اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)

اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)

اشعار صفایی جندقی را در روزانه به صورت کامل برای شما دوستان قرار داده ایم. صفایی جندقی، با نام اصلی «میرزا احمد جندقی»، شاعر مذهبی قرن ۱۳ و ۱۴ قمری، فرزند یغما جندقی و معروف به مرثیه‌سرایی برای اهل‌بیت (ع)، به‌خصوص در ترکیب‌بند عاشورایی‌اش شناخته می‌شود. او در روستای جندق اصفهان متولد شد و در همان‌جا نیز وفات یافت.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

اگر جفاست تلافی به مذهب تو وفا را

هزار بار فزون کم بود جفای تو ما را

مبر به باغ و میفزا غمم ز غارت گلچین

به دام یا قسم بال و پر ببند خدا را

فراقت آتش جان بر دهد به باد هلاکم

به خاک پایت اگر باز جویم آب بقا را

دوای ما همه دردی که مرگ باشدش از پی

به عهد درد تو گر آرزوکنیم دوا را

محبت دگران را به مهر ما چه شباهت

تفاوتی بود از یکدگر سهیل و سها را

ز نخل و گلبن و شمشاد و ارغوان چه سرایم

که گرد قد توکوته حدیث سرو رسا را

تو از خلوص صفا روی برمتاب صفایی

اگر چه دوست پذیرد به جای صدق ریا را

به نیم پرده که برداشت روی زیبا را

درید پرده ی پرهیز پیر و برنا را

ز صحن خیمه به صحرا شعاع طلعت دوست

برید از رخ خورشید مهر حربا را

رساست قد صنوبر ولی کجا با وی

کنند نسبت آن سرو ماه سیما را

به دستیاری لعلش که شرم خاتم جم

به پای رفته ببین معجز مسیحا را

ز شور آن لب شیرین به کام ما دوری است

که طعم تلخ تر از حنظل است حلوا را

به حبس یوسفش انگیخت رشک دیدن غیر

در این قضیه ملامت مکن زلیخا را

به سینه راز تو خواهم ز خلق پوشیدن

ولی چه چاره کنم رنگ روی رسوا را

به بددلی مکن انکار مهر من مپسند

به خویش طنز احبا و طعن اعدا را

صفایی از دو جهان جز رضای دوست مجوی

که من حرام شناسم خیر این تمنا را

رو ترش ار کنی همی محتملم عتاب را

ور همه تلخ تر دهی منتظرم جواب را

با لب نوش پرورت نیست کبابم آرزو

هست تفاوت این قدر مست تو و شراب را

ز آن گل رخ به غنچگان پاک کنی عرق مکن

بوی فزون کند همی تابش خور گلاب را

سیل سرشک چشم من بسته شود به آستین

گر همی از گریستن منع توان سحاب را

داد به باد نیستی هجر تو خاک هستیم

زانکه در آتش است جان ماهی دور از آب را

مهر رخت به یک نظر پیر جوان کند ز سر

دور قمر به عکس اگر شیب کند شباب را

درد فراق و صبر من می نکند برابری

صعوه ناتوان کجا پنجه زند عقاب را

خسرو حسن خویش گو از دل ما سکون مجو

شه ز خراج بگذرد مملکت خراب را

نیست صفایی ار ترا جای به صدر بزم او

بس که به جنب بندگان بوسه زنی جناب را

آن کز جفا آموخت رسم و ره بیداد را

کاش از وفا آموزدت چندی طریق داد را

ما را فتاد این ماجرا، کس را چه باک از رنج ما

از صید پیکان بلا، نبود خبر صیاد را

لعلت که دل یاقوت او، خون جگرها قوت او

البته خونریزی است خو، خونخوار مادرزاد را

آن چشم و آن مژگان نگر، کآمد به خونریزی دگر

صد نیشتر یا بیشتر در کف یکی فصاد را

برقع ز روی دلستان، بردار تا سازی عیان

هم آتش نمرودیان، هم روضهٔ شداد را

از شور آن شیرین شکر، من سینه کندم او کمر

در پا فکندم سر به سر، افسانهٔ فرهاد را

در دل ستانی برده گو، خالش ز زلف وچشم و رو

عاجز نشد شاگرد او، تعلیم صد استاد را

در دام عشق افتاده ام، کاینسان دل ازکف داده ام

شنعت مزن کآماده ام، گه ناله گه فریاد را

عشق است و هرجا سرکشد، چون پادشه لشکر کشد

در بندطاعت درکشد، یک بنده صد آزاد را

از سنگ آمد سخت تر، دل کاندرو نبود اثر

ز آه صفایی کز شرر، مرهم کند پولاد را

مطلب مشابه: اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات

مطلب مشابه: اشعار شاه نعمت‌الله ولی شامل دوبیتی، غزلیات، رباعیات و قطعات

غزلیات

ای آتش از رخت به درون لاله زار را

صد داغ از بهشت تو بر دل بهار را

گر بر گل تو رخصت نالیدنش دهند

از شوق ناله جان به لب آید هزار را

خاری به دل خلیده مپندار بی جهت

در مرغزار ناله این مرغ زار را

مانی کجاست تا به معانی نظر کند

در طلعت تو صنعت صورت نگار را

ساقی میم از آن لب شیرین چنانکه کرد

مستغنی از شراب و شکر باده خوار را

در دوستی جفای تو سهل است چون کنم

بد عهدی زمانه ناسازگار را

اشک محیط زا چو گذشت از گهر چه فرق

فرقی اگر ز لجه ندانم کنار را

دامن به موج دیده کنم شرم زنده رود

تا جای زیبد این لب جو سرو یار را

ای دل به لعبتی چه درافتی که ترک وی

از یک نگه پیاده کند صد سوار را

تا در صفات یار صفایی نکو رسید

نشناخت سر حکمت پروردگار را

آن کآفرید روز اول اشتیاق را

کاش آفریده بود علاجی فراق را

ای دل سرشک برده ز کارم براو فکند

افکندم از نظر چو تو فرزند عاق را

جانم به لب رسید و دل از هجر وارهید

وه وه هزار فایده بود اتفاق را

فرمود مفتی از می و معشوق توبه ام

یا رب چه سازم این همه تکلیف شاق را

با چشم بازگویی از آن رونظر ببند

این صورتی است معنی مالایطاق را

بانفرت من از درش آواره شد رقیب

آباد باد خانه ی دولت نفاق را

با سالکان راه غمت رحمتی که نیست

شایستگی به رسم سلوک این سیاق را

با ابروی توام سروکاری به قبله نیست

محراب سجده ساختم این جفت طاق را

بی مهر او چراغ صفایی خموش به

شاهد دگر چه شمع فروزی وثاق را

بهار آمد صبا زد چاک پیراهن به بر گل را

چرا چون فصل دی آهنگ خاموشی است بلبل را

من ازسودای زلف و طره ات مفتون، دلا تعجیل

تو بر بازو زنی زنجیر و پر گردن نهی غل را

گره شد در گلو گریه ز سیل دیده آسودم

اگر دانستمی ز اول به ره می بستم این پل را

دلم در کنج تنهایی به جان آمد ز تطویلش

مگر آموخت از زلفت شب هجران تطاول را

نه سر آویخت بر فتراک و نه خون ریخت بر خاکم

به دل چاک این تعلق را، به سر خاک این توسل را

نما خود نوری از تاب جمال خویشتن ورنه

که دارد در دوگیتی تاب دیدار آن تحمل را

به رحمت باز دارم چشم با صد محشر آلایش

اگر در روز فصلم چشم بگشایی تفضل را

صفایی اهل تسلیم است چون صوفی معاذ الله

به پیرامون نگردد کافری آن سان توکل را

الا ای باغبان بگذار یا بلبل دمی گل را

که تاب هجر گل تا سال دیگر نیست بلبل را

به طرف گلشن از سودای چهر و زلف خود بنگر

به دل صد داغ سوری را به تن صد تاب سنبل را

عراق از حسن بگرفتی مسخر کن خراسان هم

ز قد وچهر بشکن سرو کشمر ماه کابل را

به عین هوشیاری گر نظر در ساغر اندازی

ز مستی های چشم از خویشتن بیرون بری مل را

اگر پایم به هجران کاوش عشقت مرا کافی

تو خود ای دوست چندی دست کوته کن تطاول را

خط وگیسوی جانان را به جان چون منتهی بینم

محقم گر ندانم باطل این دور و تسلسل را

تفرجگاه مشتاقان سر کوی تو بس زین پس

که با روی توازگلزار بی زاری است بلبل را

مرا در نشئه ی نقل دندان شکرخا بس

به حلواهای کل ملک ندهم این تنقل را

صفایی زان ذقن و آن لعل با حزم و حذر بگذر

که سر باز است این چه را و ره تنگاست این پل را

عشق توگرفت جای جان را

جان نیست به جز غمت روان را

تا بخت بهار حسنت آراست

بستند براو ره ی خزان را

بر سر مزن آستین اکراه

نسپارده سر برآستان را

دادم به گدایی در دوست

سلطانی ملک جاودان را

چون پیش توکز زمانه شادی

اظهار کنم غم نهان را

با هجر کشیدگان توان گفت

رنج دل ماجرای جان را

دیری است که مرغ دل به دامت

بدرود سروده آشیان را

کردی به خموشیم ترحم

منت نکشم دگر فغان را

در کنج قفس دگر صفایی

بگذار هوای گلستان را

مطلب مشابه: اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی

رباعیات

رفتی و غمت به سینه ام جای گرفت

سودای توام جا به سراپای گرفت

چندانکه گذشت سیل اشکم ز میان

باران دو دیده در رخم جای گرفت

امروز دلم بی سر و سامان شده باز

سرگشته و بی خود و پریشان شده باز

آشفته و بی قرار چون حلقه ی زلف

در روی تو دیوانه و حیران شده باز

گفتم دلت از ناله کنم نرم چه سود

در سنگ تو آتش مرا راه نبود

چندان که مرا عمر و شکیبائی کاست

هر روز جفای تو و حسن تو فزود

بگذاشت مرا دو مه که زان چشم سیاه

مردم همه ز انتظار یک نیم نگاه

در دیده و دل شوق و غمت جای گرفت

چندان که دگر نه جای اشک است و نه آه

نه چشم تو را بر اشکم آمد نظری

نه آه مرا در دل سنگت اثری

این حسرت دیگر که غمت کشت مرا

وز حسرت من نیست هنوزت خبری

نه شب به غمت دیده من خفت دمی

نه روز به هجرت تنم آسود همی

سودی که ز سرمایه عشق تو مراست

در سینه تفی دارم و در دیده نمی

چون زلف توعشق بی قرارم کرده است

سرگشته و تیره روزگارم کرده است

تاب و تب اشتیاق و اندوه فراق

برخیز و بیا ببین چه کارم کرده است

یک روز به چشم من بینداز نگاه

کز چشم تو چشم من چنین گشته تباه

در دیده نماند دیگر از شوق تو اشک

در سینه نمانده دیگر از مهر تو آه

چون چشم من از فراق بینی باران

زنهار ملامتم مکن چون یاران

برگریه ام ار خنده ات آید نه شگفت

رسم است که باغ بشکفد از باران

سازی اگرم به سینه مأوا چه شود

در دیده ی روشنم کنی جا چه شود

هر روز به خاک کوچه ها می گذری

یک شب به سر من ار نهی پا چه شود

فریاد ز ضرب دست آن چشم سیاه

کافکند مرا به خاک ناکرده گناه

از صد نگهم نراند کس زخمی و تو

صد زخم زدی بر دلم از نیم نگاه

گفتی ز چه دوش آن همه جاری کردی

وز ناله ی خود مرا به جوش آوردی

زخمی که ز تیر غمزه راندی به دلم

گر برتو زدند و زنده ماندی مردی

گفتی مکن اینقدر صفائی زاری

باری چه رسیدت که چنین می باری

پائی به سرم سپار و دستی به دلم

تا برمنت از دیده شود خون جاری

از روی محبت و سر غم خواری

گوئی چه شدت که روز و شب می زاری

از سوز دلم چگونه گردی آگاه

تا دست خود از دور بر آتش داری

تا دیده ز دیدار تو دور افتاده است

جان نیز چو سینه ناصبور افتاده است

دل با همه تلخکامی از زهر فراق

از شوق شکر لبت به شور افتاده است

رباعیات

باز آی که نالان غمت خواهم بود

جان بر سر کف به مقدمت خواهم بود

در راه تو باد سر به صد چشم امید

چون حلقه ی زلف پرخمت خواهم بود

نه طاقت آن کز تو قراری گیرم

نه رغبت آن که جز تو یاری گیرم

نه صبر که بر امید وصل آرم زیست

نه شوق که یک دم پی کاری گیرم

قطعات

صفائی را عطا گردید دوش از صعوه مولودی

سپاس آورد از جان و دل اکرام خدائی را

محمد خواند و ابراهیم پس گفتش بنامیزد

الهی زیب بخش از وی مقام پارسائی را

مگر او هم چو من از زیر بار غم برون آید

صبا سوی انارک گو بشارت بر وفائی را

به کلک فر و فیروزی رقم زد سال تاریخش

بزاد از برج دولت کوکب دری صفائی را

زین سرای فنا چو رخت رحیل

بست مرشد به سوی ملک بقا

پی تاریخ وی صفائی گفت

یافت مرشد به صحن مینو جا

به هنر شد عطا دگر خلفی

که ستایش بر اوست عین هجا

دل ز مجمع ستاد خارج و گفت

سال مولود این سهیل بها

نور چشم پدر علی نقی

آب افزای دودمان نیا

چو خیرالنسا بیگم افشاند دست

سوی جدهٔ خویش خیرالنسا

ز قید علائق شد آزاد و رفت

ز دار فنا سوی ملک بقا

ز دنیای دون رخت بیرون کشید

به خلد برین رفت و بگرفت جا

طلب کرد سال رحیل از رهی

یکیش از مقیمان بزم عزا

سروشی سرودم که بسرای از او

صفایی صفا یافت دارالصفا

میرزا فتح الله آذین بخش آئین سخن

دختری حورامنش طلعت گشودش از حجاب

زد رقم کلک صفایی روزمه از قول وی

عکس دور آسمانی ماهم آورد آفتاب

قدوة الحاج میرزا مهدی

در کرم طاق و با مکارم جفت

آنکه در حسن خلق و خلق حسن

مادحی مدح وی نیارد گفت

آنکه خاشاک و خار شرک و نفاق

دست توحید از وجودش رفت

خواست جفتی ز خاندان کرام

تاکند یاوریش در خور و خفت

رنج ها برد و گنج ها پرداخت

تا ز شاخش گل مراد شکفت

آری آن گونه گوهری نایاب

می نیاید به چنگ مفتا مفت

باید الماس پنجه بازوئی

تا چنان لؤلؤئی تواند سفت

بهر تاریخ این همایون جشن

چون صفائی کمینه بنده شنفت

بلبل گلبن هدایت را

وصل گل جاودان مبارک گفت

مرد سید شجاع و هرکه شنید

شکر آینده حمد ماضی گفت

زین بشارت سپاس های شگرف

از خدا و رسول راضی گفت

پی تاریخ این چس اندر قبر

به جهنم که مرد قاضی گفت

مطلب مشابه: غزلیات عراقی؛ مجموعه اشعار احساسی از شاعر و عارف سده هفتم

مطلب مشابه: قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.