اشعار وحیدالزمان قزوینی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر
اشعار وحیدالزمان قزوینی را در روزانه قرار دادهایم. میرزا محمدطاهر قزوینی، متخلص به وحید، از شاعران اوایل سده یازدهم است که در قزوین متولد گردید. نام کامل وی «عمادالدین میرزا محمدطاهر بن میرزا محمدحسین قزوینی» بود. او همچنین وزیر اعظم ایران در دوره صفوی میباشد.

اشعار خاص وحیدالزمان قزوینی
در راسته ی علاقه بندان
دام نگهی کشیده الوان
استاد نشسته پا کشیده
اطفال بگرد او تنیده
چسبیده دو دست جمله در کار
مانند دو عنکبوت بر تار
کس را آزادگی پسندند
این قوم همه علاقه بندند
سوراخ بود دلم چو انبان
از قیطان های موش دندان
آن سخت دلان که خود پسندند
بیجاده لبان نعل بندند
از روی چو آفتاب ایشان
هر نعل چو ماه گشته تابان
وز پرتو آن رخ گذاره
هر مه را، چشم پر ستاره
عاشق ز جمال شان مشوش
نعلش ز فروغ شان در آتش
گشته ز فروغ روی ایشان
هر میخ فتیله ی فروزان
پروانه زده زبیمِ تو، بیخ
گاهی بر نعل و گاه بر میخ
چکّش به دکّان ز واله هان است
انگشت ز دسته در دهان است
بزّازانش حریر خویند
ماننده ی نافه مُشک بویند
از حسن، جمالشان بهار است
دکّان ز متاع، لاله زار است
بنموده به چشم شوق بلبل
هر تَنگِ متاع، غنچه ی گل
بر روی هم آن متاع الوان
چون قوس قزح عیان ز دکّان
تیر گز شان کمان ندیده
صد بیدل را به خون کشیده
از ما چو نسیه دل خریدند
خط ها بر گزه از آن کشیدند
انگشت گزیده از فسوس است
یا مفرده ی حساب بوس است
رزّازانش ز عیب پاکند
افروخته حُسن و تابناکند
از شیرینی به دست اطفال
چون شان عسل نموده غربال
در دست پری رخان ترازو
دلکش، ماننده ی چشم و ابرو
از قتل اسیر، غم ندارند
اینست که سنگ، کم ندارند
عشّاق به زیر پای خوارند
باشد که چو دنگ سر بر آرند
مطلب مشابه: اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر
مطلب مشابه: اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر

زرگر پسران نازک اندام
هستند همه چو نقره ی خام
باشد ز الم چو گشت جوشان
حال دل من چو قال ایشان
چون پخته کنیمشان بابرام
ز آتش نپزد چو نقره ی خام
دم شان چو بوته در جوش
با شعله زیادشان هم آغوش
در کوره ی غم ز درد ایشان
آتش کشدم سر از گریبان
آتش ز دل علم کشیده
چون کوره ی تازه دم دمیده
تا چند ز بیم خوی ایشان
بندم لب خویش را ز افغان
تا چند کشد دل کمینه
چون دم نفس از شکاف سینه
گشته رخشان هر آنکه دیده
سر تا پا، چشم چون حدیده
خواهد دل خسته ی پریشان
انگشتر زینهار از ایشان
انگشت کنم مگر زبان را
انگشتر لعل آن دهان را
فریاد ز حسنِ شوخ بقال
وان خط ّ سیاه و چهره ی آل
دل ز آتش آن جمال پر نور
پر آبله شد چو تفت انگور
از داغ نو و کهن دل ریش
پُر گشت چو دخل آن جفا کیش
سنگ من و او چو اهل فرهنگ
شد حلقه به گوش آن دل سنگ
خون جگرم به این فسانه
خورد آن خط سبز هِندُوانه
ارزان باشد به نقد صد جان
بوییدن سیب آن زنخدان
خط سبزش ز نُور سُوره است
در دیده چو توتیای غوره است
مطلب مشابه: اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه
مطلب مشابه: اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی
عکس نوشته اشعار وحیدالزمان قزوینی
این گازُر شوخ پاک دامن
ای آب ز دیدنت دل من
ای سرو تو ز آب دیده رُسته
ای روی تو همچو لفظِ شُسته
چون لعلِ زرشک آب حیوان
آتش در دل نموده پنهان
ماهی که شد از غمت سمندر
آتش دارد چو شمع در سر
چون شمع فسرده می کند دود
آب تو بود ازان گل آلود
از کینه ی من دلت چو پاکست
بهر چه رخ تو تابناکست
در پیش تو شیشه ی دلِ تنگ
تا باز چه ها زد است بر سنگ
گوهر دارد چو دیده دُر بار
با جوهریان بُوَد مرا کار
گردید ز شرم لعل ایشان
یاقوت هزار رنگ در کان
مرجان بر آن لبان پر شور
باشد چو چراغ روز بی نور
ازخجلت آن دهان و دندان
شد درّ و صدف چو لعل و مرجان
از دیدنشان چو اهل وسواس
شد سخت قمار، باخت الماس
از بس که فروغ شان زیاد است
پیوسته متاع شان کساد است
خورشید نگشته مشتری یاب
در حالت بیع کرم شب تاب
حیرت زده راست اشک خون بار
چون عین الهّر به دین زنّار
قصابان راست روی رخشان
پر نور چو صُبح عید قربان
دامن ها شان همیشه از خون
چون دامن آسمان شفق گون
چون دیده ی گوسفند قربان
بی شام بود صباح ایشان
سازند، ز خون، کارد، رنگین
با مهر، قران ماه نو بین
وصف مژه های شوخ ایشان
گر نظم کند کسی بسامان
سازد دل را ز شوق پاره
هر مصرع شعر چون قناره
از شانه تراش بیقرارم
وز چاره گذشته کار و بارم
در شاخ ز شوق شانه گشتن
دانه ی شانه بود سوزن
این بود شبیه اینکه طفلان
نازاده بر آورند دندان
عکس مژه اش ز روی بازی
از تخته نموده شانه سازی
تا سایه فکنده بی بهانه
انگار شانه گشته شانه
مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه
مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

شعرهای وحیدالزمان قزوینی
دایم ز نظاره ی کبابی
دارد دل زارم این خرابی
یار از دل زار پر حسابست
اوراق کباب ازین کتابست
اشکم به شب سیاه هجران
چون اشک کباب دارد افغان
تا کی گردد دل ستم کش
از غم چو کباب تر در آتش
دارد خَلِش از جدایی او
چون سیخ کباب بر تنم مو
هر لاله که در بساط راغست
از رشک شدن سنگ داغست
خباز کزو بود فغانم
زان حسن برشته سوخت جانم
عکس مژه اش به سنگ و سندان
جا کرده چو جای پنجه در نان
هر چشمه ی کار اوست بیشک
صد چشمه برنگ نان سنگک
کز دور نگاه صبر شورش
افروخته همچو دل تنورش
عشّاق به کوی آن پریوش
چون تخمه ی روی نان آتش
چون واکند آن بهار، دکان
سوزد به تنور لاله را نان
زان لطف و صفا که با گل اوست
پیداست هر آنچه در دل اوست
تمثال منش که در ضمیر است
باشد مویی که در خمیر است
چون شان عسل ز شهد آن رو
خود نان خورش است گُرده ی او
گر حرف ز کلّه پز کنم سر
گردد به دهانم آب کوثر
با چهره ی چون چراغ رنگین
باشد چو فتیله جامه چرکین
تابان چو چراغ شام دیجور
با جامه ی چرب و روی پر نور
چون پای نهد کسی بدان کو
سرها فرُش است در ره او
چون کلّه که میکشد بر سیخ
سر بر خط اوست کودک و شیخ
از حیرت عارض نکویش
از خاک نشستگان کویش
چون پاچه به دیگ، پیر و برنا
نشناخته اند، دست از پا
دلاک که صاحب سر ماست
کام دل درد پرور ماست
در کف، تیغش، که هست سوزان
باشد چو فتیله ی فروزان
بنموده به چشم مرد آگاه
چون دسته ی تیغ خویش، آن ماه
با مرد و زن زمانه صافست
هم دسته ی تیغ و هم غلافست
چشم آنکه بر آن جمال بگشاد
بنشست بزیر تیغ او، شاد
از وی نشود دلش مکدّر
آن شوخ اگر به برّدش سر
چون غنچه ی نو شکفنه چیده
خندد به رخش سر بریده
آن قوم که محو آن جمالند
از دیدن جور بی ملالند
انگشت کنی به چشم ایشان
مقراض صفت شوند خندان
بینی چو جمال شمع ریزان
چون شمع ترا به لب رسد جان
چون شمع جبین چو بر فروزند
دل را بازند و باز سوزند
چون شان عسل شود از ایشان
هر روز هزار خانه ویران
گشت از رُخشان که هست گلشن
چشم و دل من چو شمع روشن
زین شعله دلم چو شمع گردید
سر رشته ی صد هزار امّید
دل ها چو ز جورشان گدازند
با سوز درون چو شمع سازند
آتش در سر چو شمع دارند
چون اشک ز چشم تر نبارند
صحاف که دل ز جورش آبست
گویای خموش چون کتابست
سر بر خط حکم او نهادم
روزی که به قیدِ او فتادم
چون سطر کتاب از پی کام
گردید رگم زبان در اندام
هر پیوندی برای من بند
شد تا چو قلمم به دامم افکند
بر وی دل پاره پاره شد جمع
پروانه مثال بر سر شمع
شد جمع دل خراب مضطر
شیرازه شد این کتاب ابتر
حداد خبر ندارد از درد
بیهوده چه کوبم آهن سرد
آتش خواهم زدن به عالم
در کوره ی عشقِ یار چون دم
ثابت قدمم بکوی جانان
گر پتک بسر خورم چو سندان
صد شکر که تا اسیر اویم
چون آهن تفته سرخ رویم
باشد دل سخت آن پریوش
چون آهن تفته ی در آتش
باشد، در چشم گریه ی من
آبی که در او نهند آهن
گرم است سرشک چشم بیخواب
از آهن اوست جوش این آب
مطلب مشابه: اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر
مطلب مشابه: اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)
گلچین اشعار وحیدالزمان قزوینی
نجار پسر زند همیشه
بر پای دلم ز جور تیشه
بر بستر کاهشم فکنده
چون تخته بزیر زخم رنده
تا آمد و رفت آن پسر دید
در سینه دلم غبار گردید
گامی که نهاده پس کشیده
چون ارّه امید من بریده
تا دل ز خیال او کباب است
زو دنیی و عقبیم خرابست
چون ارّه ز دست آن پریوش
هستم ز دو سر درین کشاکش
تا با غم او مرا شمار است
حق از دو طرف به دست یار است
چون وجد کنم چو متّه آهنگ
سوراخ شود ز وجد من سنگ
چون ارّه بود به چشم دشمن
از خار جفاش سینه ی من
بنمود بر استخوان من پوست
بر پنجره کاغذ از غم دوست
رخساره چنین و در مهارت
هستند ز قدرت حق آیت
بندند در از وقوف چالاک
از تخته ی روز و شب بر افلاک
از تخمه فروش و آن لب شور
شد دیده ام آشیان زنبور
از دیدن روی آن فرشته
بر آتش غم شدم برشته
از دیدن آن نگار ساده
چون پوست ز تخمه ام فتاده
باشد دل این اسیر حیران
در تابه ی غم چو تخمه خندان
از کف دل این خراب خسته
جَسته است چو تخمه ی شکسته
بیند همه عمر خاک مالی
آنرا که بود دو دست خالی
صد فکر ازو مراست در سر
چون تخم که در کدوست مُضمر
شد چاک دل من از رفوگر
بر من لب لعل او شد اخگر
شیرین سخنی در آن لب شور
شهد است در آشیان زنبور
شاید فتدش به من نظاره
شادم ز لباسِ صبرِ پاره
در دیده نگاه حسرت من
چون رشته بود به چشم سوزن
هستم ز دلِِ اسیرِ بریان
دنبالِ نگاهِ خویش پویان
کردست به نوک سوزنم صید
از چشم خودم فتاده در قید
نبود بسوی نجات راهم
شد رشته ی دام من نگاهم
حلّاجانند چشم بد دُور
هر یک شاهی ولیک منصور
هستند ز خط، تذرو خوش فال
وز خال سیه، غزال خوش حال
چک در کف شان کسی که دیده
خون آب ز دیده اش چکیده
عشّاق ازین بتان که نغزند
چون جَوزَقَه جمله خشک مغزند
دارند ز مغز خشک بنیاد
مانند کمان ز پنبه فریاد
ای واقف گردش ستاره
در گریه ی من فکن نظاره
یک ره به دل حزین گذر کن
در خانه ی طالعم نظر کن
این دل که ز عشق گشته بیتاب
چندین ورقست چون سطرلاب
بر هر ورقی به دست دیده
از زخم هزار خط کشیده
هر یک شده از قضای محتوم
در حلقه ی طاعت تو منظوم
خونم شده قطره قطره از بیم
در رگ چو رقوم سطر تقویم
با تار نظاره، رشته ی جان
افتاده بدست شعربافان
دایم باشد دلم دران کو
سرگشته دران به رنگ ماکو
دل را گردید آشیانه
تا رفت به شعرباف خانه
در بار، قماش های تابان
چون قوس و قزح کشیده الوان
مشغول به کار گشته اطفال
مانند پری که واکند بال
موزونی های قد طفلان
چون مصرع های شوخ دیوان
سرّاج کزو بود خروشم
باشد به کفش عنان هوشم
از دیدن آن نگار شیرین
چون مورچه پر برآورد زین
آن آیه ی صنع لایزالی
صد زین، به نگاه کرده خالی
او راست ز بسکه ناز و تمکین
هرگز نرود به خانه ی زین
مشکل که به خانه ی من آید
وین عقده ی من ز دل گشاید










