اشعار حاجب شیرازی؛ گلچین شعر و غزل احساسی از شاعر قدیمی

اشعار حاجب شیرازی را در روزانه برای شما اهالی شعر آماده کرده‌ایم. حاجب شیرازی، با نام کامل میرزا حیدرعلی بن جعفر (متخلص به «حاجب»)، شاعر، صوفی، نقاش، خطاط و هنرمند برجسته ایرانی در سده‌های سیزدهم و چهاردهم هجری قمری بود. او در سال ۱۲۷۱ هجری قمری (حدود ۱۸۳۵ میلادی) در روستای کناره از توابع مرودشت (نزدیک شیراز) به دنیا آمد و در سال ۱۳۳۴ هجری قمری (حدود ۱۹۱۶ میلادی) در تهران درگذشت.

اشعار حاجب شیرازی؛ گلچین شعر و غزل احساسی از شاعر قدیمی

شعرهای منتخب غزل

از رخ فکند شاهد واحد نقاب را

رونق شکست جرم مه و آفتاب را

بر صفحه دید تا خط ما آسمان کشید

بر لوح جدی اول برق و شهاب را

عیسی ستاره بود منم عین آفتاب

باید ستاره دور، زند آفتاب را

ما را مبین خراب که آباد مطلقیم

بس گنجها نهفته مکان خراب را

ای کج حساب بی خبری تو که کردگار

طومار کرده دفتر یوم الحساب را

خواهی شنید پنبه، گر، از گوش برکشی

ازمصدرجلال عتاب و خطاب را

کمترزجنگ دم زن و خواهان صلح باش

تانشنوی صلای عذا و عقاب را

رسواچوصبح کاذبی و مشک پرزباد

دردعوی خلاف سوال و جواب را

خواهی اگر ز قدرت طبعم شوی خبر

تجدید کن کتاب صلوة و نصاب را

«حاجب » حجاب و هم جهان را فرا گرفت

واجب بود، که بر فکنی این حجاب را

مطلب مشابه: متفرقات صائب تبریزی (شاهکارهای پراکنده صائب تبریزی شاعر بزرگ ایرانی)

مطلب مشابه: غزلیات نظام قاری؛ زیباترین غزلیات و اشعار عاشقانه این شاعر

شعرهای منتخب غزل

شنیده ایم که خون کرده ای هدر مارا

شکایت از تو نبردیم پیش کس یارا

میان دایره عارض تو نقطه خال

نموده صورت معنی جمال زیبا را

نظر به سینه آئینه شکل خود می کن

عیان کن از رخ خود نور طور سینا را

به قاف تا نرسی قدر قرب نشناسی

محقق است نبینی جمال عنقا را

به مصر عکس رخت رفت یوسفان گفتند

نموده نسخ عجب یوسف و زلیخا را

بجستجوی تو ای گوهر مراد زدند

عقول غوطه چو غواص هفت دریا را

ولی به خلوت دل عشقشان هدایت کرد

که یافتند بسی آن نگار یکتا را

نه کعبه نی حجرالاسود است قبله دل

حقیقت همه سری بود سدا را

دو چشم داری و از راه چاه نشناسی

که قدر هیچ ندانی تو مرد دانا را

مسیح زنده اگر کرد عالمی چه عجب

تو زنده کرده ای از یک نفس مسیحا را

بیار ساقی از آن راح و روح ریحانی

که مرد صبح صلا داد شرب صهبا را

به جان بکوش تو در کار صلح کل «حاجب »

که کرده جنگ چو دوزخ بهشت علیا را

خواهی ار، روشن کنی ای ماه سیما جمع را

از حجاب و هم بیرون آی و بنشان شمع را

شمع عالم پرتو استی کافتابی آفتاب

روز روشن کن شب تاریک هجران جمع را

فرد، هر جمعی و جمع فردها سر جمع کل

جمع کن افراد و از هر جمع بگشا سمع را

فتنه بیدار است و امنیت بخواب و عدل مات

بر طبیعت واگذار امروز قلع و قمع را

«حاجبا» ویران شد ایران از چه؟ از کردار زشت

آستین از چشم خونین گیر و بفشان دمع را

مطلب مشابه: اشعار کاظم بهمنی { گلچینی از زیباترین اشعار کاظم بهمنی }

مطلب مشابه: اشعار نشاط اصفهانی { گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار }

عکس نوشته اشعار حاجب شیرازی

تا، به کی گرم کنی رخش قضا جولان را

تنگ کردی به دلیران جهان میدان را

گوی دلها به خم زلف چو چوگان داری

لطمه بر، گوی مزن رنجه مکن چوگان را

کس ز احسان تو محروم نخواهد بودن

هیچ شک نیست که بخشی گنه شیطان را

عاقبت خشت سرای دگران خواهی شد

ای که شداد صفت سرزده ایوان را

گر تو در باغ به این قد و خد و خط گذری

باغبان ترک کند سرو و گل و ریحان را

گر رعیت بهواداری سلطان نرود

اعتباری نبود سلطنت سلطان را

به ز تورات و زبور و صحف و انجیل است

گر تلاوت کنی ای خواجه تو این قرآن را

ایمنی خواهی اگر رشته ایمان بکف آر

عاقل آن نیست که کامل نکند ایمان را

زاهد از مستی صهبای ولا، بی خبر است

آب حیوان ندهد فایده هر حیوان را

«حاجب » از کنج خرابات چنان گنج درآی

تا خرابی چو تو آباد کند ایران را

در عدم آئینه بودم روی یار خویش را

دادمی در جان و دل منزل نگار خویش را

خویش را کردم بصورت چون گدا، زان رو فزود

بختم از شاهان بمعنی اعتبار خویش را

در حریم یار نپسندم شود محرم رقیب

کی دهد صیاد، بر دشمن شکار خویش را

ساقیا در آب بسته آتش سیال ریز

بشکنم تا از یکی ساغر خمار خویش را

شاهباز عالم قدسم نیم زین خاکدان

آشیان زین پس کنم دار و دیار خویش را

آستین از پیش اشک دیده بر گیرم اگر

رشک جیحون می کنم از خون کنار خویش را

در شعار جنگ می باشند مردم روز و شب

لیک من صلح و صفا کردم شعار خویش را

لوک مست سر قطارم باردار و خار خوار

زان نهادم د رکف جانان مهار خویش را

هر بهاری را خزانی هست «حاجب » در قفا

من به عالم بی خزان بینم بهار خویش را

برناقه بند محمل ای ساربان خدا را

امشب به وادی دل و اصل نما تو ما را

این راه پر خطر را باید به سر دویدن

کی ناقه بود و محمل درویش بینوا را

قامت بتا برافراز تا عرشیان بگویند

قد قامت القیامه یا ایها السکا را

در علم کوش و حکمت دریاب این دو نعمت

کاین دولت و کرامت قارون کند گدایا را

آثار نیکنامی در طی این دو لفظند

با، راستان درستی با کجروان مدارا

ما را، به غیر نسبت نتوان براستی داد

با مشتری نشاید کردن قرین سها را

در سیر کعبه رفتیم شستیم رخ ز زمزم

گشتیم با، می و جام هم مروه هم صفا را

اعجاز خامه ام بین اسرار نامه بنگر

هر دو عیان نماید و اللیل و الضحا را

آداب آدمیت فضل است و بذل و رحمت

با نغمه دف و چنگ «حاجب » زد این صلا را

مطلب مشابه: اشعار میلی مشهدی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و گلچین زیباترین اشعار

مطلب مشابه: اشعار سیدای نسفی شامل زیباتری غزلیات، رباعیات، قصاید و مثنویات

عکس نوشته اشعار حاجب شیرازی

صبح عطسه زد یار، با وفا

گشت مشک بو، عطسه صبا

خون ز عارضش بر زمین چکید

شد زمین بهشت از، گل و گیا

تا صبا کشید از رخش نقاب

بر طلوع داد صبح را صلا

خضر تشنه تر، از سکندر است

در، چه فناست چشمه بقا

در فنا مرا، دولت بقاست

چون بقای مرد هست در فنا

چیست امر خیر غیر صلح کل

چیست کار نیک به از این تو را

گر برون رود زشتی از جهان

کی برون رود ز اهل ری ریا

خیر و نیکوئی در خفا نکوست

فسق در خفاست خیر بر ملا

از حجاب وهم «حاجبا» درآ

تا شود، به غیر ثابت ادعا

شعرهای زیبای حاجب شیرازی

ساقی رسان بر، ابروی مردان سلام ما

وانگه به نور باده برافروز جام ما

مستی ما ز نشئه شرب مدام نیست

ای ناچشیده لذت شرب مدام ما

تا هست نجم ثابت و سیار را مدار

ثبت است نجم ثابت مطلق دوام ما

چون گوهر شرف که بود، درجش اعتبار

ضبط است بر خزائن دلها کلام ما

ای شور چشم تلخ گوی ترش رو حسودوار

شیرین بود، به رغم تو بی طعم کام ما

نوبت زن زمانه زند بر زر سپهر

در هفت گاه نوبت دولت به نام ما

ز اسرار جام جم کسی آگه نشد درست

تا جام می چو جم نکشیدی ز جام ما

ما ملک عافیت به دو ساغر گرفته ایم

خورسند گشته پیر مغان از مقام ما

آید ز نظم دلکش «حاجب » ندای صلح

خیل ملایکند سپاه و نظام ما

خورشید نور، باده و ماه است جام ما

ناهید مطرب آمد و کیوان غلام ما

ما ملک جم بهای یکی جام داده ایم

زاهد مبین به چشم حقارت به جام ما

ما، می ز دست پیر خرابات خورده ایم

پیداست شور مستی ما از کلام ما

خواهی اگر، به کوی خرابات ره بری

همت بخواه از در، دارالسلام ما

ما مهر مهر یار، به دل بر نهاده ایم

شد سکه سعادت و دولت بنام ما

ما محرمان خلوت دلدار بوده ایم

واجب شمرده اهل جهان احترام ما

«حاجب » تو مستقیم گذر کن از این صراط

زان رو، که هست مهدی هادی امام ما

اگر ای حریف جوئی به صفای دل خدا را

بنشین به عرش وحدت بنگر جمال ما را

تو اگر خداپرستی به خود آ، ز کبر و مستی

نپرست اگر توانی ز، ره هوس هوی را

هله ای حریف رندان بگذر، ز مستمندان

بشناس اگر توانی سر کوچه وفا را

چو ز کوی لاگذشتی برسی به ملک الا

تو بلا ندیده داری سر دولت ولا را

پی دفع جند دجال و برفع جیش شیطان

تو که موسی آفرینی بفکن ز کف عصا را

چو حیات جاودانی طلبی ز حق طلب کن

که دهند قد سیانت به جهان دلا صلا را

به طواف کعبه دل چو میان جان ببستی

بطلب ز طبع «حاجب» می بی‌غش صفا را

تا پریشان به رخ آن زلف سمن ساست ترا

جمع اسباب پریشانی دلهاست ترا

دست بردی به رخ از شرم حریفان دانند

که تو موسائی و عزم ید بیضاست ترا

چون در آئی بسخن زنده کنی عظم رمیم

ای صنم خود مگر اعجاز مسیحاست ترا

هر که بوسید لبت یافت حیات ابدی

چشمه خضر مگر در لب گویاست ترا

همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندی

یا حمایل به دو سو، زلف چلیپاست ترا

سر کوی تو بود محشر خونین کفنان

خود ببام آی اگر میل تماشاست ترا

به تولای تو «حاجب » به دو عالم زده پا

با چنین شوخ بگو از چه تبراست ترا

جشن ملی است که آرد فرح و شادی را

یارب از ما مستان نعمت آزادی را

از حوادث نشود کشور ایران ویران

که به وی داده خدا خلعت آبادی را

ساقی از دادن می علت تأخیر چه بود؟

از چه ناقص کنی این عیش خدادادی را

شادی روی بتی می ده و میکن شادی

که بود قبله بت شاهد نو شادی را

مست مشروطه چو مشاطه عدالت چو عروس

تا، برند اهل جهان لذت دامادی را

«حاجب » از شعر تو در شور و نوا شد، بلبل

از گل آموخت مگر این فن استادی را

شعرهای زیبای حاجب شیرازی

در آن مجلس که حرمت نیست می را

صلا ده ای پسر خوبان ری را

می و مطرب در این مجلس مباح است

خبر کن ساقی فرخنده پی را

به ری خوبان دریغ از ما نکردند

می و چنگ و رباب و عود و نی را

چنان دارند یارانم که دارند

بنات النعش اطراف جدی را

چه سر در باده و جام است زاهد

که عالم راغب هستند این دو شی را

به یک جام آن چنانم مست گرداند

که بخشم تخت و تاج جم و کی را

تو از عکس رخ و زلف آفریدی

به حکمت نور و ظلمت شمس و فی را

معلم شد به علم و عشق جانان

که این علم و هنر آموخت وی را

بهار عمر را، هست از قفا، دی

تو کردی نوبهاری فصل دی را

بساط حاتم طی، طی نگردد

اگر دست قضا طی کرد طی را

کریمان را نگیرد، موت دامن

که «حاجب » کرد طی این طرفه حی را

الایا ایها الساقی دع الدنیا و ما فیها

بده صوفی‌وشان را زان شراب ناب صافی‌ها

طبیب حاذقی ای دوست بیماران هجران را

بیانت صحت عاجل میانت عین شافیها

میانش را، به مو نسبت نباشد لیک دانستم

جهان را بسته با یک مو چو کردم موشکافی‌ها

غمت را بود با دل‌ها شکایت‌ها ز موج خون

لبت از یک تبسم کرد دل‌ها را تلافی‌ها

برو ای صوفی زاهد ببند این دکه حسرت

گذشت آن خرقه‌بازی‌ها و عرفان کهنه‌بافی‌ها

به «حاجب» امر شد تا صلح کل گیرد جهان لیکن

برنجد طبع جنگی زین مناهی وین منافی‌ها

مطلب مشابه: اشعار حامد عسکری؛ گلچین زیباترین اشعار عاشقانه حامد عسکری

مطلب مشابه: اشعار نادر ابراهیمی؛ گلچین اشعار عاشقانه و زیبای شاعر و داستان نویس ایرانی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.