اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

اشعار واعظ قزوینی را در روزانه بخوانید. میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (۱۶۱۸م – ۱۶۷۹م) فقیه و ادیب ایرانی در سدهٔ هفدهم میلادی/یازدهم هجری بود. وی از فرزندان مولانا ملا فتح‌الله قزوینی و از علمای امامیه و از ادبا و فضلای سده یازدهم قمری است. او در وعظ و خطابه سرآمد بود و مدت‌ها در مسجد جامع قزوین وعظ می‌گفت. او از شاگردان ملا خلیل قزوینی بود. از علم معقول حظی فراوان داشت و اثر مشهورش در این باره ابواب الجنان (به فارسی: درهای بهشت) نام دارد.

اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

غزلیات

تا زنده است دل، نیست لذت پذیر دنیا

کی میشود نمک سود، ماهی ز شور دریا؟!

چون سایه، چند افتی در پای قصر و ایوان؟

بردار دست از شهر، بگذار سر بصحرا

با سوز عشق باشد، روشن طریق مقصد

آتش بلد نخواهد هرگز براه بالا

با کوچکان بیامیز تا روشناس گردی

گرچه جلی بود خط، بی نقطه نیست خوانا

ای نوجوان مکش سر، از پندهای واعظ

از اره زخمها خورد، تا شد نهال رعنا

تن شود خاک و، همان سودای ما ماند به جا

سر رود گر چون حباب، اما هوا ماند به جا

سوی آن خورشید تابانم ز بس گرم طلب

سایه از من، چون رقم از خامه، واماند به جا

سجده‌ای هر گام، خواهد خاک راهش دائمی

کاش از ما سر به جای نقش پا ماند به جا

ما سیه‌روزان، به رنگ خامه شب‌ها خون خوریم

تا سخن بر صفحه هستی ز ما ماند به جا

با دل پر حرص میراثم دواتست و قلم

از گدای کور، کشکول و عصا ماند به جا

سایه بال هما، یک جا نمی‌گیرد قرار!

دولت دنیای دیگرگون، چرا ماند به جا؟!

خلق آیند و روند و، هست دوران همچنان

بگذرد آب روان و، آسیا ماند به جا

چون تنت بیگانه شد از جان و، با خاک آشنا

با توی نی بیگانه و، نی آشنا ماند به جا

زینت دادن به جای زر کریمان را بس است

چون رود از کف حنا، رنگ حنا ماند به جا

رفت واعظ از میان، لیکن سخن‌ها ماند ازو

بگذرد آب از چمن، اما صفا ماند به جا

مطلب مشابه: غزلیات عراقی؛ مجموعه اشعار احساسی از شاعر و عارف سده هفتم

مطلب مشابه: قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)

غزلیات

چون کند سویم نظر، چشم از کجا خواب از کجا

چون دهد تاب کمر، دل از کجا؟ تاب از کجا؟

ظالمان را باغ زینت خرم است از خون خلق

ورنه این گل‌های خنجر، میخورد آب از کجا؟

تیره روزان راست خرج از کیسه اهل کرم

ورنه مسکین ماه، آورده است مهتاب از کجا؟

نیست گنجایش دو عالم در این ده روزه عمر

جمع گردد بندگی با جمع اسباب از کجا؟

حال خواهی دست پر کن پیش بی‌برگان تهی

ورنه دارد چرخ و جد و شور دولاب از کجا؟

گرنه صیاد اجل را ماهی جان مطلب است

کرده در آب حیاتت، پشت قلاب از کجا؟

می‌تپد سیماب بر خود از گمان گشتنی

نیست باک از مرگت ای کمتر از سیماب از کجا؟

در شهوار سخن را نیست گوشی مشتری

کس نپرسد واعظ این کالاست کمیاب از کجا؟!

ره عشق است،کام از ترک می گردد روا اینجا

گدایان را کف دریوزه باشد پشت پا اینجا

ندارد حب جاه و دولت از اهل فنا رنگی

بجای سایه پر می افکند بال هما اینجا

چنان گردنکشی عیب است در اقلیم درویشی

که در تاریکی شب قد کشد نخل دعا اینجا

نماید خاک را، هر دم به انگشت عصا پیری

که امروز است یا فردا که خواهد بود جا اینجا

ز بس در عشق، الفت نیست جز با دوست عاشق را

به نقش بوریا پهلو نگردد آشنا اینجا

حمایل میشود در گردن معشوق در عقبی

همان دستی که واعظ میکشی از مدعا اینجا!

مده بافسر شاهی کلاه ترک و فنا را

بسر چو ابر بهاری شناس بال هما را

درست نیست دورنگی میان ظاهر و باطن

بگو شکسته نویسند، توبه نامه، ما را

بکف ترا زر و سیم جهان ز بخل نپاید

نگه نداشته کس با فشار رنگ حنا را

کباب کرد مرا یاد نی سواری طفلی

به کف شکستگی پیریم چو داد عصا را

کسی جز اهل صفا، با شکستگان ننشیند

جز آفتاب ندیده است کس خرابه ما را

ز یمن عجز نمودیم، صید طایر مطلب

شکسته بالی ما گشت پر، خدنگ دعا را

کسی بمردم دیوانه هیچ کار ندارد

بس است حلقه طفلان حصار خانه ما را

رخت به درگه حق، دل امیدوار ز مردم

چنانکه بر در مسجد نظر به خلق، گدا را

رود به باد فنا زود مال مردم ممسک

حباب چند تواند نگاه داشت هوا را!؟

بتاب از همه رو سوی حق، که ساخته واعظ

بقبله یک جهتی رو شناس قبله نما را

الهی نفرت از ما ده، بنوعی اهل دنیا را

که ره ندهد کسی در دل غبار کینه ما را

عطا کن مشرب افتادگی، پیش درشتانم

تو کز همواری افگندی به پای کوه صحرا را

نگردیدیم نرم از آسیای گردش گردون

به پای گردش چشمی بیفگن دانه ما را

در آن دم کاید از ذکر تو در شورش عجب نبود

زبان موج اگر افتد برون از کام، دریا را

مگر در وسعت‌آباد خیالت سر کند ورنه

نگنجد شور مجنون تو در آغوش صحرا را

شود شاید می فکر ترا مینا دل واعظ

به دست آتش شوقی بده این سنگ خارا را

مطلب مشابه: غزلیات حیدر شیرازی؛ گلچین اشعار زیبای شاعر سده هشتم

مطلب مشابه: اشعار معروف فردوسی؛ ۲۰ شعر دلنشین و شیرینی از فردوسی بزرگ

ز ناله باز ندارد کسی دل ما را

کسی نبسته زبان خروش دریا را

ز ما به دلبر ما بسکه راه نزدیک است

توان به بال شرر بست نامه ما را

دوباره دیده ام امروز قد و بالایش

ببین ز مستی من نشأه دو بالا را

چنین که فشرده است یاد تمکینش

که می تواند بردن ز جا دل ما را!؟

کفن حریر و طلا مرده را از آن فکنند

که قدر نیست در آن نشأه مال دنیا را

میان خلق کجا و جد و حال روی دهد

کسی بجام ندیده است جوش صهبا را

چو نخل شمع خزان کرده برگ ما سرزد

ز نوبهار جوانی خبر نشد ما را

به خاک می بردت آرزوی دنیا کاش

تو هم بخاک بری آرزوی دنیا را

گرفته اند شهان شهرها اگر واعظ

گرفته ناله من نیز کوه و صحرا را

ذوق برهنگی عقل از تن گرفت ما را

زان خارزار دنیا دامن گرفت ما را

از رهگذار سختی بر سر سفید شد مو

در تنگنای این کوه بهمن گرفت ما را

از خار بست دنیا با قوت رمیدن

مردانه جسته بودیم این تن گرفت ما را

زور رمیدن ما از عهده برنیاید

از دست خلق آخر مردن گرفت ما را

کاهید پیری اول جوجو ز هستی ما

این برق آخر از کف خرمن گرفت ما را

ما را به کف چو عیسی دادند راه تجرید

این رشته واعظ از کف سوزن گرفت ما را

قوی شد لاغر از گوشمال غم ز بس ما را

برون افتاد چون چنگ از بدن تار نفس ما را

گلستانی که بی‌سرو قد رعنای او باشد

خیابانش ز دلگیری بود چاک قفس ما را

چه با کوه غمت سازیم؟ کز بس ناتوانی‌ها

ز پا می‌افگند هنگام برگشتن نفس ما را

به آیین تواضع داد از پشت خمم عادت

بود از شیخ پیری حق این تعلیم بس ما را

نهنگ نیستی زین بحر پرشورش به کام خود

کشد ماهی‌صفت هردم به قلاب نفس ما را

رهایی نیست دل را زین سهی‌قدان دگر واعظ

ز هرسو کرده‌اند این نونهالان در قفس ما را

بس است شمع قناعت چون مسکن ما را

چرا بمهر بود چشم روزن ما را

کشید خجلت بی برگی از خزان چندان

که کرد آب عرق سبز گلشن ما را

سیاه باد رخ مفلسی بهر دو جهان

که ناامید ز ما کرد رهزن ما را

زخلق یاوری هم شده است رسم قدیم

مگر بباد دهد برق خرمن ما را

زدود مشعل ظالم هم این ستم بس نیست

که کرده است سیه چشم روشن ما را

کجاست رستم همت که تا ز چاه امل

برآرد این دل سخت چو بیجن ما را

کمر نبندد الهی کمر بکین بستن

که او به کینه کمر بسته دشمن ما را

ز جان به جامه پشمین فقر تن دادیم

بس است جامه فاخر همین تن ما را

بود ز کوتهی تیشه طالب واعظ

که گشته است به سر خاک معدن ما را

پوشیده پرده گر دوست روی سیاه ما را

رنگ خجالت آورد بر رو گناه ما را

پیری خلاص میکرد ما را از روی عالم

گر سنگ ره نمیشد عینک نگاه ما را

گر برنشد چراغم ای دل خورم چرا غم؟

نگرفته است از دست کس شمع آه ما را

آورد رو بهرکس کردند پشت بر وی

گویا نمی شناسد دل قبله گاه ما را

ما شاه ملک فقریم از ما حذر کن ای خصم

چون شعله کس ندیده است پشت سپاه ما را

غیر از زلال اخلاص با جمله دشمن و دوست

آبی نبوده هرگز در زیر کاه ما را

گردید پرده ما را بر عیب خودنمایی

بر ما بسی است منت روز سیاه ما را

ز لطف دوست کی آید دریدن پرده ما را؟

اگر خجلت به روی ما نیارد کرده ما را

نباشد جز فرو رفتن ز خجلت بر زمین فردا

اگر سرکوب ما خواهند کرد آورده ما را

همین نعمت ز نعمتهای الوان بس که همچون گل

به رخ چینی نباشد سفره گسترده ما را

مصور گر کشد تمثال ما زآلوده دامانی

عجب نبود ورق از خود فشاند کرده ما را

ز بیقدری بجز گرد یتیمی کس نمی‌گیرد

گهرهای به خوناب جگر پرورده ما را

نشان آن دهن را هم از آن شیرین سخن پرسم

کند پیدا جواب او مگر گم کرده ما را

به روی عیب مردان پرده‌ای چون آبرو نبود

میفگن بهر دنیا واعظ از رخ پرده ما را

غزلیات

ریش سازد ز نزاکت گل رخسار ترا

گر خلد خار به پا طالب دیدار ترا

فرصت چشم گشودن به نگاهی ندهد

کس چو حیرت نکشد غیرت رخسار ترا

مگذر از خاک من ای شوخ که نتوان دیدن

در کف جلوه گری دامن رفتار ترا

تا ببالی بخود از خوبی خود در کار است

دامن آینه یی آتش رخسار ترا

گر چو خورشید رسد بر فلکم سر ندهم

بدو صد بال هما سایه دیوار ترا

واعظ ما نه ز خود این همه شیرین سخن است

دیده دلچسبی شیرینی گفتار ترا

نتوان به پند کرد نکو بدسرشت را

صیقل گری نمیکند آیینه خشت را

مال جهان جهنم نقدیست ای فقیر

بشناس قدر مفلسی چون بهشت را

باشد به تیره روزی خویشم امیدها

ابر سیاه سرمه بود چشم کشت را

از حسن خلق دیو شود در نظر پری

برقع بود گشاد جبین روی زشت را

خواهی رسی بمنزل نیکان مباش بد

لایق گل بهشت بود هم بهشت را

تا چند در لباس کنی دعوی صلاح

خواهی بجامه کعبه نمایی کنشت را

واعظ چو خط مپیچ سر از خامه قضا

نتوان ز سرنوشت دگر سرنوشت را

مطلب مشابه: اشعار عرفانی خیام / زیباترین مجموعه شعر عارفانه از خیام نبشابوری

رباعیات

بی رخصت دل زبان بگفتن مگشا

انگشت زبانست ترا عیب نما

گردد ز سخن نقص سخنگو ظاهر

ز آواز شود شکست چینی پیدا

افگند ز پای، ضعف پیری ما را

از دست ستد، پای جهان پیما را

می برد مرا براه، پا تا امروز

من بعد، براه می برم من پا را

نرمی، ز سر تو واکند غوغا را

سازد عاجز، ملایمت اعدا را

نرمان، آزار از درشتان نکشند

از سنگ چه نقص پنبه مینا را؟!

کاهید ز عشق تو تن و جان ما را

آمد شد ناله گشت سوهان ما را

دور از گل رخسار تو گویی تن زار

خاریست فتاده در گریبان ما را

تا کام دهی، نفس بخود معجب را

گردی شب و روز مشرق و مغرب را

کرد است ترا اسیر، نفس سگ تو

کس دیده که سگ مرس کند صاحب را؟

دایم نبود جوانی ایام ترا

صبح پیریست در پی، این شام ترا

فرداست که در دفتر ایام، اجل

از قامت خم حلقه کند نام ترا

بر نقش جهان که راه زد جاهل را

تا چند کنی محو تماشا دل را؟!

گر دیده عبرت بگشایی، کافیست

یک مد نظر این ورق باطل را

در خانه، فراش و متکا نیست مرا

فرشی جز نقش بوریا نیست مرا

ز اسباب ضیافت عزیزان چو حباب

در خانه بجز آب و هوا نیست مرا!

مقطعات

ای خواجه بخیل، که هرگز ندیده است

از شدت فشار گفت سیم و زر فرج

موران خرجها نتوانند دخل کرد

در خرمن زری که شود از کف تودج

وعد و وعید جنت و نارت، بحج نبرد

شاید برد خرید و فروش منا بحج

هر دو دودند قهوه و غلیان

لیکن این یابس است و آن مایع

تا بکی زین دو دود خواهی کرد

خانه عمر خویش را ضایع؟!

گیتی است دهان مار و دروی

این خلق گزنده اند دندان

ای وای بجان دردمندی

کو از نمد فناست عریان

غم همسایه خود خور که از آزادگیست

بر سر سایه خود بید صفت لرزیدن

شاه کامی کندت خانه دل زیر و زبر

خانه غنچه خرابست ز یک خندیدن

هرگز از سنگ جفا کم نشود شورش عشق

ترک شوری ننماید نمک از ساییدن

نشود کیسه وسعت تهی از دست کرم

کی شود پرتو خورشید کم از تابیدن؟!

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.