اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

اشعار ترکی شیرازی را در روزانه برای شما اهالی شعر قرار داده‌ایم. ترکی شیرازی (با تخلص «ترکی») نام مستعار و ادبی آقا محمدحسین آغولی، شاعر و نقاش برجسته ایرانی در قرن چهاردهم هجری قمری (اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی) است. او اصالتاً از شیراز بود و به دلیل شغل نقاشی‌اش شناخته می‌شد. ترکی شیرازی در جوانی به هندوستان سفر کرد و در بمبئی (مومبای کنونی) ساکن شد، جایی که به سرودن اشعار و خلق آثار هنری ادامه داد. وی در سال ۱۳۳۰ قمری (حدود ۱۹۱۲ میلادی) درگذشت.

اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

شعرهای زیبای ترکی شیرازی

ساقی بیار باده که چون نیک بنگری

دنیا و هر چه هست در او اعتبار نیست

ما مست جام بادهٔ عشق و محبتیم

ما را شراب و کوثر و جنت به کار نیست

بر در گه خدای جهان آفرین کسی

چون من گناه کار، در این روزگار نیست

شادم از آن که با همه سنگینی گناه

مایوسیم ز رحمت پروردگار نیست

روز شمار، کار چو با مرتضی علی است

در دل مرا هراس ز روزِ شمار نیست

الا ای پای بند مال دنیا!

که بر رویت در دولت گشاده است

من و تو هر دومان از آب و خاکیم

چه باد است این تو را بر سر فتاده است

تو با دولت اگر بر من کنی فخر

کسی با دولت از مادر نزاده است

اگر با دولتت فخر است بر من

مرا از فخر تو فخری زیاده است

خداوندی که عدل است و حکیم است

بنای عدل را نیکو نهاده است

به قدر شان هر کس داد چیزی

مرا دانش تو را دینار داده است

راهی ست پر خطر ره عشق تو ای نگار!

کس بی خطر، به منزل از این رهگذر نرفت

در آرزوی وصل تو روزم به شب رسید

عمرم سر آمد و شب هجرت به سر نرفت

رفت آن چه بود در نظرم جلوه گر ولی

غیر از خیال روی توام کز نظر نرفت

از حسرت لطافت یاقوت لعل تو

یک شب سحر نشد که زچشمم گهر نرفت

پیک نظر به دیدن چشم تو شد روان

تا حد خط و خال تو نزدیکتر نرفت

هر چند گفتمش قدمی پیشتر گذار

از ترس تیر غمزهٔ تو پیشتر نرفت

دل از برم برفت، ولی را ضیم از او

کز چنین طرهٔ تو به جایی دگر نرفت

مطلب مشابه: اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

مطلب مشابه: اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)

شعرهای زیبای ترکی شیرازی

از مسلمانی مرا آید عجب

کز شراب جهل خود گردیده مست

حق و باطل، بندگی و معصیت

پیش رو یکسان نماید هر چه هست

کور کورانه همی پوید به راه

می نپندارد که اندر ره چه است

عاقبت روزی به چاه افتد ز راه

بر سر ره بی گمان، صاحب ره است

من یقین دارم که پیش کافران

کافری از این مسلمانی به است

سختم آید زتو ای زلف سیه فام!

کاشفته و ژولیده چرا همچو من استی؟

از بسکه لطیف استی و، خوشبو و، سیاهی

مانا که یکی نافهٔ مشک ختن استی

ای زلف گرت با دل من بستگی نیست

از چیست که پیوسته شکن در شکن استی؟

گه درهمی و برهم و ژولیده و گاهی

تابیده و پیچیده چو مشکین رسن استی

داری به بلال حبشی سخت شباهت

با او تو پسرخاله و یا هم وطن استی؟

مطلب مشابه: اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر

مطلب مشابه: اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر

عکس نوشته های ترکی شیرازی

الا ای که هرگز به گاه سخن!

نه بشنیده کس از تو غیر از نقیض

نه از نظم تو کس شد بهره مند

نه از نثر تو کس شده مستفیض

حکایات نثر تو یکسر سقیم

عبارات نظم تو یکسر مریض

گرفتی به کف خامه بس طویل

نهادی ببر کاغذی بس عریض

جواب یکی شعر من بنده را

نگفتی و شد اوج طبعت حضیض

به کنجی خزیدی زشرمندگی

تو در خانه همچون نساء محیض

شیرین عذار یار من، آن سرو خوش خرام

دیشب کناره کرد به خشم از کنار من

غافل نبودم ار چه من از عشوه بازیش

آخر نمود عشوهٔ سختی به کار من

تنها همین نه از برم آن بی وفا برفت

همراه او برفت دل بی قرار من

دل نا امید از من و من نا امید از او

ای وای بر منو دل امیدوار من!

ای به رخسارهٔ تو زلف سیاه

چون غرابی به شاخ گل آونگ

روی تو ماه یا که خورشید است

موی تو سنبل است یا شبرنگ

خال بر عارض تو جا کرده

همچو هندو، میان شهر فرنگ

بی توام باشد این جهان فراخ

در نظر همچو چشم سوزن تنگ

شهدسان، نوشمش به جای شراب

گر بریزی به ساغرم تو شرنگ

ما به صلحیم دائما با تو

تو به مایی مدام بر سر جنگ

هر چه نزدیکتر شوم با تو

تو گریزی زمن به صد فرسنگ

من زکوی تو پاکشم هیهات

به سرم گر زچرخ بارد سنگ

تا کی ای بخت خفتهٔ «ترکی»!

بر نخیزی زخواب قیلوله

خیز از جا که این بیابان راست

غول در راه و راه بیغوله

خیز و جامی بزن، زبادهٔ ناب

با پری پیکران شنگوله

گه یکی را ببوس چهره چو ماه

گه یکی راببوی مرغوله

گاه بشنو زمطربان عراق

لحن ترک و حجاز و زنگوله

افتاده است از نظرم ماه و آفتاب

تا چشم بر جمال تو مه رو گشوده ام

رخسار آتشین تو تا دیده ام به چشم

همچون سپند بر سر آتش غنوده ام

تب خال تب عشق تو مانده است بر لبم

زان دم که بر لب تو لب خویش سوده ام

در عشق تو چه اشتر نقاره خانه ام

از بس زعمر و زید، ملامت شنوده ام

مشکل که آب ما و تو یک جو رود بتا!

من بخت خویش راهمه وقت آزموده ام

هر چند تو به جور و جفایم فزوده ای

من همچنان به مهر و وفایت فزوده ام

زان پیش کاشقان تو از عشق دم زنند

من پاسبان در گه عشق تو بوده ام

نوجوانی به شخص پیری گفت

که چرا قامتت کمان گشته

پیر خندید و در جوابش گفت

به سرم دور آسمان گشته

من اول چو توجوان بودم

نوبهارم کنون خزان گشته

رفت از ترکشم چو تیر شباب

قامتم چون کمان از آن گشته

ترکیا! تا زر و سیمت به کف است

جاذب خلق، چو مغناطیسی

در نظر با همه نادانیها

چون فلاطون و ارسطالیسی

ور زرت نیست همانا به نظر

خلق را شوم تر از ابلیسی

گر زرت هست تویی رستم زال

ورنه پیرزن چرخک ریسی

روزش چو شب است و شب، شب اول قبر

هرکس که به خانه، زن زشتی دارد

یک روز خوشی به خود نبیند هرگز

کو همسر زشت بد سرشتی دارد

در مزرع دهر با چنین همسر زشت

حقا که عجب زرعی و کشتی دارد

گر سر بنهد به بالش زر گویا

در زیر سرش نپخته خشتی دارد

با همچو زنی اگر شبی روز کند

شک نیست که آزار خنشتی دارد

مطلب مشابه: اشعار جیحون یزدی؛ زیباترین غزلیات و قطعات شاعر دوره قاجار

مطلب مشابه: اشعار اسیر شهرستانی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

عکس نوشته های ترکی شیرازی

اشعار خاصِ ترکی شیرازی

چها که می کشم از دست بخت خفتهٔ خویش

که هر چه می کنم از خواب بر نمی خیزد

به آتش افکنمش ور به آبش اندازم

ورش بباد دهم خاک بر سرم بیزد

چه طالعی ست که دیرینه دوستان مرا

به دشمنی من از هر طرف برانگیزد

به هر رفیق، که از مهر می شوم نزدیک

ز من چو آهوی صیاد دیده بگریزد

اگر میانجی روزی شوم میان دو خصم

یکی نهد دگری را و در من آویزد

اگر ز صنعت خود پیش کس کنم سخنی

ترش نشیند و با من به خشم بستیزد

کتاب شعر مرا کس به نیم جو نخرد

به جای شعر، گر از خامه ام گهر ریزد

به حیرتم از این بخت واژگون که چرا؟

مرا سرشک، به خون جگر بیآمیزد

مگر که حضرت روح القدس کند مددی

که بخت خفتهٔ ترکی ز خواب برخیزد

آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابر

ماه من از چهرهٔ خود گر براندازد نقاب

چون گذارد بر زمین پا سرو سیم اندام من

هر که بیند گویدش یا لیتنی کنت تراب

ابروی دلدار من مانا که محراب دعاست

هر دعا کانجا شود بی شبه گردد مستجاب

دیدمش خون می چکد از چهرهٔ همچون گلش

این سخن شد راست کز گل می شود حاصل گلاب

هر چه من با او کنم او نیز با من می کند

من به او عجز و نیاز و او به من خشم و عتاب

دیدمش در جامهٔ نیلی به سر مشکین کلاه

گفتم این روزی ست کز مغرب برآید آفتاب

سرخی سرپنجه اش «ترکی» نه از رنگ حناست

پنجه اش دارد ز خون عاشقان دایم خضاب

گر به صنعت عدیل داودی

ور به حکمت نظیر لقمانی

ور به زور آوری و، صف شکنی

اشکبوسی و، پور دستانی

یا به حسن و جمال در عالم

ثانی حسن ماه کنعانی

چون تو را نیست بخت و طالع نیک

بی سبب، هر طرف، شتابانی

گر زمین، آسمان، به هم دوزی

باز محتاج لقمه نانی

رزق بی شک تو را رسد لیکن

لقمه نان به کندن جانی

ور تو را بخت و طالع نیک است

بحر علم استی و سخندانی

خلق خوانند اعلم العلمات

گرچه بی دانشی و نادانی

«ترکیا» رو غلام طالع باش

ور نه در کار خویش، حیرانی

سخنی گویمت ز من بشنو

ای که از دشمنان حذر داری

دشمنانت تمام دوست شوند

تا که در کیسه سیم و زر داری

ور تهی کیسه ات شد از زر و سیم

دشمن از دوست، بیشتر داری

خاصه آن کس که هست همسر تو

که ز جانش عزیزتر داری

بی کس استی اگر تهی دستی

گر برادر، و گر پسر داری

بی زری طایر شکسته پری

زرت ار هست، بال و پر داری

گر ز نابخردی و کج فهمی

نبستی در جهان، به خر داری

هست در کیسهٔ تو چون زر و سیم

تاج فخر و شرف، به سر داری

ور ز سقراط و بوعلی سینا

علم و حکمت، زیادتر داری

چون زرت نیست، اعتبارت نیست

هر کجا رو کنی خطر داری

مطلب مشابه: اشعار سعیدا؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر

مطلب مشابه: اشعار قائم مقام فراهانی؛ رباعیات، قصاید و قطعات عاشقانه این شاعر

شعرهای ترکی شیرازی

عاشقان را بود علامت عشق

ز روی رنگ و لاغری بدن

عشق با فربهی نیآید راست

این سخن را تو گوش دار از من

فربها گرد کوی عشق مگرد

شیشهٔ نام خود به سنگ مزن

روبه استی به جنگ شیر مرو

عنکبوتی به دور باز متن

نصیحتی کنمت ای پسر ز من بشنو!

تو این نصیحت و چون گوهرش محافظ باش

مجالست منما با قلندر و درویش

مصاحبت منما با اراذل و اوباش

به زور پنجه و بازوی خویش غره مشو

درشت خوی مباش و به کس مکن پرخاش

کسی که به پیش تو اسرار خویش بسپارد

مکن خیانت و اسرار او مگردان فاش

چو رعد از سخن سخت دشمنان مخروش

ز حرف سخت، دل دوستان خود مخراش

مخور شراب و، مکن غیبت و، دروغ مگو

مطیع دیو مشو، تارک الصلاه مباش

شعرهای ترکی شیرازی

وقت آن شد که بلرزیم چو بید از سرما

ساقیا! می به قدح کن، که زمستان آمد

رعد در ناله شد و قطره فشان گشت سحاب

رحمت حق، ببر باده پرستان آمد

گشت مغلوب زمستان، سپه فصل بهار

لشگر برو، به یغمای گلستان آمد

موسم رفتن و صحرا و گلستان بگذشت

وقت می خوردن در کنج شبستان آمد

بره شیر به کار آید و مینای شراب

در چنین فصل، که این مژده به مستان آمد

هزار شکر که شد ختم این خجسته کتاب

به عون خالق و جبار و قادر قهار

اگر چه شیوهٔ من نظم و مدح و مرثیه بود

مرا به نظم غزل کرد دوستی ناچار

به غیر مدح رسول و ائمه و اطهار

ز شعرهای دگر می کنم من استغفار

بزرگوار خدایا تو خویش شاهد باش

که م به معصیت خویش می کنم اقرار

گناه های من از کوه هاست سنگین تر

به نزد عفو تو خود ذره ای ست بی مقدار

اگر چه غرق گناهم و لیک می دانم

که بر تمام گناهان من تویی غفار

مرا که «ترکی» خوار و ذلیل و مسکینم

بزرگوار خدایا! به خویش وامگذار

اگر چه مجرمم و، شرمسار و، نامه سیاه

تو بگذر از سر جرمم به حق هشت و چهار

علی و یازده فرزند او شفیع منند

وگرنه وای بر احوال من، به روز شمار

ای که مستی ز بادهٔ دولت

تا نمیری کجا شوی هشیار

سفری پیش داری ای غافل!

راه دور است توشه ای بردار

چشم از این قصر زر نگار بپوش

دست از این رخش راهوار بدار

نخل غفلت ز بیخ و بن برکن

تخم خیری برای خویش به کار

دل بیچاره ای بدست آور

تا که گردی ز عمر برخوردار

مطلب مشابه: اشعار سلطان باهو؛ مجموعه زیبای عاشقانه و احساسی این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.