اشعار نادر ابراهیمی؛ گلچین اشعار عاشقانه و زیبای شاعر و داستان نویس ایرانی
اشعار نادر ابراهیمی را در روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. نادر ابراهیمی داستاننویس ایرانی بود. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه و روزنامهنگاری نیز فعالیت کرد. تا سال ۱۳۸۰ بیش از صد کتاب و همچنین نوشتارهایی دربارهٔ او به چاپ رسید.

شعرهای زیبای نادر ابراهیمی
باز، روزی نو در راه است
و تو باید که مُسلّح باشی— با عشق، اندیشه، ایمان، شادی …
چارهای نیست عزیز من!
سهم ما از میلیاردها سالْ حیات و حرکت
ذرّهی بسیار ناچیزیست.
این سهم را، چه کسی به تو حق داد
که با خستگی و پیریِ روح
با بلاتکلیفی، با کسالت، دودِلی
به تباهی بکشی؟
باورکُن!
زندگی را، پُر باید کرد
امّا، نه با باطل و بیهوده
نه با دلقکی و مسخرگی
نه با هر چیزِ کِدِر
و کثیف
و نه با هر چیزی که انسانِ شریف
از آن، شرمش میآید.
زندگی را، پُرِ پُر بیاد کرد: لبریز، و دائماً سرریزکنان:
پُر و خالی.
باور کُن!
از هر حفره که در گوشهکنارِ زندگیمان
پدید آید
رنگِ دلمُردگی و پوچی میریزد—زشت.
بر جمیعِ حرکاتِ من و تو
بر راه رفتن
نگاه کردن
بحث، منطق
و حتّی خندیدنمان.
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
گُل از تو گُلْگونتر
اُمید، از تو شیرین تر.
نمیشود، پاییز
-فضای نمناکِ جنگلیاش
برگهای خستهی زردش-
غمگینتر از نگاه تو باشد.
نمیشود، میدانم، نمیشود آوازی
که مردی روستایی و عاشق
با صدایی صاف
در عماقِ درّه میخوانَد
در شمالِ شمال
رنگینتر از صدای تو باشد
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.
وَ – صدای شیههی اسبی تنها در ارتفاعِ کوه
وَ – صدای گریهی سردابْرود
– زمانی که تنگهی وَنْدارْبُن را میساید–
وَ – صدای عابرِ پیری که آب میخواهد
به عُمقِ یک سلامِ تو باشد.
شبهنگام
که خستهییم از کار
که خستهییم از روز
که خستهییم از تکرار.
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.
نمیشود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روحِ درمندِ ولگردم
بستری میجوید
بالینی میخواهد
تا شاید دَمی بیاساید
نمیشود که تو باشی به مهربانی مهتاب
وَ این روحِ دردمندِ ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو.
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاییز، از تو غمگینتر.
نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد
نمیشود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمیشود که تو باشی، گُلدانِ یاس هم باشد
نمیشود که تو باشی، بلور هم باشد
نمیشود که شب هنگام
عِطرِ نگاهِ تو باشد
«محبوبههای شب» هم باشند.
نمیشود که تو باشی، من عاشقِ تو نباشم
نمیشود که تو باشی
دُرست همینطور که هستی
وَ من، هزاربار خوب تر از این باشم
وَ باز، هزاربار، عاشقِ تو نباشم.
نمیشود، میدانم
که بهار از تو سبز تر باشد.
مطلب مشابه: اشعار حامد عسکری؛ گلچین زیباترین اشعار عاشقانه حامد عسکری
مطلب مشابه: اشعار الهامی کرمانشاهی (گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر)

آنگاه که من،
کنار پُل،
ایستاده بودم، در قلب مِه،
با چند شاخه نرگسِ مرطوب،
به انتظارِ تو،
و تو در درونِ مِه پیدا شدی،
مِه را شکافتی و پیش آمدی،
و با چشمانِ سیاهِ سیاهت دَمادم واقعی تر شدی،
تا زمانی که من واقعیتِ گلگونِ گونههای گُل انداختهات را بوییدم،
آنگونه که تو، گُلهای نرگس مرا بوییدی،
و از اینکه به انتظارت ایستادم،
با گونههای گُلگون تشکّر کردی،
و با هم،دوان،
در درونِ مِه، به خانه رفتیم.
آنگونه گاه،نه همهگاه …
به یادم هست ، روزی مصرّانه ، به تو میگفتم:
” ما هرگز خسته نخواهیم شد…هرگز ”
اما مدتی است ، پی فرصتی میگردم شیرینم ،
تا به تو بگویم ، ما نیز ،
خسته میشویم … و خسته شدن ، حق ماست ؛
این که خسته میشویم و از نفَس میافتیم و در زانوهایمان،
دردی حس میکنیم ، مسألهای نیست
مسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی ،
روی تخته سنگی ، در کنار هم بنشینیم ،
و خستگی از تن و روح، بتکانیم
خسته نشدن ، خلافِ طبیعت است
همچنان که، خسته ماندن
دیگر نمیگویم که ما تا زندهایم ، خسته نخواهیم شد
بلکه میگویم: ما هرگز ، خسته نخواهیم ماند.
مطلب مشابه: اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)
مطلب مشابه: اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات
عکس نوشته اشعار نادر ابراهیمی
پدرم میگوید از سولماز بگذر
که رنج میآورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند … باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز
اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم
در خواب میگویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم
زبانم لال
چه جواب خواهد داد؟
قبولم کن!
قبولم کن،
به گونه ی عاشقی که بجز عشق، هیچ چیز ندارد
و باورم کن
همچون گیاهی از عشق
روییدنی از عشق
بودنی از عشق،
و پناهم بده ای محبوب
امروز در خیابان خلوتی می رفتم که بوی پیچیده ی به را بوئیدم
و به یاد درختان معطر هزار سال پیش افتادم
که در باغ های جنوب باغ تو چون بیشه ای از رنگ زرد بود
و عطر تو، عطر تن خاکی تو به خاطرم آمد
و بعد از هزار و چهارصد سال فریاد زدم:
من هنوز، هنوز، هنوز عاشق تو هستم
سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهسته تر بگویم:
بهترین دوستِ انسان؛ انسان است نه کتاب
کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند،
نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.
تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستمدیدگانِ واقعی،
رسم زندگی را یاد خواهی گرفت
نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده
و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تن طوفان را
حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست،
برای زنده نگه داشتن عشق است.
عشق، در قاب یادها،
پرنده ای ست در قفس.
عشق طالب حضور است و پرواز،
نه امنیت و قاب.
چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ،
حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم…
اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.
ترک عشق کنیم
بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم
یادهای بی صدایی که صدا را
در ذهن فرسوده ی خویش
و نه در روح به آن می افزاییم
تا ریاکارانه باورکنیم که هنوز ،
فریادهای دوست داشتن را می شنویم.
من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده ی آنها هستم نگاه کنم؛
چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای رادیدم
که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت ،
و به دختری با همان نگاه می نگریست
و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و با زمزمه سخن می گفت،
چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت:
علیرغم جمیع دشواری ها،
من، زیستن با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم.
پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن،
زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم؟ ….
و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد!!
دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست،
آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.
در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را ،
کسانی ، کاملا حرفه یی و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند ،
اما قلب ، تهی از هر شکلی از عشق ،
من وامانده ام که زنبور هایت را چگونه خبر کنم…
مگذار که عشق ،
به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه،
به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن
و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ،
پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته،
خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
مطلب مشابه: اشعار نورعلیشاه؛ گلچین زیباترین اشعار از نورعلی شاعر و صوفی ایرانی
مطلب مشابه: اشعار شاه نعمتالله ولی شامل دوبیتی، غزلیات، رباعیات و قطعات

تازگی،
ذاتِ عشق است و طراوت
بافتِ عشق.
چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت
و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد،
مگر یک بار برای همیشه.
جامِ بلور، تنها یک بار می شکند
. می توان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت .
اما شکسته های جام،
آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
شعرهای نو از نادر ابراهیمی
همه چیز کهنه می شود
و اگر کمی کوتاهی کنیم،
عشق نیز.
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…
به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد،
یک مرد هر چه را که میتواند به قربانگاهِ عشق میآورد،
آنچه فدا کردنیست فدا میکند،
آن چه شکستنیست میشکند
و آنچه را تحملسوز است تحمل میکند،
اما؛ هرگز به منزلگاهِ دوست داشتن به گدایی نمیرود
ژرف ترین پاک روبی ها پیمانی ست با باد،
بگذار باد بروبد.
بگذار که رستنی ها به دست خویش برویند.
از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد
و یک طرفه است به سوی درون.
از تمام خنده ها آن را بستای
که جانشین گریستن شده است.
کسی خواهد آمد، به این بیندیش!
هیچ پیامی آخرین پیام نیست
و هیچ عابری آخرین عابر…
کسی مانده است که خواهد آمد، باور کن.
کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.
بنشین به انتظار…!
اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس…
تو مرا بخوان…
تو مرا دریاب
بازگشت ما پایان همه چیز بود،
می توان به سوی رهایی گریخت
اما بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است.
افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد.
امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی است
که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند.
هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد
و آنرا نفرین می کند.
هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است.
دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است
بسا که “خواستن” از تمامِ امکانات گدایی کند؛
اما من آنرا دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛
و با بیتابی ات مرا دلتنگ!
تو تکیه گاه منی،
تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است.
با قلبت احساس کن؛
اما با قلبت فکر نکن.
بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛
همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم.
غذای نیم پخته از خام بدتر است؛
زیرا خام، فریب نمی دهد!
اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم…
می دانی؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
یا برو
یا
بمان
اما اگر
رفتی …
هیچ وقت برنگرد.
هیچ وقت.
عزیز من!
باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو،
بر قدرت کارکردن و سرسختانه کار کردن من نمی افزاید،
و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد،
ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.
عزیز من!
قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار!
لااقل بادبانی بر افراز!
پارویی بزن، و بر خلاف جهت باد، تقلایی کن!
سخت ترین توفان،
مهمان دریاست
نه صاحبخانه ی آن.
توفان را بگذران
و بدان که تن سپاری تو به افسردگی،
به زیان بچه های ماست
و به زیان همه ی بچه های دنیا.
آخر آنها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند.
خوشبختی،
نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند
و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی،
ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر…
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر
باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،
لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم
که خود نیز درمانده در شناختنش شویم
خوشبختی،
همین عطر محو و مختصر تفاهم است
که در سرای تو پیچیده است

زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود…
روزهای سخت،
همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند،
در زیر پاهای تو، اگر بخواهی
فراموش نکن !
برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن
به مفهوم درخت
و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت،
سهمی از یاد نرفتنی دارند.
برای آن که لحظه هایی
سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی،
باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی؛
و گهگاه، کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی
انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را ، از کودکی ، در قلب و روح خود نگه ندارد
و نداند که در برخی لحظه ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کند ،
شقی و بی ترحم خواهد شد










