اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی

اشعار نورعلیشاه را در روزانه قرار داده‌ایم. محمدعلی فرزند میرزا عبدالحسین طبسی (زادهٔ حدود ۱۱۶۰ قمری در اصفهان – درگذشتهٔ ۱۲۱۲ قمری در موصل)، ملقب به نورعلیشاه (اول) و متخلص به «نورعلی» صوفی و شاعر ایرانی و از اقطاب سلسلهٔ دراویش نعمت اللهی است.

اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی

غزلیات

ای نام خوشت جوهر شمشیر زبان‌ها

پیوسته ازاین سلسله زنجیر بیان‌ها

روز ازل از بهر نثار قدم تو

محزون شده در مخزن دل نقد روان‌ها

آن دم که نبود از غم و شادی اثری بود

جام غم تو ساغر مشروبی جان‌ها

از راست روان تیر غمت خواست نشانی

خم گشت از این بار گران پشت کمان‌ها

با اینکه عیان نیست ترا تیر و کمانی

پیکان غمت کرده بهر سینه نشان‌ها

گشتم چو الف وار ز اغیار جریده

دیدم الف قد تو بر لوح جنان‌ها

چندان که گشودم نظر ای دوست ندیدم

جز نور علی مظهر حسنت به عیان‌ها

ای چراغ ماه تابان هر شب از کوی شما

مشعل خور مشتعل هر صبح از روی شما

گر شما را هست باری سوی دلها روی جان

روی دلها هست از جان روز و شب سوی شما

آتشی کان شعله ور گردیده از طور کلیم

تابشی بود از شرار گرمی خوی شما

سبحه را زنار کرد و خرقه در آتش بسوخت

هرکه دید آن تار زلف و خال هندوی شما

ناف آهوی ختن چون غنچه گشته غرقه خون

نافه ای تا یافته از تار گیسوی شما

گر خریداران خراج عالمی آرند پیش

کی در این سودا فروشم تاری از موی شما

جز بر ابروی شمایم نیست رو زانرو که هست

جلوه گر نور علی از طاق ابروی شما

مطلب مشابه: اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

غزلیات

دوش آمد ببر آن ساقی مهوش ما را

ساغری داد از آن باده بیغش ما را

گر مشوش نه دل شیفتگان خواست چرا

زلف آشفته او کرد مشوش ما را

آتشی داد کز آن باده بدن شعله کشید

خرقه زهد و ریا سوخت در آتش ما را

خانه پر نقش و نگار ار نبود باکی نیست

سینه از نقش و نگار است منقش ما را

مطرب از نور علی خوش غزل نغز بخوان

که زگفتار خوشش دل شده سرخوش ما را

نه تنها خال هندویش رباید کفر و دین ما را

بکف زنار گیسویش بود حبل المتین ما را

بکین از جیب فرعونی برآرند ار جهانی سر

کلیم آسا ید بیضا بود در آستین ما را

مهی کز تابش مهرش دهد هر ذره را تابی

چرا بر صدر بینائی نماید مستکین ما را

نگین واری نداریم ار چه بر روی زمین جائی

بسی ملک سلیمانی بود زیر نگین ما را

مخوان از کنج میخانه بسوی خلدمان زاهد

که خاک درگهش باشد به از خلد برین ما را

تو میسوزی دل ما را از آن ترسم که ناگاهی

جهد برق جهانسوزی ز آه آتشین ما را

اگر نور علی در دل نمیکرد این چنین منزل

که کردی نقش شک زایل به تائید یقین ما را

بیا ساقی بیار آن جام می را

زلالی بخش درد آشام می را

زمان گل بگلشن تا که باقیست

منه از کف زمانی جام می را

ز خم جز غلغل مینا که آرد

به بزم می کشان پیغام می را

بغیر از خواجگان مصطب عشق

کسی نادیده لطف عام می را

بتی دارم که پیش لعل میگونش

نشاید برد هرگز نام می را

بریزد خون بکامش ساغر می

ز کامش تازه سازد کام می را

بجز نور علی ساقی مستان

که در آغاز دید انجام می را؟

گر دسترسی نبود بر دامن گلشن‌ها

از خون مژه ما را گلشن شده دامن‌ها

تنها نه همین دل‌ها آسوده به درگاهت

دارند همه جان‌ها در کوی تو مأمن‌ها

بی‌بار جفا باری در کوی تو ننشستم

در راه وفا کردم هرچند نشیمن‌ها

گر دانه از کشتت دل چید مرنجانش

کز آه شررباری سوزد همه خرمن‌ها

خصم ار همه شب پوشد زانجم چو فلک جوشن

آه سحری چون تیر بشکافته جوشن‌ها

ناگشته همان طالع مهر سحری کآیند

در کوی تو شب‌خیزان چون ذره ز روزن‌ها

چون نورعلی ما را گردیده به دل روشن

با پرتو آن بستیم چشم از همه روشن‌ها

بینم چو خرامان بره آن سرو روان را

ایثار کنم در قدمش نقد روان را

سازد بیکی تیر دو صد طایر جان صید

هرگاه که زه میکند ابروش کمان را

گل را شود از شرم شکر خنده فراموش

بیند به تبسم اگر آن غنچه دهان را

بر اهل وفا عرصه اگر تنگ نخواهد

زینسان ز جفا تنگ چرا بسته میان را

ره نیست خزان را بگلستان وصالش

آری بسوی خلد رهی نیست خزان را

تا چند ببوی گل رخسار تو چون گل

از خار غمت چاک زنم جامه جان را

وقت است که چون نور علی بر رخ اغیار

در معرکه نطق کشم تیغ زبان را

خوش درآمد سحری مهوشی از در ما را

محفل دل ز رخش گشت منور ما را

ساقی ار گردش ساغر نبود باکی نیست

چشم گردان تو بس گردش ساغر ما را

حاجت عنبر و مشگی نبود زانکه مشام

نافه چین شده زان زلف معنبر ما را

دوش وقت سحر ایدل سوی میخانه عشق

ساغری داد بکف ساقی کوثر ما را

وه چه ساغر که از آن قطره چون ریخت بکام

بحر معنی بنظر گشت مصور ما را

نیست اندیشه ام از جنت و دوزخ که بود

شافع روز جزا آل پیمبر ما را

تا بود نور علی جلوه گر ای دل بجهان

کی شود آینه سینه مکدر ما را

جائی ار نیست دلا سوی مناجات مرا

بس بود منزل جان کوی خرابات مرا

حاجت خویش بر غیر چرا عرضه دهم

طاق ابروی تو بس قبله حاجات مرا

ماه خوبانی و خورشید صفت هست عیان

عکس رخسار تو آئینه ذرات مرا

باری از عقل مرا هیچ مهمی نگشود

عشق تو آمد و شد فتح مهمات مرا

دیدم از قد تو بر لوح دل و جان الفی

شد مصور بنظر معنی آیات مرا

پیر ارشادم و در عشق تو پیوسته بود

کشف اسرار ز روی تو کرامات مرا

سالها نفی جهان کردم و خود نیست شدم

تا شد از نور علی هیئت اثبات مرا

تا گل وصلت بدامان دسترس باشد مرا

دسترس بر دامن گل کی هوس باشد مرا

طایر گلزار قدسم من گلستان جهان

تنگ تر از حلقه دام و قفس باشد مرا

وز نگاهی گرچه خوبان صید دلها میکنند

شاهبازی ز آشیان حسن بس باشد مرا

دلبرا از جستجوی کوی وصلت در جهان

یکنفس فارغ نباشم تا نفس باشد مرا

گرچه مست عشق را میر و عسس درکار نیست

غمزه ات میر و نگاه تو عسس باشد مرا

از ضعیفی گر ندارم قوت پشه ولیک

خصم اگر شهباز گردد چون مگس باشد مرا

در ازل نور علی عالیم خوانده خدا

روز محشر نام من فریاد رس باشد مرا

دل کند در سینه تنگی داد میباید مرا

مرغ زارم در قفس فریاد میباید مرا

گرچه هر روزم زند در صید گاهی خوش بتیر

صید مستانم دلا صیاد میباید مرا

تا بکی در سینه ام دل هر نفس زاری کند

حالی این مرغ از قفس آزاد میباید مرا

قمری شیرین زبانم در گلستان جهان

آشیان در طره شمشاد میباید مرا

خرقه ارشادم اندر بر چرا فرمود شیخ

گرنه در بر خرقه ارشاد میباید مرا

تا شدم نور علی دایم شه ملک بقا

بر سریر فقر عدل و داد میباید مرا

از دل و جان خلوتی بایار میباید مرا

جان و دل خوش حالی از اغیار میباید مرا

یکنفس بی وصل اویم زندگی باشد حرام

تا نفس باقیست وصل یار میباید مرا

غیر را نبود در این خانه ره آمد شدن

خانه دل خلوت دیدار میباید مرا

گر نباشد خرقه و تسبیح گو هرگو مباش

کافر عشقم بت و زنار میباید مرا

رند درد آشام عشقم کی روم در مدرسه

جائی اندر خانه خمار میباید مرا

جرعه نوشیدم از عشق و سراپا حق شدم

حالیا خوش ریسمان و دار میباید مرا

در ازل گردید طالع بر دلم نور علی

تا ابد دل مطلع انوار میباید مرا

تا زند سینه ز صهبای غمت جوش مرا

کی زبان میشود از ذکر تو خاموش مرا

پای تو سر همه آغوشم و پیوسته بود

دست با شاهد عشق تو در آغوش مرا

ساقی عشق سوی میکده با بربط و نی

ساغری داده بکف وقت سحر دوش مرا

وه چه ساغر که چو نوشیدمش از نشئه آن

عقل مدهوش شد و هوش فراموش مرا

واندر آنحالت مستی که نبودم هوشی

آمد از ساز فلک نغمه در گوش مرا

نغمه ای بود که سکان فلک میگفتند

از پی تهنیت باده همه نوش مرا

گرچه نور علی و ساقی سرمستانم

رفت از آن نشأه ندانم بکجا هوش مرا

مطلب مشابه: غزلیات عراقی؛ مجموعه اشعار احساسی از شاعر و عارف سده هفتم

غزلیات

پر گل از گلزار وصلش گشته تا دامن مرا

دل کشیده دامن از سیر گل گلشن مرا

سرکند خون جگر هر گوشه در پیراهنم

آن جگر گوشه نیاید گر به پیراهن مرا

تا کشیده دامن آن سرو قبا پوشم ز خاک

خون نگون گردیده از تن چاک پیراهن مرا

بس گشوده ناوک مژگانش روزنها بدل

تا نموده آن کمان ابرو رخ از روزن مرا

جوشنی گر نیستم برتن دراین معرض چه باک

زاشک خونین جامه برتن هست چون جوشن مرا

گشتم از دست غمش بس زار و لاغر چون هلال

می نماید خوش بهم زانگشت مرد و زن مرا

عکسی از نور علی در سینه ام تابید دوش

سینه هست امروز چون آئینه ز آن روشن مرا

ترجیعات

ای نام تو ورد هر زبانی

بی نام تو کی بود زمانی

در هیچ دهن مجو نشانش

بی نام تو گر بود زبانی

گویا به رخ از هلال ابرو

تیر نگهت کشد کمانی

چون زلف و رخت ندیده چشمی

آشوب دلی بلای جانی

گمگشته وادی غمت را

جز نام کجا بود نشانی

شبها بنگر چگونه تا صبح

با خون جگر به هر مکانی

بنشینم و بی تو زار گریم

برخیزم و ز انتظار گریم

ای چون تو ندیده کس به عالم

قدسی گهری ز سلک آدم

جسمت که چو جان عزیز دلهاست

گنجیست طلسم اسم اعظم

با لذت زخمت این دل ریش

از کس نکند قبول مرهم

صد خرمن عمر داده بر باد

کاهی طلبت ب وادی غم

هشدار که چشم مرگ باز است

تا دیده نهاده‌ایم بر هم

از سیل سرشگ من عجب نیست

دیوار سپهر گر کشد نم

رفتی و نیامدی و ترسم

با آمدنت به کنج ماتم

بنشینم و بی تو زار گریم

برخیزم و ز انتظارم گریم

ای نرگس فتنه‌های جادوت

باطل کن سحرهای هاروت

یاقوت لبت نسفته کس را

بی قوت و صبر و خون دل قوت

یوسف زنخ تو از ته چاه

یونس نگه تو از دل حوت

گنج ملکوت را طلسمی

نبود چه تو در سرای ناسوت

بال جبروت چون گشائی

نبود چو تو در سرای ناسوت

گر زانکه به مُردنم نیائی

تا حشر به کنج قبر و تابوت

بنشینم و بی تو زار گریم

برخیزم و ز انتظار گریم

ای دل به شمایل تو مایل

مایل به شمایل تو ای دل

انسان ز رخ گره گشایت

هر عقده که بر دلیست مشکل

تیر نگهت به صید دل‌ها

یک دم فکند هزار بسمل

مقتول تو خواهد ار خداوند

جان‌ها که کند فدای قاتل

بینی ز رخت من آنچه دیدم

با آینه گر کنی مقابل

سیلاب سرشکم از گریبان

تا دامن بحر برده ساحل

تا چند به سوی گنج وصلت

در کنج فراق کرده منزل

بنشینم و بی تو زار گریم

برخیزم و ز انتظار گریم

ای از تو نشان آفرینش

این سوز و فغان آفرینش

جانی تو و آفرینشت جسم

ای جان تو جان آفرینش

در کان چو تو گوهری ندارد

ای گوهر کان آفرینش

جز نقد غمت مرا متاعی

نبود به دکان آفرینش

نتوان ز هزار جز یکی گفت

وصفت به زبان آفرینش

بی نام تو کی بود زبانی

گویا به زمان آفرینش

با سوز درون چو نور خواهم

بیرون ز جهان آفرینش

بنشینم و بی تو زار گریم

برخیزم و ز انتظار گریم

جامع الاسرار

سپاس بیقیاس و حمد بیحد

مر آن کنز خفا را باد سرمد

که چون روز ازل زاجبت دم زد

ز خلوتخانه در بیرون قدم زد

پی اظهار حسن آئینه ها ساخت

بهر آئینه عکسی پرتو انداخت

چه حسنش کرد در آئینه خانه

شد از عکسش جهان آئینه خانه

دراین آئینه خانه جلوه گر اوست

ز حسن دلربایان عشوه گر اوست

بسر بنهاده تاج کبریائی

ببر کرده قبای دلربائی

ز خال و خط فکنده دام و دانه

که سازد صید دلها زین بهانه

بدامش از پی دانه زدن گام

بود آزادی از هر دانه و دام

تعالی الله زهی احسان و یاری

که بخشد بستگان را رستگاری

مطلب مشابه: قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)

مطلب مشابه: غزلیات حیدر شیرازی؛ گلچین اشعار زیبای شاعر سده هشتم

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.