اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر
اشعار صفی علیشاه را در روزانه قرار دادهایم. میرزا حسن اصفهانی، ملقب به صفیعلیشاه از مشهورترین مشایخ و بزرگان تصوف در اواخر سده سیزدهم و اوایل سده ۱۴ هجری و از جمله بزرگان سلسله صفیعلیشاهی بود. وی که شاعر بود، نخست از جمله مریدان منورعلیشاه شیرازی محسوب میشد؛ اما پس از اینکه به نمایندگی از وی به تهران مهاجرت کرد و مدتی در این شهر اقامت نمود، خود، ادعای قطبیت کرد و سلسلهٔ صفیعلیشاهی را بنیان نهاد.

غزلیات
شستند بمی خرقه آلوده ما را
کردند منزه ز دغل دوده ما را
بشکست و فرو کوفت چو در هاون تسلیم
بر باد فنا داد فلک سوده ما را
بود از کرم پیر خرابات اگر داد
صد گونه عطا خدمت بیهوده ما را
ای شیخ مبر وقت خود از وعده معدوم
در میکده بین نعمت موجوده ما را
رفتیم تهی دست بمیخانه که کردند
پیمودهتر این ساغر بیموده ما را
افزود بما پیر مغان زاهد اگر کاست
هرگز نتوان کاستن افزوده ما را
میگفت صفی بر در میخانه که از عشق
معمار ازل ریخته شالوده ما را
دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش را
تا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را
اختیاری بهر عاشق نیست در فرمان عشق
تا قلم بکشیم بر سر اختیار خویش را
گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار
نشکنم جز با همان ساغر خمار خویش را
خواهم اندر خیل جانبازان نیازندم به نام
بینم اندک چون به راه او نثار خویش را
بیقرار آن زلف مشکین را هر آن بیند به دوش
میدهد بر بیقراریها قرار خویش را
زاهدان از یاد جنّت مست و ما از عشق یار
هر کسی در بوته سنجد عیار خویش را
تیر مژگانت صفی را بر نشان افکند و خست
بازگیر از خاک چو افکندی شکار خویش را
بر نثار یار جان اندک بود درویش را
خاصهگر بیند بکام آن ماه مهراندیش را
هست معذور ار چو ما زاهد نشد بیدین و دل
چون ندیداست او بتاب آنزلف کافر کیش را
واعظ ار میدید آنگیسوی مشکین روی دوش
میفکندی پشت گوش افسانههای پیش را
یار اگر باشد بمهر از جور اغیارم چه باک
یالب نوشین او منت پذیریم نیش را
عاشقانرا مرهمی خوشتر زلعل یار نیست
ورکه او بازو کند مرهم نخواهم ریش را
شد صفی بیگانه هم از غیر و هم از خویشتن
زان نه او بیگانه را شنعت زند نه خویش را
از حسرت لعلی که در او آب حیاتست
مردیم و بسی عقل در این واقعه ماتست
بر چشمه حیوان دلم از زلف تو پی برد
با لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست
ز اشعار من آنانکه لب اندر لب یارند
دانند که شیرینی از آن کان نباتست
از انبته الله نباتاً حسن این راز
شد کشف کز آن شاخ نباتم حسناتست
امروز دل از حقه لعلش نکشد دست
گوئی که بر این دولتم از غیب براتست
ای دوست تو دانی وصفی آنچه بر او رفت
ز آن طره که در هر سر مویش خطراتست
بازم بهمان زلف دلاویز بود کار
در سلسله زیرا که هنوزم عقباتست
دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاست
مست از خانه برون رفت و قیامت برخاست
سرو ننشست دگر گرچه به گل ماند ز شرم
به تماشای تو زآن دم که به قامت برخاست
آنکه در سایهٔ بالای تو بنشست به خاک
از لحد رقصکنان گاه اقامت برخاست
شمع راز غم عشقت به زبان گفت که سخت
بر سرش شلعهٔ غیرت به غرامت برخاست
ایمن از فتنهٔ ایام نگشت آنکه به خواب
چشم مخمور ترا دید و سلامت برخاست
زین که از حسن تو شد غافل و دل باخت به گل
در چمن نالهٔ بلبل به ندامت برخاست
بادهنوشان همه از لعل تو رفتند ز هوش
زان میان عیسی مریم به کرامت برخاست
غنچه را باد صبا پیرهن از رشک درید
زآن که در پیش دهانت به علامت برخاست
دلق آلوده صفی زآب خرابات بشوی
چیست پرهیز که زاهد به ملامت برخاست
کرده بپا قامت نشسته قیامت
تا چه کند در قیامت آن قدر و قامت
خیز و برافراز قامت ای بت چالاک
بین ز قیامت شود چگونه قیامت
بر دهن او مگر بحرف و تبسم
ره نبرد هیچکس بهیچ علامت
دل زد و عالم سفر نمود و بکویت
بیخبر از خود فکند رحل اقامت
توبه چه باک ار شکست و وسوسه شد کم
عمر خم افزون سر پیاله سلامت
لب چه غم ارتر نکرد ز آب خرابات
زاهد خشکی که خورده نان لئامت
از لب جان پرور تو زنده شدش دل
عیسی مریم که داد، دادکرامت
بر در رندان صفی بفقر و فنا رو
زانکه در آن حلقه نیست جای فخامت
خرقه بسوزان که میفروش نگیرد
بر گرو نیم جرعه دلق امامت
شیخ عبث میکند نصیحت رندان
او به ریا درخور است و ما به ملامت
مطلب مشابه: اشعار جیحون یزدی؛ زیباترین غزلیات و قطعات شاعر دوره قاجار
مطلب مشابه: اشعار اسیر شهرستانی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود
شاهدی کآواز او از کعبه میآمد بگوش
عشق بردم بر نشانش مست در میخانه بود
زان بت بیپرده پوشد ار که شیخ شهر چشم
عذر او خواهم من از پیرمغان بیگانه بود
زاهد ار پنداشت با تسبیح او گردد سپهر
بیخبر زان چشم مست و گردش پیمانه بود
روز آدم را سیاه آنخال مشکین کرد و عقل
بر گمان افتاد کان دلبردگی از دانه بود
دود او در سوختن میکرد ظاهر حال شمع
کاین شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود
از صفی جو داری ار گمگشته ای در راه عشق
زانکه در زنجیر زلفش سالها دیوانه بود
یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
برطلعت خود غیرت اهل نظرم کرد
زان طره که از دوش فرور ریخته تا ساق
هم زانوی غم در دل کوه و کمرم کرد
حاضر بکفم بهر نثارش دل و جان بود
بس خنده بزیر لب از این ما حضرم کرد
سیلاب سر شکم بخرابی نبرد دست
زان چشم بلاخیز که زیر و زبرم کرد
دیوانه صفت در خم آنزلف چو زنجیر
پیچیدم و از کون و مکان در بدرم کرد
باکس نتوان گفت مگر دیده کند فاش
کاری که بدل غمزه بیداد گرم کرد
آمد به عیادت سر بیمار خود او لیک
بر وعده دیدار دگر جان بسرم کرد
از رهن می این بار صفی خرقه چو بگرفت
اتش زد و صوفی صفتی را سپرم کرد
کس خرقه بمی رهن نمیکرد از این پیش
در میکده زین کار مغی معتبرم کرد
تا تماشای قیام تو بقامت کردند
عاشقان بر سر کوی تو قیامت کردند
با کمانداری ابروی تو عشاق بجاست
سینه راگر سپر تیر ملامت کردند
خوب شد کاهل دل از خانقه آزاد شدند
خوبتر آنکه بمیخانه اقامت کردند
اَندو زلف سیه از یک گله در شب هجر
اشک داند که چه با دل بغرامت کردند
سحر یا معجزه در کشتن ما چشم و لبت
هر دو دادند بهم دست و کرامت کردند
چشم بیمار تو دانند کراکرده خراب
دردمندان که ز دل ترک سلامت کردند
هر که وصف تو شنید از دو جهان جمله گذشت
زاهدان گر نگذاشتند لئآمت کردند
خورده بینان بجز از حرف و سخن هیچ نبود
گر که تعیین دهانت بعلامت کردند
بیحضور تو از آن عمر که رفت اهل نظر
خاکها بر سر از اندوه و ندامت کردند
ای صفی خرقه ارشاد به میخانه مبر
کاندر آنجا حذر از دلق امامت کردند
مطلب مشابه: اشعار سعیدا؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر
مطلب مشابه: اشعار قائم مقام فراهانی؛ رباعیات، قصاید و قطعات عاشقانه این شاعر
رباعیات
هستی نبود سزای کس غیر خدا
او هستی محض و ما سوا هست نما
در هستی ما شروط هستی نایاب
در هستی حق کمال هستی پیدا
ای آنکه خدای خویش دانیم ترا
طاعت بسزا کجا توانیم ترا
گویند خدای را بحاجات بخوان
حاضرتر از آنی بخوانیم ترا
افسوس ز گام بر غلط هشته ما
وین رفته ز دست سود و سر رشته ما
در مزرع دل فشاندهام تخم امید
ای ابر کرم ببار بر کشته ما
ای آنکه توئی بهستی خود واجب
بر جمله ماسوا بهستی خود واهب
علم تو بغیر هستیت نیست که نیست
از محضر هستی تو چیزی غائب
اثنی عشری ز زاده بوطالب
تا مهدی منتظر امام غائب
حب همه را به خویش میدان واجب
تا فوز عظیمت رسد از هر جانب
از معنی کنت کنز دریاب نکات
حق کرد یکی تجلی از ذات بذات
گشتند بذات او نماینده ذوات
معلول شود بعین علت اثبات
در صرف وجود فرق و تمیزی نیست
وز غیر که منفی است پرهیزی نیست
یعنی نبود خدا یرا مثل و شریک
هستی همه اوست غیر او چیزی نیست
عالم چو حباب و هستی حق چو یم است
زین بحر نمایش حبابی کرم است
جز هستی بحر هر نمودی است دمی است
بودی که نمود اوست یکدم عدم است
مطلب مشابه: اشعار سلطان باهو؛ مجموعه زیبای عاشقانه و احساسی این شاعر
مطلب مشابه: اشعار کوهی؛ مجموعه زیباترین غزلیات با عکس نوشته

از حق چون بنای ملک در تنظیم است
داریم امید عفو و دل پر بیم است
این خوف ورجا تکلف و تعلیم است
گر چاره کار طالبی تسلیم است
ترجیعات
ای غمت اصل مدعای وجود
وی ز جودت بپا لوای وجود
کو وجودی بجز تو تا که کند
وحدتی ثابت از برای وجود
غیر نقش و نمایشی نبود
با وجود تو ماسوای وجود
جز تو یکتائی وجود ترا
کس ندند بمقتضای وجود
غیر ذات یگانه تو کسی
نیست موجود در سرای وجود
چون ز سر ازل گرفت قرار
بظهور وجود رای وجود
در بحار صفات و اسماء گشت
جاری از کل خویش مای وجود
زان در آئینه حدوث نمود
پادشاه قدم لقای وجود
در بر آن ظهور یکتا کرد
راست از کبریا ردای وجود
تا تو دانی که بوده بر وحدت
از ازل تا ابد بنای وجود
هستی ما بود چو کوه و در او
می نه پیچیده جز صدای وجود
زنگ ز آئینه دلت بزدای
تا بیابی در او صفای وجود
بیلب و کام پس بگوش دلت
دم بدم در رسد ندای وجود
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
پرده از رخ چو آن صنم برداشت
دل براه غمش قدم برداشت
چین بگسیو فکند و قامت دل
ز احتمال بلاش خم برداشت
آهوی رام چشم او چون دید
دل بدنبال خویش رم برداشت
صبح کان لعبت یگانه قدم
جانب دیر از حرم برداشت
گفتم ای سرور راستان که قدت
پرده از سر فاستقم برداشت
بوثاق گدای گوشهنشین
میتوان گامی از کرم برداشت
چشم رحمت گشود بر من و خوش
دو لب لعل را ز هم برداشت
که در اول قدم ز خود پرداخت
هر که در راه ما قدم برداشت
گویدش دوست کومنست و من او
عاشق از دست از منهم برداشت
کرد اشارت بساقی اندر دم
تا که مستانه جامجم برداشت
کرد لبریز زان مئی که ز دل
چون کشیدم غم و الم برداشت
اندر آن حالتی که ز آینهام
صیقل باده رنگ غم برداشت
میشنیدم ز چنگ مطرب عشق
این نوا چون بنغمه دم برداشت
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
متفرقات
ای طره مشکینت برهمزن سامانها
وان خال خود آیینت غارتگر ایمانها
از غمزه فتانت بس جان به گرو کانت
وز چاک گریبانت بس چاک گریبانها
خلقی ز غمت هر شب در ناله و در یارب
جانها ز لبت لبهاست به دندانها
تا چشم کنی یک سو بندی سر صد جادو
هر مویی از آن گیسو دستی است به دستانها
بنما رخ و فرخ کن ایمه می مینو را
بنشین خوش و خلخ کن بفشان گل گیسو را
در زلف چسان بستی یک سلسله مجنونرا
در چشم کجا دادی جا اینهمه جادو را
چشمی که بگرداندی در دیده ما ماندی
یعنی که نه هر چشمی دارد رم آهو را
حرفی بزبان خود با طره مشکین کو
آور بزبان با دل مینای سخنگو را
آیا شود آنروزی کائی تو بمهمانم
آری نمک از لعت بهر دل بریانم
وز خنده شکرریزی زان لعل دلاویزم
یاقوت روانبخشی زان حقه مرجانم
تعویذ نظر گردد بر گردن تو دستم
قربانی ره گردد بر مقدم تو جانم
گاهی بسپاری دل بر صحبت و گفتارم
گاهی بگذاری سر بر سینه و دامانم
خویش مکن زمانهان خیز و بیا سخن بگو
رمزی از آب لب و دهان بیلب و بیدهن بگو
عشق ترا چو سرجان از همه کس کنم نهان
نیست منی در این وصف رخت بمن بگو
از دل خویش بوی تو میشنوم بموی تو
میکشدم بسوی تو زلف تو زانشکن بگو
سر و قدا قیام کن در دل ما خرام کن
رخ بنما کلام کن گرد گل از چمن بگو
عجب آمدم که آمد ز تو مژدهٔ وصالی
که به عمر خود ندادم به وصالت احتمالی
بنما رخ ار چه شاهی ز حجاب طره گاهی
که شبی به روی ماهی نگرم ز بعد سالی
به تو زیید ار که خوبان به رخت شوند قربان
که ندید چشم دوران ز تو خوبتر جمالی
به فقیه طعنه کم زن به سیهدلی و خامی
که ندیده روی ماهت که نبرده ره به حالی
مطلب مشابه: اشعار غنی کشمیری؛ گلچین شعر، غزل و عکس نوشته اشعار
مطلب مشابه: اشعار غبار همدانی شامل زیباترین غزلیات و دو بیتی های احساسی










