حکایت عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود از مثنوی معنوی مولانا با تفسیر و نثر

بررسی حکایت «عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود» از دفتر اول مثنوی. مولانا در این ابیات، رازِ سوزانندگی و رحمتِ آتش را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه یک عنصر واحد، برای یکی عذاب و برای دیگری گلستان می‌شود. 🔥🌹

حکایت عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود از مثنوی معنوی مولانا با تفسیر و نثر

حکایت «عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود…» از دفتر اول مثنوی معنوی، ادامه‌ی داستان «پادشاه یهودی و وزیر حیله‌گر» است؛ جایی که پادشاه، پس از آنکه مسیحیان را با تفرقه و فریب به جان هم انداخت، برای نابودیِ کاملِ دینِ عیسی (ع)، دست به آتش‌زدن می‌زند. در این بخش، پادشاه با لحنی طعنه‌آمیز و مستبدانه، آتش را مورد عتاب و سرزنش قرار می‌دهد که چرا در سوزاندنِ مسیحیان و نابودیِ دینِ آنان، سستی و کوتاهی می‌کند و از خود، «کینِ عیسی» و «نشانِ دشمنی» نشان نمی‌دهد. مولانا در این حکایت، با زبانی تمثیلی و آمیخته به طنزِ تلخ، به نقدِ تعصبِ کورکورانه و نقشِ «آتشِ کینه» در نابودیِ جوامع دینی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه دشمنانِ حقیقت، حتی از عناصرِ طبیعی نیز برای رسیدن به اهدافِ شومِ خود، بهره می‌جویند.

فهرست موضوعات این مطلب

حکایت عمیق از مولانا

رو به آتش کرد شه «کِای تُندخو

آن جهان‌سوز طبیعی‌خوت کو؟

چون نمی‌سوزی چه شد خاصیّتت؟

یا ز بختِ ما دگر شد نیّتت؟

می‌نبخشایی تو بر آتش‌پرست؛

آنک نپرستد ترا، او چون بِرست؟

هرگز ای آتش تو صابر نیستی

چون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟

چشم‌بندست این عجب، یا هوش‌بند؟

چون نسوزاند چنین شعله‌ٔ بلند؟

جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟

یا خلافِ طبع تو از بخت ماست؟»

گفت آتش من همانم ای شَمن

اندر آ تا تو ببینی تابِ من

طبع من دیگر نگشت و عنصرم

تیغ حقّم هم به دستوری بُرم

بر دَرِ خرگَه سگانِ ترکمان

چاپلوسی کرده پیش میهمان

ور بخرگه بگذرد بیگانه‌رو

حمله بیند از سگان شیرانه او

من ز سگ کم نیستم در بندگی

کَم ز تُرکی نیست حق در زندگی

آتش طبعت اگر غمگین کند

سوزش از امر ملیکِ دین کند

آتش طبعت اگر شادی دهد

اندرو شادی ملیکِ دین نهد

چونک غم‌ بینی تو استغفار کن

غم بامر خالق آمد کارکن

چون بخواهد عین غم شادی شود

عین بندِ پای آزادی شود

باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند

با من و تو مرده با حق زنده‌اند

پیش حق آتش همیشه در قیام

همچو عاشق روز و شب پیچان مدام

سنگ بر آهن زنی بیرون جهد

هم به امر حق قدم بیرون نهد

آهن و سنگِ هوا بر هم مزن

کین دو می‌زایند همچون مرد و زن

سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک

تو به بالاتر نگر ای مَرد نیک

کین سبب را آن سبب آورد پیش

بی‌سبب کی شد سبب هرگز ز خویش

و آن سببها کانبیا را رهبرند

آن سببها زین سببها برترند

این سبب را آن سبب عامل کند

باز گاهی بی بر و عاطل کند

این سبب را محرم آمد عقلها

و آن سببها راست محرم انبیا

این سبب چه بود بتازی گو رسن

اندرین چَه این رسن آمد به فَنّ

گردِش چَرخه رسن را علّتست

چَرخه گردان را ندیدن زَلّتست

این رسنهای سببها در جهان

هان و هان زین چرخِ سرگردان مدان

تا نمانی صِفر و سرگردان چو چرخ

تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مَرخ

باد آتش می‌شود از امر حق

هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق

آبِ حلم و آتش خشم ای پسر

هم ز حق بینی چو بگشایی بصر

گر نبودی واقف از حق جانِ باد

فرق کی کردی میانِ قومِ عاد

هود گِردِ مؤمنان خطّی کشید

نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید

هر که بیرون بود زان خط جمله را

پاره پاره می‌گُسست اندر هوا

همچنین شیبان راعی می‌کشید

گِرد بر گِردِ رمه خطّی پدید

چون به جُمعه می‌شد او وقت نماز

تا نیارد گرگ آنجا تُرک‌تاز

هیچ گرگی در نرفتی اندر آن

گوسفندی هم نگشتی زان نشان

بادِ حرص گرگ و حرص گوسفند

دایره‌ٔ مرد خدا را بود بند

همچنین بادِ اجل با عارفان

نرم و خوش همچون نسیم یوسفان

آتش ابراهیم را دندان نزد

چون گُزیده‌ٔ حق بُوَد چونش گَزَد

ز آتش شهوت نسوزد اهل دین

باقیان را بُرده تا قعر زمین

موج دریا چون به اَمر حق بتاخت

اهل موسی را ز قَبْطی واشناخت

خاکْ قارون را چو فرمان در رسید

با زر و تختش به قعرِ خود کشید

آب و گِل چون از دمِ عیسی چرید

بال و پر بگشاد، مرغی شد پَرید

هست تسبیحت بخارِ آب و گِل

مرغ جنّت شد ز نفخِ صِدق دل

کوهِ طور از نور موسی شد به رقص

صوفی کامل شد و رَست او ز نقص

چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز

جسم موسی از کلوخی بود نیز

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت آن دهان کژ کرد و از تَسخر بخواند | حکایت به سخن آمدن طفل درمیان آتش

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن | حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود

تفسیر و نثر ساده این حکایت

تفسیر و نثر ساده این حکایت

پادشاه رو به آتش کرد و گفت: «ای آتش تندخو! آن خوی جهان‌سوز طبیعی‌ات کجاست؟ چرا نمی‌سوزی؟ خاصیتت چه شد؟ یا بخت ما نیّتت را دگرگون کرد؟ تو که بر آتش‌پرست رحم نمی‌کردی، پس آن که تو را نمی‌پرستد چگونه رست؟ هرگز ای آتش، تو صابر نیستی! چرا نمی‌سوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟ این چشم‌بند است یا هوش‌بند؟ چگونه چنین شعله بلند نمی‌سوزاند؟ کسی جادویت کرد یا سیمیا (افسون)؟ یا خلاف طبع تو از بخت ماست؟»

آتش پاسخ داد: «من همان آتش هستم، ای مرد! بیا تا تاب و قدرت مرا ببینی. طبع من دیگرگون نشد و عنصرم همان است. من تیغ حقم و به دستور او می‌برم. بر در خیمه سگان ترکمان، چاپلوسی می‌کنند پیش میهمان. اما اگر بیگانه‌ای از خیمه بگذرد، حمله سگان شیرانه می‌بیند. من از سگ کم نیستم در بندگی و از ترک کم نیستم در حق‌گزاری. اگر آتش طبع تو غمگینت کند، سوزش از امر ملک دین (خدا) است. و اگر آتش طبع تو شادی دهد، در آن شادی، ملک دین می‌نهد. چون غم بینی، استغفار کن، زیرا غم به امر خالق می‌آید. چون خدا بخواهد، عین غم شادی می‌شود و عین بند پای، آزادی می‌گردد. باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند. با من و تو مرده‌اند و با حق زنده‌اند. پیش حق، آتش همیشه در قیام (ایستاده) است، همچون عاشق که روز و شب پیچان و بی‌قرار است. اگر سنگ بر آهن بزنی، آتش بیرون می‌جهد، اما آن هم به امر حق قدم بیرون می‌نهد. آهن و سنگ هوا (هوس) را بر هم مزن، زیرا این دو، مانند مرد و زن، فرزند می‌زایند. سنگ و آهن خود سبب (علت) هستند، اما تو بالاتر نگر، ای مرد نیک! که این سبب را آن سبب (علت اول) پیش آورد. بی‌سبب، سبب هرگز از خود پدید نمی‌آید. و آن سبب‌ها که پیامبران را رهبرند، از این سبب‌ها برترند. این سبب را آن سبب عامل (فعال) می‌کند و گاهی بی‌بر و عاطل (بی‌اثر) می‌سازد. این سبب را عقل‌ها محرم‌اند و آن سبب‌ها را پیامبران محرم‌اند. این سبب چه بود؟ به تازی بگو: رسن (طناب). در این چاه، این رسن به فن (حیله) آمده است. گردش چرخه (چرخ) برای رسن علت است، اما چرخه‌گردان را ندیدن، لغزش است. این رسن‌های سبب‌ها در جهان، هان و هان، از این چرخ سرگردان مدان (مپندار). تا صفر (بی‌ارزش) و سرگردان چون چرخ نمانی و از بی‌مغزی چون مَرخ (ماه) نسوزی. باد به امر حق، آتش می‌شود. هر دو (باد و آتش) از خمر (شراب) حق سرمست‌اند. آبِ حلم (بردباری) و آتش خشم، ای پسر، هر دو را از حق ببین، اگر چشم بصیرت بگشایی. اگر جان باد از حق واقف نبود، چگونه میان قوم عاد فرق می‌کرد؟ هود گرد مؤمنان خطی کشید و باد در آنجا که می‌رسید، نرم می‌شد. هر که بیرون از آن خط بود، جمله را پاره‌پاره در هوا می‌گسست. همچنین شیبان راعی (چوپان) گرد رمه (گله) خطی می‌کشید. چون جمعه می‌شد و وقت نماز، تا گرگ به آنجا ترک‌تاز (حمله) نکند. هیچ گرگی در آن نمی‌رفت و گوسفندی هم از آن نشان (مرز) نمی‌گذشت. باد حرص گرگ و حرص گوسفند، دایره مرد خدا را بند بود. همچنین باد اجل با عارفان، نرم و خوش همچون نسیم یوسفان است. آتش ابراهیم را دندان نزد، زیرا گزیده حق چونش را که گزد؟ از آتش شهوت، اهل دین نمی‌سوزند و باقیان را تا قعر زمین برده است. موج دریا چون به امر حق بتاخت (شتافت)، اهل موسی را از قبطی (فرعونیان) واشناخت (جدا کرد). خاک قارون را چون فرمان در رسید، با زر و تختش به قعر خود کشید. آب و گِل چون از دم عیسی چرید (نوشید)، بال و پر گشاد و مرغی شد و پرید. تسبیح تو بخار آب و گل است. مرغ جنت (بهشت) شد از نفخ (دم) صدق دل. کوه طور از نور موسی به رقص آمد و صوفی کامل شد و از نقص رست. چه عجب اگر کوه صوفی شد عزیز؟ جسم موسی نیز از کلوخی (گِلی) بود.

 تفسیر حکایت مولانا

پادشاه از آتش می‌پرسد که چرا نمی‌سوزاند و خاصیتش چه شده است. آتش پاسخ می‌دهد که من همان آتش هستم، اما تیغ حقم و به دستور او عمل می‌کنم. اگر می‌سوزانم، به امر خداست و اگر نمی‌سوزانم، باز به امر اوست. آتش خود را به سگ گله تشبیه می‌کند که با میهمان چاپلوسی می‌کند، اما با بیگانه می‌جنگد. سپس مولانا به این نکته اشاره می‌کند که همه‌ی عناصر (باد و خاک و آب و آتش) بنده‌ی حق‌اند و به امر او کار می‌کنند. او مثال‌هایی از معجزات پیامبران (ابراهیم در آتش، موسی در دریا، عیسی با دم خود، و… ) می‌آورد تا نشان دهد که همه‌ی اسباب و علت‌ها، به امر خدا کار می‌کنند و خودشان مستقل نیستند.

 شخصیت‌ها و نمادها

– پادشاه → نماد کسی که از علت‌ها غافل است و فقط ظاهر را می‌بیند.

– آتش → نماد عنصری که به امر خدا کار می‌کند، نه به طبع خود.

– سگان ترکمان → نماد بندگان حق که با دوستان نرم و با دشمنان سخت‌اند.

– رسن و چرخه → نماد اسباب و علت‌های ظاهری که به علت اول (خدا) وابسته‌اند.

– باد و خاک و آب و آتش → نماد عناصر چهارگانه که همه بنده‌ی حق‌اند.

– پیامبران (ابراهیم، موسی، عیسی، هود) → نماد کسانی که با اذن خدا در طبیعت تصرف می‌کنند.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. آتش، تیغ حق

آتش می‌گوید که من همان آتش هستم، اما تیغ حقم و به دستور او می‌برم. اگر می‌سوزانم، به امر خداست و اگر نمی‌سوزانم، باز به امر اوست. این نشان می‌دهد که عناصر طبیعی، خودمختار نیستند و به امر خدا کار می‌کنند.

 ۲. اسباب و علت‌ها

مولانا به تفاوت میان اسباب ظاهری (علت‌های مادی) و علت اول (خدا) اشاره می‌کند. سنگ و آهن سبب تولید آتش‌اند، اما خود این سبب را علت اول (خدا) پدید آورده است. پیامبران به علت‌های برتر (اسباب معنوی) دسترسی دارند.

 ۳. بندگی عناصر

باد و خاک و آب و آتش همه بنده‌ی حق‌اند. با من و تو (انسان‌های عادی) مرده‌اند و با حق زنده‌اند. یعنی عناصر طبیعی، وقتی با امر خدا همراه شوند، زنده و مؤثرند.

 ۴. معجزات پیامبران

مولانا مثال‌هایی از معجزات پیامبران می‌آورد: آتش ابراهیم را نسوزاند، دریا برای موسی شکافت، خاک قارون را فرو برد، و دم عیسی، گل را به مرغی پرنده تبدیل کرد. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که اسباب ظاهری، به امر خدا کار می‌کنند.

 ۵. سبب‌سوزی

خداوند می‌تواند اسباب را بی‌اثر کند (سبب‌سوزی) یا اثر ببخشد. آتش برای ابراهیم سرد و سلامت شد و دریا برای موسی شکافت. این نشان از قدرت مطلق خداوند دارد.

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود | حکایت منازعت امرا در ولی عهدی

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام | حکایت کشتن وزیر خویشتن

 خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)

این حکایت مولانا به ما می‌آموزد که:

۱. آتش به امر خدا می‌سوزاند یا نمی‌سوزاند و خودمختار نیست.

۲. همه‌ی اسباب ظاهری، به علت اول (خدا) وابسته‌اند.

۳. باد و خاک و آب و آتش همه بنده‌ی حق‌اند.

۴. معجزات پیامبران نشان می‌دهد که خداوند می‌تواند اسباب را بی‌اثر کند.

۵. باید به علت اول نگریست، نه فقط به اسباب ظاهری.

۶. خداوند می‌تواند اسباب را بی‌اثر یا مؤثر کند (سبب‌سوزی).

مولانا در این حکایت، با نگاهی عمیق و عرفانی، به ما یادآوری می‌کند که همه‌ی عناصر و اسباب طبیعی، بنده‌ی حق‌اند و به امر او کار می‌کنند. تنها علت حقیقی، خداست و بقیه، وسیله و سبب‌اند.

سؤال ۱: پادشاه جهود در این حکایت، آتش را چگونه عتاب می‌کند و چه می‌گوید؟

پاسخ: پادشاه جهود به آتش خطاب می‌کند که چرا اینقدر سوزاننده و بیرحم است و چگونه است که هم دشمن را می‌سوزاند و هم دوست را.

سؤال ۲: مولانا در پاسخ به عتاب پادشاه، چه رازی را درباره آتش و عناصر جهان آشکار می‌کند؟

پاسخ: مولانا می‌گوید که آتش، ابزار و فرمانبردارِ امر الهی است. سوزاندن و بخشیدنِ آن، نه از خودِ آتش، که از حکمت و ارادهٔ خداوند سرچشمه می‌گیرد. آتش برای مؤمن، چون گلستان و برای کافر، چون دوزخ است .

سؤال ۳: اشاره به داستان حضرت ابراهیم در این حکایت، چه ارتباطی با موضوع دارد؟

پاسخ: اشاره به این حقیقت که همان آتشی که نمرود برای سوزاندن ابراهیم برافروخت، به فرمان خدا بر او سرد و گلستان شد. این نشان می‌دهد که عناصر، تحت فرمان الهی‌اند و برای اولیا، رحمت و برای دشمنان، عذاب می‌شوند .

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.