اشعار ناصر بجه‌ای (مجموعه کامل اشعار شاعر معروف ایرانی)

ناصر بجّه‌ای (یا بجّه‌ای شیرازی)، شاعر پارسی‌گوی قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری و از معاصران سعدی است . تخلص او «ناصر» بود و اشعارش به دلیل روانی، سادگی و لطافت، به ویژه در غزل، شهرت داشت

اشعار ناصر بجه‌ای (مجموعه کامل اشعار شاعر معروف ایرانی)

ناصرالدین بجه‌ای شیرازی، از شاعران پارسی‌گوی سدهٔ هفتم و اوایل سدهٔ هشتم هجری است که در روستای «بجه» از توابع رامجرد فارس زاده شد و چون در شیراز سکونت داشت، به «شیرازی» نیز شهرت یافت. او از معاصران سعدی بود و با وجود شهرت دیوانش در قرن‌های هشتم و نهم، امروزه اطلاعات ما از زندگی او اندک است و تنها ۸۱۵ بیت از اشعارش در جنگ‌ها و تذکره‌های کهن برجای مانده است. غزل‌های ناصر، به گفتهٔ تذکره‌نویسان، «بسیار روان و به‌ویژه در غزل‌ها به شیوه‌ای ساده و با لطافت بسیار و حاوی مضمون‌های دلپذیر» است و لحن گفتار او بیشتر به شاعران مشرق ایران پیش از قرن هفتم متمایل است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیده‌ای از غزلیات ناصر بجه‌ای و تفسیر روانِ ابیات، به بررسی ویژگی‌های سبکی، درونمایهٔ عاشقانه و عارفانه و نگاهِ شاعرانهٔ این شاعرِ گمنامِ آشنا خواهیم پرداخت.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

بس خوب و زیبا می‌روی ای شاه خوبان تا کجا
دلشاد و خندان می‌روی ای شادی جان تا کجا

با عارضی آراسته با طره‌ای پیراسته
مه را ز غیرت کاسته بر حسن از این سان تا کجا

از چرخ یکران کرده‌ای وز مشک چوگان کرده‌ای
وآهنگ میدان کرده‌ای از طرف میدان تا کجا

بر مه کمند انداخته شمشیر کین را آخته
زابرو کمان برساخته با تیر مژگان تا کجا

ماهت کمین لالا مزد ترکش کشت جوزا سزد
قربانت جان ما سزد با کیش و قربان تا کجا

از رخ گلستان کرده‌ای راح از دو مژگان کرده‌ای
وز زلف ریحان‌ کرده‌ای با راح و ریحان تا کجا

از مشک ابرو خم زده وز لب چو عیسی دم زده
چون حال من بر هم زده زلف پریشان تا کجا

سروی و بی‌زرین سَلَب همچون گلی جمله طرب
چون غنچه پرخنده لب ای ترک خندان تا کجا

بربسته از عنبر کله بر فوق کژ کرده کله
در غلغل از یله یله مانند مستان تا کجا

از زیب قدری دلربا وز نوش لعلی جانفزا
تابان چو ماهی از سما ای ماه تابان تا کجا

آسایش جانی به لب با آب حیوانی به لب
تو کان احسانی به لب ای کان احسان تا کجا

مست و خرامان می‌روی فارغ ز یاران می‌روی
از ما تو پنهان می‌روی برگو که پنهان تا کجا

ناصر ز غم چون بی‌دلان اندر پیت نعره‌زنان
تو سروقد دامن‌کشان خوش خوش خرامان تا کجا

لَنا قَلَقٌ و هُم کانوا جوارا
فکیفَ اذا تَباعَدنا الدِّیارا

قضای ایزد و تقدیر یزدان
ز ما بیگانه کرد آن آشنا را

فَطارَ الصَّبرُ مِنّا حینَ وَلّی
و سارَ القلبُ مَعهُ حَیثُ سارا

شود جیحون کنارم زآب دیده
چو یاد آرد دل آن ترک خطا را

قالی (؟) ساعة الا و حیثُ
صبا باتَ اِلهیا و اِدکارا

زبانی گرددم هر موی و گویم
چو باشد گرد کویش طوف ما را

و ما حُبُّ الدّیارِ شَغَفنَ قلبی
ولِکن حُبُّ مَن سَکَنَ الدّیارا

چو عاشق کاو لب معشوق بوسد
اُقَبِّلُ ذاالجِدارِ و لاَالجِدارا

ز چشمم تا که رویش گشت پنهان
شد آن راز نهانم آشکارا

فیا لِلهِ قَد فاضِت دُمُوعی
فمایَبقی بِحار و اصطِبارا

نه صبرم ماند و نی طاقت نه آرام
بکن رحمی مکن دوری خدارا

یَمیلُ إلی مَنازِلکُم فُوادی
عُدُولاً عَن سِواکُم و آزوِرارا

چو مقصود دل از عالم شمایید
بریدیم از همه عالم شمارا

نُصیِّرُ فی تَصَرُّفِکم اُموری
فَنُعطِی الحکمَ فیها والخِیارا

اگر خواهی تو با ناصر وفا کن
وگر خواهی مضاعف کن جفا را

نگارا دلبرا چابک سوارا
بتا کافردلا بی‌رحم یارا

به جان تو که بی‌تو زار زارم
بکن رحمی مکن دوری خدا را

مکن دوری مجوی از من جدایی
که هجرانت پریشان کرد ما را

فراق دوستان ناخوش بلایی است
خدایا کس مبیناد این بلا را

نه وصلت می‌دهد یک روز دستی
نه هجرت می‌کند یک دم مدارا

نیایی و نیاید یادت از من
فرامش کرده‌ای گویی وفا را

قضا گر داد من نستاند از تو
به درد دل بسوزانم قضا را

سزای عشق نبود هر هوسناک
مده ره عاشقان ناسزا را

که گر باد صبا گردد به گردت
ز غیرت پی کنم باد صبا را

چو ناصر عاشقی باید مصفا
که داند قیمت حسن و صفا را

شعرهای زیبای بیشتر در روزانه: اشعار زیبای حکیم عمر خیام نیشابوری | اشعار نظیری نیشابوری

غزلیات

شد جام طرب لبالب امشب
آخر چه شب است یا رب امشب

تا حشر شوم چو چشم تو مست
گر بر لب من نهی لب امشب

من با تو نشسته شاد و دشمن
از دور بمانده در تب امشب

صبح رخ تو ز برج خوبی
خورشید نموده در شب امشب

برساخت به دولت تو ناصر
از اسب مراد مرکب امشب

صبا مشاطگی از سر گرفته است
چمن را باز در زیور گرفته است

زمین از سبزه چون لعل لب یار
قبای فُستُقی در بر گرفته است

ز لطف باد نوروز آب چشمه
مزاج چشمه کوثر گرفته است

ز بوی زلف مشکین بنفشه
همه روی زمین عنبر گرفته است

چو مستان در میان باغ، نرگس
به یاد روی گل ساغر گرفته است

طبیعت از طریق نقشبندی
هزاران خرده بر آزر گرفته است

چو ناصر تا رخ گل دید بلبل
حدیث عاشقی از سر گرفته است

عکس نوشته اشعار ناصر بجه‌ای

شوریدگان مستیم از ساغر حقیقت
خورده زلال معنی از کوثر حقیقت

همچون خضر کشیدیم آب حیات تحقیق
در ملک عشق گشتیم اسکندر حقیقت

هر چند نیست ما را نه لشکری نه گنجی
ما راست پادشاهی در کشور حقیقت

راه نظر گشودند این چشم سر ما را
منظور غیب دیدیم از منظر حقیقت

بر جان ما ز اسرار انوار کرد فایض
خورشید نور وحدت از خاور حقیقت

ز اوراق دهر کردیم آثار غیر زایل
وآیات وصل خواندیم از دفتر حقیقت

دز برم فقر هر دم از ساقی (سَقاهُم)
صاف (طَهور) نوشیم از ساغر حقیقت

بحر وجود باشد مکشوف عین سالم
شد حقه درونم پر گوهر حقیقت

ناصر تویی محقُّق تحقیق را محقُّق
حق تو آمد از حق تحقیق در حقیقت

سوگند به زلف پر ز چینت
یعنی به کمند عنبرینت

سوگند به پیکر سعادت
یعنی که به روی نازنینت

سوگند به آب زندگانی
یعنی که به لعل آتشینت

سوگند به مرکز معانی
یعنی که به طبع خرده‌بینت

سوگند به جان هر دو عالم
یعنی که به ذات بی‌قرینت

کز شوق عذار توست ناصر
آشفته چو زلف پر ز چینت

جمالش آفتاب هر نظر باد
ز خوبی روی خوبش خوب‌تر باد

همیشه تا که کعبه قبله باشد
مرا قبله رخ آن خوش‌پسر باد

همای زلف شاهین شهپرش را
دل شاهان عالم زیر پر باد

کسی کاو بسته زلفش نباشد
همیشه غرقه در خون جگر باد

بتا چون غمزه‌ات ناوک فشاند
دل مجروح من پیشش سپر باد

چو لعل شکرینت بوسه بخشد
مذاق جان مرا زاو پرشکر باد

مرا از توست هر دم ناز و عشقی
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد

به جان مشتاق روی توست ناصر
تو را بر جان مشتاقان نظر باد

کس چو من در عشق سرگردان مباد
کس چو من سرگشته هجران مباد

هیچ درمانی ندارد درد عشق
هیچکس را درد دل درمان مباد

گر چه بنیاد دلم ویران از اوست
گنج عشقش جز در این ویران مباد

گر چه جانم در غم جانان بسوخت
سوز جانم در پی جانان مباد

گر چه زلفش هست چوگان بلا
جز دل من گوی این چوگان مباد

گر فلک بازش نیارد پیش من
پیش پیش از فرصت دوران مباد

یار سلطان است ناصر بنده‌اش
بنده جز در سایه سلطان مباد

همیشه سنبلت عنبرفشان باد
قد چون سرو تو دائم روان باد

به رسم بندگان سلطان انجم
چو گردون در رکاب تو روان باد

خط سرسبز تو سلطان جان است
لب شیرین تو جان جهان باد

غباری کز سر کوی تو خیزد
خرد را توتیای چشم جان باد

کمند زلف مشکین تو پیوست
چو چشمت دلفریب و دلستان باد

کسی کاو با لبت یاد آرد از قند
ورا چون شمع آتش در دهان باد

هر آن کس کاو به بد در تو نظر کرد
مژه در چشم او همچون سنان باد

مرا کم عشق تو زد در دل آتش
عقیق نوش تو آتش‌فشان باد

ز فر طلعتت کاشانه من
چو رویت گلستان گلستان باد

به وصف من همیشه شعر ناصر
چو شیرین لعل تو گوهرفشان باد

چنان کت من (کذا) دائم در رکاب است
وفا با چشمت ای جان هم‌عنان باد

شعرهای زیبای بیشتر در روزانه: اشعار طلایی خیام | اشعار ادیب نیشابوری

عکس نوشته اشعار ناصر بجه‌ای

برقع از روی دلستان بگشاد
در فردوس بر جهان بگشاد

سنبل زلف را ز رخ برداشت
پرده از روی جان عیان بگشاد

(قاب قوسین) طاق ابرویش
ناوک فتنه از کمان بگشاد

دور رخسار او در فتنه
بر رخ آخرالزمان بگشاد

تا شود پر ز مشک چیب جهان
گره از بند گیسوان بگشاد

بود بر پای جان ز هجرش بند
بند هجران ز جان بگشاد

شد جهان سر به سر پر از شکر
به سخن چون لبش دهان بگشاد

چون که بگشاد لعل را به سخن
دل به وصف لبش زبان بگشاد

آرزوی لبان می رنگش
از دو چشم من ارغوان بگشاد

دل به نزد لبش ز راه طلب
بند اسرار بی‌کران بگشاد

با دل تنگ من لب نوشش
به زبان وفا بیان بگشاد

قفل از آن دُرجِ دُر که جان ارزد
لب ناصر به رایگان بگشاد

شعرهای عاشقانه ناصر بجه‌ای

چه کنم که آن شکر لب سر وصل ما ندارد
دل سخت کافر او خبر از خدا ندارد

نه نظر کند به اشکم نه نگه کند به رویم
چه کنم که گوهر و زر بر او بها ندارد

دل ما ز غصه خون شد تن ما ز هجر بگداخت
غم ما خورید کآن مه غم کار ما ندارد

به یقین اگر بداند که چه می‌کشم ز هجرش
پس از این به هیچ رویی ز خودم جدا ندارد

اگر ای پسر دل من به دعات خواهد از حق
چه کند که پایمردی به جز از دعا ندارد

چو به شیوه دل ببردی به ستیزه هجر منما
مکن آن چه هیچ کافر به خطا روا ندارد

همه را زر است و مال است و مرا به جز خدا نیست
بپذیر عاشقی را که به جز خدا ندارد

کمر کرشمه بگشای و قبای ناز برکن
که چو گل لباس خوبی علم بقا ندارد

به غرض حسود گفتت که فلان هوا پرست است
به دو چشم تو که ناصر نظر خطا ندارد

دل و دین و ننگ و نامش همه در سر شما شد
عجب آن که جز سلامی طمع از شما ندارد

هر کس که نیست عاشق داند که جان ندارد
وآن را که نیست یاری عیش جهان ندارد

جان بی‌هوای دلبر پیوند دل نجوید
دل بی‌خیال جانان سودای جان ندارد

گر ذوق عمر خواهی یاری طلب که الحق
بی‌یار زندگانی ذوقی چنان ندارد

آن را که در نهادش بوی وفا نباشد
گر شاه حسن باشد می‌دان که آن ندارد

معشوق اگر چه باشد سلطان جمله خوبان
بر عاشق سبکدل سر را گران ندارد

از وصلش از به عمری سودی کند فقیری
دانم که حسن او را هرگز زیان ندارد

شب نیست کز فراقش وز درد اشتیاقش
سیلاب اشک چشمم بر رخ روان ندارد

او شاه و من گدایم وصلش محال باشد
دل این طمع نبندد جان این گمان ندارد

صاحب زمان حسنی ای یوسف زمانه
مثل تو در زمانه شاه زمان ندارد

در دلبری و خوبی جز تو کسی ز خوبان
یکران دلربایی زیر عنان ندارد

از امتحان هجرت شوریده شد روانم
کس بی‌دلان خود را در امتحان ندارد

ناصر که یافت تلقین از کفر زلفت ایمان
جز خط دلفریبت ظل امان ندارد

لب تو عمر جاودان ارزد
نی غلط رفت بیش از آن ارزد

از نسیمی که خیزد از کویت
شمه‌ای صدهزار جان ارزد

شکل نعل سمند میمونت
تاج زرین آسمان ارزد

ذره‌ای از غبار خاک درت
حاصل کان کن فکان ارزد

نزنم بی‌غم تو دم هرگز
که غمت عیش جاودان ارزد

ذوق دردی که عاشقان تو راست
همه آسایش جهان ارزد

ناصر از جان غلام عشق تو شد
مکنش رد که رایگان ارزد

گوش کن شعر او که هر حرفی
مایه گنج شایگان ارزد

حاش لله که مرا بی‌تو قراری باشد
یا مرا در دو جهان جز تو نگاری باشد

در دلش میل گل و عشق گلستان نبود
هر که را در جگر از بهر تو خاری باشد

گر کناره کنم از عشق تو من جای خود است
چون مرا از تو نه بوسی نه کناری باشد

من چه خاکم چه کسم کیستم اندر دو جهان
که ز من بر دل پاک تو غباری باشد

هیچ خوفم نبود گر دو جهان خصم شوند
گرم از لطف قبول تو حصاری باشد

خاک کویت شود از آب دو چشمم خونین
گر مرا بر سر کوی تو گذاری باشد

کار و بارش چو سر زلف تو شوریده شود
هر که را با رخ خوبت سر و کاری باشد

گر ز ناصر نکنی یاد نرنجد او کیست
که به نزدیک تو در هیچ شماری باشد

بیا ای خسرو خوبان که کار از دست بیرون شد
دلم بی‌لعل شیرینت پریشان گشت مجنون شد

بیا ای درد و درمانم بیا ای کفر و ایمانم
بیا ای شادی جانم که غم زاندازه بیرون شد

بیا ای شمع محفل‌ها بیا بگشای مشکل‌ها
بیا ای قبله دل‌ها که دل‌های تو پرخون شد

بیا ای لعبت مقبل دلم مشکن ز من مگسل
که بی‌رویت ز خون دل دو چشم من چو جیحون شد

بیا ای سرو سیمین‌بر ز ناصر بیش از این مگذر
که از غم گشت رویش زر ز هجرش اشک گلگون شد

تا خط بر آن عقیق درافشان نوشته‌اند
دل را ز درد آیت درمان نوشته‌اند

بر لعل نقش بین که فیروزه بسته‌اند
بر لاله خط نگر که ز ریحان نوشته‌اند

گویی تظلمی بر سلطان حسن تو
زندانیان چاه زنخدان نوشته‌اند

سپیده‌دم چو شود تازه از صبا شیراز
خوشا هوای مصلی و حبذا شیراز

ز شوق بر رخ ما چشمه‌ها روان گردد
در آن نفس که در آید به یاد ما شیراز

اگر چه از ره صورت جدا ز شیرازیم
نمی‌شود ز خیالم دمی جدا شیراز

ز شهر‌های جهان شهر عشق شیراز است
به این دلیل بود برج اولیا شیراز

چو آتشین شود از لاله خاک رکناباد
چو آب خضر روان بخشد از هوا شیراز

به وقت صبح که نالد ز باغ بلبل مست
شود ز ناله عشاق پرصدا شیراز

شکست قیمت بغداد و برد رونق مصر
ز بس طراوت و رونق ز بس صفا شیراز

ز دلبران ختایی نژاد زنگی زلف
هزار خلخ و چین است و صد ختا شیراز

ز گونه گونه ریاحین ز تازه تازه بهار
هزار روضه خلد است دائما شیراز

به جای اهل دل از بخشش سعادت و بخت
همان کند که کند سایه هما شیراز

به جز که خطه شیراز نیست جای امان
که باد ایمن از آسیب فتنه‌ها شیراز

چو ناصر آن که طلب می‌کند سرای طرب
مکان او نبود جز بهشت یا شیراز

ای روی تو برده رونق گل
در تاب شد از خط تو سنبل

تا غالیه بر شکر کشیدی
در شهر فتاد شور و غلغل

آن‌ها که ز چرخ سرکشیدند
سودای توشان کشید در غل

زلف تو ببرد خان و مانم
تا کی کند این سیه تطاول

ای قبله جان مکن فراموش
آن قُبله که کرده‌ای تقبل

بشکست دلم ز هجر دریاب
منما به شکستگان تغافل

با خوی تو چاره نیست جز صبر
هر چند همی کنی تا بل (؟)

لیکن چه کنم که در غم تو
نه صبر بماند و نه تحمل

معشوقه بلند و دست کوتاه
ناصر چه کنی به جز توکل

شعرهای زیبای بیشتر در روزانه: غزلیات عاشقانه کمال خجندی | اشعار جنید شیرازی

عکس نوشته اشعار ناصر بجه‌ای

ترجیعات ناصر بجه‌ای

رحمتی کن کز فراقت در جنون افتاده‌ام
وز سرشک دیده در دریای خون افتاده‌ام

با امید آن که گیرد دست من در پای تو
همچو زلف سرکش تو سرنگون افتاده‌ام

تا تو همچون سیم در دست کسان افتاده‌ای
من چو سیماب از تغابن بی‌سکون افتاده‌ام

من ندارم چاره آن کز غمت یابم خلاص
گر چه اندر باب دانش ذوفنون افتاده‌ام

گر چه اندر گوش معنی کوس شاهی می‌زنیم
بر سر کوی غمت زار و زبون افتاده‌ام

تو همه ناز و عتابی من همه سوز و نیاز
خود ندانم تا که در دست تو چون افتاده‌ام

در ازل افتاد ما را با تو پیوند ای صنم
تا نپنداری که در دامت کنون افتاده‌ام

مشکن از غم دل مرا کز حد برون دلخسته‌ام
وز خودم مفکن جدا کز خود برون افتاده‌ام

ناصر از درد فراقت روز و شب می‌گوید این
رحمتی کن کز فراقت در جنون افتاده‌ام

تا همچو نرگس است تو را پرخمار چشم
از خون دل شده است مرا لاله‌زار چشم

در عرصه زمانه و میدان روزگار
هرگز ندید مثل تو چابک‌سوار چشم

ناورد در نظر چو تو خورشید رخ فلک
با این که هست [ ورا صد هزار چشم

از هر چه در نظر آید به نکویی (؟)
جز روی خوب تو نکند اختیار چشم

تا لعل آبدار تو از چشم ما جداست
دارد ز اشک پرگهر آبدار چشم

بهر خیال روی تو ترصیع می‌کند
این هفت پرده را به در شاهوار چشم

چشمت فروگرفتی و از من بشد قرار
از من فرو مگیر دگر زینهار چشم

بر من مکن جفا و ز من برمتاب روی
دور از خودم مدار و ز من برمدار چشم

بی‌چشم نیم مست تو ای نور چشم من
هوش و قرار و صبر ز ناصر مدار چشم

بیا ای قبله عشاق عالم
بیا ای فتنه اولاد آدم

بیا بر هم زن این هجر دلاویز
بیا بگشا ز هم این کار درهم

بیا ور نه ز سیلاب سرشکم
براندازم به یک دم هر دو عالم

بیا ور نه ز آه آتش افشان
به یک شعله بسوزم هفت طارم

از آن دم کز بر من دور گشتی
همی‌بارم ز دیده دم به دم دم

نه صبرم ماند و نه طاقت نه آرام
پریشان گشت یک سر کار و بارم

حریفم ناله است و همدمم آه
ندیمم مویه است و مونسم غم

ای باد بیا ببر سلامم
یک یک برسان به او پیامم

گو ای دل و جان بنده باز آی
کز دیده و دل تو را غلامم

گیرم که ز بنده نایدت یاد
آخر به زبان برآر نامم

وصلت به چه یاد چشم دارم
آخر تو کدام و من کدامم

گفتی که به صبر کوش کو صبر
کس صبر نمی‌دهد به وامم

بی‌روی تو نیست نور روزم
بی‌زلف تو نیست رنگ شامم

من صید توام ز دیرگه باز
زلفت ز چه رو نهاد دامم

دیر است که عاشقم ولیکن
در دور تو عاشق تمامم

در عشق رخ تو همچو ناصر
انگشت‌نمای خاص و عامم

ای غلام غمت خداوندان
بی‌دلان تواند دلبندان

حلقه سنبل مسلسل توست
چنبر گردن خردمندان

خاکبوس سگان کوچه توست
شکرین پسته شکرخندان

چون سپندم بسوخت آتش هجر
ای پسنده زنار مپسندان

از سر زلف در همت می‌پرس
صورت حال آرزومندان

بر منت دل چرا نمی‌سوزد
گر دلت نیست سخت چون سندان

از من دلشکسته روی متاب
مشکن عهد نیک پیوندان

رحمتی کن مکن جفا چندین
که ندارد بقا جهان چندان

رای بربندگان اگر نبود
نظر رحمت خداوندان

که تو شاهی به بندگی بخری
خود کجا یادت آید از زندان

ناصر از کام از لبش طلبی
بر کن از جمله کام‌ها دندان

از شکنج طره یک ره نافه‌ای بر ما فشان
خاک در چشم رقیب و دیده اعدا فشان

چون کند ناوک‌فشانی غمزه کافر دلت
گو کرم کن جمله بر جان من شیدا فشان

جان ما در آتش است از آرزوی روی تو
از وصال آخر نمی‌ بر آتش جان‌ها فشان

شربتی ده زآن دو نوشین لب خراب عشق را
یعنی از صهبای کوثر قطره‌ای بر ما فشان

روی چون گل برفروز و آتش اندر لاله زن
طره زنگی بتاب و مشک بر دیبا فشان

زلف را در شورش آر و پسته را در خنده آر
نافه تاتار ریز و لؤلؤ لالا فشان

گر چو ناصر عاشقی داری بگو از بهر عید
همچنین عقدی گهر بر ماه شهرآرا فشان

عشق را جویای جان باید شدن
وز دو عالم بر کران باید شدن

سروری از سر برون باید نهاد
واندر این ره سرفشان باید شدن

تا تو با نام و نشانی بر دری
زآن که بی‌نام و نشان باید شدن

در غم سود و زیان بودن خطاست
زآن که بی‌سود و زیان باید شدن

حر(؟) خود اندر حجاب خود بنه
از خودت در ره نهان باید شدن

در کنار بحر بودن بلبله است
از کنار اندر میان باید شدن

من آوردم در این عالم طریق عشق ورزیدن
به گرد کوی مهرویان چو گرد کعبه گردیدن

ملامت می‌کند عقلم که پیوند از بتان بگسل
به شمشیر اجل نتوان مرا زاین قوم ببریدن

غذای عاشقان چبود غم عشق بتان خوردن
دوای بی‌دلان چبود ز خوبان درد برچیدن

حیات جان و قوت دل تو دانی چیست در عالم
شراب لعل نوشیدن عقیق یار بوسیدن

بپیچد در بر من جان بسوزد در بر من دل
چو از باد صبا آید سر زلفش بجنبیدن

چنانه همراه خوبانم که چون یاد آورم زایشان
روانم در نشاط آید تنم آید به رقصیدن

اگر من دوست می‌دارم جمال شاهدان شاید
که حقم دوست می‌دارد جمال شاهدان دیدن

نورزم همچو ناصر جز که عشق دلبران گر چه
ملامت می‌کند دشمن مرا در عشق ورزیدن

شعرهای زیبای بیشتر در روزانه: مجموعه اشعار مهدی سهیلی | غزلیات نظیری نیشابوری

ترجیعات ناصر بجه‌ای

تا غم عشق خیمه زد در دل هوشیار من
کوس رحیل می‌زند قافله قرار من

حاصل روزگار من نقد حیات بود و شد
در سر کار عشق او حاصل روزگار من

چون به کرشمه خم دهد طره بی‌قرار را
صبح قرار بر کند از دل بی‌قرار من

از لب جانان من زنده دل و جان من
زنده دل و جان من از لب جانان من

این دل حیران من عاشق شیدای توست
عاشق شیدای توست این دل حیران من

مایه ایمان من کفر سر زلف توست
کفر سر زلف توست مایه ایمان من

سلسله جان من طره پرچین توست
طره پرچین توست سلسله جان من

مهر سلیمان من نقش خط سبز توست
نقش خط سبز توست مهر سلیمان من

سرو خرامان من قامت رعنای توست
قامت رعنای توست سرو خرامان من

طرف گلستان من عارض گلرنگ توست
عارض گلرنگ توست طرف گلستان من

پسته خندان من شکر جان‌بخش توست
شکر جان‌بخش توست پسته خندان من

چشمه حیوان من خاک سر کوی توست
خاک سر کوی توست چشمه حیوان من

حال پریشان من از سر زلفین توست
از سر زلفین توست حال پریشان من

ای تو شده جان من ناصر از آن تو شد
ناصر از آن تو شد ای تو شده جان من

سؤال ۱: ناصر بجّه‌ای کیست و در چه دوره‌ای می‌زیسته است؟

پاسخ: ناصرالدین بجّه‌ای شیرازی، شاعر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری و هم‌عصر سعدی . تخلص او «ناصر» بود و در روستای «بجّه» از توابع رامجرد فارس زاده شد .

سؤال ۲: دیوان او چه وضعیتی دارد و چند بیت از اشعارش باقی مانده است؟

پاسخ: دیوان کامل او در دست نیست. محمود مدبری با استناد به جنگ‌ها و تذکره‌ها، ۸۱۵ بیت از اشعارش را بازیابی کرده که بیشترین سهم به غزل (۵۷۰ بیت) و ترجیع‌بند (۱۷۵ بیت) اختصاص دارد .

سؤال ۳: ویژگی سبکی اشعار ناصر بجّه‌ای چیست؟

پاسخ: اشعارش روان، ساده و لطیف است. لحن او به شاعران مشرق ایران پیش از قرن هفتم متمایل است و برخی غزل‌هایش در پاسخ به غزل‌های مولوی سروده شده .

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.