اشعار الهامی کرمانشاهی (گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر)
اشعار الهامی کرمانشاهی را در روزانه قرار داده ایم. میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است.

غزلیات
دلم از وحشت تنهایی شبها خون است
غمم از حسرتِ آن چهره روزافزون است
با تو شادم اگرم جای به دوزخ بدهند
بیتو در خُلد برین خاطر من محزون است
دل مجروح من از قطرهٔ خون بیش نبود
پس چرا دامنم از خون جگر جیحون است
بعد ازینم سر و کاری نبود هیچ به عقل
عاقل آن است که از عشق رخش مجنون است
مدتی رفت که از هجر تو بیمارم و تو
مینپرسی ز منِ خسته که حالت چون است
تو پریشان مگر آن زلف مسلسل کردی
که پریشانیِ آشفتهدلان افزون است
به تماشای گلستان و گلم نیست نیاز
که کنار و برم از لخت جگر گلگون است
به درآی از دو جهان و به فراغت بنشین
عالم عشق ازین هر دو جهان بیرون است
نیست نسبت، قد موزون تو را هیچ به سرو
سرو موزون بود اما نه چنان موزون است
دل الهامی اگر گشته پریشان نه شگفت
همه دانند دل غمزده دیگرگون است
این تف عشق که اندر جگر زار من است
باد افزون که دوای دل بیمار من است
کوهکن کوه اگر از غم شیرین می کند
کندن جان به جهان از غم تو کار من است
سرخی روی شفق تیرگی چهره ی شب
ز اشک گلگون من [و] آه سیه سار من است
ناله ام نغمه ی عشق است و دلم مرغ سحر
سرو من قامت تو روی تو گلزار من است
بعد این سرّ غمت را نکنم فاش به دل
دل دیوانه کجا محرم اسرار من است؟
پرده از خون جگر بر در دل باید بست
تا نداند ز پس پرده که غمخوار من است
واجب آن است که با تیغ سکوتش ببریم
که زبان با تو …ار من است
غم نه، گر خلق جهان دشمن جانم گردند
تا غم عشق تو ای دوست هوادار من است
از وجودم نگذارد اثری الهامی
این تف عشق که اندر جگر زار من است
سیاهکارتر از من کسی به دوران نیست
فزونتر از گنهم قطره های باران نیست
اگر به وهم نیاید فزونی گنهم
بدین خوشم که فزونتر ز لطف یزدان نیست
به هر چه می نگرم واله ی تو می بینم
که جلوه ی رخت از هیچ دیده پنهان نیست
درون خانه ی دل را ز نقش غیر بشوی
محل رحمت یزدان مقام شیطان نیست
از آن زمان که بدیدم بعشت عارض تو
مرا هوای گلستان و باغ و بستان نیست
عجب ز سختی دل آیدم که ز آتش عشق
بسوخت صد ره و از سوختن پشیمان نیست
همین نه ز آتش عشق تو سوخت الهامی
کجاست آنکه ازین شعله سینه بریان نیست
شب تنهایی ای دل هر که چون غم همدمی دارد
چه غم او را که اندر خانهٔ دل محرمی دارد
به جز این زخم مردافکن که من اندر جگر دارم
هر آن زخمی که بینی در زمانه مرهمی دارد
خوش آن روزی که چون دیوانگان از سنگ اطفالم
به خون آلوده بر بینی که آن هم عالمی دارد
فشاندم تخم مهرت را به کشت سینهٔ محزون
چه غم از خشکسالیها که چشمم شب نمیدارد
اگر لعل لبت نبود نگین جم چرا دایم
مسخّر ملک دلها را به حکم خاتمی دارد
ندارد بیمی الهامی دگر از دوزخ هجران
که در خلد وصال تو روان خرّمی دارد
مطلب مشابه: اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)
مطلب مشابه: اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات

از بتان یار مرا انباز میخواهی ندارد
در جهان ماهی چو او طناز میخواهی ندارد
راز او را کردهام پنهان من اندر پردهٔ دل
از زبانم گر خبر زان راز میخواهی ندارد
من نیاز آوردم او را او ز من بنمود روی
ساده میباشد بت من ناز میخواهی ندارد
ای دل مفتون مخور هرگز فریب چشم مستش
گر وفا از ترک تیرانداز میخواهی ندارد
آشنایی گفتمت ای دل مکن با مار زلفش
دوستی از عقرب اهواز میخواهی ندارد
تو نه ای محرم ز الهامی مجوی اسرار او را
از سر ببریده گر آواز میخواهی ندارد
هرجای که رفتیم و به هرسو که دویدیم
غیر از تو در آیینهٔ آفاق ندیدیم
بس بادیه گشتیم و بدیدیم در آخر
تو همره ما بودی و بیهوده دویدیم
بیهوده نگشتی تو اسیر نگه ما
دام از مژه ی چشم به راه تو تنیدیم
بوی دل پر خون به مشام آمدی از وی
در باغ جهان هر گل نورسته که چیدیم
دل خون شد و از دیده برون رفت و جگر سوخت
تا قطره ای از باده ی عشق تو چشیدیم
مهر تو به عالم نفروشیم که او را
با گوهر جان ای دُر یکدانه خریدیم
الهامی اگر پیرو مایی قدمی نِه
با ما که به سرمنزل مقصود رسیدیم
با کاروان عشق تو چون همسفر شدم
پای هوا شکستم و ره را به سر شدم
بر کهربا ز جزع نشاندم عقیق ناب
چو لعل ز عشق تو خونین جگر شدم
دادم چو دل به ابرو [و] چشم سیاه تو
تیغ جفا و تیر بلا را سپر شدم
بستم نظر ز ملک دو عالم به مسکنت
تا خاک راه مردم صاحب نظر شدم
در لوح سینه نقش غمت را نگاشتم
از سوز عشق و راز محبت خبر شدم
از بس که تیر غم به دلم جا گرفته است
سر تا قدم چو مرغ همه بال و پر شدم
این قسمتم ز خوان محبت نصیب شد
الهامی ار به رندی و مستی سمر شدم
کمرم شکست عشقت، صنما کمر ندارم
جگرم شد از غمت خون، به خدا جگر ندارم
تو مرانم از دَرِ خود ، گنهی ندیده از من
که به غیر درگهِ تو ، به دری گذر ندارم
تو ز جان من چه جویی که ز جان کناره جستم
تو چه پرسی از دل من که ز دل خبر ندارم
تو که ماندت سراپای به نیشکر چه دانی
که تنم ز غم چو نی گشت و به لب شکر ندارم
چو ز شست برگشایی تو خدنگ غمزه جانا
دل خود نشانه سازم که جز این سپر ندارم
نظر از طریق پاکی به جمال نازنینان
بطلب ز پاک بینان که من آن نظر ندارم
به شب فراقت ای مه ز دعای صبحگاهی
همه تیر آهم اما به دلت اثر ندارم
قدر و قضا مرا خواست نشان تیر عشقت
نظر از قضا نپوشم حذر از قدر ندارم
طلبند خلقی الهامی اگر ز بحر گوهر
شدهام به بحر غم غرق و سر گهر ندارم
در عشق اگر راهبری داشته باشی
آن نخل بلندی که بری داشته باشی
مشکن دل کس بی گنهی گر تو بخواهی
جا در دل صاحب نظری داشته باشی
نه چرخ برین را سپر از هم بشکافی
ای تیر دعا گر اثری داشته باشی
خورشید حقیقت نگری در همه ذرات
ای دل به خدا گر بصری داشته باشی
بر ساحت افلاک پری از قفس تن
از عشق اگر بال و پری داشته باشی
چشم از رخ تو بازنگریم که مبادا
دزدیده نظر با دگری داشته باشی
خشکیده نگردد لبت از گرمی محشر
الهامی اگر چشم تری داشته باشی
مطلب مشابه: اشعار شاه نعمتالله ولی شامل دوبیتی، غزلیات، رباعیات و قطعات
مطلب مشابه: اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی
قصاید
گر تو آهنگ قِتال ای بت قتال کنی
خاک را چهره ز خون دل ما آل کنی
توسن ناز چنان بر صف عشاق متاز
که شهیدان رهت را همه پامال کنی
پار با تیر مژه رخنه به دینم کردی
تا چه ها با دل خونین من امسال کنی
در بر تیر غمت دیده نشان خواهم کرد
گر تنم را همه پر رخنه چو غربال کنی
شهسواران همه سر بر سم اسبت ریزند
گر تو جا بر زبر توسن اقبال کنی
شود از نازکی آزرده تن سیمینت
اگر از برگ گل سوری سربال کنی
زان به دیوانگیم شهره نمودی که مرا
سنگباران به سر از شوخی اطفال کنی
مرغ گلزار توام نغمه ی عشق تو زنم
از چه با سنگ غمم خسته پر و بال کنی
برزن و کوی پر از پیکر بیجان بینی
گر نگاهی گه رفتار به دنبال کنی
از نگاهی بزنی قافله ی ایمان را
رهزنی گر تو بدین شیوه و منوال کنی
مرغکان چمن خلد شکار تو شوند
دام از زلف سیه دانه گر از خال کنی
آفتابی تو که بر پای فروبسته هلال
چون به سیمین ساقِ آراسته خلخال کنی
شکوه با قائم موعود کنم گر تو چنین
رخنه در دین به سیه نرگش محتال کنی
مهدی آن داور دوران که بدو گفت خدای
که توام روی خود آیینه ی تمثال کنی
گوید او را ز شعف عرش مرا منت نه
خواهی ار تکیه تو بر کرسی اجلال کنی
ای خداوند دو عالم که به شمشیر دو دم
پاک روی زمی از فتنه ی دجّال کنی
گر به اولاد شیاطین تو به رحمت نگری
همه را بهتر از اوتاد و ز ابدال کنی
گرچه میکال رساند به خلایق روزی
تاج این رتبه تو زیب سر میکال کنی
گریه ی آدم خاکی همه زان بود که تو
پاک و پاکیزه اش از طینت صلصال کنی
گر به هیبت فکنی چشم به کهسار بلند
کوه را پیکر باریکتر از نال کنی
دست و بازو چو تو با تیغ به رزم افرازی
آب در سینه دل و زهره ی آجال کنی
گر به شش روز جهانی ز عدم یافت وجود
گر بخواهی دو جهان خلق تو فی الحال کنی
از پس ظلم پر از عدل شود روی زمین
جا چو بر کوهه ی صرصرتک جوّال کنی
چه شود کایی و با تیغ کج شیر خدای
پشت دین راست ایا شاه عدومال کنی
تیغ بر کش که ز دشمن شده گیتی لبریز
از چه در کشتنشان این همه اهمال کنی
خنک آن روز که از غیب پدیدار شوی
روی گیتی همه را پاک ز اضلال کنی
ما همه منتظرانیم که شاید سوی ما
نایبی از قِبَل خویشتن ارسال کنی
علم فتح بیفراز و برون آکه بحق
پاک از روی زمین مذهب جعال کنی
چه شود کز غم و رنج گنه الهامی را
از شفاعت به صف محشر خوشحال کنی
از گرانی گسلد بند ز میزان ثواب
گر به حشرش نظر لطف به اعمال کنی
هر بهاران به چمن ای گل گلزار رسول
بلبلان را تو سراینده و قوّال کنی

اشعار منتخب
ای از تو محیط مرکز خاک
نه منظر برکشیده افلاک
روزی ده ممکنات جودت
نام آمده واجب الوجودت
ای کرده زبان هر سخن ساز
از تو درِ مخزن سخن باز
جز بر تو نمی سزد ستایش
الا به تو نیست خویش نیایش
ای نور ده چراغ بینش
موجود ز جودت آفرینش
برتر ز خیال خلق ذاتت
سرگشته عقول در صفاتت
حسن از تو گرفته خلعت ناز
عشق از تو نیاز کرده آغاز
بی مثل و شریک و بی نظیری
قیّوم و مهیمن و قدیری
کاخ فلک از تو برکشیده
سطح زمی از تو آرمیده
خورشید به بر قبای زربفت
پوشیده و از تو کرده هر هفت
پاکان همه عاشق جمالت
سرمست ز باده ی خیالت
شاد از تو به بخت عشق سرمد
سر دفتر عاشقان محمد
زیر افکن تاج چیردستان
سرسلسلهٔ خداپرستان
بیضا علم و ستاره موکب
قدسی حشم و براق مرکب
اول غرض از نظام عالم
آخر نبی از نژاد آدم
آن گوهر تاج تارک عشق
اقلیم ستان بلارک عشق
فرمانده ساکنان بالا
سالار پیمبران والا
خود شاه و فرشتگان سپاهش
بر ذروهٔ عرش تختگاهش
سلطان بهشت هشت باب او
معجز ده چارمین کتاب او
ایجاد کن جهان وجودش
عالم همه ریزه خوار جودش
جبریل غلام آستانش
دهلیز سرای آسمانش
بادا ز خدا درود بسیار
بر آن شه پاک و آل اطهار
ویژه ملک ممالک عشق
آن مرشد و پیر سالک عشق
داماد و پسر عم پیمبر
مولای جهان ولیّ داور
شاه دو سرا علی عالی
آیینه ی ذات لایزالی
مرد افکن بدر و میر صفین
صاحب علم و سپهبد دین
آن دست گره گشای یزدان
سلطان انام و شاه مردان
آدم ز تراب و بوتراب اوست
پوری که طفیل اوست باب اوست
زو اطلس چرخ دیده تزیین
خود کرده به بر لباس پشمین
دیده یم و کان ازو بضاعت
خود کرده به نان جو قناعت
برپا شده دین ز ذوالفقارش
وز یازده پور تاجدارش
هر یک به سریر احمدی شاه
بر جای پدر خلیفة الله
خاصه ملکی ز دیده مستور
در هر دل ازو طلیعه ی نور
نام آمده صاحب الزمانش
در قبضه زمین و آسمانش
الهامی ازین ده و دو سرور
یک بنده بود درود گستر
مطلب مشابه: اشعار واعظ قزوینی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی
مطلب مشابه: غزلیات عراقی؛ مجموعه اشعار احساسی از شاعر و عارف سده هفتم










