حکایت با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم از گلستان سعدی + تفسیر
حکایت «با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم…» از باب دوم گلستان سعدی (در اخلاق درویشان)، روایتی است تأملبرانگیز از تفاوتِ نگاهِ عالمانِ ظاهر و عارفانِ باطن به مسئلهی «عشق و محبت». سعدی در این حکایت، ماجرای سفرِ خود با گروهی از بزرگان را روایت میکند که در کشتی، با جوانی خوشچهره و جذاب مواجه میشوند و هر یک به فراخورِ حال خود، واکنشی متفاوت نشان میدهند. یکی از درویشان، که شیفتهی جمالِ آن جوان شده، از سعدی میخواهد که به جای پرداختن به «ظاهرِ عشق»، به «باطنِ آن» (که عشقِ الهی است) بپردازد. این حکایت، به ما میآموزد که «نگاهِ عارف، از ظاهرِ زیبا، به باطنِ زیبا (خداوند) سفر میکند و در زیباییِ هر چیز، زیباییِ آفریدگار را میبیند». در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این حکایت و نثر ساده آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ عارفانه، تفاوتِ نگاهِ ظاهر و باطن، و نگاهِ عرفانیِ سعدی به «جمالِ مطلق» خواهیم پرداخت.

حکایت زیبا از سعدی
با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم.
زَورقی در پیِ ما غرق شد، دو برادر به گِردابی در افتادند.
یکی از بزرگان گفت ملاح را که: بگیر این هر دو را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم.
ملّاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید، آن دیگر هلاک شد.
گفتم: بقیّتِ عمرش نمانده بود، از این سبب در گرفتنِ او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل.
ملاح بخندید و گفت: آنچه تو گفتی یقین است، و دگر میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشاند، و از دست آن دگر تازیانهای خوردهام در طفلی.
گفتم: صَدَقَ اللهُ: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ و مَنْ أَساءَ فَعَلَیْهٰا.
تا توانی درونِ کس مخراش
کاندر این راه خارها باشد
کارِ درویشِ مستمند بر آر
که تو را نیز کارها باشد
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت یکی از پسرانِ هارونالرَّشید پیش پدر آمد | حکایت یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت شیّادی گیسوان بافت که من علویم | حکایت وزرایِ نوشیروان در مهمّی از مَصالحِ
تفسیر و نثر ساده این حکایت

با گروهی از بزرگان در کشتی نشسته بودم. یک قایق کوچک در پی ما غرق شد و دو برادر در گردابی افتادند. یکی از بزرگان به ملاح (کشتیبان) گفت: «این هر دو را بگیر که به هر کدام پنجاه دینار به تو میدهم.»
ملاح در آب افتاد و یکی از آن دو را نجات داد، اما دیگری غرق شد.
من گفتم: «بقیّت عمر آن یکی نمانده بود، به همین دلیل در گرفتن او تأخیر کرد و در نجات دیگری تعجیل نمود.»
ملاح خندید و گفت: «آنچه تو گفتی یقین است، اما میل دلم به رهانیدن این یکی بیشتر بود، چون روزی در بیابان مانده بودم و او مرا بر شتری نشاند، و از آن دیگر در کودکی تازیانهای خوردهام.»
گفتم: «خداوند راست فرموده که: هر کس کار نیک کند، به سود خود اوست و هر کس بدی کند، به زیان خود اوست.»
تا توانی درون کس را نخاراش (آزار نده)،
که در این راه خارها (سختیها) بسیار است.
کار درویش مستمند را برآور،
که تو را نیز کارها (نیازها) پیش خواهد آمد.
تفسیر حکایت سعدی
سعدی با گروهی از بزرگان در کشتی بود. قایق کوچکی غرق شد و دو برادر در آب افتادند. یکی از بزرگان به ملاح گفت که هر دو را نجات دهد و برای هر یک پنجاه دینار پاداش دهد. ملاح تنها یکی را نجات داد و دیگری غرق شد. سعدی گفت که شاید عمر آن یکی به پایان رسیده بود. اما ملاح پاسخ داد که دلیلش این بود که آن یکی در کودکی به او نیکی کرده و دیگری بدی. سعدی با این حکایت، به پاداش نیکی و کیفر بدی اشاره میکند.
شخصیتها و نمادها
– ملاح → نماد کسی که نیکی و بدی را فراموش نمیکند.
– دو برادر → نماد نیکی و بدی که انسان در زندگی با آن روبرو میشود.
– سعدی → نماد راوی و ناظری که به حکمت این ماجرا پی میبرد.
– بزرگان → نماد کسانی که ظاهراً نیکوکارند، اما ممکن است به عاقبت کار نیندیشند.
تحلیل عمیقتر
۱. پاداش نیکی و کیفر بدی
سعدی با اشاره به آیه «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ و مَنْ أَساءَ فَعَلَیْهٰا» (هر کس نیکی کند، به سود خود و هر کس بدی کند، به زیان خود)، به این نکته اشاره میکند که اعمال انسان، به خود او بازمیگردد.
۲. فراموش نکردن نیکی
ملاح نیکی یک برادر را در کودکی فراموش نکرد و به همین دلیل، او را نجات داد. این نشان میدهد که نیکی، هرچند کوچک، در یادها میماند.
۳. عاقبت بدی
بدی برادر دیگر، باعث شد که ملاح در نجات او تأخیر کند و او غرق شود. این نشان میدهد که بدی، عاقبتی تلخ دارد.
۴. انجام کار نیک
سعدی در پایان، توصیه میکند که به درویشان و نیازمندان کمک کنیم، زیرا روزی خود نیز ممکن است نیازمند شویم.
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت پادشاهی به کشتنِ بیگناهی فرمان داد | حکایت یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود | حکایت یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود
خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)
این حکایت سعدی به ما میآموزد که:
۱. هر کس نیکی کند، به سود خود اوست و هر کس بدی کند، به زیان خود.
۲. نیکی، هرچند کوچک، در یادها میماند و روزی به کار میآید.
۳. بدی، عاقبتی تلخ دارد و ممکن است انسان را به هلاکت برساند.
۴. به درویشان و نیازمندان کمک کنیم، زیرا روزی خود نیز ممکن است نیازمند شویم.
سعدی در این حکایت، با نگاهی اخلاقی و عرفانی، به ما یادآوری میکند که نیکی و بدی، هر دو به خود انسان بازمیگردد و هیچ کاری بیپاداش نمیماند.
سؤال ۱: این حکایت در کدام باب گلستان قرار دارد؟
پاسخ: باب اول، در سیرت پادشاهان
سؤال ۲: چرا ملاح نجات دادن یک برادر را به دیگری ترجیح داد؟
پاسخ: چون آن برادر در کودکی به او نیکی کرده بود و دیگری بدی
سؤال ۳: پاسخ سعدی به ملاح چه بود و چه پیامی دارد؟
پاسخ: گفت آنکه مُرد بقیت عمرش نمانده بود، اما ملاح گفت نیکی و بدی به خود بازمیگردد










