حکایت یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند از گلستان سعدی به همراه نثر ساده
حکایت «یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند…» از باب اول گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)، روایتی است کوتاه اما پرمغز از قدرتِ عشق و زیبایی در برابر مالکیت و قدرت، و تفاوتِ نگاهِ «خریدار» و «عاشق» به یک انسان. در این حکایت، پادشاهی کنیزکی چینی را به بهای گزاف میخرد، اما کنیزک که دل در گروِ «دلبری» خویش دارد، از او دوری میجوید. پادشاه که از این بیاعتنایی به تنگ آمده، دست به دامانِ حکیمی میشود و حکیم با تدبیری عاشقانه، «دلبر» را به وصلِ کنیزک میرساند و بدینسان، «ملک و مال و پادشاهی» را در برابر «عشق و وصلت» بیمقدار میسازد. سعدی در پایان این حکایت، با بیتی پرمعنا، به این حقیقت اشاره میکند که «عشق، چون شعلهای است که در هر دلی افتد، پادشاهی و ثروت را در برابر آن، بیارزش میسازد».

حکایت زیبا از سعدی
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
بر او ختم است، و بر یوسف نِکویی
چنان که ظریفان گفتهاند:
شخصی، نه چنان کَریهْمنظر
کز زشتیِ او خبر توان داد
آن گه بغلی، نَعُوُذ بِاللّٰه
مردار به آفتاب مرداد
آوردهاند که سیه را در آن مدت، نفس طالب بود و شهوت غالب؛ مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت. بامدادان که مَلِک، کنیزک را جُست و نیافت، حکایت بگفتند. خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق در اندازند. یکی از وزرای نیکمحضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران به نوازش خداوندی مُتَعوِدند. گفت: اگر در مفاوضهٔ او شبی تأخیر کردی، چه شدی؟ که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی. گفت: ای خداوند روی زمین! نشنیدهای؟:
تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسید
تو مپندار که از پیلِ دَمان اندیشد
مُلْحِدِ گُرْسِنِه در خانهٔ خالی بر خوان
عقل باور نکند، کز رمضان اندیشد
مَلِک را این لَطیفه پسند آمد و گفت: اکنون سیاه تو را بخشیدم؛ کنیزک را چه کنم؟ گفت: کنیزک، سیاه را بخش که نیمخوردهٔ او، هم او را شاید.
هرگز آن را به دوستی مپسند
که رود جایِ ناپسندیده
تشنه را دل نخواهد آبِ زُلال
نیمخوردِ دهانِ گندیده
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت هارونالرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد | حکایت گروهی حکما به حضرتِ کسری در، به مصلحتی سخن همی گفتند
تفسیر و نثر ساده این حکایت

یکی از پادشاهان را کنیزکی چینی آوردند. پادشاه خواست در حال مستی با او همبستر شود. کنیزک ممانعت کرد و پادشاه در خشم شد و او را به سیاهی (غلام سیاهپوست) بخشید که لب بالایش از پره بینی گذشته بود و لب پایینش تا گریبان فرو ریخته بود. هیکلی که دیو (صخرالجِنّ) از دیدنش میگریخت و چشمه چشم (اشک) از آغوشش میگندید.
گویا زشتیرویی تا قیامت بر او مهر خورده است و زیبایی بر یوسف. چنانکه ظریفان گفتهاند:
شخصی که نه چنان زشتمنظر بود که از زشتیاش خبر توان داد،
و آنگاه بغلی، پناه به خدا، مردار در آفتاب مرداد.
آوردهاند که آن سیاه را در آن مدت، نفس طالب (خواهان) بود و شهوت غالب. مهرش به جنبش درآمد و مُهرش (کنیزک) را برداشت. بامدادان که پادشاه کنیزک را جست و نیافت، ماجرا را گفتند. پادشاه خشم گرفت و دستور داد تا سیاه را با کنیزک محکم ببندند و از بالای قصر (جوسق) به قعر خندق بیندازند.
یکی از وزیران نیکمحضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: «این سیاه بیچاره را در این خطا تقصیری نیست، زیرا سایر بندگان و خدمتکاران به نوازش خداوندی عادت کردهاند (و او نیز طمع کرده است).» پادشاه گفت: «اگر در فرستادن او شبی تأخیر میکردی، چه میشد؟ که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری میکردم.» وزیر گفت: «ای پادشاه روی زمین! نشنیدهای که:
تشنه سوخته چون در چشمه روشن رسید،
مپندار که از پیل دمان (فیل خشمگین) بیندیشد.
ملحد گرسنه در خانه خالی بر سفره،
عقل باور نمیکند که از رمضان بیندیشد.»
پادشاه را این لطیفه پسند آمد و گفت: «اکنون سیاه را به تو بخشیدم. کنیزک را چه کنم؟» وزیر گفت: «کنیزک را به سیاه بخش، زیرا نیمخوردهی او (کنیزکی که او با او نزدیکی کرده) هم او را شاید (شایسته اوست).»
هرگز آن را به دوستی مپسند،
که رود جای ناپسندیده.
تشنه را دل نخواهد آب زلال،
نیمخورده دهان گندیده.
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت کسی مژده پیش انوشیروانِ عادل آورد | حکایت دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زورِ بازو نان خوردی
تفسیر حکایت سعدی
پادشاهی کنیزکی چینی را میخواهد، اما کنیزک مقاومت میکند. پادشاه در خشم، او را به غلامی سیاه و بسیار زشت میبخشد. غلام سیاه با کنیزک نزدیکی میکند. پادشاه دستور قتل هر دو را میدهد. وزیر با حکمت و طنز از آنها شفاعت میکند و میگوید که سیاه بیگناه است، زیرا به نوازش عادت کرده و شهوت بر او غالب شده است. وزیر با بیتهایی نشان میدهد که تشنه و گرسنه، به عاقبت کار نمیاندیشند. پادشاه میبخشد و وزیر میگوید که کنیزک را نیز به سیاه ببخش، زیرا نیمخورده او شایسته اوست.
شخصیتها و نمادها
– پادشاه → نماد قدرت و خشم.
– کنیزک چینی → نماد زیبایی و مقاومت.
– غلام سیاه → نماد شهوت و نفس اماره.
– وزیر نیکمحضر → نماد خردمندی و شفاعت.
– تشنه و گرسنه → نماد انسانهایی که در برابر شهوت و نیاز، اختیار از دست میدهند.
تحلیل عمیقتر
۱. قدرت شهوت
غلام سیاه با وجود زشتی و خطر، به کنیزک نزدیک میشود. این نشان میدهد که شهوت و نفس، انسان را از عاقبت کار غافل میکند.
۲. شفاعت و بخشش
وزیر با حکمت و طنز، پادشاه را به بخشش وامیدارد. او با بیتهایی نشان میدهد که تشنه و گرسنه، به عاقبت کار نمیاندیشند.
۳. نیمخورده
وزیر میگوید که کنیزک را نیز به سیاه ببخش، زیرا نیمخورده او شایسته اوست. این نشان از عدالت و تناسب در مجازات دارد.
۴. غفلت از عاقبت
تشنه و گرسنه، در برابر آب و غذا، به عاقبت کار نمیاندیشند. این نشان میدهد که نیاز شدید، عقل را از کار میاندازد.
۵. قدرت خشم
خشم پادشاه، باعث تصمیمهای نابخردانه میشود. او کنیزک را به غلامی زشت میبخشد و سپس دستور قتل هر دو را میدهد.
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم | حکایت یکی از پسرانِ هارونالرَّشید پیش پدر آمد
خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)
این حکایت سعدی به ما میآموزد که:
۱. شهوت و نفس، انسان را از عاقبت کار غافل میکند.
۲. خشم، باعث تصمیمهای نابخردانه میشود.
۳. شفاعت و حکمت، میتواند انسان را از مجازات نجات دهد.
۴. نیمخورده، شایسته همان کسی است که با او نزدیکی کرده.
۵. تشنه و گرسنه، به عاقبت کار نمیاندیشند.
سعدی در این حکایت، با نگاهی طنزآمیز و حکیمانه، به ما یادآوری میکند که شهوت و خشم، انسان را از عاقبت کار غافل میکند و تنها با حکمت و شفاعت میتوان از مجازات نجات یافت.
سؤال ۱: این حکایت در کدام باب گلستان آمده و درباره چیست؟
پاسخ: باب اول، در سیرت پادشاهان. درباره پادشاهی که کنیزکی چینی را به او هدیه میدهند و او را بسیار گرامی میدارد .
سؤال ۲: چرا پادشاه به کنیزک چینی علاقهمند شد و چه رفتاری با او داشت؟
پاسخ: پادشاه از آن کنیزک بسیار خوشش آمد و او را به شدت گرامی داشت، چنانکه کنیزکان دیگر به او حسادت میکردند .
سؤال ۳: کنیزکان حسود چه نقشهای برای کنیزک چینی کشیدند؟
پاسخ: با حیله و نیرنگ، در نظر پادشاه او را خوار کردند و کاری کردند که پادشاه به او بیاعتنا شود و در نهایت، دستور قتل او را صادر کند .










