اشعار طلایی خیام؛ مجموعه 40 شعر ارزشمند و زیبا از خیام نیشابوری

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار طلایی خیام را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. در جهان خیام نیشابوری به عنوان یک شاعر، ریاضیدان و اخترشناس شناخته شده‌است. هرچند که اوج شناخت جهان از خیام را می‌توان پس از ترجمه شعرهای وی به وسیله ادوارد فیتزجرالد دانست.تأثیرهای خیام بر ادبیات غرب از مارک توین تا تی. اس. الیوت او را به نماد فلسفه شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده‌است.

اشعار طلایی خیام؛ مجموعه 40 شعر ارزشمند و زیبا از خیام نیشابوری

شعرهای طلایی از خیام

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند

بی او همه کارها بپرداخته‌اند

امروز بهانه‌ای درانداخته‌اند

فردا همه آن بود که درساخته‌اند

شعرهای طلایی از خیام

آن‌ها که کهن شدند و این‌ها که نواند

هر کس به مراد خویش یک تک بدوند

این کهنه‌جهان به کس نماند باقی

رفتند و رویم دیگر آیند و روند

آن‌کس که زمین و چرخ و افلاک نهاد

بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک

در طبل زمین و حقهٔ خاک نهاد

آرند یکی و دیگری بربایند

بر هیچ‌کسی راز همی‌نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند

پیمانهٔ عمر ماست می‌پیمایند

اَجْرام که ساکنانِ این ایوان‌اند

اسبابِ تَرَدُّدِ خردمندان‌اند

هان تا سرِ رشتهٔ خرد گم نکنی

کآنان که مُدَبِّرند سرگردان‌اند

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد به جای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

وز دستِ اَجَل بسی جگرها خون شد

کس نآمد از آن جهان که پرسم از وی

کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟

افسوس که نامهٔ جوانی طی شد

و آن تازه‌بهارِ زندگانی دی شد

آن مرغِ طَرَب که نام او بود شَباب

افسوس ندانم که کی آمد؟ کی شد؟

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی‌ نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خِلَل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

مطلب مشابه: تک بیت های خیام شامل زیباترین اشعار (100 شعر تک بیتی عاشقانه)

مطلب مشابه: اشعار فلسفی خیام شاعر معروف ایرانی ( گلچین شعر فلسفی این شاعر)

شعرهای طلایی از خیام

این عقل که در ره سعادت پوید

روزی صد بار خود تو را می‌گوید

دریاب تو این یک دم وقتت که نه‌ای

آن تره که بدروند و دیگر روید

این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرد

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

بر پشت من از زمانه تو می‌آید

وز من همه کار نانکو می‌آید

جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو

گفتا چه کنم خانه فرومی‌آید

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخورده‌ست تو را

تعجیل مکن هم بخورَد دیر نشد

بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند

مگرای بدان که عاقلان نگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار آیند

بربای نصیب خویش کت بربایند

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش ز من چرا می‌دانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد؟

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد؟

گر چشمهٔ زمزمی و گر آب حیات

آخر به دل خاک فروخواهی شد

تا راهِ قلندری نپویی نشود

رخساره به خونِ دل نشویی نشود

سودا چه پزی؟ تا که چو دل‌سوختگان

آزاد به تَرکِ خود نگویی نشود

تا زُهْره و مَه در آسمان گشت پدید

بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز می‌فروشان کایشان

به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟

شعرهای طلایی از خیام

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

دل را به کم و بیش دُژَم نتوان کرد

کارِ من و تو چنان‌که رایِ من و توست

از موم به دستِ خویش هم نتوان کرد

حیی که به قدرت سر و رو می‌سازد

همواره همو کار عدو می‌سازد

گویند قرابه‌گر مسلمان نبود

او را تو چه گویی که کدو می‌سازد

در دهر چو آواز گل تازه دهند

فرمای بتا که می به‌اندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ

فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

در دهر هر آن‌که نیم‌نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش‌جهانی دارد

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود

غم خوردن بیهوده نمی‌دارد سود

پر کن قدح می به کفم درنه زود

تا باز خورم که بودنی‌ها همه بود

روزی‌ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابر از رخ گلزار همی‌شوید گرد

بلبل به زبان حال خود با گل زرد

فریاد همی‌کند که می باید خورد

زآن پیش که بر سرت شبیخون آرند

فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند

تو زر نه‌ای ای غافل نادان که تو را

در خاک نهند و باز بیرون آرند

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

می نوش که عمری که اجل در پی اوست

آن به که به خواب یا به مستی گذرد

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد

کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد

عجز است به دست هرکه از مادر زاد

کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نمانَد این روزی چند

مطلب مشابه: اشعار زیبای حکیم عمر خیام نیشابوری و رباعیات شاعر بزرگ ایرانی

مطلب مشابه: اشعار زیبای خیام؛ رباعیات و مجموعه شعر در مورد عشق و زندگی

شعرهای طلایی از خیام

گرچه غم و رنج من درازی دارد

عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک

در پرده هزار گونه بازی دارد

گردون ز زمین هیچ گلی برنارد

کش نشکند و هم به زمین نسپارد

گر ابر چو آب، خاک را بردارد

تا حشر همه خون عزیزان بارد

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

مگذار که جز به شادمانی گذرد

هشدار که سرمایهٔ سودای جهان

عمر است چنان کش گذرانی گذرد

گویند بهشت و حورعین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوش‌تر باشد

گویند هر آن کسان که با پرهیزند

زآن‌سان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

یک جرعه خوری هزار علت ببرد

هر راز که اندر دل دانا باشد

باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد در

آن قطره که راز دل دریا باشد

هر صبح که روی لاله شبنم گیرد

بالای بنفشه در چمن خم گیرد

انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آید

کاو دامن خویشتن فراهم گیرد

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

مطلب مشابه: حکایت های خیام و داستان های آموزنده قدیمی

مطلب مشابه: اشعار خیام در مورد مرگ و گلچین شعر کوتاه زیبا در مورد غم

شعرهای طلایی از خیام

هم دانهٔ امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زر خویش از درمی تا به جوی

با دوست بخور گرنه به دشمن ماند

یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد

جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد

یک قطرهٔ آب بود با دریا شد

یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندر این عالم چیست

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد

مأمور کم از خودی چرا باید بود

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار

وآن محرم و مونس هر آزاده بیار

چون می‌دانی که مدت عالم خاک

باد است که زود بگذرد باده بیار

از بودنی ای دوست چه داری تیمار

وز فکرت بیهوده دل و جان افکار

خرم بزی و جهان به شادی گذران

تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار

شعرهای طلایی از خیام

افلاک که جز غم نفزایند دگر

ننهند به جا تا نربایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه می‌کشیم نایند دگر

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

مطلب مشابه: عکس نوشته اشعار خیام + مجموعه اشعار زیبا و رباعیات خیام نیشابوری

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.