اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه

اشعار صامت بروجردی را در روزانه برای شما اهالی شعر قرار داده‌ایم. میرزا محمد باقر صامت بروجردی معروف به صامت بروجردی و متخلص به صامت (۱۲۶۳–۱۳۳۳ قمری)، یکی از شاعران مذهبی و مدیحه سرایان قرن سیزدهم و چهاردهم ایران است. بیشتر آثار صامت بروجردی را مرثیه‌های مذهبی در ستایش امامان شیعه و نیز نوحه‌ها و اشعاری در توصیف عاشورا تشکیل می‌دهد. دیوان وی مشتمل بر انواع شعرها مانند غزل، قصیده و رباعی است. وی همچنین اشعار مذهبی در قالب بحر طویل دارد. شعرها و نوحه‌های صامت هنوز هم در سوگواریها و مراسم بزرگداشت حادثه عاشورا خوانده می‌شوند. شهرت وی در کشورهای آسیای میانه و شبه‌قاره هند نیز در میان مخاطبانش قابل ملاحظه می‌باشد.

اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه

غزلیات

آتش عشق کنون سوخت دیگر پیکر ما

بعد از این تا چه کند باد به خاکستر ما

کوس آزادی ما سر و صفت گشت بلند

سوخت بابرق محبت همه بال و پر ما

می‌شود کشتی تن زود غریق یم اشک

نشود سستی اندام اگر لنگرها

همه نقشی نبود نقش کف پای نگار

بر وای خاک تو خود راهنما همسر ما

موسم خرج معین شود و وقت حساب

حالیا فاش بود قلبی سیم و زر ما

فلک از گردش وارونه مترسان ما را

زآنکه از دفتر تو فرد شده اختر ما

(صامت) آسوده نشین در کف همت دوست

که نبسته است کمر هیچ کس از کیفر ما

چنان به سوخت شرار غم تو جان مرا

که باد می‌نبرد مشت استخوان مرا

تنم ز ضعف چنان شد که کهربا یک دم

چون کاه جذب کند جسم ناتوان مرا

حدیث مهر و وفای تو کم نخواهم کرد

چون شمع گر ببری هر نفس زبان مرا

در این چمن منم ای مرغ کز سیه روزی

نخست برق فنا سوخت آشیان مرا

مکن به بلبل زار این قدر ستم ترسم

روم ز باغ و دگر نشنوی صدای مرا

اگرچه در طلبش جا ندهم خوشم که به دهر

نشان نداد کس آن یار بی‌نشان مرا

به خنده گفت برو (صامتا) فسانه مخوان

هزار همچو تو نتوان کشد کمان مرا

تا به خاک قدمت روی نیاز است مرا

کعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا

حاجیان را حرم کعبه خوش آید لیکن

قبله روی تو خوش‌تر ز حجاز است مرا

با وجود تو نظر باری بی‌جا عیب است

روی بنما که گه راز و نیاز است مرا

فخر زاهد همه از مسجد و محراب بود

طاق ابروی تو محراب نماز است مرا

از تماشای گل و سیر گلستان سیرم

دیده تا بر رخ نیکوی تو باز است مرا

دفتر غصه دلی طی نشود روز جرا

بسکه دور از شب هجر تو دراز است مرا

(صامتا) ره بسوی ملک حقیقت نبری

تا بسر شورش اقلیم مجاز است مرا

بلندآوازه بلبل در گلستان کرد دستان را

که در جای بلند آنجا نباید داد بستان را

تقاضای جهان کرد از چمن آواره بلبل را

که تا سرمنزل زاغ و زعن سازد گلستان را

به جای بغی و عدوان خهوشتر آن باشد که بنوازی

به شکر روزگار بی‌نیازی تنگدستان را

کلید دولت وارستگی کی اوفتد بر کف

ازاین ده روزه دنیا به دنیا پای بستان را

پرشان کرده از بهر ریاست کار عالم را

خدایا در دین داری بده دنیاپرستان را

یقین دارم که از داروی پر زهر اجل چیزی

نیارد بوی هشیاری به مغز این تازه مستان را

مگر (صامت) شود ظاهر به عالم مهدی غائب

که تا اندازد از پا ریشه این مکر و دستان را

باز آراسته بینم صف مژگان تو را

عزم غوغا بود آن نرگس فتان تو را

کاش آید مه کنعان و ببیند در بند

بس جو خود بی سر و پاطره افشان تو را

دعوی حسن به یوسف نشدی راست به مصر

گر نکردی وطن آن چاه ز نخدان تو را

حق نعمت نشناسد بر اهل بصر

هر که از دیده برآرد بر پیکان تو را

آشیانی نشدش یافت ز دل بر سر دل

موبه موست چو دل زلف پریشان تو را

نرساند به لبش جام تجلی می عشق

هر که نازد به نظر گردش چشمان تو را

به تامل چه کشی تیغ به قتل (صامت)

خونبها نیست صف حشر شهیدان تو را

مطلب مشابه: اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه

غزلیات

شعرهای زیبای صامت بروجردی

از پس عمری که بگشود آن جفا جو دیده را

روی ما بیدار کرد آن فتنه خوابیده را

نرم کن یا رب دلش را کز جدایی بگذارد

جز دعا نتوان نمودن دلبر رنجیده را

شیوه بلبل بود فریاد از روز نخست

شیون آموزی چه حاجت شخص ما تمدیده را

خونخور و خاموش همچون غنچه سر بسته باش

همچون گل منما به کس این نامه پیچیده را

همچو شمع از سر بریدن شعله‌ام افزون شود

گرچه یارای سخن نبود سر ببریده را

دیدی ای دل عاقبت بر من چسان بیگانه کرد

جور آن برگشته مژگان بخت برگردیده را

ای که منع (صامت) از افغان نمودی کس نکرد

منع دست و پا زدن صید به خون غلطیده را

آشنا منما به گیسوی پریشانه شانه را

آگه از سر دل خلقی مکن بیگانه را

دل به خال کنج ابرویت قانعت کرده است

مرغ من دیگر ندارد میل آب و دانه را

اشک چشمم باعث آبادی تن گشته است

ای که گفتی سیل ویران می‌نماید خانه را

آن که رسم شعله افروزی نشان شمع داد

شیوه پرسوختن آموختن او پروانه را

من دل از کف داده محراب ابروی توام

بعد از این کاریندارم کعبه و بتخانه را

دل به زلف آخر از شور جنون پیوسته شد

آگهی لازم بود دیوانگری دیوانه را

یک دم از راحت ندارم بهره گویا ریخته است

طرح ریز (صامت) از غم طرح این کاشانه را

گرفته نور ز داغ جگر نظاره ما

که آفتاب برد حسرت ستاره ما

درستکاری ما را همین طریق بس است

که هیچ آنیکه نشکست سنگ خاره ما

کسی ز صحبت ما دو رشد که نا اهلست

کدام پنبه خطر دیده از شرار ما

کلام عشق و هوس را چه سازگاری نیست

از آن سبب بود از سایه هم کناره ما

به غیر حرف وفا و محبت ای زاهد

چه دیده که نیائی تو در اراده ما

برهنه پائی ما کاشت تخم آبله را

شود مبارک ما خلعت دوباره ما

علاج اشک ز مژگان چه می‌کنی(صامت)

به لخت لخت جگر کرده خو قناره ما

تلخی صبر است بس بر طبع شکر ریز ما

شور شیرنی نمی‌خواهد به سر پروز ما

سر به جز آغوش زانو جا نمی‌جوید دگر

بار دوش کس نگردد بعد از این شبدیزما

شش جهت رانی همین شد ز ابر مژگان عرصه تنک

نه فلک دارد حذر از خنجر خون ریز ما

عشرت گلزارها شد بر هزاران واگذار

غنچه داغ است گلهای نشاط انگیز ما

شد به عکس اجتناب مردم پرهیزکار

بر در دلها نرفتن لقمه پرهیز ما

بحث قیل و قال خود را بنگر ای زاهد دگر

بی‌سبب از جا مرو از حرف الفت خیز ما

(صامتا) در دور ما مشق هوش منسوخ شد

بندر عشق و محبت شد دگر تبریز ما

همین بود سبب دیر آشنایی ما

که زود گل نکند آتش جدایی ما

چه دیده‌ایم ندانم ز عشق‌بازی تو

چه جسته تو ندانم ز بی‌وفایی ما

به زیر خنجر آن شوخ عجز و لابه مکن

دلا عبث مشکن کاسه گدایی ما

به رفع تهتم قتلم سیاه‌پوش شده است

دو چشم شوخ تویعنی بود عزایی ما

در آن مقام که از صرف عمر می‌پرسند

تو هم بگوی که (صامت) بود فدایی ما

مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

عکس نوشته اشعار صامت بروجردی

کنون کافتاد دور حسین با این زلف و چوگان‌ها

سر ما و به راه عشق بودن گوی میدان‌ها

درین درگه محرم مزن بهر گشایش دم

که اینجا بس شهان را سر شکست از چوب دربان‌ها

از این دریای پهناور به زودی رخت بیرون بر

که عمری بایدت سر کوفت بر سنگ بیابان‌ها

مرو در طور ای موسی بیا در کوی مشتاقان

بسی انوار طالع بین از این چاک گریبان‌ها

گذشت آن عهد نوح و قصه دریا و طوفانش

که او یک بار طوفان دید ما هر لحظه طوفان‌ها

نسیم صبحگاهی کن گذر ز آنجا که می‌دانی

بگو ای دوستان آخر چه شد آن عهد و پیمان‌ها

شما ساکن به گلشن‌ها و ما سرگرم گلخن‌ها

ز (صامت) هم به یاد آرید در طرف گلستان‌ها

به دامنم نبود گر دل فکار منست

گواه خون شدن قلب داغدار منست

همیشه جیب و کنارم ز اشک دیده‌تر است

بدان بهار که نبود خزان بهار منست

ز بس به گوش گرفتم چو باد پند کسان

همین سزای منست این که در کنار من است

ز بعد قتل مشورید خون ز چهره مرا

چرا که از ستم یار یادگار منست

ز تیر حادثه دهر پر بر آوردم

دمی نگفت که این ناتوان شکار منست

هزار قاصد افغان برش روان کردم

شبی نگفت غریبی در انتظار منست

اگر به قتلگاه عاشقان روی (صامت)

چو نای نی شوی ناله نوای من است

اختلاف اهل دل خوبس اهل دل کجاست

آنکه حل سازد یکی از این همه مشکل کجاست

روزگاری شد که سرگردان دشت حیرتم

یک نفر پیدا نشد تا گویدم منزل کجاست

غرقه در دریای خودبینی شدم دردا که نیست

ناخدای کاملی تا گویدم ساحل کجاست

لیلی ما را همی گویند کاندر محمل است

کس نمی‌گوید کدامین کاروان محمل کجاست

من که هرگز بر جنون خویش منکر نیستم

با من مجنون نمی‌گوید کسی عاقل کجاست

دانه امید بس در مزرع دل کاشتم

گر حقیقت داشت پس آن دانه را حاصل کجاست

(صامتا) هر کس به جز من دور از دلدار ماند

پس در این درگه ندانم بنده مقبل کجاست

مطلب مشابه: اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)

مطلب مشابه: اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر

عکس نوشته اشعار صامت بروجردی

از تیر خطا کردن تو دل گله‌مند است

ای سخت کمان قیمت یک تیر تو چند است

هر چند بود بخت من غمزده کوتاه

الحمد که اقبال تو امروز بلند است

اهل خردم پند دهند از چه نگویند

با خوبش که دیوانه کجا قابل پند است

از محنت بیداری شبها خبرش نیست

آن را که سحر تکیه به دیبا و پرند است

(صامت) قدح زهر غم و درد جدایی

مردانه به سرکش بره دوست که قنداست

تبسم لبت از لعل آبدارتر است

ز فصل گل رخ خوب تو خوش بهارتر است

سمند تازی نازت به قلب های خراب

ز رخش رستمی ای شوخ راهوارتر است

فساد زلف تو در جنت رخت همه جا

ز مار و فتنه ابلیس آشکارتر است

به پیش عقرب زلفت خوشم ولی چه کنم

که چشم شوخ تو هر روز پایدارتر است

به دشمنان نکنی آنچه می‌کنی با دوست

چه شد که دوست ز دشمن بر تو خوارتر است

به سیر لاله مخوان (صامتا) ببستانم

که چهره جگر از لاله داغدارتر است

سیاه بختم و کس را خبر ز حالم نیست

مگر کسی که ز من تیره روزگارتر است

اطراف رخت را خط شبرنگ گرفته است

افسوس که آن آینه را زنگ گرفته است

هر سو نگرم تیر جفایی به کمین است

خوش در سر بخت دل ما تنگ گرفته است

از دیر خرامیدن تیرت عجبی نیست

گر دیر حنای دل ما رنگ گرفته است

یک جا سپه غمه و یک جا صف مژگان

در کوی تو امشب ز دو جا جنگ گرفته است

دیروز پر و بال مرا ناز تو بشکست

امروز برای که دگر سنگ گرفته است

ای جان جهان‌گر بکشی و رب نوازی

دل نیمه جان را به سر جنگ گرفته است

در عشق تو از نام به تنگ آمده (صامت)

چندیست که دیوانه ره ننگ گرفته است

ز خوب و زشت جهان یار ما به ما کافی است

اگر وفا نکن با کسی جفا کافی است

به بی‌نشانیم ای روزگار خنده مکن

که بهر سرزنشت نامی از هما کافی است

مرا به دام تعلق فزون زبون منمای

که خشت زیر سر و خاک زیر پا کافی است

گذشتم از سر و سامان کدخدایی دهر

که کد به کار نیاید همان خدا کافی است

به صم یک الهی افسر تو افساری است

حمار نفس مرا بند از هوا کافی است

اگر ز ناز لئیمان مرا کشی چه غم است

که بی‌نیازیم از بهر خونبها کافی است

سودی دیار فنا رهسپار شد (صامت)

برادران نظر همت شما کافی است

شعرهای کوتاهِ صامت بروجردی

گرچه هر تیر جفا کز تو رسد مطلوبست

خود بگو عاشق بیچاره مگر ایوبست

ترک اولی نبود شیوه حسن است ولی

آنکه در خاطر یوسف نبود یعقوبست

یا رب این شاخ محبت که خزانش مرساد

گرچه بارم ندهد سایه او هم خوبست

نی همین مسجد و محراب پرافسانه ز اوست

بهر هفتاد و دو ملت رخ او آشوبست

به حجاب از من مسکین شده و بار همه

چیست این فتنه اگر ماه رخت محجوبست

(صامت) و عشق تو و زاهد و سجاده زهد

اندرین دایره هر کس به کسی منسوبست

جلوه گر گردد چو حسن او را جفایی لازمست

عشق چون شد پرده در او را وفایی لازمست

منع دل ای همسفر از ناله بی‌جا مکن

کاروان عشق را بانگ درائی لازمست

در طریق دل رفیقی بهتر از توفیق نیست

پیچ در پیچ است این ره رهنمایی لازمست

گر روزی اندر دهان مار بی‌همت مرو

هر کجا باشی در آنجا آشنایی لازمست

کار در دست نگار تندخوی مهو شیست

(صامتا) سرپنجه مشکل‌گشایی لازمست

در سر کوی وفا عشاق را منزل یکی‌ست

گر کم و بیشت تخم معرفت حاصل یکی‌ست

کن گذر در قتلگاه عشق او بنگر به خون

هر قدم بس کشته‌ها افتاده و قاتل یکی‌ست

ناله گوناگون گر از دل می‌رسد نبود عجب

هر سو موش ز تیری نالد و بسمل یکی‌ست

گوی آن دلداده را کوغریب عشق اوست

ره به پیش و پس مبر کاین بحر را ساحل یکی‌ست

جستجوی کعبه و بتخانه را مقصد تویی

ساکنان مسجد و میخانه را مشکل یکی‌ست

هر که بینی نخل آهی کرده بر کیوان بلند

بر سر کویت نپنداری که پا در گل یکی‌ست

چند گویی بس نما افسانه عاشق نیستی

در تمنای تو (صامت) را زبان با دل یکی‌ست

کشتن منصور نزد عاشقان دشوار نیست

چون کند عاشق که در این دوره دیگر دار نیست

در قفس مردن بود خوشتر چه از جور و رقیب

فرصت نالیدنی دیگر در این گلزار نیست

با خیال دوست بودن عین وصلست و نشاط

گو بپوشد رخ که دیگر حاجات دیدار نیست

با زلیخا کاش کس می‌گفت رسم عشق دوست

کشف سر خویش کردن در سر بازار نیست

نازم آن سابقی که هر کس را نمودار باده مست

درد نوش ساغر وی تا ابد هشیار نیست

مشکل آن باشد که بینی یار را با دیگران

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

(صامتا) گر پیش چشم دوست بی قدری چه باک

هر که اندر عشق جانانان خوار گردد خوار نیست

مطلب مشابه: اشعار جیحون یزدی؛ زیباترین غزلیات و قطعات شاعر دوره قاجار

مطلب مشابه: اشعار اسیر شهرستانی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.