اشعار نورس دماوندی / مجموعه کامل از غزلیات، رباعیات، مثنوی و …

بررسی جامع دیوان نورس دماوندی، شاعر برجسته سبک هندی و شاگرد مکتب صائب تبریزی. مجموعه‌ای شامل غزلیات، رباعیات، قصاید، قطعات و مثنویات او که با حدود ۶۰۰۰ بیت، گنجینه‌ای از شعر کلاسیک فارسی را در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌دهد. 📜

اشعار نورس دماوندی / مجموعه کامل از غزلیات، رباعیات، مثنوی و ...

نورس دماوندی، شاعر و خوشنویس قرن یازدهم هجری و از شاگردان مکتب صائب تبریزی، در شهر دماوند زاده شد و پس از مهاجرت به اصفهان، در فضای ادبی دربار صفوی رشد کرد. اطلاعات دقیقی از تاریخ تولد و مرگ او در دست نیست، اما آخرین اثرش به سال ۱۱۰۵ هجری تعلق دارد و در زمره شاگردان صائب شناخته می‌شود . دیوان او شامل حدود ۶۰۰۰ بیت در قالب‌های غزل، قصیده، رباعی، قطعه، مثنوی و مطالع است که به کوشش حمید مشهدی‌آقایی تصحیح و منتشر شده است. غزل‌های نورس، آمیزه‌ای از سبک هندی و گرایش به شیوه قدماست و مضامین عرفانی، مذهبی، غربت و نقد زمانه در آنها دیده می‌شود. اگر به دنبال نسخه‌ای از دیوان او هستید، سایت گنجور مجموعه‌ای از غزلیات او را در دسترس قرار داده است.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات نورس دماوندی

طراز اسم اعظم داشت چون خاتم سلیمان را
ز بسم الله داد اکلیل کلکم فرق دیوان را

از این اسم است آرایش جمال شاهد دین را
از این نام است طغرای حقیقت حکم ایمان را

از این مدّ است زلف عنبرین لیلای راحت را
از این نقش است مشکین ابروان رخسار قرآن را

از این اسم است ترکیب وجود افلاک و انجم را
از این نام است ترتیب نظام اجزای امکان را

از این پرگار باشد نقطه‌ی ایجاد را هستی
از این جدول بود موج رسایی بحر احسان را

همین ترکیب می‌سازد مزاج حق‌پرستی را
همین معجون دوای جان بود بیمار عصیان را

چو اعجاز لب جان‌بخش عیسی هر دم از فیضش
ببین نام خدا زیر نگینم عالم جان را

از این کُحل‌الجواهر چشم دارم نور بینایی
چو نورس کرده‌ام روشن سواد حق عرفان را

الهی کیمیایی طور ده مشت گل ما را
نظرگاه تجلی کن سویدای دل ما را

ز برق آه عالم‌سوز، شمع ناله روشن کن
به بال شعله پرواز سمندر ده دل ما را

نمک‌پرورده شور قیامت کن لب زخمم
ز خون سیراب جرأت ساز تیغ قاتل ما را

چه حسن عالم‌افروزی است کز یک
مه و خورشید شد پروانه شمع محفل ما را

نمی‌فهمد زبان عقده‌ی دل ناخن داغم
الهی خنجر نازش کند حل مشکل ما را

اگر در وادی مجنون گذار ناقه‌ام افتد
دهد لیلی جرس از غنچه‌ی دل محمل ما را

نمی‌دانم چه کرد این آتشین خنجر، همی دانم
که رقص شعله‌ی جوّاله باشد بسمل ما را

شکایت کم کن از موج خطر نورس در این دریا
که هر نقش قدم گرداب باشد ساحل ما را

بفکند سایه از خط به سر آن عذار ما را
بود آفتاب گردان خط سبز یار ما را

چو شهاب آه مژگان زده بر ستاره پهلو
به فلک کشیده امشب دل داغدار ما را

همه دم ز چرخ نالان شب انتظار باشد
به طریق وقت و ساعت دل بی‌قرار ما را

مژه‌ها ز قطره‌ی خون به نظر کلاله بندند
که قماش حسنت آورده به روی کار ما را

ز همین خیال لرزان به تن ایستاده مور است
که ز خط لب تو زهری بکند به کار ما را

مژه‌ها ز خون حنایی چو گرفته‌‌اند در آب
ندهی ز دست امشب عبث ای نگار ما را

به دو نشئه‌ایم سر خوش چو از آن دو
که به یک نگه برآری کمر از خمار ما را

مژه را نشد در این شب به فسانه گرم سازیم
خط سبز یار باشد شب نو بهار ما را

ز ره صلاح قسمت به تو می‌کنیم واعظ
تو و خلد و پای طوبی، سر کوی یار ما را

به گذار امتحان‌ها همه دم چه می‌دمیدم
به محک زدی چو نورس تو هزار بار ما را

چو چشم دلبران دیدم بنای خانه خود را
ز جور نشأه گردش می‌دهم پیمانه‌ی خود را

زدی خون جوش چون فواره‌ی افشان مرا از دل
چو زد بر طرّه، آن شمشاد بالا شانه‌ی خود را

به گرد خویش چون آب گهر بی‌پرده می‌گردم
چو در دل جلوه گاهی دیده‌ام جانانه‌ی خود را

سرشکم جوش کیفیت زند از چشم میگونی
محیط نشأه دیدم گریه مستانه‌ی خود را

گهی احوال مشتاق از دل خود نیز می‌پرسی
به سنگی گاه یادی می‌کنی دیوانه‌ی خود را

تو هم شمعی نه شمع از حکم گرمی‌های پنهانی
دهد بر گرد سرگردیدنی پروانه‌ی خود را

خضاب از خون دل داری نظر چون پنجه
ز کف بگذار دست‌انداز بی‌رحمانه‌ی خود را

زره از حلقه افعی چرا زیر قباپوشی
مکن مغلوبه از هر نقش خلوت خانه‌ی خود را

به دام صحبت اغیار خود را دانه می‌سازی
ندانی حیف قدر صید دام و دانه‌ی خود را

دلت دارد خبر از گرمی بازار سودایم
به نقد داغ اول داده‌ام بیعانه‌ی خود را

بهار حسن جوش از غنچه‌ی دل می‌زند نورس
عجب آباد می‌بینم دگر ویرانه خود را

مجموعه اشعار هلالی جغتایی | شعر تنهایی از شاعران معروف

غزلیات نورس دماوندی

یک شرر باشد تجلّی شعله‌ی طور مرا
کرده‌اند از نخل ایمن دار منصور مرا

بر فلک خورشید داغ در نمک خوابیده است
پرده بردارد شکرخند تو چون شور مرا

خال روی نور باشد ظلمتش چون مردمک
با خیال مهوشی شب‌های دیجور مرا

مرهم کافور گرمی‌های این آهندلان
سوده‌ی الماس گردد زخم ناسور مرا

خلق را گر مدّ انعام آیه‌ی رحمت بود
ناوک دل دوز باشد طبع مغرور مرا

سیل، دخلی رخنه در بنیاد اشعارم نکرد
باکی از طوفان نباشد بیت معمور مرا

لفظ من خورشید معنی را دهد بیت الشرف
دارد از روشندلان نورس که دستور مرا

دل شب‌ها ز سودای تو سوزد داغ کوکب‌ها
تو هم از شعلهٔ آهی به دست آور دل شب‌ها

به مستی چون سهیل لعل آن مه بر فلک خندد
شرار آتش یاقوت می‌گردند کوکب‌ها

ز خاک راه او کز آب حیوان نقش پا دارد
لبالب از شراب زندگی شد جام مشرب‌ها

ندارد دیده‌ها گر آب مروارید نقصانی
چرا در موج خیز اختلاف افتاده مذهب‌ها

چو مژگان بختم از برگشتگی‌ها دیده‌ور گردد
دلم آیینهٔ اقبال سازد عکس مطلب‌ها

فروغی نیست با لفظی که بی‌جان باشد از معنی
ز شمع روح دارد پرتوی فانوس قالب‌ها

سخن گر شاهد حال سخنور می‌تواند شد
چرا قدرم نشد معلومِ این طفلان مکتب‌ها

بیا در غنچهٔ گلزارها نورس تماشا کن
که صد رنگین بهار آرزو، گل کرد از آن لب‌ها

بود مدّ حیات عاشقان موج تپیدن‌ها
به کشتن رفت سیماب از قبول آرمیدن‌ها

ز گل گر مهد آسایش دهم ترتیب چون شبنم
برد از جا دلم را لذّتِ در خون تپیدن‌ها

به رنگ غنچه بی‌جا مدتی خون جگر خوردم
گل دامن ز خارستان دنیا داشت چیدن‌ها

خدنگ ناز آن بدخو مرا در دل ترازو شد
از این سو دست غیر آمادهٔ حسرت کشیدن‌ها

ز تمکین آب گوهر چهره‌پرداز صفا گردد
مکدّر خاطر سیل است از بی‌جا دویدن‌ها

من آن مشتاق دیدارم که از خون‌گرمی همّت
تجلّی کرد استقبال من در طور دیدن‌ها

نباشد دور اگر راه طلب طی کرده‌ام نورس
در آتش داشتم از جذبهٔ نعل رسیدن‌ها

زهی پیمانه‌ی صهبای شوقت کاسه‌ی سرها
ز عکست چهره پرداز تجلّی می به ساغرها

نویسد تا حدیثی کلکم از خورشید رخسارت
شود خطّ شعاعی صفحه‌ام را تار مسطرها

دماغ آشفته در بزم طرب بی‌سنبل زلفت
پریشان شد به مرگ طاقتم گیسوی مجمرها

دگر کیفیت چشم که ساقی شد در این محفل
که آمد همچو جام می به گردش کاسه‌ی سرها

به دریا عکس یاقوت رُخش تا پرتو افکن شد
صدف را اشک حسرت گشت در دل آب گوهرها

اگر از وحشت دل نامه‌ای افشا کند کلکم
رَم آهو پذیرد نقش بر بال کبوترها

نهان از چشم این ظاهرپرستان از دل آگاهی
به خاک افتاده‌تر از نقش پا می‌بینم افسرها

از آن آتش که دارد عشق او در سینه‌ام نورس
پر پروانه شد بر شعله‌اش بال سمندرها

در عرق ماهش کند هم چشم پروین قطره را
شوخی شرمش دهد بر شعله تمکین قطره را

در دل هر ذره بحر فیض طوفان کرده است
کمتر از دریا نبیند چشم حق بین قطره را

جوش اشکم یوسفستان از خیال حسن اوست
موج این دریا کند بتخانه‌ی چین قطره را

آب و آتش را به هم آمیخت شرم عارضش
شمع محجوبم دهد از شعله بالین قطره را

بر محیط خون دل جاری است فرمان سرشک
بحر در زیر نگین باشد چو موج این قطره را

گوهر و دریا تجلّی دارد از آئینه‌اش
قطره می‌بیند همین چشم غلط بین قطره را

چشم اگر داری گرانقدری مکن خود را سبک
گوهر شهوار کرد اقبال تمکین قطره را

آسمان‌ها در سویدای دلم دارِ مدار
شور چندین بحر می‌گنجد به ظرف این قطره را

روشن از نورس به هر محفل چراغ آبروست
می‌کند گوهر به همت بحر چندین قطره را

فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا
که ریزد جلوه‌ی اورنگ صد بتخانه در صحرا

به چشمم سایه‌ی گل کاکل آشفته می‌آمد
چو زد بر سنبل آن شمشاد بالا شانه در صحرا

ز بس رفتار او را حکم کیفیت بود جاری
ز نقش پای او پر می‌کنم پیمانه در صحرا

نگارین نو بهار من چو شمع جلوه افروزد
ز برگ گل کند انشا پر پروانه در صحرا

چو دارم ته نشان داغ، جامی از دل پر خون
به یاد لاله‌رویان می‌کشم پیمانه در صحرا

شود هر گردبادش آتشین فواره از آهم
چو خون شعله جوشد از دل دیوانه در صحرا

به نخجیر دل نورس مهیا کرده گل دامی
ز موج پیچ و تاب زلف صیّادانه در صحرا

پیموده باده نرگس مست سیاه را
داده‌ست آب عربده تیغ نگاه را

یکسو فکن نقاب رخ همچو ماه را
خورشید را ز مردمکم کن نگاه را

بهر حجاب خیره نگاهان به حکم ناز
داده است جانشینی برقع کلاه را

امشب جدا ز سنبل زلفش کشیده‌ام
در گوش ناله حلقه‌ی گیسوی آه را

تقصیر در گناه اگر ما نکرده‌ایم
دانسته‌ایم لطف تو امید گاه را

مفتون چشم و خال و خط و زلف و کاکلم
آماده‌ام هزار بلای سیاه را

نورس به برق شعله شب از آه آتشین
کردم سپند مجمر دل مهر و ماه را

ای غم اوراد کرده‌ایم تو را
به هم اِسناد کرده‌ایم تو را

بنده‌ی خود چو خواند خود سر من
گفت آزاد کرده‌ایم تو را

بیستون غمی به دل داریم
ناله فرهاد کرده‌ایم تو را

ای دل از ماه طلعتی چون صبح
مهر بنیاد کرده‌ایم تو را

ای سرشک از طراز حسن غمش
بت نوشاد کرده‌ایم تو را

حسن هم با تو در نظر بازی است
طرفه صیاد کرده‌ایم تو را

درس ناز تو خوانده دال از بر
بس که استاد کرده‌ایم تو را

به فنون نظر به شیشه‌ی دل
چو پریزاد کرده‌ایم تو را

ای دل از نقش یاد مژگانش
کِلک بهزاد کرده‌ایم تو را

تا قلم بر قواعدت نکشند
به خط ارشاد کرده‌ایم تو را

سر خطت از شکستگی دادیم
نورس امداد کرده‌ایم تو را

عکس نوشته اشعار نورس دماوندی

نعمت دندان بود پیرایه بخش خوان مرا
تخته شد دکّان لذت ریخت چون دندان مرا

بس که دارد یاد آن زلف دو پا پیچان مرا
کُنده بر پا می‌شود زنجیر در زندان مرا

کلک نقاش از شبیهم شاخ سنبل می‌شود
گر چنین دارد مشوّش طُره‌ی جانان مرا

بر محیط اشک من گردد حبابی آسمان
گر فشارد آستینی پنجه‌ی مژگان مرا

در چمن دور از گل خود غنچه‌ی هر لاله‌ای
شعله در جان می‌زند چون آتشین پیکان مرا

آستین بر من فشاند از چیره دستی‌های غیر
چاک جیب امروز می‌بوسد لب دامان مرا

در حبابی چون گشاید شور طوفان بال و پر
نیست جولانگاه همت عالم امکان مرا

خویش را هموار کردم نورس از فیض سخن
مست از دندانه‌ی سین سخن سوهان مرا

غزلیات ادیب صابر | شعر با طراوت

عکس نوشته اشعار نورس دماوندی

دل می‌مکد مداخل آن پشت پا مرا
باید به خون نشست ز دست حنا مرا

از شام خط گرفته شود صبح خاطرم
دل می‌برد به خطّه‌ی زلف دو تا مرا

خون شفق ز سایه من جوش می‌زند
پیچد چو لعل او به شکر خنده‌ها مرا

تابیده پنجه‌ی مژه‌اش را نظاره‌ام
پیچیده دست دل نگه آشنا مرا

هر عضو او ز عضو دگر دل رباتر است
مانده است بی‌قراری دل جا به جا مرا

لعلت نظاره را رگ یاقوت کرده است
در خون کشد به موج تبسم چرا مرا

خال لبت امام صف بوسه‌ی من است
باید چو کاکلت به تو کرد اقتدا مرا

دست تو چون کلید در باغ جنت است
قفل دل است عقده‌ی بند قبا مرا

خونم چو ریختی چه غم از روز بازخواست
داغ محبت تو بود خون‌بها مرا

نورس چه‌ها که می‌کشم از دست زهد خشک
در ناخنان کشیده نِیِ بوریا مرا

اول شب شد بَرَد ساقی لبالب جام را
این شفق بسیار رنگین‌تر نماید جام را

چشم میگون تو را نازم که مدّ نشئه‌اش
چون خط ساغر نماید گردش ایام را

بس که استقبال امّیدم کند آن غنچه لب
در نسیم بوسه می‌پیچد گل پیغام را

تا نگردد محو لذّت کام امّید رقیب
از زبان او مکیدم تلخی دشنام را

واکشیدم بوسه‌ای خواهی نخواهی از لبش
کار ساز خویش نورس کرده‌ام ابرام را

الهی رام الفت ساز این وحشی نگاهان را
که تا کردم به گرد سر چو کاکل کج‌کلاهان را

ز بالیدن شود هر ذره خورشید جهان تابی
دهد چون پرتو او پرورش بی‌دستگاهان را

غزالی در کمند وحشتم دارد که از شوخی
خیالش سر به صحرا می‌دهد آهو نگاهان را

زدی بستی شکستی خَستی آزردی و افکندی
جوابت چیست فردای قیامت دادخواهان را

دهان زخم دل خمیازه‌ی زخم دگر دارد
چه اعجاز است یا رب تیغ این مژگان سیاهان را

مرصّع قبضه خنجر، ترکی از من برده دل نورس
که می‌سازد نگار دست خون بی‌گناهان را

چهره‌ی پوش کرده‌ایم تو را
گل آغوش کرده‌ایم تو را

طرفه آبی به روی کار آمد
تا قدح نوش کرده‌ایم تو را

به نگاهی چو شعله‌ی یاقوت
تند و خاموش کرده‌ایم تو را

به تو بستیم عقد دختر رُز
خونی هوش کرده‌ایم تو را

همچو نور نظر ز پرده‌ی خشم
یک تهی پوش کرده‌ایم تو را

به گل چهره چون بنفشه‌ی خط
حلقه در گوش کرده‌ایم تو را

ای سرشک از بساط لخت جگر
خانه بر دوش کرده‌ایم تو را

هست یاد تو جان هستی ما
کی فراموش کرده‌ایم تو را

خون نورس به کیش توست حلال
تا چغا کوش کرده‌ایم تو را

گریه امداد کرده‌ایم تو را
شطّ بغداد کرده‌ایم تو را

از پی همدمی به درد فراق
ناله فریاد کرده‌ایم تو را

جان تو را داده‌ایم از غم یار
اشک ایجاد کرده‌ایم تو را

غیر یاد تو هیچ مجرا نیست
هر چه اِنفاد کرده‌ایم تو را

داغ غم سوخت جان ما چو تمام
نصف دل شاد کرده‌ایم تو را

خون طفل سرشک ریخته‌ای
غمزه جلاد کرده‌ایم تو را

اینکه دل داد دارد از دستت
عرض بیداد کرده‌ایم تو را

خون خود می‌خورد دل از غیرت
تا به جان یاد کرده‌ایم تو را

گرد از هستی‌ات برآوردیم
نورس آباد کرده‌ایم تو را

دایم ز حرف خویش زیان کرده‌ایم ما
چون شمع تن فدای زبان کرده‌ایم ما

گوهر شود چو قطره ز دریا جدا شود
خود را جدا ز خلق از آن کرده‌ایم ما

تا دیده از غبار خطش توتیا گرفت
ادراک لطف جوهر جان کرده‌ایم ما

تا درد پی برد به تن ناتوان ما
خود را به ناوک تو نشان کرده‌ایم ما

از عین اشتیاق چو شبنم در آفتاب
خود را به جلوه‌ی تو نهان کرده‌ایم ما

ما را به هیچ کار ندادند اختیار
کاری که گفته‌اند همان کرده‌ایم ما

تا بر دلیل عقلی ملّا گذشته‌ایم
نورس یقین خویش گمان کرده‌ایم ما

کشید از کلک مژگان خط نگارم نقش باطل را
به این صیقل توان بی زنگ کرد آئینه‌ی دل را

ز دام فتنه‌ی این خاک دلگیر از سبک دستی
وانی کوه را برداشت گر برداشتی دل را

برای مشت خاک از عالم جان چشم پوشیدی
چرا گرد آوری کردی چو طفلان مُهره گِل را

نقاب روی احسان حُسن همت را عیان سازد
که ریزد ریزش بی‌پرده آب روی سایل را

کجا دیوار از آئینه روشندل تواند شد
ز آگاهی نصیبی نیست هرگز جان غافل را

نباشد حُسن معنی را چو دل آئینه‌پردازی
شکستی چون تو سنگین دل ز گل نشناختی دل را

به تن بردارم از انکار حاسد خشک مغزی را
به موج بحر، تن در می‌دهد پهلوی ساحل را

رَهَت منزل نماید منزل خود راه پنداری
ز گمراهی تو چون نشناختی از راه منزل را

ندارد حاجت تذهیب نورس نسخه‌ی شعرت
به آرایش نباشد احتیاجی حسن کامل را

ترجیعات

جلوه ده در جام می ساقی عذار ساده را
بی‌خود از کیفیت دیدار خود کن باده را

پنجه‌ی خورشید سازد خشت بالین زیر خاک
هر که دست از مهر گیرد مردم افتاده را

دست تاراج خزان کوتاه از سرو سهی است
شد تهی دستی حصار عافیت آزاده را

بی‌حضور اوقات خود را فوت‌کردن ابلهی است
زندگی چون مرگ باشد تن به غفلت‌داده را

از برای سجده‌اش در قبله‌ی افتادگی
بر زمین هر نقش پا محراب باشد جاده را

در کمین‌گاه ریا زاهد پی خونریز عام
نَطْع و ریگ خود شمارد سبحه و کباده را

گلشنش گلخن بهارش دی بهشتش دوزخ است
نورس از یار و دیار خویش دور افتاده را

که بر شکست چو گل گوشه‌ی نقاب تو را
که شد نسیم صبا غنچه‌ی حجاب تو را

ز رشک رشته جان تن به پیچ و تاب دهد
که تاب داده دگر زلف نیم تاب تو را

اگر چه سایه شود پایمال جلوه‌ی مهر
شکست سایه‌ی خط رنگ آفتاب تو را

در این معامله چون غمزه‌ی تو استادم
بیا که ناز کنم چشم نیم خواب تو را

پریده رنگ ز رخسار جوهر تیغت
به قتل نورس خود دیده‌ام شتاب تو را

اشعار عرفانی خیام | اشعار مسعود سعد سلمان

ترجیعات

تشریف صبح داد چو صدق و صفا مرا
خورشید تکمه‌ای است ز جیب قبا مرا

آب گهر ز سایه‌ی من موج می‌زند
پیچد چو طوق غبغب او در صفا مرا

سیری مرا ز خوان محبت نشد نصیب
چون صبح صادق است به مِهر اشتها مرا

دل را به برگرفته غم و سختی دلش
این شیشه بین میان دو سنگ آسیا مرا

گل می‌کند بهار و خزانش ز دیده‌ام
سودا به سر زده است ز دست حنا مرا

یارب به ارّه‌ای دو سر این دل دو نیم باد
در خون کشد مداخل آن پشت پا مرا

آن شاخ گل که دست تبرک زده است باز
در خون چو داغ لاله کشید از جفا مرا

گردی که می‌شود ز ره جلوه‌ات بلند
سر می‌دهد چو موج به آب بقا مرا

قید فرنگ بند قبای تو بوده است
آزاد کن ز بند دل مبتلا مرا

در هم مشو که از گله قصدی نداشتم
عرض محبتی به تو بود این ادا مرا

رنگین کند ز خون دل من بساط غیر
نورس به خون طپیدن من شد سزا مرا

نگهداشت چون خط دم حسن را
حیا گل بود شبنم حسن را

سواد نظر کردم آن لعل لب
نگین دان منم خاتم حسن را

عرق بر گلش چون نشیند ز شرم
مسیحا بود مریم حسن را

ز چاه ذَقَن داده دل چشم آب
ببین چشمه‌ی زمزم حسن را

از این رَم دلم نقش آرام بست
چه اُنسی است با جانِ رَم حسن را

به جان از ترازوی تیر نگاه
کشد زخم دل مرهم حسن را

نصیب عمر ابد شد شهید جنگ تو را
ز موج آب حیات است پر خدنگ تو را

نظاره شد رگ لعل از عقیق سیرابت
ندارد آتش یاقوت آب و رنگ تو را

به ملک عشق پی دعوی سلیمانی
نگین خاتم دل کرده‌ایم سنگ تو را

چنین که روی دل عالمی به خود دارد
به کعبه ناز رسد نرگس فرنگ تو را

امید زنده کند از شراب جلوه‌ی خویش
که هست نشأه‌ی جان حُسن نیم رنگ تو را

چنین که از ستمت کرده بی‌نصیب مرا
به خون صلح کنم تشنه باز جنگ تو را

چو نورس این همه عرض شکسته‌پایی چیست
مگر شنیده کسی عذرهای لنگ تو را

تا چهره‌گشا شد غم عشقم یرقان را
در خلوت آئینه کنم سیر خزان را

چون کوه ز سنگین دلی آن مایه‌ی تمکین
در کُشتَنَم از تاب کمر بسته میان را

حیرت نشود گر سُبُل دیده توان دید
بر آینه‌ی عارض او جوهر جان را

گر رنجش بی جای تو را هیچ سبب نیست
ما هیچ نوشتیم میان را و دهان را

ز آشفتگی بخت نمودیم چو نورس
مجموعه‌ی دل زلف پریشان بتان را

نیست منظور نظر صهبای انگوری مرا
نشأه بهتر داد شفتالوی این نوری مرا

مرگ می‌سازد گوارا داغ مهجوری مرا
آب غربت می‌نشاند آتش دوری مرا

جنت از رضوان نمی‌خواهم به پاداش عمل
خوش نمی‌آید به چندین باب مزدوری مرا

سختی احوال من زین نرم رویان شد زیاد
شد نمک بر داغ مرهم‌های کافوری مرا

دست شاه‌اندازی‌ام را چون تهی دستی گرفت
ماند خالی کاسه‌ی پر کار فغفوری مرا

طعنه‌ی هر بی‌حجابی رخنه در کارم فکند
پرده در شد زخم‌های نیش زنبوری مرا

رده‌پوشی بیشتر غمّاز راز عشق را
دارد آن پیمان‌شکن رسوای مستوری مرا

چهره‌ی خود را به سیلی سرخ می‌دارد غمش
آنکه در خون می‌کشد هر دم ز مغروری مرا

از مداوای عزیزان بیشتر ماندم علیل
نورس افزون از طبیبان کشت رنجوری مرا

رباعیات

یاد تو مرا انیس جان آگاه
لطف تو به هر ورطه مرا پشت و پناه

گشتم به دو نشاه صاحب قوت و حال
لاحول و لا قوه الا بالله

زنهار به جاه دهر پر شورش و شین
خود را نکنی ظرف به یک طرفه ی عین

باشد بر قبح جاه دنیا برهان
هم سلطنت یزید و هم قتل حسین

ممتاز دو کونیم به تایید علی
منظور بهشتیم به امید علی

شد مشرق مهر علی ام کعبه ی دل
چون کعبه که شد مشرق خورشید علی

امروز وداع مدعا باید کرد
تمهید عزای شهدا باید کرد

از لخت دل و خون جگر دامن و چشم
هم چشم فرات و کربلا باید کرد

هر چند چو روز خود نیم نامه سفید
اما نی ام از فروغ لطفت نومید

از لوح جهان حرف سیاهی شوید
یک ذره ی رحمت تو یعنی خورشید

قرآن که سرور سینه ی آگاه است
دلخواه رفیق همه جا همراه است

پیداست در او هر چه نهان از نظر است
مرآت جهان نما کتاب الله است

هم در لگن سپهر از شمع خور است
هم در صدف از مشینشی قطره دُر است

چون شخص در آئینه و چون عکس در آب
عالم ز وجود دوست خالی و پر است

هرگز مطلوب محو طالب نشود
منظور حقیقت این مراتب نشود

نقاش در آئینه ی تصویر که دید
ممکمن مرآت حسن واجب نشود

در قافله زنده دلان بانگ نوایم
چون چشم بتان آینه ی حسن ادایم

مضراب صفت پرده کش و پرده گشایم
در پرده و بی پرده چو ساز است نوایم

اشعار شمس مغربی| اشعار صغیر اصفهانی

رباعیات

چون غنچه تو را خرده کند جا در مشت
گر دست دهد بیاوری پنج انگشت

رو کردن نقش کارت از لوح خیال
چون آینه صورت نپذیرد بی پشت

از دور چو آن شعله ی سرکش دیدم
رقصان چو سپند مضطرب گردیدم

از تاب نگاه خیره بی تاب چو موج
مژگان و نظاره اش به هم پیچیدم

عرش آینه دار مهد علیای علی است
کونین نشانی ز کف پای علی است

چون کعبه بود مولد آن مظهر حق
معمار خدا خلیل بنای علی است

سؤال ۱: نورس دماوندی کیست و چه جایگاهی در شعر فارسی دارد؟

پاسخ: میرزا محمدحسین دماوندی، متخلص به «نورس»، زاده دماوند و از شاعران اواخر قرن یازدهم هجری است. او پس از مهاجرت به اصفهان، در زمره شاگردان صائب تبریزی قرار گرفت و در سبک هندی شعر سرود. علاوه بر شاعری، در خوشنویسی نیز مهارت داشت و نسخه دستنویس دیوانش در موزه لندن موجود است

سؤال ۲: دیوان نورس دماوندی شامل چه قالب‌های شعری است و چند بیت دارد؟

پاسخ: دیوان او حدود ۶۰۰۰ بیت شعر را در بر می‌گیرد که شامل غزلیات، متفرقات، مطالع، رباعیات، قطعات، مثنویات و قصائد است. این اثر به کوشش حمید مشهدی آقایی تصحیح و توسط انتشارات مهر هشتم منتشر شده است

سؤال ۳: ویژگی‌های سبکی و محتوایی اشعار نورس چیست؟

پاسخ: شعر او بازتاب‌دهنده تأثیرپذیری از صائب و فضای سبک هندی است. مضامین عمیق عرفانی و مذهبی، نقد اهل قدرت و ریا، شکایت از زمانه، غربت و دلبستگی به ایران در اشعارش دیده می‌شود. غزل ۱۶۷ دیوان او در وصف حضرت صاحب‌الزمان (عج) از نمونه‌های شاخص شعر آیینی در سبک هندی است

سؤال ۴: نمونه‌ای از غزلیات نورس دماوندی را ذکر کنید.

پاسخ: غزل با مطلع «ماهم چو صبوحی زده بر بام برآید / مهر از شفق شرم چون گل جام بر آید» از نمونه‌های ناب اوست. همچنین غزل «ترا سرمایه ی جان آفریدند / برای بی برگ و سامان آفریدند» و غزل «کی خامه طی کند ره بی منتهای تو / عنقای وهم ریخته پر در هوای تو» از دیگر آثار او هستند .

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.