اشعار قاسم انوار؛ گلچین غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

اشعار قاسم انوار را در سایت ادبی روزانه قرار داده‌ایم. قاسم انوار (۸۳۷-۷۵۷ قمری) سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی مشهور به قاسم انوار، از شاعران ایرانی است. وی در شعر بیشتر قاسم و قاسمی و گاه قاسم انوار تخلص کرده‌است. اشعار قاسم انوار شامل تعدادی غزل، قطعه، رباعی و چند مثنوی است. مثنوی‌های او انیس‌العارفین و صدمقام نام دارد که در بیان اصطلاحات عرفان و تصوف سروده شده‌اند. آثار نثر او به فارسی ساده تحریر شده‌اند. وی به زبان‌های فارسی، ترکی و گیلکی شعر سروده‌است.

اشعار قاسم انوار؛ گلچین غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

غزلیات

ای آسیا، ای آسیا، سرگشته‌ای چون ما چرا؟

از ما مپوشان راز خود، با ما بیان کن ماجرا

در چرخ خود مستانه‌ای در دور خود فرزانه‌ای

از ما چه‌ها داری خبر؟ کز ما برقصی دایما

از کان جدا ماندی، زان در نفیری، ای رجا

با ما بگو، ای بوالوفا، از قصه‌ های ما مضا

داری سلوکی بس عجب در حالت وجد و طرب

در یک نفس طی می‌کنی از مبتدا تا منتها

از آب دارد جان ما در قصه‌ها چون آسیا

ای عقل دوراندیش ما، آخر کجا رفتی؟ بیا

گم شو ولیکن گم مکن اسرار در عشق لَدُن

هم تو نوی هم تو کهن هم کوه و هم بانگ و صدا

هم جان تویی، هم تو جهان، هم جوی و هم آب روان

هم آسیابانی بدان هم گندمی، هم آسیا

ای عشق، بس جان دوستی، هم دشمنی هم دوستی

در مغزی و در پوستی، فی‌الجمله با شاه و گدا

ای محرم اسرار تو، ای جعفر طیار تو

ای قاسم انوار تو، ای مس جان را کیمیا

ای دل و جان عاشقان خسته تیغ مرحبا

غلغله تو در سمک کوکبه تو در سما

غیرت تو هزار را برده بعالم فنا

بر سر کوی عاشقی کشته بتیغ ابتلا

باده بنوش و دم مزن صید در حرم مزن

لاف ز بیش و کم مزن بر در بام کبریا

چونکه بحضرتش روی،گر همه کهنه،گر نوی

بال و پرت فنا کند پرتو نور آن لقا

گر تو بهار و گلشنی در همه چشم روشنی

یاد حبیب جان دهد آینه ترا صفا

نعره «قل کفی » زدم جام می صفا زدم

چونکه رسید از ان کرم جان و دلم بمنتها

قاسم،اگر تو عاشقی چیست طریق صادقی؟

تیغ خورند بر قفا صبر کنند در بلا

مطلب مشابه: اشعار مجیرالدین بیلقانی؛ مجموعه غزلیات، قطعات، رباعیات و ترکیبات زیبا

غزلیات

ای صبح سعادت ز جبین تو هویدا

این حسن چه حسنست؟ تقدس و تعالا

من بنده آن باده نابم که دمادم

در هر نفسی تازه کند جودت ما را

از عربده ما در میخانه نیستی

جان بنده حسن تو، زهی حسن مدارا

از کعبه و بتخانه مگوئید بعاشق

از جنت و فردوس مگو مست لقا را

امروز اگر فرد شوی مرد خدایی

فردا مطلب نسیه،مجو عاشق فردا

دانند رفیقان که ره دور و درازست

از کوچه مقصود ببازار تمنا

در کوی تو پستیم،زهی منصب عالی!

با روی تو مستیم، زهی مقصد اقصا!

چون نسبت ما با تو درستست نگوئیم

دیگر سخن از مرتبه آدم و حوا

ای هادی جان و دل و دین رحمت عامت

بر قاسم بیچاره تو از لطف ببخشا

ایهاالصابرون فی البلوا

طرقوا طرقوا الی المولا

راه نزدیک ویار نزدیکست

قطع شد قصه بیابانها

یار با ماست،یا نصیب،ایدل

الله الله ز دیده بینا

دین حق را مجو علی التقلید

راه حق را مرو علی العمیا

هله، ای عشق مهدی هادی

هله، ای سر مولی و مولا

هم تویی منبع حیات ازل

هم تویی اصل مقصد اقصا

بامید تو قاسمی زنده است

سیدی، ربنا، توکلنا

برافشان زلف مشکین را، که خوش حالیم ازین سودا

که می یابم ز بوی او نسیم جنت الماوا

دل و جان راتو محبوبی،همه طالب، تو مطلوبی

زهی حسن و زهی خوبی، تعالی ربناالاعلا

سلامت مسکن زاهد سعادت مأمن صادق

ملامت شیوه عاشق محبت عروه و ثقا

طریق زاهدان تقوی حدیث مفتیان فتوی

مقام راهبان عفت میان عاشقان غوغا

زهر جوهر چه می جویی؟ که او دریا و تو جویی

بخوان مطرب بنیکویی ولو لا هو لما کنا

تو دانا باش و ره می رو میان رهروان رهرو

که شد عالی تر از اعلا مقام قرب او ادنا

تو در عقل لجوج خود گرفتاری، نمی بینی

میان مجلس رندان چه عشرت‌ها، چه دولت‌ها!

چو خورشید جمال او نقاب از رخ براندازد

بیان‌ها منطوی گردد، عیان شد مقصد اقصا

سخن از عقل و هوشیاری مگو با قاسمی دیگر

که عیش جاودان دارند سرمستان ناپروا

بس بمساجد شدیم بهر تولا

مسجد اقصی کجاست؟ مسجداقصا؟

مسجد اقصای ماست بلده طیب

مسجد اقصی کجاهاست؟ «دنی فتدنا»

مسجد اقصی ظهور قدس تجلی

مسجد اقصی ظهور مولی و مولا

مسجد اقصای ماست کنه معانی

مسجد اقصای ماست خاطر دانا

ای دل، اگر طالبی و رهرو راهی

عشق طلب کن، مگو حدیث تمنا

دم مزن از کفر و دین، که هر دو حجابست

خرقه بسوزان، مگو حدیث مصلا

گر تو کلیمی کجاست قدرت موسی؟

ور تو مسیحی کجاست صفوت احیا؟

هست جهان بحر، لیک بحر بما شد

خود نبود بحر جز بواسطه ما

قاسمی،آن یار ظاهرست چو خورشید

دیده بینا کراست؟ دیده بینا؟

بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریا

فریاد عشق زد که: منم عاشق خدا

زار و نزار و شیوه تجرید همرهست

در حال من نگر ز سر لطف، ربنا

مجروح و خسته ایم، بما مرهمی فرست

چون مرهمی رسید صفا در پی صفا

آواره بود دل ز غم عشق در جهان

چون روی تو بدید«لقد سرمن رآ»

یاد تو روح ماست جمالت فتوح ماست

ما با تو بوده ایم درین دیر سالها

واقف شوی و غیب نماند بهیچ حال

گر تو علی وقتی از سر«لافتا»

ای مدعی، ز حالت قاسم سخن مپرس

غرقیم در وصال و فناییم در فنا

تا پریشان نکند زلف ترا باد صبا

متصور نشود حالت جمعیت ما

موکشان برد مرا عشق ز مسجد بکنشت

الله الله،چه تفاوت، زکجا تا بکجا؟

هرچه در وصف توگفتند، زمه تا ماهی

سخنی بود بنسبت ز سمک تا بسما

راست ناید بقلم، گرد و جهان شرح دهند

تا قیامت صفت عشق من و حسن ترا

شاهد جان منی، پیش جمالت چون شمع

دارم امشب هوس سوختن از سر تا پا

دوش گفتی که: در آیینه رخساره من

بخدا می نگری؟ گفتم: آری بخدا

دل قاسم ز سر جان گرامی برخاست

به وفاداری حسن تو، زهی حسن وفا!

چند پرسی ز کجایی و کجایی و کجا؟

از نهان خانه تجریدم و از دار فنا

تو جدل میکنی، اما چه کنی چون نکنی؟

گفت در حق تو حق: «اکثر شی ء جدلا»

زاهد ار چشم یقین باز گشاید بیند

ز خدا خوان بخدا دان ز سمک تا بسما

صوفی از شیوه اوراد صفایی دارد

لیک هرگز نرسد در صفت و صفوت ما

کار هرکس بصلاحی و صلوتی موقوف

نظر عاشق دلسوخته بر عین عطا

مجلس بیخبرانست، خبر را بگذار

بی خبر شو، که همه بی خبرانند اینجا

دفع منکر بخرابات شد و آخر کرد

جبه را در گرو باده، زهی مولانا!

گر دمی میل کنی جانب این سرمستان

در دمی زنده شوی از دم «یحیی الموتا»

گفت محبوب که: من مثل خودت گردانم

«یا اراد الملک الملک بهذا مثلا»

هیچ وقتی نکند دوست، علی رغم حسود

قاسمی را نفسی یاد، مگر احیانا

مطلب مشابه: اشعار ظهیرالدین فاریابی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات

غزلیات

خدا را، ای مذکر، رحم فرما

ز حد بگذشت سرمای تو بر ما

زهر جا، هر که پرسد منزل اوست

همه جا گو، همه جا گو، گو همه جا

شدم مفتون زلفش، تا چه زاید

از ان زلف سیه، «اللیل حبلا»

اگر نوشیده ای، خوش باد وقتت

می صافی ز جام حق تعالا

ز جام شوق او مستیم و خوشحال

تتن تن، تن تتن، تن تن، تلالا

ز خود بگسل، بدو پیوند، کینست

بدین ما تبرا و تولا

چها میگوید آن صوفی خود کام؟

تعجب مانده ام باری در آنها

نصیبت چون ز جام عاشقان نیست

برو باده مپیما، باد پیما

چو قاسم از وجود خویشتن رست

شرابش ناب شد، جامش مصفا

زهی شوق و زهی شوق، زهی عشق و تمنا!

زهی عشق جهانسوز، زهی حسن و تولا!

زهی لطف و کرامت، زهی خوش قد و قامت

زهی روز قیامت، زهی نور تجلا

زهی یار و زهی یار، و زهی مونس احرار

زهی معدن اسرار، زهی منصب اعلا

زهی نور و زهی نور، زهی رایت منصور

زهی آیت مشهور، تقدس و تعالا

زهی طالع مسعود، زهی حامد و محمود

زهی واجد و موجود، زهی حضرت والا

زهی ذات معلا، زهی نور مزکی

زهی روی مصفی، زهی مولی و مولا

زهی فتنه برانگیز، زهی شهد شکرریز

زهی روی دلاویز، زهی زلف سمن سا

ز سوز تو کبابیم، سر از سوز نتابیم

همه مست خرابیم، از آن جام مصفا

گهی فتنه جانی، گهی شور جهانی

گهی امن و امانی، گهی کان خطرها

گهی قاضی شهری، گهی شحنه قهری

گهی چشمه زهری، گهی موجی و دریا

تویی کاشف اسرار، تویی قاسم انوار

تویی سالک اطوار، تویی اسم و مسما

رباعیات

من بنده روی توام، ای باده پرست

وز نرگس مخمور تو جانم شده مست

چون پرتو دیدار تو ظاهر گردد

مارا بسر کوی تو یک هی هی هست

گر جانم گویم، عاشق پیشین شماست

ور دل گویم، بنده مسکین شماست

خلق دو جهان طفیل تمکین شماست

گر کافر و مؤمنست، بر دین شماست

تا بر سر کوی عاشقی منزل ماست

سر ازلی و ابدی حاصل ماست

تا نشئه عشق تو در آب و گل ماست

سر نامه نام‌ها بنام دل ماست

دل عاشق چشم ترک مستانه تست

تو شمعی و عالم همه پروانه تست

جان و دل ما عاشق و دیوانه تست

تو خانه دل شدی و دل خانه تست

عاشق که سمندر نبود خر کوفست

صوفی که قلندر نبود موقوفست

رندی که نه پارسا بود نامردست

زاهد که نه شاهدیش باشد بوفست

گفتم:بهزار دل ترا دارم دوست

در خنده شد از ناز که:این شیوه نکوست

گفتم:صنما،راه وصال از که بکیست؟

فرمود که: ای دوست، هم از دوست بدوست

هر چندکه در زمانه یک محرم نیست

بنیاد اساس دوستی محکم نیست

مادر همه حال باغمش دلشادیم

چون غم بسلامتست،دیگر غم نیست

یک لحظه دلم را سر هشیاری نیست

با هشیاران مرا سر یاری نیست

باریست مرا،که پیل مستش نکشد

وین بار بجز عنایت باری نیست

هر دل،که ز سر کارآگاهی یافت

در ملک جهان ز ماه تا ماهی یافت

دریاب،اگر چنانچه در خواهی یافت

کین نکته بروزگار در خواهی یافت

مطلب مشابه: اشعار کوتاه قطران تبریزی؛ مجموعه رباعیات و شعر کوتاه گلچین شده

رباعیات

گر دلبر من شیوه مستان گیرد

بر عاشقان خود هزار دستان گیرد

نومید مشو ازو،که در آخر کار

هم عاقبت کار تو آسان گیرد

دل بسته طره های مشکین تو شد

جان خسته لعل گوهرآگین تو شد

جان دو جهان بنده مسکین تو شد

صد فاتحه خوان طفیل آمین تو شد

مراثی

سرور سینه من از فروغ روی تو بود

ولی بسوخت بدرد تو جان غم فرسود

کجاست سرور رندان فقیر میر غیاث؟

کجاست عاشق حق، رند عاقبت محمود؟

بهر نفس که نمود او ز مهر روی بمن

چه گویم آنکه ازان رو مرا چه روی نمود؟

بهر سخن که همی گفتمی ز سر خدا

درین دیار مرا محرمی بجز تو نبود

کنون بجمله خراسان کسی نمی بینم

که پهلوی تو نشیند ببارگاه شهود

دریغ یار گرامی! دریغ عمر عزیز!

ز قاسمی بروانت سلام باد و درود

بقا بقای خدا باد و ملک خدا

چه حاصلست ازین پنج روزه معدود؟

گر آدمی بجهان صد هزار سود کند

ولی چو عاقبت الامر رفتنست چه سود؟

دو روزه عمر اگر صرف راه یار کنی

زهی سعادت جاوید و دولت مسعود!

میر مخدوم سفر کرد و دعایی فرمود

همه دلهای عزیزان بفراقش فرسود

دل ما از همه عالم بهوایت برخاست

علم الله کزین جمله تو بودی مقصود

روزی جان تو گشتست «هنیئالک » باد

آب حیوان که سکندر طلبش می فرمود

من چه گویم که چه شد فوت؟زمن وا اسفا!

سالک راه خدا، ساکن درگاه شهود

رفت ازین دیر فنا جانب محبوب ازل

رو بدرگاه خدا کرد که نعم المشهود

یا الهی، بکرم حافظ جانش می باش

میر مخدوم، که شد صاحب سر موعود

هر که او رو بخدا کرد مظفر گردد

آفتابی شود از طالع بخت مسعود

یار مردان خدا باش، که لذت بینی

همه جا جام مروق، همه جا ناله عود

نور الطاف خداوند، که بیش از بیشست

هرچه از ما کنهی دید برحمت افزود

میر مخدوم چه گویم؟ که ببی گاه و پگاه

قاسم خسته روان می کند از دیده دو رود

یارب، بحق آنکه تویی عالم اسرار

کز یار سفر کرده ما کیست خبر دار؟

کان ماه مسافر بکجا بود و کجا شد؟

کان راهبر راه یقین، سالک اطوار

گفتیم باصحاب طریقت که: شفا یافت

هرکس که خورد شربتی ازطبله عطار

در ماه صفر شاه جهان را خبر آمد

کان ماه سفر کرد ازین عالم غدار

شهزاده دین بود ولی شاه یقین بود

کردند بدین وجه عزیزان همه اقرار

ای ماه مبارک، سفرت دورتر افتاد

از فرقت دیدار تو جانها همه افگار

شوق تو ترا برد بدرگاه خداوند

عشق تو ترا برد بدان مجمع انوار

آن خواجه نمردست، که آن زنده جاوید

ناگه سفری کرد ازین دار بدان دار

قاسم تز فراق تو روان کرد دمادم

سیلاب سرشک مژه از چشم گهربار

مطلب مشابه: اشعار مشتاق اصفهانی؛ زیباترین غزلیات و رباعیات شاعر قدیمی

مقطعات

همه دان غیر خدا نیست، همه دانش ما

غیر ازین نیست که : هستی همه دانیم او را

عین هستیست، ببینید،مگویید که : چون؟

غیر او نیست، مگویید، مگویید : چرا؟

هزار شکر خدا را، که در جمیع امور

همیشه بر کرم اوست اعتماد مرا

هزار لطف و کرم میرسد بجان ز حبیب

بدین خوشم که : بدانست استناد مرا

بجای لطف و کرم گر ملامتی آید

خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا

قاسمم، قاسم انوار، که اسرار ازل

نیست پوشیده ز من، خلق چه دانند مرا؟

همه دانم، بخدا و همه دانم او را

همه دانند که اندر همه دانند مرا

درویش، که حرف او بصورت پنجست

هریک بمثابه ای که بیش از پیشست

دالست دلیل آنکه با درد بساز

گر بر تن تو هر سو مو صد نیشست

را، روی و ریا مکن، که این روی و ریا

رسوایی بیگانه و رنج خویشست

و اوست وداع غیر مولی کردن

وین کار چنین کار یکی بی خوشست

یا، یک دل و یک رنگ شو اندر ره عشق

یکتا نشود، هر آنکه او با خویشست

شین، آنکه کند شکر و شکایت نکند

وندر پی خصم خویش نیک اندیشست

آنرا که چنین پنج خصایل دادند

دریاب و درو گریز کو درویشست

مقطعات

گر ترا میل عالم جانست

زاده ترک سین ساسانست

از شهامت کمان بی زه را

دو الف کن، که کار آسانست

بعد از آنت چو ماند نقطه روح

باز ماندن نه کار مردانست

نقطه را صفر ساز و ثانی شو

تا بدانی که جمله سبحانست

مثنویات

مقتدای ملک امام بشر

شاه انصاریان دین پرور

هم خداخوان و هم خدادان بود

شاه دین،نور چشم اعیان بود

آنکه دیوان ورای کیوان داشت

جیب جان پر ز نقد عرفان داشت

آن ملک فر و آن فلک تمکین

مسند او علای علیین

عرش و کرسی دلست و سینه اوست

قاسمی بنده کمینه اوست

آنکه در صدق مثل صدیقست

منکرش کافرست و زندیقست

همچو صدیق صادقست و امین

همچو عمر عدیل و اهل یقین

همچو عثمان شعار او ز حیاست

چون علی شیرحق،امام هداست

قطب عالم،امام دین و هدا

شاه دین شیخنا و مولانا

چار قطب اند در خراسانات

منبع لطف و معدن حسنات

اولین با یزید بسطامست

در حقیقت علیم و علامست

مست حق بود آن گزیده نژاد

مست رفت از جهان کون و فساد

بعد ازان پادشاه انصاری

از ندیمان حضرت باری

پس ابوالقاسم، آسمان صفا

در همه حالتی ولی،والا

چارمین سعد حق و ملت و دین

آفتاب جهان صدق و یقین

قاسمی بر وفای ایشانست

تا ابد خاک پای ایشانست

صلوات خدا برین هر چار

قاسم از عاشقان این هر چار

مطلب مشابه: اشعار امیر معزی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.