اشعار میلی مشهدی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و گلچین زیباترین اشعار

اشعار میلی مشهدی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و گلچین زیباترین اشعار

اشعار میلی مشهدی را در روزانه بخوانید. میرزا قلی میلی مشهدی یا هروی متخلص به «میلی» از شاعران مکتب وقوع است. از تاریخ تولد وی اطلاعی در دست نیست ولی می‌دانیم که در جوانی به سال ۹۸۳ یا ۹۸۴ قمری چشم از جهان پوشیده است. این سخنور را گاه به هرات هم منسوب داشته‌اند که در دورهٔ صفویان مرکز خراسان و محل تجمع فضلا، شعرا و هنرمندان بوده است ولی بیشتر تذکره‌های معتبر عصری، وی را مشهدی‌الاصل نوشته‌اند.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

به چشم مست، ز هستی ربوده ای ما را

ز یک نگاه، به عالم نموده ای ما را

ز ره برد غرض آلوده حرف غیر،ترا

هزار بار اگر آزموده ای ما را

چه شد که بر سر بالین ما نمی آیی؟

به حال مرگ همانا شنوده ای ما را

ز بس که خوش حرکاتی ز التفات رقیب

به دل هزار محبت فزوده ای ما را

ز فکر حال تو میلی همیشه دلتنگیم

مگر دمی که به خاطر نبوده ای ما را

کو فریب وعده ای، جان بلااندوز را؟

تا به شغل انتظارش بگذرانم روز را

چون کنی دورم، نگاهی کن که بهر احتیاط

رشته می بندند برپا، مرغ دست آموز را

سینه‌ام را چاک کن ای عشق با تیغ جنون

وز سر من باز کن عقل گریبان‌دوز را

دود برخیزد ز جانم، آتش افتد در دلم

یک نفس گر باز دارم آه عالم سوز را

از فریب وعده فردا،تسلی کی شوم؟

چون به یاد آرم خلاف وعده امروز را

برق خرمن سوز غیرت، در دل میلی فتد

گر ببیند خوش به غیر، آن شمع بزم افروز را

شب که به بزم خویشتن، دید من خراب را

رفت برون ز مجلس و ساخت بهانه خواب را

بعد هزار ناخوشی، وقت نظاره چون شود

بخت بد من آورد، پیش نظر حجاب را

لب ز جواب پرسشم بستی و من ز بیخودی

می کنم از تو هر زمان، پرسش این جواب را

دل به امید خنده ات، گر بنهد زیان کند

هر که شناخت خوی آن غمزه پر عتاب را

مانع بی قراریم، گر نشدی وصال تو

قدر نمی شناختم، لذت اضطراب را

میلی ازین فزون مخور می که مباد ناگهان

رهزن یاد او کنی، بیخودی شراب را

دل که زیاده می کند، قاعده نیاز را

مایه ناز می شود، خوی بهانه ساز را

خون کدام بی گنه ریخته بر زمین،که تو

بر زده ای چو شاخ گل، دامن سروناز را

پیش تو نیم جان خود بازم، اگر ز مردمی

بازکنی به سوی من، نرگس نیم باز را

تا به درون بزم خویش از سر ناز خوانی ام

آیم و از برون در، عرض کنم نیاز را

وعده خلاف کرده ای با من وسازی ام خجل

رنجه به فرض اگر کنی، لعل فسانه ساز را

میلی خسته، بگسلد رشته عمر کوتهت

رخصت سرکشی دهد، گر مژه دراز را

مطلب مشابه: اشعار سیدای نسفی شامل زیباتری غزلیات، رباعیات، قصاید و مثنویات

مطلب مشابه: اشعار الهامی کرمانشاهی (گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر)

غزلیات

سازد خموش تا من حسرت فزوده را

گوید شنیده ام سخن ناشنوده را

رنجیده بی گنه ز من آن تند خو و من

دارم صد انفعال، گناه نبوده را

دل جمع کرده از گله ام، بس که پیش او

می بندداضطراب، زبان گشوده را

تا زودتر حکایت شوقم شود تمام

پرسش نمی کند سخن ناشنوده را

میلی، گر امتحان کنی، از خود خجل شوی

آن پر فریب دشمن ناآزموده را

دلا بی‌طاقتی کم کن چو شیدا کرده‌ای خود را

که امروز است یا فردا که رسوا کرده‌ای خود را

ز انکار محبت خویش را بازی مده چندین

که بازی‌بازی ای دل، گرم سودا کرده‌ای خود را

برای شکوه من رفته‌ای ای غیر، سوی او

به این تقریب، باری پیش او جا کرده‌ای خود را

کنی هردم شتاب نامه بردن پیش او، قاصد

بدان ماند که رفته‌رفته شیدا کرده‌ای خود را

دلا پایت نمی‌آید ز شادی بر زمین، گویا

چو میلی صید فتراک تمنا کرده‌ای خود را

می دهد ساقی می نابی که می سوزد مرا

می زند بر آتشم آبی که می سوزد مرا

می رود آن مست، هشیارانه از پیشم، ولی

نخل قدش می خورد تابی که می سوزد مرا

تا ز من افسانه غم نشنود شبهای وصل

می شود از حیله در خوابی که می سوزد مرا

تا خجل از تنگدستی سازدم در بزم خویش

می نماید غیر، اسبابی که می سوزد مرا

باز چون میلی درین افسردگیها دیده ام

روی خورشید جهانتابی که می سوزد مرا

عشق تو برد هوش من غم فزوده را

نتوان چشید داروی ناآزموده را

صد حرف گفته ای به من از خویش زان دهان

باور نمی کنم سخنان شنوده را

در خاک هم ز حیرت رویت، شهید عشق

بر هم نمی زند مژه ناغنوده را

صد بار بی گنه دلم آزرده و هنوز

از دل برون نکرده گناه نبوده را

تا یک سخن کشم ز تو از ماجرای غیر

گویم به حیله صد سخن ناشنوده را

میلی چه غم ز سرزنش خلق وطعن غیر

بی ننگ و نام رند به عالم نبوده را

رباعیات

شاها منم آنکه کار خود ساخته‌ام

خود رخش ستم بر سر خود تاخته‌ام

رخ تافته‌ام ز راستی چون فرزین

وز کجبازی دو اسب درباخته‌ام

گه سوختهٔ آتش سودای توام

گه ساخته با داغ تمنای توام

گفتی ز ره وفا که میلی سگ ماست

شرمندهٔ آدمی‌گریهای توام!

ناکامی من همه ز خودکامی توست

این سوختنم تمام از خامی توست

مگذار که از عشق تو رسوا گردم

رسوایی من موجب بدنامی توست

چون عزم سفر رهی ازین در دارد

امید تکاوری ز داور دارد

بر خاک رهم نشسته چون گرد، مگر

از خاک، سمند تو مرا بردارد

امشب منم آزرده‌دل و سینه‌فگار

جان بر لب و جسم زار (من) در آزار

نی طاقت بیداری و نی راحت خواب

نی قوت اضطراب و نی تاب قرار

امروز منم ز زندگی در آزار

هم کار ز دست رفته، هم دست از کار

لب خشک و جگر پر آتش و سینه کباب

جان خسته و دل شکسته و تن بیمار

نوروز تو سعد باد و فرخّ، بهروز

دیدار تو خاص و عام را بزم‌افروز

تا بر نفتد عادت نوروز از دهر

هر روز تو باد از سعادت نوروز

بی‌رنگ ز برقعت رخ صبح طرب

بی‌تاب ز زلفین دلاویز تو شب

هر دم می عیش نوش (کن) در نوروز

هر روز بر اسباب خوشی باش سبب

پیکان نگار را دل ما هدف است

صد گوهر عافیت مرا در صدف است

الحق به کسی که دایمش بینی شاد

گر رحم نیاوری، حقت بر طرف است

خواهم ز تو خسروا،‌ سمند بدوی

… دمی، خاره سمی، برق‌روی

مه نعل و ستاره میخ و در دندانی

کوچک سر(و) اندک خور(و) بسیار دوی

اکنون که دلم به دست عشق است گرو

نی رای سفر مانده، نه پای تک و دو

دیگر مکش انتظار من ای همره

بگذار مرا و راه خود گیر و برو

خواهم که مرا روز حساب ای ساقی

چندان بدهی شراب ناب ای ساقی

کز عذر گنه، به جای آب ای ساقی

از هر مژه ریزدم شراب ای ساقی

آن غمزه چو رهزن شکیبایی شد

دل را سبب محبت‌افزایی شد

از همچو تویی به مصلحت بستم چشم

این مصلحتم باعث رسوایی شد

ابروی بلندت که کشند افتاده‌ست

دل را همه در پی گزند افتاده‌ست

اکنون دلم از شکستگی صد پاره

چون شیشه از طاق بلند افتاده‌ست

خوبی تو و حسن غیرپرور باشد

من عاشق و عشق غیرت‌آور باشد

بینی به چنین حال و ز رحمم نکشی

وین رحم تو بی‌رحمی دیگر باشد

طفلی به نوم شکاف در سینه کند

دل را پی نقد عشق، گنجینه کند

ترسم که (چنین) گرم اگر پیش آید

افسرده‌ام از گرمی پیشینه کند

چون مهر زبان به طعن عشاق کشید

ناگه رخ آن یوسف ثانی را دید

در دست شدش تیغ به خون آلوده

گویا کف خود به جای نارنج برید

مطلب مشابه: اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)

مطلب مشابه: اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات

رباعیات

ترجیعات

الحذر الحذر که دیگر بار

اژدر خامه‌ام شد آتشبار

آن‌چنان کرده نیش دندان تیز

که ازو زینهار جوید مار

از پی نیش جان آنکه زند

بهر دینار، خویش را بر نار

کیسه پر زر، دفینه پر گوهر

گنج را گشته مار و گل را خار

جیب او پر چو کیسهٔ غنچه

کف او کفچه همچو دست چنار

چون شترمرغ، لیک در پرواز

همچو اشتر، ولی گسسته مهار

لک‌لک ماده‌ای که بهر نشست

احتیاجی نباشدش به منار

پسر سرفراز سلطان است

نام او میرزا علی‌خان است

زشت و بدنفس چون سگ مسلخ

چرب و چرکین چو گربهٔ مطبخ

تُنُک و سست همچو بال مگس

خشک و کجواج همچو پای ملخ

زنخ سردِ زردِ بی‌مویش

شیشهٔ شاشه‌ای که بندد یخ

ریش از بیم دیدن رویش

سر نیارد برون ز چاه زنخ

دست و پا چون ره دراز عدم

بندهایش علامت فرسخ

بدنی همچو سوزن و… نی

که در او وصلهٔ خر است چونخ

شاخ چوب دراز اگر خواهند

که بکاوند آتش دوزخ

پسر سرفراز سلطان است

نام او میرزا علی‌خان است

همچو شاشه سبک، چو شیشه تُنُک

همچو شبهای دی دراز و خُنُک

همچو قاروره‌ای‌ست آگنده

رنگ زرد و طبیعت نازک

رود آن ماده استر بدراه

همچو یابوی اوزبکی لُک‌لُک

به دو زانو دمی که بنشیند

همچو آروانه‌ای‌ست کو زده چک

با گران‌خیزی‌اش توان گفتن

خر درگل فتاده را چابک

آنکه چون رودهٔ سگ تازی‌ست

که شد از استخوان خر، لُک و پک

وانکه چون خامه‌ای‌ست سوخته‌دل

…ن گشاد و درون سیاه و سبک

پسر سرفراز سلطان است

نام او میرزا علی‌خان است

جرعه‌خواری به بزم همّت…س

کاسه لیسی به خوان نعمت…س

بسته آن پیرحیز خواجه‌سرا

همچو…م کمر به خدمت…س

بهر روزی، چو خر شبانروزی

مانده در زیر بار منّت…س

…س گرفتار شد به نکبت او

گرچه عالم گرفت نکبت…س

بشکند خُرد، گردن مردی

که بزرگی کند به دولت…س

شرمم آید ز روی…س که کنم

با چنان روی کوسه، نسبت…س

آنکه از وی شد امتحان قلم

چون رقم می‌زدند صورت…س

پسر سرفراز سلطان است

نام او میرزا علی‌خان است

مطلب مشابه: اشعار شاه نعمت‌الله ولی شامل دوبیتی، غزلیات، رباعیات و قطعات

متفرقات

شادم ازین که دل ز وفای تو برگرفت

هر کس که دید رسم جفا کاری ترا

تو بدگمان و مرا با تو نیست راه سخن

چرا رقیب نسازد سخن میانهٔ ما

میلی ار وارسته‌ای، هرگه دچارت می‌شود

زیر لب، گرد سرش صد بار گردیدن چرا؟

(گذارد لب چو بر جام می ناب)

نماید همچو عکس غنچه در آب

ز مستی گشت سرگردان، وگر نه

چرا چشم تو می‌گردد به محراب

در میخانه را میلی گشودند

بیا این خانه را چون کعبه دریاب

در فراقت زان نمی‌میرم که ناید در دلت

کاین ستم نادیده، روزی چند با هجرم نساخت

آثار جنون، عقل ز تاثیر تو دارد

جان، تار رضا در کف تدبیر تو دارد

دل سلسله از زلف گرهگیر تو دارد

دیوانه ما پای به زنجیر تو دارد

عاشق به راه شوق ز کشتن حذر نکرد

ننهاد پا به کوی تو تا ترک سر نکرد

بگذشت یار و بی‌خبرم ساخت، وز پی‌اش

جان رفت آن‌چنان که مرا هم خبر نکرد

قربان آن کرشمهٔ عاشق‌کشم که دل

تا ترک جان نگفت، به سویش نظر نکرد

به مجلس تا نگردد شرمسار از عهد خود با من

ز بیرون بازگردم چون بد من در میان باشد

مرا از هیبت روز قیامت چند ترسانی؟

چو یار از یار دور افتد، قیامت آن زمان باشد

هرگه آیم سوی تو، تا سوز دل تسکین دهم

بینمت با غیر و صد سوزم به دل افزون شود

ز خلف وعده نه‌ای منفعل، چو می‌دانی

کسی ز وعده خلافی در انتظار نبود

کردم به دیگری پی رفع گمان غیر

اظهار عشق و یار به من بدگمان بماند

اگرچه غیر به بزم تو سرفراز بود

بدین خوشم که وصال آرزوگداز بود

بی‌قرار است دل اندر بدن کشته عشق

دیگر از یار ندانم چه تمنا دارد

امتحان نام نهد دل، ستمی کز تو کشد

خویش را چند به این حیله شکیبا دارد؟

متفرقات

قصاید

غمکدهٔ چشم را، دیدهٔ گریان شکست

سست‌بنا‌خانه‌ام، از نم توفان شکست

در دم افغان مرا، خوی تو آمد به یاد

در دل آزرده‌ام، ناوک افغان شکست

سینهٔآزرده‌ام، بس که ز افغان پر است

نخل خدنگ ترا، غنچهٔ پیکان شکست

شد به ره آرزو، پای سلامت فگار

بس که ز سنگ بتان، شیشهٔ ایمان شکست

آنکه به باغ کرم، کی به دل خصم هم

خار تمنّا ازان گلبن احسان شکست

ژاله‌فشان ، ابر زد با کف تو لاف جود

برق زدش بر دهان، کش همه دندان شکست

کوه وقارش فکند سایه چو بر آسمان

گشت دو تا پشت قوس، کفّهٔ میزان شکست

ابر وقار ترا، سایه چو لنگر فکند

دُرج گهر چون حباب، در دل عمّان شکست

کاسته گردد چو بدر، بی‌سر و پا چون سپهر

هرکه به خوانت نمک خورد و نمکدان شکست

خوش آنکه جان شده قربان چشم غمزه‌زنش

لباس عیدی او گشته لاله‌گون کفنش

زهی سعادت قربانیی که عید وصال

بر آستان تو در خاک و خون فتاده تنش

شهید آرزویت را پی مبارکباد

کسی به بر نکشد روز عید جز کفنش

به صد شتاب پی قتلم آید و ترسم

که ذوق این کُشدم پیشتر ز آمدنش

ز کار این دل پرآرزو عجب دارم

که هیچ تجربه حاصل نشد ز حال منش

چو عکس غنچه در آب حیات بنماید

دل شکفتهٔ او از لطافت بدنش

ز آفتاب، فروغ رخش گذشته، مگر

نهاده است به خاک در ابوالحسنش؟

علیّ‌موسی‌جعفر، هزبر قلب‌شکاف

که برق برده خجالت ز تیغ صف شکنش

ایا به پنجهٔ مشکل‌گشا عدو بندی

که صید بود به یک تار موی اهرمنش

چو شمع قدر تو فانوس در خیال آرد

سزد که گردد والای چرخ، پیرهنش

چکید خون به زمین از سر هر انگشتش

به زور پنچه چو خورشید ساخت ممتحنش

نکرده بحر زره در بر از دوایر موج

که حلقه‌های کمند تو گشته دام تنش

فلک به بادیه دُرهای شب‌چراغ گذاشت

چو پاس عدل تو شد در زمانه مؤتمنش

مطلب مشابه: اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی

مطلب مشابه: اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.