پیروز، لیک

کی بیابد چون منی آن طالع پیروز را

در فراقت روز، تاریک است بر چشم جلال

نزد مهجوران نباشد فرقی از شب روز را

چون پریشان می‌کند آن زلف عنبربیز را

در جهان می‌افکند آشوب و رستاخیز را

گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقاب

ترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را

ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منی

من نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را

پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو بکن

گر دوایی می کند این اشک خون آمیز را

چون به دستم نیست از پیوند او سررشته ای

می کنم با زلف او پیوند دست آویز را

یک کرشمه گو بکن با جان مشتاقان خود

تا نبیند از دو چشم عاشقان خونریز را

باد بگذشت و ز بوی دوست جانم تازه کرد

خود که گرداند عنان آن باد عنبربیز را

بر در شیرین چو فرهادش گدایی خوشتر است

از سریر پادشاهی خسرو پرویز را

تا ببینی شور مدهوشان فروخوان ای جلال!

در سماع عاشقان این شعر شورانگیز را

ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز را

وان حریف تلخ شیرین کار شورانگیز را

جز حدیث رندی و قلاّشی از رندان مپرس

ما چه می دانیم رسم توبه و پرهیز را

گو بیا از عاشقان آموز اندر نیم شب

کیست کاین معنی بگوید زاهد شب خیز را

تا بریزاند ز تب غم را ز دل سرخاب نوش

بر سر سرخاب رو تا بنگری تبریز را

وه که جانم را به تنگ آورد از جور فلک

گو به دست مهر راند زخم تیغ تیز را

ساقیا! در ده ز سرجوش سعادت ساغری

تا به مستی بشکنم این چرخ محنت بیز را

خیز و خاک کوی میخانه به دست آور جلال!

تا بدو روشن کنی این دیده خونریز را

پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش را

تا تو نصیحتی کنی چشم سیاه خویش را

سرزنشم مکن که تو، شیفته تر ز من شوی

بینی اگر به ناگهان چشم سیاه خویش را

مطلب مشابه: اشعار ادیب صابر؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر

مطلب مشابه: اشعار نظیری نیشابوری؛ گلچین و مجموعه غزلیات و شعر عاشقانه این شاعر

غزلیّات

روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مرا

وای از چشم تو زان باده که در داد مرا

چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاد

دست جور تو برافکند ز بنیاد مرا

به وفا با غم سودای تو تا بستم عهد

کس از آن عهد ندیده ست دگر شاد مرا

ای که از خاک درت یافت دو چشمم آبی

می دهد آتش سودای تو بر باد مرا

دور روی تو بیفکند ز دستم گل عیش

چه توان گفت که از دور چه افتاد مرا

باز آن طرّه گیسوی تو یا رب ز چه روی

نکند یک نفس از بند غم آزاد مرا

پیش سلطان خیال تو کنم بر سر خاک

دادخواهان ز غمت تا بدهد داد مرا

بیم باشد که ز پس درد برآید نفسم

یک نفس گر نرسد ناله به فریاد مرا

گفته بودی که شب و روز کنم یاد جلال

یاد می دار، که بگذاشتی از یاد مرا

نمی کنی نظری بیدلان غمگین را

همی کشی به جفا عاشقان مسکین را

صبا حکایت زلفت به هر که شهر بگفت

دگر مجال مده مردم سخن چین را

ای به طرف گلستان نشانده نرگس مست

ز شاخ سنبل تر سایه کرده نسرین را

بیا که بی تو جهانم به چشم تاریک است

مگر به روی تو روشن کنم جهان بین را

برفتی و ز فراق تو زندگی تلخ است

بیا که بر تو فشانیم جان شیرین را

مرا سری ست که بر آستانه ای دارم

که سالها که ندیده است روی بالین را

تو تیغ می زن و بگذار تا من حیران

نظاره همی کنم آن ساعد نگارین را

روا مدار که بر باد می رود جان ها

به دست باد مده آن دو زلف مشکین را

به کفر زلف تو دنیا ز دست داد جلال

از آن سبب که به دنیا نمی دهد دین را

قطعات

آفتابی که بنده سرگردان

نام او را چو ذرّه در طلب است

زلف بر رخ نهاد و من گفتم

سر خورشید در کنار شب است

بر معشوقم آمد رکن فصّاد

ز ساق نازک دلخواه رگ زد

بزد بر یک رگ او نیش و گویی

مرا آن نیش بر پنجاه رگ زد

خداوند! تویی ک اوراد مدحت

بر افلاک و عناصر فرض باشد

به جنب سرعت عزم عنانت

سما سنگین عنان چون ارض باشد

برون است از کمیّت جودت آری

غرض عاری ز طول و عرض باشد

غرض از مایۀ تصدیع بیت است

که بر رأی منیرت عرض باشد

کسی کز تیغ او خور مایه دار است

روا داری که او را قرض باشد

آن کس که به ظلمت دو گیسو

خورشید منوّر از ره افکند

با ما سخنی بگفت و دل را

از ما بربود و در چَه افکند

دیدیم سر وفا ندارد

گرچه سر طرّه بر مه افکند

مولنا مادر فرزندانت

پسران ناکس و دون می زاید

مستحاض است که فرزندان را

این چنین غرقه به خون می زاید

…س او بند همی باید کرد

که ازو جمله جنون می زاید

…س چنین گنده نمی زاید کس

او مگر از ره کو… می زاید

… یر خر خورد عجب حالی نیست

این همه سگ بچه چون می زاید

در میان آر می که نام بتی‌ست

عقلِ هر کس ز کُنهِ آن قاصر

اوّلِ اوّل است اوّلِ او

آخرِ اوست آخرِ آخر

از مرد بخیل نیست طرفه

کاو سر بنهد برابر مال

لیکن ز کریم بس عجب بُود

کاو سر بنهاد بر سر مال

مطلب مشابه: اشعار مجیرالدین بیلقانی؛ مجموعه غزلیات، قطعات، رباعیات و ترکیبات زیبا

مطلب مشابه: اشعار قاسم انوار؛ گلچین غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

قطعات

تشنه گشتم به راه کعبه شبی

قحط بود آب و من بترسیدم

رهبری را که بود نام عماد

از همه رهبرانش بگزیدم

پیشش افکندم و من از پی او

راست مانند باد پوییدم

شب تاریک راهبر گم شد

من به تنها بسی بگردیدم

ناگهان بر کناره درّه

چشمه آب و راهبر دیدم

رباعیّات

ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا

در عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا

بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیست

چون است که در بهشت ره نیست مرا

بر دست یکی تیغ چو آب است مرا

کز وی همه ساله فتح باب است مرا

پیوسته دل خصم کباب است مرا

وز کلّه او جام شراب است مرا

چشم تو که خواب عالمی بست به خواب

خلقی ز غمش بی خود و او هست به خواب

ترک است و درون پاک دارد مگذار

کاندر بر زنگیان رود مست به خواب

ای دوست! جهان دمی ست و آن دم هیچ است

بر عمر مبند دل، که آن هم هیچ است

گر تو دهن و میان جانان بینی

معلوم تو گردد که دو عالم هیچ است

گفتم: سر زلف تو بسی سرخورده است

گفتا: که بنه سرت گر اندر خورده است

گفتم: روزی ز قامتت بر بخورم

گفتا: که ز سرو کی کسی برخورده است

بر روی تو زلف را اقامت هوس است

سرفتنه دور را اقامت هوس است

ابروی تو محراب نشین شد چشمت

آن کافر مست را امامت هوس است

ای زلف تو یک کمند و بل پنجه شست

سر تا به قدم پیچ و خم و چین و شکست

هم صحبت جادوان خونخواره مست

سرحلقه هندوان خورشیدپرست

مفردات

چنان با غم عشق خو کرد دل

که گویی که عشق است خود جان ما

در غم جانان به ترک جان بگوی

زان که جان اینجا و بال دیگر است

ای آنکه کمان تست پنجاه منی

پنجاه بسی گیر و دو چندان باقی ست

انام افضل ایّام و افتخار انام

تو را که گفت که گل ترک گیر و بر خار افت

نام آن کس که از او زهره من می‌تابد

آفتابی‌ست که از برج اسد می‌تابد

مطلب مشابه: اشعار کوتاه قطران تبریزی؛ مجموعه رباعیات و شعر کوتاه گلچین شده

مطلب مشابه: اشعار ظهیرالدین فاریابی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات

مفردات

تا چند سوز عشقش پنهان کنم به حیله

هم عاقبت ز جایی، این سوز سر برآرد

شیراز از تعدّی قاضی خراب شد

این مور بین که ملک سلیمان خراب کرد

قصاید

خسروا عید بر تو میمون باد

سال و ماهت همه همایون باد

سحر و شام و ساعتت سعد است

روز و سال و مه تو میمون باد

باغ عمرت همیشه سرسبز است

روی بختت همیشه گلگون باد

رام حکم و مطیع فرمانت

چرخ والا و عالم دون باد

دست تو ابر بخشش است و ازو

کمترین قطره بحر جیحون باد

از سر خنجر جهانگیرت

طاس زنگار چرخ پرخون باد

از جهانی که جام حشمت تست

کهترین خانه رُبع مسکون باد

نی غلط گفتم از سر کویت

کمترین ذرّه هفت گردون باد

در زوایای طشت خانه تو

چرخ و خورشید طشت و صابون باد

طول میدان عید و نوروزت

شرق تا غرب صحن و هامون باد

فضله ای کز بزم تو برون ریزند

لعل مفتوح و درّ مکنون باد

تا به حشر از زمانه بهره تو

ملک جمشید و گنج قارون باد

پرچمت زلف لیلی است و بر او

دهر آشفته حال و مجنون باد

سرمنجوق طوقت از رفعت

از درون سپهر بیرون باد

جان عالم تویی که بر جانت

آفرین خدای بی چون باد

دل خصمت چو حلقه میم است

قد او همچو قامت نون باد

جان خصمت گریزگاه غم است

از حوادث بر او شبیخون باد

همه چیز از حسابت افزون است

از همه چیز عمرت افزون باد

کار تو خود خدای می سازد

من چه گویم که کار تو چون باد

هر ملک کت دعا نمی گوید

همچو شیطان همیشه ملعون باد

شعر من بنده در مدایح تو

همچو طبع تو پاک و موزون باد

با وفاق تو زهر چون شهد است

به اتفّاق تو شهد افیون باد

سالت اکنون نکوتر است از پار

زان آینده بِهْ ز اکنون باد

هر دعایی که کرد بنده جلال

به اجابت قرین و مقرون باد

آیا در عهد فرمانت قضا در عین بیکاری

فلک پیش شکوه تو ز سر بنهاد جبّاری

جهان گر نیست گردد، کم نگردد عالم جاهت

چه باشد قطره ای کآن را ز دریایی کم انگاری

سرای دین و دولت را به تیغ تست معموری

بنای ملک و ملّت را ز کلک تست معماری

به هر کاری که روی آری سعادت می شود ضامن

به هر کامی که می جویی ز دولت می دهد یاری

جهانگیری ترا شاید جهانداری ترا زیبد

که مهری در جهانگیری سپهری در جهانداری

شکایت گونه ای می کرد گردون با قضا از تو

که در پیرانه سر زین نوجوان تا کی کشم خواری

قضا گفتش که ملک او راست معذوریم ما هر دو

به هر حکمی که فرماید بباید ساخت ناچاری

کمین شش طاق دربانانت آن قصری ست کاندر وی

فلک هفت آشکوبی کرد و عنصر چار دیواری

جهان صد فخر می آرد که سایه بر وی افکندی

تو را خود عار می آید که نامش بر زبان آری

سعادت بر جبین تست و انجم در طلب پویان

بزرگی در نهاد تست و گردون در طلبکاری

ز سیر کشتی عزم و سکون لنگر جزمت

صبا خاک از گرانجانی زمین باد از سبکساری

مطلب مشابه: اشعار مشتاق اصفهانی؛ زیباترین غزلیات و رباعیات شاعر قدیمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.