اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات

اشعار صفای اصفهانی را به صورت کامل برای شما دوستان قرار داده ایم. محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی از شاعران فارسیسرای ایران در قرن سیزدهم هجری و از اهالی منطقهٔ فریدن در غرب استان اصفهان میباشد. هم اینک نام یکی از خیابانهای اصفهان در شمال غرب این شهر، حکیم صفایی میباشد.
فهرست اشعار صفای اصفهانی
غزلیات
ذیل طلب نیافته دست یقین ما
بگرفت دست عشق سر آستین ما
شد آستین عشق بدامان معرفت
پیوسته از تحقق حق الیقین ما
از معرفت کشید بسر منزل فنا
در فقر بود منزلت ماء و طین ما
بعد از فنا تجلی توحید حق بدل
نازل شد از تنزل روح الامین ما
در حیرت اوفتاد ز توحید بار سیر
زین سبز خنگ اطلس وارونه زین ما
حیرت ب آستانه فقر و فنا کشید
ما را ز استقامت راء/ی رزین ما
زیر یسار ماست بیابان و نخل و نور
چون شبان طور بود در یمین ما
ما را ز خاک برد بخلوتسرای دوست
بی پر و پای نور دل راه بین ما
جز ما بزیر بار امانت نرفت کس
بیهوده نیست این همه آه و انین ما
در وحدت از حوادث امکان منزهیم
از کثرتست خاطر اندوهگین ما
ما آن دائمیم که جمعست در وجود
صبح الست ما و دم واپسین ما
از سطر کون رسته صفای مجردیم
فقر و فناست ثبت کتاب مبین ما
بنشین به پس زانو در مصطبه جانها
تا چند همی گردی بر گرد بیابانها
بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل
تا تاج نهند از سر در پای تو سلطانها
در مزرعه دنیی حاصل نتوان بردن
در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها
با کوه اگر گویم این راز ز هم ریزد
گویی دل سنگینت زد پتک به سندانها
بشکافت به طنازی بشکست به طراری
تیرش همه جوشنها، زلفش همه پیمانها
آن ماه همیتابد، آن سرو همیروید
در زاویه دلها از باغچه جانها
از چرخ چرا جویی کز تست پریشانتر
سرّی که بود پنهان در سینه انسانها
شاهی که بود درویش سلطان دلست ار نه
بر تخت همیماند بر صورت ایوانها
شاهنشه فقرستی شایسته سلطانی
مردست که خواهد برد این گوی ز میدانها
سلطان که بود آدم از دیو نپرهیزد
شمشیر یداللهی برد سر شیطانها
با دوست نیندیشم در این دی و این بهمن
آن طرفه بهار خوش با آن گل و ریحانها
ابروی نگار من ابطال کشد در خون
زین طرفه کمان آمد بر سینه چه پیکانها
این سر نتوان گفتن جز بر سر دار ای دل
اسرار صفا یکسر ثبتست به دیوانها
با زلف تو صد پیمان دل بست به دستانها
بشکست و گسست از هم سررشته پیمانها
از عشق خط سبزت میسوزم و میبارد
از دیده به دامانم زین سبزه چه بارانها
زد پتک بلا بر سر ما را ز غم دوری
ترکی که دل سختش زد پتک به سندانها
این کشمکش زندان پیوست به سلطانی
ای یوسف کنعانی خوش باش به زندانها
آموختم از خطش یک نکته و در دوران
نام من سودایی ثبتست به دیوانها
در خاک حریم خم سر مست حضورم من
گو بادیه پیماید زاهد به بیابانها
در وادی عشق از دزد پوشیده خطر دارد
این جامه بریدستند بر قامت عریانها
با دست بساط جم پیش نظر رهرو
کاندر گرو موریست در راه سلیمانها
این زاهد نفسانی بیبهره ز انسانی
با این همه حیوانی خصمست به انسانها
من تکیه ز بیداری بر عرش برین دارم
او شاد که در غفلت خفتست به ایوانها
روی تو همی در بزم چون لعل بدخشانی
عشاق لبش در خون غلتند به میدانها
دین و دل دانایی سد ره عشق آمد
ای آدم فردوسی بگریز ز شیطانها
با آنکه زهر خارش خون میچکد این وادی
در چشم صفا باشد خوشتر ز گلستانها
مطلب مشابه: اشعار شاه نعمتالله ولی شامل دوبیتی، غزلیات، رباعیات و قطعات
مطلب مشابه: اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی

ما رهرو فقریم و فنا راهبر ما
بی خویشتنی کو که شود همسفر ما
ای آنکه ز خود با خبری در سفر عشق
زنهار نیائی که نیابی خبر ما
در کار دلم پای منه باک ز جان کن
کاین خانه بود فرش ز خون جگر ما
در کشور فقر آمده مهمان فنائیم
لخت جگر و پاره دل ماحضر ما
رنج تن ما از تب عشقست چه حاصل
از رنج طبیبی که دهد دردسر ما
امشب گذر از گوش کند خون که شب دوش
از چشم روان گشت و گذشت از کمر ما
فاسد شود ار خون به رگ از طبع گرانبار
خار ره تجرید بود نیشتر ما
ما خاک نشین در میخانه عشقیم
تاج سر خورشید بود خاک در ما
موران ضعیفیم ولی ملک سلیمان
با دست درین بادیه پیش نظر ما
ما خسرو فقریم و نپاید سر جمشید
گر سر کشد از خط سر تاجور ما
پی گم مکن ای سالک اگر طالب مائی
کز اشک روان سرخ بود رهگذر ما
دنبال صفا گیر که گر بگذری از چرخ
تا نگذری از خویش نبینی اثر ما
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما را
درین دیده درآیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجوئید
مجوئید زمین را و مپوئید سما را
گدایان در فقر و فنائیم و گرفتیم
بپاداش سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیم
بخندیم خیالات و ببندیم هوی را
جم عرش بساطیم و سلیمان اولوالامر
هوا گر نشود بنده نشانیم هوا را
بلا را بپرستیم و برحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا را
طبیبان خدائیم و بهر درد دوائیم
بجائیکه بود درد فرستیم دوا را
ببندید در مرگ وز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
گذشت از سر سلطانی و شد بنده درویش
شه ار دید فر مملکت فقر و فنا را
بهل بار گل از دوش که بر دل نبود بار
اسیر زن و فرزند و عبید من و ما را
حجاب رخ مقصود من و ما و شمائید
شمائید ببینید من و ما و شما را
صفا را نتوان دید که در خانه فقرست
درین خانه بیائید و ببینید صفا را
پس دیوار تن بر شده ماهیست عجب
بمنش با نظر لطف نگاهیست عجب
دل بر پادشه دولت پاینده فقر
از ره عشق مرا برد که راهیست عجب
از کف مرگ توان جست بهمدستی عشق
عشق در حادثه مرگ پناهیست عجب
طاعت عشق صوابست که مقبول خداست
سر بی عشق بتن بار گناهیست عجب
عجب از یوسف دل نیست که افتاد بچاه
کنده زیر رسن زلف تو چاهیست عجب
باز بر بسته پر و صعوه پرد با پر باز
عرصه کون و مکان شعبده گاهیست عجب
دعوی عشق مرا حسن دلیلست قوی
شاهد حسن ترا عشق گواهیست عجب
ایکه محبوب جهانی تو ببستان بهشت
رسته از باغ رخت مهر گیاهست عجب
آسمان پست و تو سلطان بلند اختر حسن
بنشین بر دل وارسته که گاهیست عجب
پادشه بنده فقرست که از سایه دوست
بر سر پادشه فقر کلاهیست عجب
دل ما دستگه سلطنت شاه صفاست
بنده شاه صفائیم که شاهیست عجب
مطلب مشابه: اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی
مطلب مشابه: غزلیات عراقی؛ مجموعه اشعار احساسی از شاعر و عارف سده هفتم
رباعیات
این قطب وجود جسم بیجان تو نیست
این دائره بی نقطه سلطان تو نیست
این باد و بساط بی سلیمان تو نیست
آن نیست که در قبضه فرمان تو نیست
من بنده تو پادشاه پاینده بذات
ای ذات مقدس تو سلطان صفات
عدلی و جواد و قادر و قائل کل
یا همهمه اراده و علم و حیات
یارب بجلالت رضا قطب وجود
ما را بوجود خویشتن کن موجود
در شاهد و مشهود توئی غیر تو نیست
ای دیده شاهد و جمال مشهود
پای دل من بسته زنجیر تو باد
ور سر ننهد بدشت نخجیر تو باد
ور کشته شود طعمه سر مستانت
ور زنده بماند هدف تیر تو باد
درجان مقیدان جمال مطلق
ساری شد و جلوه کرد و برگشت ورق
حق خلق شد و خلق حق و هر دو یکست
خلقست بجای خلق حقست بحق
پوشیده ز حق نیست نه اکثر نه اقل
لم یفعل ان لم یشان ان شاء فعل
در ذات و صفات و فعل عالم همه اوست
لا غیر کلام خیر ما قل و دل
پیدا شد و گفت بین رخ حق دیدم
حق را بدل خویش محقق دیدم
بی قید خودی در دل و در دیده ماست
دیدم دیدم بحق مطلق دیدم
من دوش رخ صدق و صفا را دیدم
عنوان محبت و وفا را دیدم
دادم بصفا صیقل آئینه دل
در صیقل آئینه خدا را دیدم
باشد بکف عشق مهار دل من
در دست غمست اختیار دل من
هرگز دل من بی غم عشق تو مباد
در کار غم تو باد کار دل من
ای بنده طاعت تو مسرور از تو
در چشم و دل اهل صفا نور از تو
در چشمی و اصحاب نظر در طلبت
در جانی و این بی بصران دور از تو

ای نور سما و جلوه طور از تو
در چشم و دل و دماغ من نور از تو
نزدیکی و جز ذات تو مستور از تو
ای ستر و زوال و منقصت دور از تو
ای جان دلم جسم تویی روح تویی
دریا و سفینه ساحل و نوح تویی
بیعیبی و بیمتی و بیکمی و کیف
قدوس و بزرگوار و سبوح تویی
مسمطات
برخاست به آیین کهن مرغ شبآویز
ای ترک ختاخیز به طبع طرب انگیز
بر بند طرب را زین بر توسن شبدیز
کن جام جم از گوهر می مخزن پرویز
ای خط تو پاکیزهتر از سبزهٔ نوخیز
بر سبزهٔ نوخیز که شد باغچه مینو
بنهاد به سر گلبن نو اختر جمشید
تابید ز گل بر فلک باغچه ناهید
بگشای در میکده یعنی در امید
بردار ز رخ پرده که تا دیدهٔ من دید
چون روی تو رخشنده ندیدم من خورشید
چون موی تو آشفته ندیدم من هندو
بگذشت مه آذر و پیش آمد آزار
ابر آمد و بیژادهٔ تر ریخت به کهسار
باد آمد و بگشود در دکهٔ عطار
آراسته شد باغ چو روی بت فرخار
نرگس که بود پادشه کوچه و بازار
زد خیمه سلطانی در برزن و در کو
دانی به چه میماند ارکان دمن را
از لاله نعمانی تر کان یمن را
ای ترک ختایی که بلایی دل من را
ای موی تو بشکسته بها مشک ختن را
از لالهٔ می تازه کن آثار کهن را
ای روی و برت تازهتر از لالهٔ خودرو
ماهی چو تو من دلبر جانانه ندیدم
شاهی چو تو در برزن و کاشانه ندیدم
ترکی چو تو در تبت و فرغانه ندیدم
رندی چو تو در مسجد و میخانه ندیدم
هر دل که من از عشق تو دیوانه ندیدم
دل نیست جمادست گران سنگ ترازو
بر روی فروهشته سر زلف تو زنجیر
زنجیر تو بگسسته مرا رشتهٔ تدبیر
مفتون سر زلف جوانت فلک پیر
مویی که توان بست بدو پنجهٔ تقدیر
زلفی که چو پرواز گرفت از پی نخجیر
زد بر دل سودا زده چون باز به تیهو
روزی که درِ میکدهٔ عشق گشادند
بر من رقم بندگی عشق تو دادند
جان و دل سوداییام از عشق تو زادند
این است که بس پاکرو و پاکنهادند
در بادیهٔ عشق تو همپویهٔ بادند
ور گرگ هوا حمله کند هم تک آهو
خورشید چو رویت به سما و به سمک نیست
چون روی تو پیداست که خورشید فلک نیست
از جشن تو در سینهٔ عشاق تو شک نیست
شور لب شیرین تو در کان نمک نیست
ای زادهٔ انسان که به خوبیت فلک نیست
از عشق تو برپاست به کونین هیاهو
ابر هنری گوهر تر ریخت به هامون
از خاک برون آمد گنجینه قارون
مرغ از زبر شاخ زند گنج فریدون
ای روت چو آیینهٔ اسکندر ایدون
در پیش غم از باده چون عقل فلاطون
آراسته کن سدی چون رای ارسطو
قمری به کلیسای چمن راهب ترساست
زُنّار به گردن پی تعظیم کلیساست
این بلبل شوریده چو ناقوس به آواست
ای ماه مسیحی که اسیرت همه دلهاست
آن شیشه که مرغ طرب بزم مسیحاست
پیش آر که زد مرغ چو نصرانی مولو
ای گوهر یکدانه بریز از خم لاهوت
در ساغر بلور صفا سوده یاقوت
مرغ ملکوت است زجاجی که دهد قوت
قوت جبروتیست که در خطهٔ ناسوت
نوشم می مدح گهر نه یم فرتوت
صدیقهٔ کبری صدف یازده لؤلؤ
مثنوی
سؤالی چند ما را بود زین پیش
نه از دنیاپرست از سر درویش
نه از دنیا پرستان دیدمی کام
نه از درویش دل بگرفت آرام
که درویشان معنی در قبابند
دغل بازان صورت کام یابند
فلک گردیده ویدون چند سالست
که این سیاره در خانه وبالست
مرا در دل خلیدی گه گهی خار
که تا کی بشکفد این گل بگلزار
چو کس ننهاد گام گفتگو پیش
بگویم من جواب گفته خویش
که آب جوی هستی را شتابست
جهان نقشیست کاندر روی آبست
که گر نقش مرا بنیان نماند
درین بیرنگ کس حیران نماند
سؤالات از چه از لاهوت بالاست
جوابش نیز لاهوتیست پیداست
کند حق حل این مشکل بتحقیق
ز ما اقدام و از الله توفیق
تواند شد که روزی عبد سالک
شود حق را ز سر تا پای مالک

تواند شد بلی در سیر ثانی
که فی اللهست در طور معانی
چو رهرو مالک اوصاف هو شد
ز هست خویشتن بگذشت او شد
ز بود خود که نابودست لا شد
خدا شد مالک ملک خدا شد
دوئی بیکار شد حق جز یکی نیست
بملک خود بود مالک شکی نیست
مر این اشکال از قید دوئی بود
مر این تقیید از ما و توئی بود
چو اثنیت هم از ما بین برخاست
منم گر ملک خود گوید بود راست
شهان دیدند در ره رهزن و غول
نهادندی بنای رتبه بر طول
نخستین رتبه علم الیقین است
دوم عین الیقین مستبین است
سیم حق الیقین لولوی تدقیق
بدین ترتیب سفتند اهل تحقیق
چه سرست اینکه قومی ز اهل آداب
نهادندی بنای علم بر آب
بدون علم باشد سالها بین
ز حد جهل تا سر منزل عین
بنای رتبه بر طولست بی ریب
بچشم جهل نتوان دید غیب
چو نبود علم گر نور مبینست
چه جای دعوی حق الیقینست
مطلب مشابه: قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)










