اشعار اسیر شهرستانی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

اشعار اسیر شهرستانی را در روزانه بخوانید. میرزا جلالالدین محمد بنمؤمن اسیر شهرستانی اصفهانی (زاده ۱۰۲۹ ق – درگذشت ۱۰۴۹ ق و به روایتی ۱۰۵۹ ق) از شاعران بزرگ فارسیسرای سبک هندی سده ۱۱ ق. است.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات
آسودگی کجا دل بیتاب من کجا
در پرده جذبه گر نشود رهنمای شوق
یوسف کجا و رایحه پیرهن کجا
ابر است و گل شکفته و گلزار تازه روی
ساقی کجا پیاله کجا انجمن کجا
دیوانه نیستیم که پیمانه بشکنیم
ما از کجا و توبه پیمان شکن کجا
باور نمی کنم سخن التفات او
دیده است چشم او به غلط سوی من کجا
افسانه ای است گفت و شنید لبش به ما
راه سخن کجا ومجال سخن کجا
گر عاشقی اسیر چرا دل شکسته ای
آشفتگی کجا و هوای چمن کجا
من و بزمی که به مژگان نرسد خواب آنجا
شود آرام می و ساغر سیماب آنجا
عندلیب چمنی گشته دلم کز نم اشک
شعله داغ بود لاله سیراب آنجا
شده ام غرقه بحری که ز اعجاز خطر
زلف منصور بود پیچش گرداب آنجا
شهر تبریز که گلگونی رخسار شفق
زرد رویی کشد از خجلت سرخاب آنجا
عشق بیکار نشیند که ز اعجاز نظر
تشنه خون نمک گشته سفیداب آنجا
بحر عشق است و وفا گوهر پاک است اینجا
کشتی چاره گران سینه چاک است اینجا
سیر بازار وفا محشر ارباب دل است
عالم تفرقه یک دامن پاک است اینجا
عالم امن و امان گوشه میخانه بس است
که نه بیم است و نه ترس است و نه باک است اینجا
مگذر از تربت مستان که نظرگاه وفاست
ذره خاک دل حوصله ناک است اینجا
دل دیوانه چرا غیرت مستان نکشد
رگ زنجیر جنون ریشه تاک است اینجا
رفت آنها که دلت صید چمن بود اسیر
بلبلی در قفس سینه چاک است اینجا
بی غنچه و لاله داغ پیدا
بی نقش قدم سراغ پیدا
از چشمه طور می خورد آب
پیداست ز چشم داغ پیدا
عشق است نهان و آشکارا
کی می شود از چراغ پیدا
در زاویه های خاک پنهان
در آینه های داغ پیدا
شد باده شور در سرما
بی ساقی و بی ایاغ پیدا
شد کعبه اسیر در ره دل
بی رهبر و بی سراغ پیدا
مطلب مشابه: اشعار سعیدا؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر
مطلب مشابه: اشعار قائم مقام فراهانی؛ رباعیات، قصاید و قطعات عاشقانه این شاعر

جنون نمی کند از خویشتن جدا ما را
چه احتیاج به یاران آشنا ما را
اگر چه ساده خیالیم ساده لوح نه ایم
کدام وعده چه دل دیده ای کجا ما را
کشیده تیغ و تغافل گرفته دامانش
کجا شناخته آن ترک میرزا ما را
خجل ز همرهی مستی و خمار شدیم
بگو چه رنگ برآرد دگر وفا ما را
اگر شویم نهان در غبار ساختگی
سراغ می دهد از رنگ ما حیا ما را
کسی نداشت که سررشته را نگه دارد
کرایه کرد زدیوانگی وفا ما را
چنان به عربده سر می کند که پنداری
خریده است جنون برهنه پا ما را
اگر اسیر دیار فرنگ هم گردیم
نمی خرد کسی از دولت حیا ما را
عکس نوشته غزلیات اسیر شهرستانی
روشنگر چشم و دل ما کن شب ما را
صیقل نزند تیره دلی مطلب ما را
دل شکر تو را از قلم شکوه نویسد
باور نکند ساده دلی یا رب ما را
شاید که تو یکبار ندانسته بخوانی
آیینه کند نقش نگین مطلب ما را
گفتند سویدای دل صبح امید است
دیدند چو در سوختگی کوکب ما را
خاکستر پروانه سرشتند ز شبنم
کردند بنا در دل ما مکتب ما را
مستی گل تقوی و ورع موج شراب است
نشناخته تا مشرب ما مشرب ما را
از گلبن کثرت گل توحید بخندد
گر آب کند نقش جبین مذهب ما را
دیوانه اسیر از ته دل شکر خدا کن
افزود ز صدق تو جنون مذهب ما را
از بسکه غمت گداخت ما را
نتوان از ما شناخت ما را
در ششدر داو رشک بودیم
دل برد ز غیر و باخت ما را
شرمنده دل چرا نباشیم
هر چند که سوخت، ساخت ما را
صد زخم جگر نواز بردیم
لعلش نمکین نواخت ما را
بی صرفه مهین شریک غم شد
دل کاش نمی شناخت ما را
بودیم اسیر بینوایی
عشق آمد و وانواخت ما را
به امید کسی نگذاشت بیدادش دل ما را
خدا اجری دهد در کشتن ما قاتل ما را
هوای معتدل کشت پریشان را نمی سازد
ز برقی پرورد هر لحظه دهقان حاصل ما را
غبار خاطر مقصد شود سعی فضول اینجا
ندارد هیچ کوشش اجر سعی کامل ما را
شد از عکس رخت آیینه ها دیوان حیرانی
چه خواهد شد بخوان یکبار احوال دل ما را
گداز موم بخشد سنگ را نقش نگین دل
به خاطر بگذران گاهی جنون کامل ما را
بود هر موج این دریای آتش نبض، توفانی
چه خواهد شد اگر طاقت نهد مدی دل ما را
لبش تبخاله سوز دانه کشت فنا گردد
اگر در خواب خوش بیند دمیدن حاصل ما را
سیرکن نو رسیده ما را
وحشت آرمیده ما را
ای کبوتر دچار باز شوی
دیده ای نور دیده ما را
برد و خوش برد تا چه خواهد کرد
دل شوخی ندیده ما را
می برند از برای آب صدف
اشک در خون تپیده ما را
صبر تا کی کشد به زنجیر آه
شوق صحرا دویده ما را
عمر جاوید کی دهد تاوان
دل هجران کشیده ما را
تا چه حاصل شود نمی دانم
همت دل گزیده ما را
بشنوید از لبش چه می گوید
سخن ناشنیده ما را
در وطن دوستان که دیده اسیر
شوق هجران کشیده ما را
مطلب مشابه: اشعار سلطان باهو؛ مجموعه زیبای عاشقانه و احساسی این شاعر
مطلب مشابه: اشعار کوهی؛ مجموعه زیباترین غزلیات با عکس نوشته

شعرهای زیبای اسیر شهرستانی
هوا گلشن به گلشن می کشد دیوانه ما را
زخون توبه موج گل کند پیمانه ما را
شرابت دام می چیند تغافل جام می بخشد
به ما گر واگذارد دل وفا بیگانه ما را
سپند چشم بدکام دو عالم می توان کردن
شرابت می پرستد گریه مستانه ما را
ز رویت شعله ها گلشن ز خویت شمع ها روشن
تماشا برگ گل سازد پر پروانه ما را
خرابی صندل درد سر تعمیر عالم شد
به سیل امتحان تا کی دهی ویرانه ما را
ز وحشت باج می گیرد به الفت تاج می بخشد
بیا شرمنده حسرت مکن دیوانه ما را
اسیر آن طفل بدخو رام آسایش نمی گردد
مبادا بشنود در خواب هم افسانه ما را
اندیشه کند قبله شکیبایی ما را
آیینه کند آینه رسوایی ما را
تا عشق رمیدن کند از یاد نگاهی
وحشت زخدا خواسته تنهایی ما را
بی رخصت دل جرأت نظاره حرام است
باور نکنی شهرت خود رایی ما را
هر سایه مژگان به نظر قبله نما شد
حیرت ندرد پرده بینائی ما را
هر کس که اسیر از سر خود باک ندارد
آیینه کند حال تماشایی ما را
یا جلوه مده فرشته ها را
یا خام مکن برشته ها را
دهقانی برق اگر نباشد
انبار کنند کشته ها را
کی می گزد آتش قیامت
در کوره دل برشته ها را
یا رب که بلای جان ما ساخت
این شبنم گل سرشته ها را
مطلب چه رواست در دو عالم
امید به دل نهشته ها را
تا خواندن نامه ها تو دانی
از یاد مبر نوشته ها را
طول امل است اینکه دارد
درهم شده کار رشته ها را
در مستی اسیر می نویسم
قاصد مبر این نوشته ها را
فسونی خوانده چشمت شیشهها را
که نرگسدان کند اندیشهها را
خدایا وحشیان را رام ما کن
نخستین این تغافلپیشهها را
مه نو در شفق خوش مینماید
به طاق ابرویش نه شیشهها را
هر آهی بلبلی یا باغبانی
غمش گلزار کرد اندیشهها را
نظر هرچند دهقان حریصی است
نفس از دل برآرد ریشهها را
اسیر از چشم آهو میگریزد
به شیران تنگ دارد بیشهها را
به دل دوزد نگاهت سینهها را
به گل گیرد رخت آیینهها را
بهار سینهصافی بیخزانتر
ز دل روبد غبار کینهها را
بیا زاهد که مست سجده یابی
به پای خُم شب آدینهها را
نخستین گام سر باید نهادن
که بالا میرود این زینهها را
اسیر دور گردم میتوانم
که نامحرم کنم دیرینهها را
گفتن راز چرا عربده پرداز چرا
به نیازی که نفهمیده ای این ناز چرا
دل ما هست اگر مطلبت آزار کسی است
روی دل دادن آیینه غماز چرا
دل اگر می تپد افلاک ز هم می ریزد
در فضای قفس این شوخی پرواز چرا
گرد هرگردش چشم تو دلم می گردد
نه بپرسی که چرا خانه برانداز چرا
گر اسیرانه حدیثی ز تو پرسم چه شود
اینقدر منع نگاه غلط انداز چرا
مطلب مشابه: اشعار غنی کشمیری؛ گلچین شعر، غزل و عکس نوشته اشعار
مطلب مشابه: اشعار غبار همدانی شامل زیباترین غزلیات و دو بیتی های احساسی
گلچین اشعار اسیر شهرستانی
گر یار در دل است عبث آرزو چرا
گر دیده محو اوست دگر جستجو چرا
ساقی پراست میکده دل ز بحرها
الفت شکار شیشه و جام و سبو چرا
ما را گداخت عمری و کس را خبر نکرد
گر ریختیم خون مروت مگو چرا
خالق وکیل ماست خلایق همین بس است!
گفتیم حرف خویش دگر گفتگو چرا
دانش نکرد نوبر حرفی دلم گداخت
دیوانه می شوم که نگویی نگو چرا
در دوستی شکستن دل زینت دل است
بی درد زخم خنده گل را رفو چرا
جان اسیر بنده بیگانه طرز تو
بیهوده سرگران شدن ای تندخو چرا
چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را
که خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را
سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم
به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را
غبار خاطرم خوش گریه آلود است می خواهم
به سیل اضطراب دل دهم ویرانه خود را
ندارم سجده ای کز عهده خجلت برون آیم
سرکوی وفا یعنی عبادتخانه خود را
کجا صد روزگار از عهده موجی برون آید
جلو ریزی دهم گر گریه مستانه خود را
نمی دانم کجا پیدا کنم چندان دل دعوی
بیارایم اگر از بهر او کاشانه خود را
اسیر امشب نمی دانم چه گفتم یا چه ها کردم
دل دیوانه خود را دل دیوانه خود را

زوالی نیست دست پیشتر را
زدم در پرده راه هر نظر را
اگر سرد است اگر گرم است خونم
به هر رگ بسته دست نیشتر را
برآید گرد اگر دریا و ازکان
شکستی کی رسد آب گهر را
جنون نقش نگین خویش دارد
نهان لوح طلسم خیر و شر را
پشیمانی مبارک باد تحسین
بکش این مست از خود بی خبر را
بسی در دیده دل سیرکردم
یکی دیدم سواد خیر و شر را
اسیر از موجه شوقی به ساحل
شکستم کشتی بحر خطر را
چو آیینه در دل گدازم نفس را
شکستن مبادا طلسم قفس را
نه بلبل نه پروانه این جذبه دارد
دهد بال پرواز من خار و خس را
به یاد تو پیمانه بخشم هوا را
به بوی تو گلدسته بندم هوس را
دچارم نشد ناله وگریه گاهی
که سازم پریشان دماغ جرس را
مرا زور می بس نیندیشم از کس
بگیرم قدح را ببندم عسس را
زداغش چه آیین که در دل نبستم
چراغان کنم تا گلستان قفس را
ز ویرانی آبادتر خانه عشق
نسیمی کند شهر بند هوس را
اسیر محبت مرا می شناسد
ندانسته ام کم ز خود هیچکس را
کرده ام از خون دل خالی ایاغ خویش را
می رسانم از می حسرت دماغ خویش را
ایمن از ما نیستی با غیر خلوت می کنی
از تو پنهان می کند آیینه داغ خویش را
سرنوشتی دارم از آوارگی آواره تر
خضر راه من نمی داند سراغ خویش را
تا شود پروانه ام کامل عیار سوختن
کرده ام در روز و شب روشن چراغ خویش را
از گل ساغر چمن پیرای مستانم اسیر
میکشم از لای خم دیوار باغ خویش را
مطلب مشابه: اشعار حاجب شیرازی؛ گلچین شعر و غزل احساسی از شاعر قدیمی
مطلب مشابه: متفرقات صائب تبریزی (شاهکارهای پراکنده صائب تبریزی شاعر بزرگ ایرانی)










